پیامک یا پدافند

سال ۸۸ بود. استاد جوانی داشتیم که به تازگی از آمریکا آمده بود. با یک دنیا ایده و حرف تازه برای گفتن. جزو معدود استادهای خانم دانشگاه بود و چهار واحد مطالعات علم و فناوری (STS) و فلسفه علم درس می‌داد. از آن درس‌های سخت و جذاب! آخرش هم نفهمیدم کجا رفت؟ برگشت آمریکا یا از دانشگاه تهران رفت؟

یکبار که بعد از تعطیلات نوروز آمدیم سر کلاس، وسط درس گفت دوستان و همکارانش در آمریکا مخالف آمدنش به ایران بودند و مدام زیر گوشش می‌خواندند: «مگر نمیدانی آمریکا به زودی به ایران حمله می‌کند؟» او هم گفته بود: «یک چیزهایی شنیدم. خب که چی؟» و آن‌ها با تعجب پرسیده بودند: «با این حال تصمیمت را گرفته‌ای و میخواهی بروی ایران؟!» از نظر او روحیه مردم ایران همیشه طوری بوده که هر چیزی را (درست یا غلط) به این راحتی‌ها باور نمی‌کنند و همیشه یک «نه بابا» اول حرف‌هایشان هست. معتقد بود حتی بهار آن سال وقتی اوباما پیام تبریک سال نو برای مردم ایران فرستاد، باز هم هیچ‌کس کوچک‌ترین حسن نیتی نسبت به این اقدام نشان نداد و دوباره با یک «نه بابا، از کی تا حالا اوباما دوست ما شده؟» از کنارش گذشت.

وقتی اینها را برای ما می‌گفت، می خندید. ما هم که آن موقع بیست سال بیشتر نداشتیم، خندیدیم. خود من توی دلم گفتم لااقل از وقتی که من به دنیا آمده‌ام، قرار است آمریکا به ایران حمله کند. آن موقع از خودم و همه آن‌ها که بیشتر تهدیدهای این چنانی را با خنده و شوخی رد می‌کنند و دو دستی زندگی را می‌چسبند، خوشم آمد. از اینکه رفتارهای ایرانی‌ها ـ به خصوص آن قسمتش که به جنگ و حمله و تهدید و تحریم مربوط می‌شود ـ تا این اندازه برای بسیاری از مردم جهان عجیب و هضم نشدنی است، بیشتر خوشم آمد.

 . . .

امشب، یعنی همین سه ساعت پیش، پیامی برای برخی از ساکنین غرب و شرق تهران آمد مبنی بر ضرورت پراکندگی با توجه به احتمال خطر پیش رو. پیامی که خیلی‌ها را چند ساعتی به هم ریخت و مجبورشان کرد به فکر جمع کردن ساک و رفتن حتی شده برای چند روز بیافتند. من اما آنقدر خسته بودم که یک امشب را به خودم قول دادم بی خیال همه کارهای عقب مانده‌ام بشوم و زود بخوابم. اما این پیامک بی‌موقع خواب از سرم پراند! نه آنقدر حوصله داشتم که به فکر جمع و جور کردن ساک و وسایل ضروری باشم. نه آنقدر بی‌خیال که بر شیطان لعنت بفرستم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم. با خودم گفتم دیگر بدتر و غافلگیرانه‌تر از هفت ماه پیش که نمی‌شود. من تمام آن ۱۲ روز را در تهران ماندم و تنها کاری که کردم رفتن از یک منطقه بالقوه پرخطر به یک منطقه بالفعل پرخطر بود! آخرش که چی؟ یا می‌زند یا نمی‌زند. خوشبختانه حالت سومی ندارد!

بگذریم که چند ساعت بعد همه چیز اصلاح شد و آنقدر این دو اتفاق به فاصله کم افتاد که بیشتر شبیه یک بازی احمقانه یا دوربین مخفی خانگی بود.

 

اما واقعا این وسط و طی این سال‌ها انگار یک چیزهایی عوض شده بود. سال‌ها تهدیدهای بی خاصیت را با خنده پس می‌زدیم و حالا کوچک‌ترین احتمال‌ها اذیتمان می‌کند؟ ما این همه تغییر کردیم که حتی شایعه حمله هم می‌تواند اینطور مضطرب و به هم ریخته‌مان کند؟ یا واقعا زمانه و حوادث به شکلی جلو رفته‌اند که قابل مقایسه با اتفاق‌های یک یا دو دهه قبل نیستند؟ قطعا خودم هم یک جایی توی این «ما» هستم و شاید رفتارهایم سربزنگاه فرق چندانی با رفتارهای دیگران هنگام خطر و جنگ نداشته باشد.

 

من نمی‌دانم بالاخره جنگ می‌شود یا نه؟ اگر بشود کوتاه مدت خواهد بود یا طولانی مدت و فرسایشی؟ اما مطمئنم آنچه توی این هفت ماه بیشتر از هر چیزی ما را آزار داد، نه خود جنگ که سایه شوم جنگ و بلاتکلیفی بود. آن چیزی که این روزها و به خصوص شب‌ها، نفس خیلی‌ها را می‌بُرد و وادارشان می‌کند یک پرانول ۱۰ بیاندازند بالا، نه ناامنی، که احساس ناامنی است. احساسی که نمی‌گذارد زندگی عادی بشود و تو عادی بشوی. نباید هم بشود چون این عدم عادی‌سازی بخشی از خود جنگ است و چه بسا استرس ناشی از جنگِ شناختی و عملیات روانی کُشنده‌تر از موشک و بمب باشد.

دوستی داشتم که از آمپول می‌ترسید. خودش همیشه می‌گفت نصف بیشتر ترسش از آمپول به خاطر بوی الکی است که زیر دماغش می‌خورد، نه خود سوزن!

سوال‌هایی که ماهها است مثل خوره به جانمان افتاده و مدام از هم می‌پرسیم: «این هفته حمله می‌شود یا هفته بعد؟»، «امشب آسمان کلیر است یا نیست؟»، «این صدایی که آمد، صدای پدافند بود یا نبود؟» از خود جنگ خطرناک‌تر است.  

شاید بد نباشد یک وقت‌هایی، زورکی هم که شده یک «نه بابا» گُنده و کشدار ته فکرهای مسموم‌مان بگذاریم و تا دیر نشده، زندگی را، همان مقدار کمی که ازش مانده، پس بگیریم.