پیشنهاد بی شرمانه

شب را طبق روال معمول با خواندن کتاب ، تماشای تلویزیون و طنز ( جایزه ی بزرگ ) مهران مدیری از آی فیلم ۲ گذراندم ، کمی هم در اندیشه ی مراسم عقد روز بعد بودم . حمیده ۱۸ غدیر را برای جشن وصال خود انتخاب کرده بود . عمو زاده ی مادر بود و ما سالها اکیپ دخترانه ای از بچه های فامیل که شامل ده نفر میشد تشکیل داده بودیم ، تاریخ افتتاح گروه احتمالا به سال ۹۲ برمیگردد ، نرگس دایی گروه را افتتاح کرد و ما در آن گروه جاخوش کردیم ، حالا از این ده نفر ، حمیده ششمین نفری بود که به جمع متاهلین می پیوست .

کمی ذهنم حول و حوش انتخاب لباس و چادر برای مراسم در گردش بود که خوابم برد و با صدا زدن های پدر بیدار شدم ، ساعت ۳ و خورده ی صبح ، باید در چشمانش قطره میچکاندم ، هنوز قطره را نریخته بودم ، برادر بزرگم از اتاقش بیرون آمد و گفت اسرائیل بهمان حمله کرده و تهران را زده است.

ساکت بودم ، پدرم در شوک بود، رفتم سراغ یخچال که خوراکی بردارم و شکم خالی را پر کنم . حین باز کردن جلد کیک ، دستانم میلرزید و کوچکترین حرفی از دهانم خارج نمیشد . یاد حرف های پریشب مرضیه ی دایی افتادم ، حوالی ۱۲ شب به من پیام داد ، تحرکات مشکوکی در اطراف ایران به چشم میخورد، خبر را از کانال های خبری برای من فرستاده بود . خیلی وقت بود کانال های خبری را ترک کرده بودم و اخبار سیاسی را در هیچ کانال و سایتی دنبال نمیکردم ، چون به شدت خسته شده بودم ، اتفاقات حادثه ی بندر شهید رجایی و حذف و محدود شدن از هر دو گروه موافق و مخالف ، مزید بر علت شد تا بی خیال این مباحث شوم و عالم سیاست را بایکوت کنم . مرضیه که اخبار را فرستاد و گفت : قرار است به ما حمله کنند ، با خیالی راحت تر از هر وقت دیگری ، گفتم هیچ اتفاقی رخ نمیدهد . شاید منم ساده و خوش باور بودم و فکر میکردم در پس مذاکرات اتفاق های خوبی نهفته ، نه اینکه بار دیگر از همان سوراخ همیشگی گزیده شویم . سوراخی که این بار افعی هایش با برنامه تر از همیشه چنان زهرشان را بر پیکره ی مان پاشیدند که تا روز های اول در بهت و ناباوری از این حمله ی عجیب و برق آسا فرو رفته بودم . اصلا باور نداشتم در روزگاری که زندگی میکنم ، شاهد تجاوز وحشیانه به خاک کشورم باشم . ساعات اولیه به دنبال کانال های خبری ایتا بودم تا عضو شوم و اخبار جنگ را دنبال کنم ‌. خبر شهادت سرداران و دانشمندان هسته ای ، یکی یکی در کانال گزارش میشد . فرصتی برای زانوی غم‌ بغل کردن نبود . اما خواهرم زد زیر گریه و برادرم او را دعوت به آرامش میکرد . من میدانستم که ما نیز با موشکهایمان تلافی میکنیم اما هر چه زودتر بهتر بود .

عصر آماده شده و در کمال آرامش و لبخند به محضر رفته و در مجلس عقد حاضر شدیم ، فضای مجلس خوب بود اما آن هیاهوی همیشگی در میان حاضران به چشم نمیخورد . خطبه ی عقد خوانده ، شیرینی و شربت خورده و عکسهای یادگاری گرفته شد . از محضر که آمدیم بیرون ، آقایی به مناسبت عید غدیر بستنی پخش میکرد و سهم من و مادرم نیز دو بستنی شد . در راه خانه سوار بر ماشین پسرعمو ، بستنی را گاز زده و ذهنم حول حوش ایران و جنگ پرسه میزد .

بعد از پیام تلویزیونی رهبری نمیترسیدم ، دروغ نمیگویم شاید چون شلیک موشک ها به آسمان شهرمان نرسیده بود ، هنوز آنچنان ترس در دلم رخنه نکرده بود و یا چون ما در جبهه ی حق ایستاده بودیم و حرامیان صهیون به ما حمله ور شده بودند . هیچ وقت تا به امروز این چنین در جایگاهی که ایستاده بودم به حقانیت این راه پی نبرده بودم . به اینکه دنیا همه دست به ماشه و شمشیر را از رو بسته تا به وقتش شقیقه هایمان را هدف گیرند و در سیل خون ما پایکوبی کنند . همه مترصد همین فرصت هستند و اگر غافل شویم قافیه را باخته ایم .

اسرائیل بی امان می تاخت و خواب را بر ما حرام کرده بود . شب ها به جز پدر و مادر که در خواب بودند ، ما بچه ها مدام کانال های خبری را چک میکردیم ، یکی تماس میگرفت تلفن همراهتان را خاموش کنید ، احتمال انفجار از طریق تلفن وجود دارد . یکی میگفت واتساپ و اینستاگرام را حذف کنید ، سرویس های جاسوسی ما را شنود میکنند ، خلاصه همیشه در هر پیشامدی خبرهای مختلف و شایعات گوناگونی میپیچد . در طول جنگ روحیه ی خودمان را حفظ کرده و سعی میکردیم حس ترس و ناامیدی را در نطفه خفه کنیم . دائما به خودم هشدار میدادم ما در جبهه ی حقیم و شیاطین میخواهند بر ما چیره شوند، خدا با ماست ، پس نباید ترسید . به تکه پاره شدن ، جزغاله شدن صهیونیست ها راضی بودم ، به جز ملت ایران و ملت مظلوم غزه ، دلم برای هیچکسی نمیسوخت . هر شب آرزوی مرگ ترامپ و نتانیاهو را میکردم ، نقشه ی قتلشان را میکشیدم.

نمیدانم چرا با کمال تاسف در جنگ ، ذهنم فانتزی بازی هایش را شروع کرده بود و در تصوراتم ترامپ را با یک گلوله در کله ی زردش ، از پای درآورده بودم . اما باز هم ذهنم میگفت دست نگه دار ، او و نتانیاهو باید با زجر بمیرند .

همیشه تصورم این بود ، جنگ با اسرائیل در آینده ای دور رخ میدهد و این ما هستیم که بر آنها یورش میبریم و قدس را فتح میکنیم، نه اینکه آنها با یک برنامه ریزی و سر فرصت باز هم صبح جمعه ، داغ تازه ای به دلهایمان مُهر بزنند.

در روزهای جنگ به طُرُق مختلف سعی میکردیم حالمان را خوب کنیم ، باز هم کتاب ، موسیقی های حماسی ، سریال های تلویزیون ، تماس تلفنی ، صحبت راجب موضوعات مختلف و گاهی از موضع گیری برخی کشورهای همسایه شلیک خنده هایمان به هوا میرفت ، و در آخر ، هر شب قبل خواب یا صبح زود ، پیام های محدثه را میدیدم که با آرزوی نابودی ترامپ و نتانیاهو شب را تمام و یا روز را آغاز میکرد .

شب ها به حیاط پشتی که میرفتم ، آسمان را نگاهی میکردم و از بابت ساکت بودنش خدا را شکر میگفتم . طبق معمول با گربه های روی دیوار دو سه کلمه حرف میزدم ، آنها مطابق همیشه با نگاهی خیره سرتاپایم را برانداز میکردند و راهشان را میگرفتند و میرفتند . هیچ وقت درک نکردم چرا مرا تحویل نمیگیرند و روی خوش نشان نمیدهند.

ثریا ایام جنگ هم مثل همیشه با من در تماس بود . او هم شکر خدا آرامشش را حفظ کرده بود و حتی طوری رفتار کرده بود که بچه هایش علیرضا و زهرا اصلا به اینکه جنگی در ایران رخ داده ، پی نبرده بودند و این به نظرم کار درست و به جایی بود .

اینجا خبری از بمب و موشک نبود اما خبر دستگیری آدم های مختلف و جاسوسان دائما مخابره میشد ، باز هم صحت و سقم اخبار مشخص نبود . برادرم میگفت اینجا نقطه ی کور است ، چیزی ندارد که اسرائیل را به حمله وا دارد . اما نظر من این بود اسرائیل کاری به این کارها ندارد ، او هر جا را بخواهد بمباران میکند ، مرکز ، جنوب یا شمال ، شرق یا غرب هیچ فرقی ندارد .

یادش بخیر ، ابتدایی که بودم با درس جغرافیا بود که جغرافیای ایران ، شهر و استان های مختلف را شناختم ، اسامی خیلی زود در خاطرم نقش می بست چون برای مسابقه ی اسم و فامیل لازم میشد ، یا یکی از چالشی ترین و سخت ترین نام استان ها متعلق به کُهگیلویه و بویر احمد بود . پدرم میگفت هیچگاه نتوانسته اسم این استان را به درستی تلفظ کند، مادرم نیز ، بعضی از بچه های فامیل هم همینطور ، همیشه موقع تلفظ این استان موجی از خنده به راه می افتاد چرا که احتمال سوتی های عجیب و ابداع یک شهر با نام جدید وجود داشت . مریم ، دختر دایی دهه نودی ام در ایام جنگ یاد گرفته بود در اسم و فامیل نام شهر را حیفا بنویسد ، محبوبه میگفت از اثرات جنگ است دیگر ، محبوبه به مزاح از امید به زندگی مریم میگفت ، صبح روزی که آمریکا فردو را زده ، مریم از خواب بیدار شده ، صبحانه ی مفصلی برای خودش تدارک دیده و میل کرده و بعد هم برنج را خیس کرده، مرغ را از فریزر بیرون آورده تا مقدمات پختن ناهار را آماده کند . شاید مریم هنوز آنقدرها نمیداند ، سلاح هسته ای، انرژی هسته ای چیست، فردو کجاست، من هم تا قبل از جنگ یادم نبود جایی بنام فردو هست ، در صورتی که مرحوم فتحعلی اویسی در برنامه ی خندوانه گفته بود از اهالی همین منطقه است . در این میان انگار به این فکر میکنی که داشتن بمب اتم هم فکر چندان بدی نیست ، فقط برای اینکه دیگر دشمن خیال خام به سرش نزند و ما هم خودی نشان دهیم که دارندگی و برازندگی ...

گفتم : دشمن ، انگار دشمن گفتن آیت الله خامنه ای به جز سوژه ای برای به سخره گرفتن ، معنای واقعی خودش را در این جا نشان داد . اروپا پشت اسرائیل درآمد ، آمریکا که اسرائیل چون فرزنده خوانده اش می ماند . اسرائیل شبیه پسر بچه ی لوس ، تخس بی ادبیست که هر کاری دلش بخواهد میکند و تا بیاییم و او را ادب کنیم، میرود و مادر فولاد زرهش که آمریکای جنایتکار باشد را می آورد به معرکه ، خاله خانباجی های عفریته اش که همان غرب وحشی باشند هم صد تا میگذارند رویش و به ما تحویل میدهند . همسایه های ما نیز ترسو ، از پشت پرده نظاره گر وحشی گری این قوم سرتاپا وقیح و جانی هستند . سازمان ملل و آژانس بین المللی انرژی اتمی هم مصداق بارز مدیر و معاون مدرسه ای هستند که جیره خوار این قوم و قبیله ی آدمکش و خونخوار هستند و نه میتوانند عدالتی اجرا کنند ، نه عرضه ی تنبیه ولد چموش آمریکا را دارند . یمن شبیه بچه های با معرفت ته کلاس است که حقش توسط همان مدیر ، معاون ها و مسئولان مدرسه خورده شده ، هوای ما را همه جوره دارد ، زیر بار هیچ احدی نمیرود و به احدالناسی باج نمیدهد .

با تمام حس قدرت و امیدی که به خودم میدادم اما وقتی یک هفته از جنگ گذشت ، دلتنگی هایم برای روزهای معمولی زندگی شروع شد ، سه چهار شب اول را تا نزدیک نماز صبح بیدار بودم و پیگیر اخبار ، اما بعد از آن سه چهار روز اول دوباره مثل گذشته میخوابیدم و صبح اخبار را چک میکردم . پدرم به محض بیدار شدن از خواب تلویزیون را روشن میکرد و یا اگر ما در بین حرف هایمان میخندیدیم ناراحت میشد که مملکت در جنگ است و اینها هِر و کِر راه انداخته اند . پدر درک نمیکرد در چنین شرایطی واقعا به خندیدن نیاز مبرم داریم . در طول جنگ سعی میکردم افکار منفی را دور بزنم و توجهی به آینده نداشته باشم . اما عزیزانی بودن که مدام از نبودن ها حرف میزدند، اگر چنین و چنان شد چه کنیم ؟ اگر اینجا و آنجا را زد ، چه کنیم ؟ هموطن های عزیزی از شهرهای مختلف ایران به جنوب می آمدند چون حس میکردند اینجا امن تر است . حالا شاید معنای امنیت را دوباره بایستی مرور میکردیم . سالها محور مقاومت در خط مقدم میجنگید برای دفاع از تمام ملت های مسلمان ، تا آنها بودن ، خیالی نبود ، از دور تحلیل و بررسی هایمان به راه بود . میزگرد چیده بودیم با کاسه های تخمه و میوه ها را پوست میکندیم ، دو پر چیپس برده بر دهان در نقد محور مقاومت و نیروهای مسلح ید طولایی داشتیم ، با اسپرسوهای دوبل و فاز های مضحک اخبار و شایعات محیرالعقولی از توان نظامی اسرائیل و آمریکا را مخابره میکردیم و نیروهای خودی را مورد شماتت قرار میدادیم که غزه ، لبنان، عراق ، سوریه و یمن ، مارا سَنَنن ؟ تمام ثروت ایران خرج نیروهای نیابتی در منطقه شده ، ما اینجا داریم در فقر و فلاکت به سر میبریم . بماند که ثروت هَنگُفت این مملکت در جیب کسانی رفته بود که ایران و ملتش برای آنها محلی از اعراب نبود و ککشان هم نمیگزید که چه ها بر روزگار ما و این خاک آورده اند . حالا مردان همیشه متهم نظام و به زعم رسانه های آن ور آبی ، ترویست های همیشه در صحنه ، یک به یک توسط بشارت دهندگان آزادی و متمدنان خوش پوش چشم و چال رنگی ، از صحنه حذف میشوند ، از حاج حسین همدانی و قاسم سلیمانی بگیر تا سید حسن نصرالله ، یحیی سنوار، اسماعیل هنیه، حاج رمضان ، حاجی زاده ، باقری ، رشید ، سلامی و ...... همه ی انهایی که پسران روح الله هستند و به ادعای تریبون های خارجی ، برخی اپوزسیون های معلوم الحال و رسانه های معاند منطقه را ناامن میکنند و غرب آسیا با وجود آنها هیچ وقت رنگ آرامش به خود نمی دید .

پسران روح الله در تمام روزهایی که از عمرشان گذشت برای دفاع از آن چیزی که حق بود، حقیقت بود رفتند . تهرانی مقدم سالها کوشید تا در ساختن موشک خودکفا باشیم و به وقت نبرد با دشمن تا بن دندان مسلح ، سلاحی برای ضربه زدن به آنان داشته باشیم ، شاید این روزها را میدید که در میدان جنگ ، کسی از ما حمایت نکند و دست پُر ما را بدرقه نکند . همه خارج از رینگ منتظر ضربه های متوالی دشمن به سر و صورت ما باشند و سر باختن ما قمار کنند .

در ینگه ی دنیا با ژست های حق به جانب و وقاحت تمام در برج و باروهایشان نشسته و دوست دارند مردمانی در این قسمت از جغرافیا مطابق خواسته های آنان بی چون و چرا سر تعظیم فرود بیاورند . هر کس ایستادگی کند و تن به پیشنهادهای بی شرمانه‌ ی آنان ندهد یا محدود میشود یا اگر بد پیله و سمج باشد ، مچشان را بخواباند و در برابر حقوق خود کوتاه نیاید ، بایستی حذف شود . روزی از حقوق به فنا رفته ی زنان در مملکت ما ناراحت میشوند ، روزی بُرد های موشک هایمان زیادی روی اعصابشان راه میرود ، روز دیگر انرژی هسته ای ، زیاده خواهی و جنگ افروزی به حساب می آید ، پس با پیشنهاد های بی شرمانه ی شان موافقت کنیم تا به ما رحم شود . نه خط قرمزی در جنایت برایشان تعریف شده و نه چیزی بنام احساس در کالبد این ابلیس زادگان وجود دارد .

روزی از روزها یازده سپتامبر را برای رسیدن به اهداف شومشان انتخاب کردند ، بدون سند و مدرک معتبری ، مسلمانان را عامل حمله به برج های دو قلو دانستند و به همین بهانه افغانستان را مورد تهاجم قرار دادند و جز مصیبت ، مرگ و آوارگی چیز دیگری به کشور افغانستان اضافه نشد . اسامه بن لادن که روزی پرورش یافته ی سازمان های جاسوسی خودشان بود ، سرش را زیر آب کرده و رییس جمهورشان با وقاحت بی سابقه ای از کشتن اسامه بن لادنی که تروریست است با مردمش سخن میگوید .

در مناظرات انتخاباتی ، یکی از کاندیداها اعتراف میکند که داعش دست پرورده ی آنهاست و سالها برای خلق چنین گروه متحجر ، وحشی ، افسارگسیخته و انسان نمایی برنامه و نقشه ها چیده شده ، هدف نابودی ایران و کشورهای مسلمان بوده ، جوانان ما ، فرماندهان ما در صف اول خط مقدم با این موجودات درنده ی از آدمیت به دور و اربابانشان در نبرد و مبارزه بودند ، زنان و دختران مسلمان و ایزدی در بازارها معامله میشدند ، وقتی به لطف خدا و اهل بیت ع نفسشان را به شماره انداخته و سایه ی نحسشان را از سر منطقه کم کردیم ، حالا نوبت مزه پرانی های رییس جمهور دیگری از همان ینگه ی دنیاست تا بیاید و مژده دهد که ای مردم ، آگاه باشید ، ابوبکر بغدادی را مثل سگ کشتیم ، داعش را ما نابود کردیم . آیا کسی بستری شدن ، داعشی های حرامی را در بیمارستان های تل آویو فراموش کرده ؟ یا اعترافات یکی از مجرمان جنایتکار تاریخ در به وجود آمدن داعش را انکار میکند ؟

از بی شرمی ، دریدگی و نحوست این جانیان هر چه بگوییم ، حق مطلب ادا نمیشود .

حالا باز هم عده ای هستند که بگویند ، اسرائیل به ایران حمله کرد ، درست ، اما چه کسی مقصر بود ؟ چه کسی رژیم صهیونیستی را جری کرد به ما حمله کند ؟ جمهوری اسلامی ایران ....

اسرائیل چون موجودیت خود را در خطر میبیند ، ناچار است به غزه حمله کند ، به ایران حمله کند ، درست در زمان حمله ، ما پای میز مذاکره با ابَوی اسرائیل نشسته بودیم و در حاله چانه زنی ، بدون اینکه حواسمان باشد ، شیوه ی چشمش فریب جنگ داشت ، اما غلط کردیم و صلح پنداشتیم .

در روزهای جنگ ، مدام صحنه های فیلم های دفاع مقدس در ذهنم نقش میبست، سکانس ها ، صداها ، حملاتی که از جانب وطن فروشان بی شرف به ما میشد و دستگیری جاسوسان وطنی و خارجی ، این حجم از نفوذ پیاده نظام شیطان در کشور مرا یاد فیلم ماجرای نیمروز می انداخت .

نمیدانم آنهایی که از ترامپ و نتانیاهو خواهان آزادی بودند ، اینکه به ایران حمله کنند و نجاتشان دهند . حالا به چه می اندیشند ؟ ضربِ دست بی بی محبوبشان دلشان را شکانده یا احمقانه نظرشان این است که حقمان همین بوده و چه خوب که دیگر حاجی زاده ، سلامی، باقری ، رشید و ..... نیستند . میدانند موج انفجارها به حدی بوده که پیکر شهید تهرانچی و همسرش از طبقه ی ششم به خیابان پرت شده اند. میدانند آدم های معمولی زیادی در همسایگی دانشمندان هسته ای زندگی میکردند که بخاطر همسایگی با این عزیزان شهید شدند ؟

این همه کودک ، ورزشکار ، زنان باردار ، زندانی های زندان اوین ، همه سربازان سپاه بودند ؟ اصلا همه از موافقان نظام بودند ؟

تمام سالهایی که از خدا عمر گرفتیم ، در کوچه پس کوچه های وطن دویدیم ، به سفر رفتیم. در پارک های شهر ، خوابیده بر روی زیر انداز به آسمان زل زده و رویاهایی را در سر می پروراندیم . در شهربازی صدای هیجان زده و شاد کودکانمان گوش فلک را کر میکرد . در محل کار حاضری میزدیم ، روی نیمکت های مدرسه ، صندلی های دانشگاه مستمع حرف های معلمان و اساتید بودیم . در ترافیک پشت فرمان یا به عنوان مسافر ، کلافه و خسته منتظر باز شدن راه ها بودیم ، مردانی بودند که با خستگی بیگانه بودن و ما، همه ی ما با هر خط فکری ، هر پوششی ، نگاهی برایشان حرمت داشتیم ، وطن کم و زیاد هر چه که داشت برایشان از جان عزیزتر بود . همه ی دغدغه ی شان دفاع از تمامیت ارضی و ناموس این آب و خاک بود .

دانشمندانی که اگر میخواستند خیلی راحت در همان ینگه ی دنیا و قاره ی سبز پذیرفته میشدند و احتیاجی نبود برای پیشرفت این مملکت روی جان خود قمار کنند ، اما ماندند تا ما با اتکا به دانش خود ، بتوانیم قله های علم را فتح کنیم ، بتوانیم در زمینه ی فناوری هسته ای حرفی برای گفتن داشته باشیم که در روزگاری دورتر محتاج دست بیگانگان نباشیم و مجبور نباشیم برای بدست آوردنشان باج دهیم و هزینه ی زیادی را متقبل شویم .

شب های جنگ ، فوتبال جام باشگاه های جهان از تلویزیون پخش میشد . امسال این تورنمنت در کشور آمریکا برگزار میشد ، حوصله دیدن فوتبال را نداشتم و نسبت به جامعه ی جهانی احساس تنفر میکردم . اینکه اینقدر نسبت به ظلم های بی اندازه ی سردمدارانشان بی تفاوتند ، برایم قابل بخشش نبود .

بعد از ظهری از روزهای جنگ ، دختر عمه طی تماس با پدر و مادرم ، ما را به جشن عقد پسرش دعوت میکند . شب قبل از خواب در فکر آمادگی برای جشن فردا هستم که به خواب می روم ، ساعت سه بیدار میشوم ، نوبت قطره های چشمی پدر است . بعد از تمام شدن کارم سراغ اخبار کانال میروم ، تهران به حالت بی سابقه ای زیر آتش خصم دشمن قرار دارد و در همین حین زمزمه هایی مبنی بر اعلام آتش بس در کانال های خبری شنیده میشود . در این میدان پیکار با جنود شیطان و ضربات مهلکی که بر لاشه ی متعفنشان وارد شده ، حالا در نهایت استیصال و درماندگی به دنبال آتش بس هستند . آتش بسی احتمالا برای تجدید قوا و آماده کردن تجهیزات برای راند بعدی جنگ ، که از این شیطان صفتان هیچ چیزی بعید نیست .

حوالی ظهر آتش بس اعلام میشود ، ناهارم را میخورم ، استراحت کوتاهی میکنم تا برای مراسم عقد آماده شوم . در فاصله ی دو عقد چه صحنه هایی را به تماشا نشستیم و چه ناباوری از اینکه هم غزه، هم لبنان، حالا طومار ایران را میخواهند بپیچند . اما زهی خیال باطل ، تا خدا با ماست و تا اهل بیت ع ما را یاری میکنند، تا بیرق سرخ حسین در دستانمان از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود . این ما هستیم که کابوس شوم شیاطین عالم هستیم و خواب را بر آنها حرام میکنیم .

از بغض و کینه نسبت به دشمن لبریزم . کی بشود تهی شوم و این داغ ها سرد شوند . کی بشود از آه های متوالی خالی شوم ، کی بشود که ریشه ی دشمن را بخشکانیم و در دنیایی زندگی کنیم که دیگر شاهد هیچ دست درازی به خاک و ناموس و حقوق خود نباشیم .

مردان میدان ما نه بروس وین افسانه ای پوشیده در نقاب هستند که میخواهد عدالت را در گاتهام اجرا کند و جوکر های هنجارشکن روانی را ضربه فنی کند ، نه مرد عنکبوتی با تارهایی که رسالتش کمک به همنوع و زمین گیر کردن دشمنان است.

مردان میدان ما قهرمانان کتاب های کمیک نیستند، قهرمانان جعلی افسانه ای که هالیوود هزینه میکند تا آمریکا را ابر قدرت و ناجی بشریت نشان دهد .

مکتب اهل بیت ع قهرمانان و پهلوانان واقعی را به دنیا تحویل میدهد . این آب و خاک ، اسطوره پرور است . مردان ما به تاسّی از حسین بن علی هرگز زیر بار ذلت نمیروند و چون آرش برای ذره ذره ی این خاک جان میدهند .

به یاد مردان همیشه مظلوم و اسطوره های ابدی میتوان میگفت :

یاران چه غریبانه ، رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه

شب پر ستاره اثر جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷
شب پر ستاره اثر جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷