پیچیدگی بیش از حد (Overcomplexity)

Overcomplexity
Overcomplexity


توی تفکر سیستمی یک بحث داریم به نام پیچیدگی بیش از حد یا Overcomplexity .  تفکر سیستمی ذاتاً با پیچیدگی کار داره ولی گاهی اوقات ما به آن سطح از پیچیدگی که استفاده می‌کنیم نیاز نداریم و با مدل‌های ساده‌تر هم میشه به دقت و نتیجه مطلوب رسید. پس ما باید میان مدل و هدفمون تناسب داشته باشیم.

دو تا مثال می‌زنم که بهتر جا بیفته:
ما توی فیزیک کلاسیک قوانینی داریم که خیلی جامع و دقیق نیستن ولی توی اکثر کاربردها و نیازهای روزمره و حتی حرفه‌ای ما کافی هستن و دقت لازم رو به ما میدن. مثلاً قوانین نیوتون برای اکثر نیازهای ما از ساخت ماشین و هواپیما و حتی رفتن به کره ماه کافی هستن و لازم نیست توی این موارد از فیزیک جدید و پیچیده (نسبیت عام و مکانیک کوانتوم و...) استفاده کنیم. چون اون مدل‌ها فقط در موارد خاص مثل سرعت نور و سیاهچاله و... کارایی‌شون مشخص میشه.

و یک نکته هم توی حرف زدن و ارتباط ما وجود داره. دقیق و علمی حرف زدن خیلی خوبه ولی اینکه ما توی ارتباط با عموم مردم از اصطلاحات پیچیده و علمی غیرضروری استفاده کنیم جالب و مفید نیست و اتفاقاً به‌جای شفاف‌سازی، مخاطب منظور ما رو بدتر می‌فهمه. پس باید بین حرف ما و مخاطب تناسب وجود داشته باشه. و ما نمی‌تونیم به خاطر خودبرترپنداری و توهم سواد بگیم مدل حرف من اینطوری هست و مخاطب باید سواد داشته باشه (مگر در مواردی که مخاطب هم متخصص یا دانشجوی این حوزه هست).

من یک مثال دارم: اگر شما برای یک خر معادلات دیفرانسیل و انتگرال حل کنید، درسته که اون خره و نمی‌فهمه ولی شما از اون هم خرتر هستید چون برای خر دارید انتگرال حل می‌کنید😂.