من culture هستم مرا در تیم فریاد کن!

همه چیز از آنجا شروع‌ می‌شود که متوجه می‌شوند شکست یا پیروزی کسب و کار را تیم آن رقم می‌زند.

باستان‌شناسان تیمی در جستجو هستند!

در همین راستا باستان‌شناسان تیمی و اسکرام‌پژوهان و حضرات عالم مدیریت پروژه وارد صحنه‌ می‌شوند و آن آرمان شهری را برای صاحبان کسب و کار ترسیم می‌کنند که همۀ منابع درست تخصیص یافته است و اسکرام با چارچوب‌های بسیار خفن خود به‌درستی پیاده گشته و همۀ افراد تیم هم بسیار خوشحال و خندان تسک‌ها را پیش می‌برند و هی محصول روی محصول است که ساخته‌ می‌شود و هی منابع به منابع است که درست استفاده می‌شود.

از او هزینه کردن، از تیم آزرده بودن، از او زمان گذاشتن، از محصول چیزی ندیدن! و اینجاست که صاحبان کسب و کار متوجه می شوند آرمان شهری که منتظرش هستند دورتر از آن چیزی است که به نظر می رسد!

خب، به فارسی سخت صحبت کردن کافی است!

بله بله می‌فهمم، اما مشکل از کجاست؟

هرآنچه توصیف کردم برای بسیاری از افراد فعال در کسب و کار این روزها آشنا بود. اما واقعا چه اتفاقی افتاده که دیگر استخدام حرفه‌ای‌ترین و پرتجربه‌ترین افراد هم تضمینی برای حال خوب تیم و به موقع رسیدن محصول به بازار نیست؟!

چه چاشنی از فرآیند رهبری تیمی جا مانده که اختصاص منابع مالی زیاد و حمایت روحی فراوان از برخی تیم‌ها در درون سازمان نه تنها بازدهی را بالا نمی‌برد، بلکه به توقع زیاد در عین انگیزۀ کم در کار ختم می‌شود؟

بیا فریادم کن

در اینجاست که گم شدن واژه Culture که همان فرهنگ خودمان است کاملا خود را نمایان می‌کند. چون خیلی از کسب و کارهایی که به دنبال رشد سریع هستند، خیلی ساده از کنارش می‌گذرند و اصلا آن را حساب نمی‌کنند.

یک فراموشکاری نابخشیدنی

چرا فرهنگ را فراموش می‌کنیم؟ شاید چون معنی دقیق آن را نمی‌دانیم یا شاید هم اصلا کاربردش را حس نکردیم، یا اینکه معنی‌اش را می‌دانیم اما همواره می‌خواهیم با تمرکز روی هدف‌ها، فرهنگ را حاکم کنیم.

نباید فراموش کنیم که هر کسب و کار، با ویژگی‌های شخصیتی رهبرانش شکل می‌گیرد. ویژگی‌های شخصیتی رهبران کسب و کار به فرهنگ تبدیل می‌شود، یعنی چیزی که مورد قبول است یا ارزشی است که افراد می‌توانند خودشون را به واسطۀ آن در محیط کار تعریف کنند.

رهبران کسب و کار ارزش‌هایش را می‌سازند

اینجا همان قسمتی است که نشان می‌دهد سازنده فرهنگ در یک تیم دو چیز است:

  • رهبر
  • هدف

بله این خیلی خوب است که اعضای تیم شما بدانند برای چه چیزی تلاش می‌کنند و برای چه چیزی دور هم جمع شده‌اند.

این خیلی خوب است که آن‌ها بدانند صاحبان کسب و کار هدف‌هایی برای ماه‌های پیش‌رو دارند و هدف‌ها را با آن‌ها به اشتراک می‌گذارند، اما اعضای تیم علاوه بر هدف واحد، به‌دنبال رفتار و گفتار کسانی که اهداف را تعریف کرده‌اند هم هستند.‌

همینجاست که قسمت اصلی فرهنگ تیم شکل می‌گیرد! پس مشخص است که چرا برخی اوقات آرمان‌شهر اولِ متن برای صاحبان کسب و کار به دست نمی‌آید!

صاحبان و رهبران یک کسب و کار چابک، آنقدر به‌دنبال محصول و بررسی رفتار رقبا و ایجاد مزیت‌های رقابتی مختلف و ایجاد اتحادهای استراتژیک با کسب و کارهای دیگر هستند که شاید وقتی برای بررسی درون خودشان ندارند. بنابراین شاید فرصت ارزیابی تاثیر رفتار و کلامشان را پیدا نکنند و ندانند ثبات و کیفیت کافی را دارد تا به فرهنگ تیمشان تبدیل بشود یا نه؟

من فرهنگم، مرا فریاد کن

به‌نظرم هیچ چیز برای یک کسب و کار ضربه زننده‌تر از یک تیم بدون فرهنگ کسب و کار نیست. پس همۀ متن را در یک جمله خلاصه می‌کنم: من Culture هستم، مرا در تیم فریاد کن! چرا که اعضای تیم به شنیدن و داشتن آن نیاز دارند تا بتوانند به معنی واقعی کلمه یک تیم باشند.

در نوشته بعدی به دنبال این هستم که ببینم یک فرهنگ خوب چه زمانی به دست می‌آید؟ به نظرم سوال مهم و تاثیرگذاری است.