آنجا که رنج ما را با خود واقعی مان آشنا می کند

بچه که بودم فکر می کردم اگه هم سن پدر و مادرم بشم دیگه بزرگ شدم هر سال که تولدم می شد فکر می کردم که دیگه بزرگ شدم ، اما بعد ها توی جریان زندگی فهمیدم بزرگ شدن به تعداد سال های عمر ما نیست بلکه به تعداد رنج ها و سختی هایی که می کشیم میدونید چرا این و می گم ،چون توی شادی ها یا لحظه هایی که زندگی به کام آدم میشه ما با خود واقعیمان رو در رو نمی شویم اما وقتی از پس یک رنج بر میاییم به خودمون میگیم پس من تحملِ اینم داشتم فکر نمی کردم بتونم از عهده بر بیام ، اونجا تازه با خودمون آشنا میشیم این رنج میتونه بیماری ، تنگدستی، و فوت یک عزیز و یا عشق باشه. چرا عشق چون گاهی اگه با عشقی که توی قلبت هم هست بجنگی یعنی اینکه مجبور باشی بجنگی اون هم یک رنج میشه که از پسش بر میایی حالا آدم ها توی زندگی در مراحل مختلفی بزرگ میشن بعضی ها توی بچگی ، بعضی ها نوجوانی و .... ولی هر جا که قلب رنج واقعی رو تجربه بکنه و یه انسان خودش به خودش کمک بکنه وارد دنیای بزرگسالی شده و خیلی از بزرگسالان هم هستند که هنوز در دنیای کودکی به سر می برند چون هنوز رنجی نکشیدن که بزرگ بشن و در مقابل هستن کودکانی که با اینکه کودک هستن وارد دنیای بزرگسالی شدن آنها رنج ها را دیدن غم ها را لمس کردن جنگیدن و بزرگ شدن.