من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
آریون( تولد یک خدا)قسمت سوم

مه اطراف آریون به آرامی کنار رفت و دالانی پدیدار شد؛ ساخته نه از سنگ یا نور، بلکه از خاطراتی که به شکل دیوار درآمده بودند. هر دیوار تصویری مینمایاند: انفجار ستارگان، تولد نخستین اتمها، شکلگیری سیارات… و میان همهی اینها، چهرهای که بارها تکرار میشد.
آن چهره، شبیه هیچچیز نبود و در عین حال، به تمام چیزها شباهت داشت.
موجود گفت:
— این، اولین تصویر از اوست… قبل از آنکه خدا شود.
آریون جلوتر رفت. درون دیوارها، صحنهای را دید: تالاری بیانتها که در میانش تودهای بیشکل از انرژی خالص میتپید. گرداگردش موجوداتی ناشناخته، با اشکالی فراتر از هندسه، ایستاده بودند.
یکی از آنها – همان موجودی که اکنون با آریون سخن میگفت – نزدیک شد و رشتههای نور را درون آن توده تزریق کرد.
— من او را شکل دادم… از ترس.
— ترس از چه؟
— از نیستی. از اینکه تمام آنچه هست، در خلأ بیپایان محو شود.
آریون دید که تودهی انرژی کمکم چشمانی گشود، چشمانی که با اولین نگاه، مفاهیم «آفرینش» و «مرگ» را با هم درک میکردند.
و موجود ادامه داد:
— اما او از همان آغاز، از من برتر شد. فهمید که میتواند بیافریند و نابود کند… و اولین کاری که کرد، پاککردنِ خالق خود از حافظهی جهان بود.
آریون لرزید. یعنی همهی باورهای جهان، از آغاز بر یک دروغ ساخته شده بود؟
موجود به او نزدیک شد و گفت:
— این است رازی که حتی خدایان نمیخواهند بدانی. حالا که دانستی… دیگر بازگشتی نیست.
آریون قدم گذاشت به قلب دالان خاطرات.
در انتهای راهرو، سکویی بود از جنس مادهای که نه جامد بود، نه مایع، و نه گاز؛ انگار بافتهای از «زمانِ متراکم» بود. بر روی آن، لوحی معلق میچرخید، ساخته از ذراتی که هر کدامشان کهکشانهایی را در دل داشتند.
موجود گفت:
— این، سند زایش اوست. تنها یک بار دیده شده… و آن یک بار، جهان را آغاز کرد.
آریون با تردید دستش را جلو برد. لحظهای که انگشتانش به سطح لوح خوردند، تمام بدنش به لرزه افتاد.
زمان از هم پاشید. او خودش را در نقطهای دید که «قبل» و «بعد» معنایی نداشت.
هیچ نبود… جز «هُما».
هُما، موجودی که نه خدا بود، نه شیطان، نه انسان و نه حتی مفهوم. یک ارادهی ناب… گرسنه برای بودن.
هُما به آریون نگاه کرد و بدون حرکت لبها گفت:
— من نبودم که جهان را خواستم. شما خواستید. شما با ترستان مرا ساختید.
— ما؟ ما کی هستیم؟
— همهی چیزهایی که هنوز به دنیا نیامدهاند. همهی اندیشههایی که هنوز شکل نگرفتهاند. شما مرا مجبور کردید به انفجار… و آن انفجار شد بیگبنگ.
آریون فهمید… خدا نه یک خالق مطلق، که یک «محصول جمعی» از ترس و میل تمام موجودات بالقوه است.
لوح در دستش شروع به ذوب شدن کرد و موجودی که همراهش بود فریاد زد:
— رها کن! اگر سند را تا آخر بخوانی، دیگر حتی مرگ هم تو را بازنمیگرداند!
ولی آریون… رها نکرد
آریون با ردّ سایهها، به ویرانهای در دل بیابان رسید. جایی که شنها مثل موج یخزده در میان هوا معلق بودند، انگار حتی باد هم جرئت گذر از آنجا را نداشت.
در دل این سکوت، صدای ضربآهنگی آهسته میآمد؛ کوبش طبلهایی که هر ضربش، مثل قلبی در حال احتضار، لرزشی سرد به استخوانها میفرستاد.
درون تالاری سنگی، گروهی با صورتهای پوشیده از خاکستر حلقه زده بودند. هیچکس حرف نمیزد، اما آریون شنید — نه با گوش، بلکه با ذهنش — که هزاران زمزمه نامفهوم از آنها میتراوید.
رهبرشان، زنی با چشمانی که سفیدِ مطلق بود، جلو آمد و گفت:
— ما فرزندان سکوتیم… وارثان لحظهای که صدای او خاموش شود.
آریون پرسید:
— «او»؟ منظورتان کیست؟
زن لبخندی زد که بیشتر شبیه شکافی در صورتش بود تا نشانهی شادی:
— همان که همه پرستیدند و هیچکس ندید… ما میدانیم او رو به مرگ است، چون نفس آخرش را شنیدهایم.
سپس دستش را روی سنگی گذاشت که از آن حرارتی عجیب ساطع میشد.
— هر دعا که خاموش میشود، این سنگ گرمتر میگردد. وقتی بسوزد، آسمان میشکند و ما وارد جهان پیش از جهان میشویم.
آریون حس کرد این فرقه فقط تماشاگر نیست؛ آنها فعالانه ایمان مردم را میبلعند، تا مرگ خدا را تسریع کنند.
اما چرا؟
زن دوباره زمزمه کرد:
— برای بازگشت پادشاه نخستین… آنکه پیش از او بود.
زنِ سفیدچشم، آریون را به تالار پایینی برد؛ جایی که هوا بوی خون و آهن میداد. دیوارها پر بود از کندهکاریهایی که شکل حروف نبودند، بلکه مثل زخمهایی روی سنگ حک شده بودند.
— اینها زبان نخستین است، پیش از آفرینش نور. هرکس بخواهد بخواندشان، دیگر نمیتواند به جهان بازگردد.
آریون پرسید:
— چرا؟
زن پاسخ داد:
— چون هر واژهاش، یک تکه از ذهنِ پادشاه را به درونت میدوزد. و اگر آخرین واژه را بر زبان بیاوری، او از دلِ تاریکی بیدار میشود.
آریون دستش را روی یکی از کندهکاریها کشید. سرمایی سوزان وارد انگشتانش شد، و برای لحظهای دید که ستارگان فرو میریزند، و صدایی که شبیه هیچ موجود زندهای نبود در سرش گفت:
«تو مرا به یاد میآوری… حتی اگر خودت ندانی.»
زن فریاد زد:
— دست برندار! او همین را میخواهد!
اما آریون دیگر نمیتوانست جدا شود. خطوطِ زخمگونه روی سنگ، پوستش را سوراخ کردند و مثل ریشههایی سیاه به درون رگهایش خزیدند.
در ذهنش، تصویری کوتاه دید: تختی ساختهشده از استخوانِ کهکشانها… و بر آن، موجودی بیچهره که تاجی از ستارگان مرده بر سر داشت.
صدای زن، آخرین چیزی بود که شنید قبل از افتادن:
— حالا دیگر بخشی از او شدی… و این یعنی یا باید او را بکشی، یا خودت به جای او بنشینی.
مطلبی دیگر از این انتشارات
جاودانگی ردپا
مطلبی دیگر از این انتشارات
فلسفهی ردپا: سفر وارثان و وصیها
مطلبی دیگر از این انتشارات
آریون(تولد یک خدا) قسمت پنجم