فقط یک طرف...

...
...

یک دفعه قهرمان با گذشته ای که در آن احمق، انسانی بی دست و پا که کاری نمی‌توانست بکند، بلند می‌شود و با شعار عدالت و انسانیت و مهربانی با شرور می‌جنگد. در این راه خودش و عزیزان و اموال را فدا می‌کند. یکدفعه توانا و باهوش و زیرک می شود. انگار آن هنگام که شرور زاده شد مهربانی و عدالت وجود داشت. انگار اگر آن کثافت ها را تکه تکه نمی‌کرد. این کلمات می‌آمدند و کارما از آسمان، خانه هایِ خوش آنها خراب می‌کرد. انگار قانون در زندان و دادگاه جواب درد و رنج را می‌دهد. انگار می شود دیگر دستان را به جز خونِ گرم آنها از سردیِ زندگیِ خالی گرم کرد.

خدای من! چه حقیر.

آن هنگامی که شرور می‌پذیرد که باید چیزی با ارزش تر و بهتر از این کثافت ها باشد و باید انسان باشد. خودش را گوشه ای زندانی می‌کند. به صورت قهرمان نگاه می‌کند. هنوز برق جوایز و تبریک های مردم در چشمانش هست و آن را می‌بیند. قهرمان تشکری هم بخاطر اینکه او را از چیزی که بود نجات داده نمی‌کند. کمی ناراحتی از بابت گذشته ی دردناک او می‌کند و بعد به پیش خوشبختی اش می‌رود و آنها را در کنار هم می‌گذارد.

شکسته ای که التیام نیافت.

انتقامی که نشد کامل شود.

آنهایی که به خوبی به موقع مردند.

و آنهایی که هنوز هم به درد او می‌خندند.

و البته مایی که برد قهرمان را جشن میگیریم و شرور رو فراموش.

افسوس!

...

KRK