در انتخاب شایدها هیچ اجباری نیست°-°Intp
عروس کهکشانی...

دلِ آرامِ جان،
چه اندیشه ای در میان آوایِ رستاخیزی تو دارم؟
بیگمان در ریشههای آذرخشِ آسمانیات رقصانم،
در پیچوتابِ شعله هایت،
چون مویی که در آتش افتاده باشد؛
بی پناه، اما مشتاق.
چه جای واهمه است،
وقتی آوازت،
از لایه لایهی ظلمت میگذرد و میخوانمش؟
تو صدایی،
که در تهِ چاه هم شنیده میشوی؛
نه از حنجره،
بلکه از تپشِ هول انگیزِ هستی.
و من،
نه زاهدی ام که رهایی طلبد،
نه عاشقی که وصال خواهد،
من همان خاکم،
همان خاکِ تَر،
که برقِ نگاهت اگر بر آن ببارد،
سبز خواهد شد؛
حتی اگر دیگر، بهار برنگردد.
...

ماه را بویید و بوسید.
+: تو اصلا شبیه کسی که میخواهم نیستی ولی بهت نیاز دارم مثل نور صبح هایم را روشن میکنی و ماه خوشکل زندگی ام هستی که شب ها وقتی خواب هستم در آغوش تو آرامم. به راستی زیباست هر آنچه درباره ی توست.

لمس های درخشانِ ستاره ها و چرخشِ پیچ و تابِ امواجِ احساس، تمامش زیاده خواهی هایی بودند که می خواستم از حفظ و کتابِ قابل حمل زندگاني ام کنم.
و گرمای پرستش تو. اینگونه بود که روح را گرفتار می کرد و شبانه ها آغاز می شد. این کهکشانِ نیلگونِ در هم آمیخته، نمیشود که دوست داشتنی نباشد.
ولی بوسیدن که نداشت. داشت؟
قلبم را در دستم گرفتم و باید که به فراموشی سپرده می شدی به همراه باد و به آرامی می رفتی و می رفتی. این پهنای بیکران، پنهان که میشد آسودگی به همراه داشت.
گرفتاری ها در هم میشد و توهم، پیچشش را به دورِ سوگند هایم میچرخاند. دردهای خودم را نمیدیدم، نه قلب دارای احساس و نه مغز کار میکرد. باید بگویم همین است دیگر. نمی آید که نوازشت کند. بازوهایش که برای این نیست.
میخواهی یک چیزی رو بدانی؟
من هنوز عاشقم. ولی از تو میترسم. میترسم باز هم تنهایم بگزاری و بروی. از خودم بدم می آید که هنوز عاشقم. چیزی مثل اولش نمیشود باید خودم را عذاب بدهم تا بفهمم هنوز عاشقِ تو بودن گناهِ سختی برای بخشش از طرفِ خودم است.

...
مطلبی دیگر از این انتشارات
صبور و بی صدا...
مطلبی دیگر از این انتشارات
زیبایی اندوهی ندارد؟...
مطلبی دیگر از این انتشارات
نیمه شبِ بیداری...