شاید نفهمی، مانند من...

...
...

دستانی گرهِ خورده در میانِ هوایِ شناورِ زندگی، عاشقانه گلها را می چیدند.

گویا شادمانی در بتنِ تقدیرشان لانه ای داشت.

خوشه به خوشه ی رویاهای زیبا را می‌دیدند.

برایشان عجیب بود که چگونه سبز و آبیِ زندگی مانند کهکشان ها اینگونه بی‌نظیر در قلبشان می‌درخشد.

چشمانی که آینه ی شفافِ دیدنِ جنونِ بوسه هایشان بود، چیزی بیشتر از کوری در آتشِ عاشقی نبود.

پاهایِ برهنه قرار نبود دست هایی برای نوازشِ سبزه های لطیف باشند ولی دست ها مشغولِ رساندنِ آنها به دشتِ گل های پاییزی بودند.

...
...

خسته کننده نبود؟

نمی‌شود انکار کرد...

بی معنایی اش بی انتهاست.

اینکه هیچ فکری انتهایی به معنا ندارد.

پوچی انگار پر از افکارِ بزرگِ عجیب است.

خیزشی که مغز از پس افکارِ عاجزش دارد، به چیزی که وجود ندارد.

گفتن و نوشتن و گفتن و نوشتن و...

چه اهمیتی دارد؟

ادامه اش چیست؟

...
...

شاید بگویید...

در پس ریشه های مجنونِ درخت پنهان نشو!

ماهِ من؛

هیچ کم و کاستی نیست.

گاهی به گِردیِ مردمک های دلدار میرسی و گاهی در چشمانم هنگامِ هلال ماه مانند نیلوفرِ آبی در دلِ تاریکی هستی.

قانع کننده و کافی بود.؟

🙂
🙂

وقتی گل های نرگس بویی نمی‌دهند. اشکالی ندارد که هیچکس را نداشته باشی که آنها را به تو بدهد.

...

KRK