در انتخاب شایدها هیچ اجباری نیست°-°Intp
لالاییِ سایه...

شاید مرگ از الان هم حضور بیشتری در کنارم پیدا کند.
شاید در هنگامِ خواب، شب ها برایم لالایی بخواند.
شروع کند به رویابافی که چگونه نفسم را تصاحب کند و قلبم را از جا بِکند.
تا وقتی قدرت این را دارد که بخندد باید بخندد حتی اگر نخواهد یا نتواند حسش کند؛
اجبار برای شاد بودنِ گرفتن جان های تحمیل شده.
بنظر منم خنده دار است.
همیشه همینجور بوده است حتی با نوازش های مهربان روی جای زخم هم دردی کم نمیشود.
حتما خیلی برایش سخت بوده، این همه تنهایی.
نامرئی بودن و منفوریت تهوع آور.
شاید او هم گاهی گوشهای بنشیند و برای خودش گریه کند اما نه کسی او را میبیند، نه دستی به سرش میکشد.

تمایلی به تعامل زیاد نداشتیم.
به گوشه های اتاق می خزیدیم.
به دور از رویاروییِ چهره ها از غم ها و تنهایی لذت می بردیم.
باید از او میپرسیدم به این چیزها باور داری؟
آرامشی که میگویند.
قولی از سوی ناکجاآباد بدون انگشتی که گره بخورد؛
از آسمانِ جایی بر سر آدمیزاد ریخته است.
البته که بايد به مسخره ترین چیزها دل بست تا فقط دل به جایی بند باشد.
فقط دوام بیاور؛
اندیشه ای برای تحمل...
فکر میکنی لیاقت این چیزها را داشتیم؟
...

مطلبی دیگر از این انتشارات
نور را پیدا کن...
مطلبی دیگر از این انتشارات
تلخ و شفاف...
مطلبی دیگر از این انتشارات
صبور و بی صدا...