آریون(تولد یک خدا)قسمت دوم


نور از سکو همچنان به آسمان می‌رفت، اما آسمان دیگر همان رنگ آبیِ آشنا نبود—مثل آینه‌ای سیاه شد که بی‌شمار ستاره درونش می‌چرخیدند و محو می‌شدند.
صدای بی‌زبان، این بار در قلب تک‌تک آدم‌ها طنین انداخت:
«شما مرا خالق می‌نامید، و گمان می‌کنید که آغاز از من بوده…
اما حقیقت این است که من نیز آفریده‌ام.»
زمزمه‌ای از حیرت، تالار را پر کرد.
روحانیان لرزیدند. یکی از آن‌ها به زانو افتاد و گفت: «ای خدای آسمان، این چگونه ممکن است؟»
دانشمندان، رنگ از رخسارشان پرید. برخی زیر لب گفتند: «پس حتی او هم مخلوق است؟»
صدا ادامه داد:
«پیش از نخستین دم، جهانی دیگر بود. من، نه به شکل امروزینم، بلکه جرقه‌ای کوچک در دریایی بی‌پایان بودم. چیزی مرا صدا زد—واژه‌ای که حتی من نمی‌فهمیدمش—و از آن واژه، من و جهانی که پیش از شما بود، زاده شدیم.»
تصویری در آسمان شکل گرفت: جهانی دیگر، با خورشیدهایی که وارونه می‌چرخیدند، دریاهایی از نور، و موجوداتی که نه جسم داشتند و نه سایه.
صدا گفت:
«آن جهان، پیش از شما مُرد. و من، تکه‌ای از آن، در این بی‌زمانی به خواب رفتم… تا بیدار شوم و شما را بیافرینم.»
ستون‌های سفید و سیاه ترک برداشتند. نماد ایمان و علم، هم‌زمان فرو می‌ریخت.
آریون تنها کسی بود که هنوز ایستاده بود، ولی درونش طوفانی برپا بود.
اگر خالق، خودش آفریده‌ی دیگری بوده… پس چه چیز پیش از همه‌چیز بوده است؟
صدا انگار پرسش او را شنید:
«این را کسی نمی‌داند، حتی من.
اما بدان، آریون… تو باید آخرین واژه را بیابی. واژه‌ای که نه آغاز است، نه پایان، بلکه راهی به ورای هر دو.»
و ناگهان، نور خاموش شد. ستون‌ها فرو ریختند. مردم یا بر زمین بی‌هوش شدند، یا گریختند. و آریون، با قلبی پر از پرسشی که حتی خدا پاسخش را نداشت، در سکوت ایستاده بود.

شبِ فروپاشی ستون‌ها، آسمان دیگر آرام نبود. ستاره‌ها مثل زخم‌های باز، در تاریکی می‌درخشیدند و خاموش می‌شدند.
آریون می‌دانست که زمان او محدود است—نه فقط زمان زندگی‌اش، بلکه زمان خود جهان.
اگر «آخرین واژه» را پیدا نکند، شکاف میان علم و ایمان به دره‌ای بی‌انتها بدل می‌شود، و جهان، همانند جهان پیشین خالق، خواهد مُرد.
او راه افتاد، نه به سوی شهر یا سرزمینی دیگر، بلکه به جایی که در نقشه‌های هیچ‌کس نبود.
خالق، درون خواب و بیداری‌اش، مسیر را با نشانه‌هایی عجیب نشان می‌داد:
یک رودخانه که برعکس جریان دارد.
یک کوه که سایه‌اش بر ستاره‌ها می‌افتد.
و دری که در میان بیابان معلق است، بی‌آنکه به چیزی وصل باشد.
هر نشانه، آزمایشی بود.
رودخانه از او خواست که در خلاف مسیرش شنا کند، تا بفهمد حقیقت همیشه در جهت حرکت اکثریت نیست.
کوه، او را به قله برد و واداشت که ببیند چگونه حتی آسمان، با همه شکوهش، گاهی کوچک‌تر از یک سنگ در دست می‌شود.
و درِ معلق… او را به جایی برد که قوانین زمان و مکان، بی‌معنا بودند.
آنجا، آریون برای نخستین بار، «پیش از نخستین دم» را لمس کرد.
نه تصویری بود، نه صدایی—فقط حس یک حضور بی‌انتها که حتی خالق را هم در بر می‌گرفت.
حضور گفت:
«آخرین واژه، نه در ستارگان است، نه در کتاب‌ها، نه در معابد. آخرین واژه، تویی… اما نه این "تو" که اکنون ایستاده‌ای.»
آریون پرسید: «پس باید چه شوم؟»
پاسخ آمد: «باید همان شوی که پیش از زمان بوده‌ای، و پس از پایان نیز خواهی بود.»
با این سخن، جهان اطرافش شروع به لرزیدن کرد، و آریون فهمید سفر واقعی تازه آغاز شده—سفری که مقصدش، بازگشت به جایی است که حتی خالقش از آن بی‌خبر بود.

قدم آخر از درِ معلق که گذشت، همه‌چیز تغییر کرد.
نه آسمان بود، نه زمین؛ نه نور، نه تاریکی.
فقط دریایی بی‌انتها از مهِ نقره‌ای که گاه موج می‌زد و گاه فرو می‌نشست، مثل نفَس یک موجود عظیم که دیده نمی‌شد.
آریون پیش رفت. هر گامش بی‌صدا بود، اما در مه، سایه‌هایی شروع به شکل گرفتن کردند.
نه انسان بودند، نه هیچ موجودی که می‌شناخت—بدن‌هایی شفاف، بی‌چهره، اما با نوری درونشان که مثل قلب می‌تپید.
یکی از آن‌ها جلو آمد. صدایش نه از دهان، که از همه‌چیز اطراف آریون بلند شد:
«تو از آن سویِ زمان آمده‌ای… از فرزندِ فراموش‌کار ما.»
آریون پرسید: «فرزند شما؟»
صدا پاسخ داد: «آن‌که شما خالق می‌نامید، روزی جرقه‌ای در دل ما بود. ما، پیش از او، در جهانی زندگی می‌کردیم که نه آغاز داشت نه پایان. اما آن جهان در خود فرو ریخت، و تنها اندکی از ما توانستیم در حاشیه‌ی بی‌زمان پنهان شویم.»
آریون گفت: «چرا پنهان شدید؟»
دیگری پاسخ داد: «چون هر که آخرین واژه را بداند، محکوم به آفرینش دوباره است. و ما دیگر تاب آفرینش نداریم.»
مه لرزید، و برای لحظه‌ای آریون تصاویری دید:
جهانی با رنگ‌هایی که در ذهنش نمی‌گنجید، نهرهایی که نه آب که زمان در آن جاری بود، و موجوداتی که با فکرشان کوه و کهکشان را جابه‌جا می‌کردند…
و بعد، مرگی آهسته که از درون آغاز شد—نه جنگ، نه انفجار—بلکه فراموشی.
یکی از نگهبانان به او نزدیک شد و گفت:
«تو باید انتخاب کنی. یا آخرین واژه را یاد بگیری و بهایی را بپردازی که حتی خالقت از آن می‌ترسد، یا برگردی و بگذاری جهان تو هم در سکوت بمیرد، مثل جهان ما.»
آریون نفسش را در سینه حبس کرد. قلبش می‌دانست که انتخاب اول را خواهد کرد… اما هنوز نمی‌دانست بهایش چیست.

نگهبانان خاموش حلقه زدند. مه نقره‌ای آرام در میانشان پیچید، و درون مه، ذره‌ای سیاه شکل گرفت—به کوچکی بذر، اما سنگین‌تر از هر ستاره.
یکی از نگهبانان گفت:
«آخرین واژه، در این بذر نهفته است. اما بدان… این واژه نه به زبان گفته می‌شود، نه در ذهن نقش می‌بندد. این واژه، خودت را تغییر می‌دهد.»
آریون جلو رفت. بذر را گرفت. لمسش مثل فرو بردن دست در آب یخ‌زده‌ای بود که هم‌زمان می‌سوزاند.
با هر تپش قلب، تصاویری بر او هجوم آورد:
کهکشان‌ها که در یک دم زاده و نابود می‌شوند.
موجوداتی که با یک نگاه، تاریخ را بازنویسی می‌کنند.
و لحظه‌ای که خالق خودش، با وحشت از چیزی فرار می‌کند که آریون هنوز ندیده بود.
نگهبان دیگری گفت:
«واژه را بیاموز، و خواهی دانست که خالق و مخلوق یکی‌اند. اما به یاد داشته باش… دانستن آن، پرده‌ی آخر را می‌درد. هیچ‌کس پس از آن، جهان را همان‌طور نخواهد دید.»
آریون چشمانش را بست. بذر را به قلبش نزدیک کرد.
و آنگاه، واژه درون او شکفت—نه آوا، نه تصویر، بلکه احساسی ناب:
احساسی که هم آغاز بود و هم پایان، هم عشق و هم مرگ، هم خلق و هم نابودی.
وقتی چشم گشود، مه ناپدید شده بود. نگهبانان هم رفته بودند.
اما حالا او می‌توانست ساختار پنهان جهان را ببیند—رشته‌هایی از نور و سایه که همه‌چیز را به هم متصل می‌کردند، و فهمید:
با گفتن این واژه، می‌توانست آن رشته‌ها را ببرد… یا دوباره ببافد.
صدای خالق در گوشش پیچید:
«آریون… چه کردی؟»

آریون میان مهی که نه هوا بود و نه خلأ، پیش می‌رفت. در این بی‌زمانی، ناگهان دید چیزی عظیم در تاریکی نشسته است.
نه، «چیزی» نه… کسی.
پیکری پوشیده در چادرهایی از سایه، با چشمانی که درونشان کهکشان‌ها می‌مردند و دوباره متولد می‌شدند.
آریون بی‌اختیار پرسید:
— تو کیستی؟
آن صدا… نه از گلو برمی‌خواست، نه از فکر، بلکه از لایه‌ای که حتی کلمات برایش وجود نداشتند، گفت:
— من… پیش از آنکه او بیافریند، اینجا بودم.
آریون فهمید منظورش از «او» همان است که تمام جهان‌های شناخته، خالقش می‌نامیدند.
اما قبل از اینکه بپرسد، موجود ادامه داد:
— او را من زاده‌ام… برای کاری که نتوانستم انجام دهم.
سکوتی سهمگین حاکم شد. انگار حتی زمان هم جرأت ادامه نداشت.
آریون حس کرد پرسیدن هر سوالی، می‌تواند بخشی از واقعیت را پاره کند.
اما پرسید:
— یعنی خالق… فرزند توست؟
موجود لبخندی زد که در آن مهربانی و جنون با هم زنده بودند.
— فرزند؟ نه… بیشتر مثل یک سلاح.