مُحبی برای دور اُفتادهٔ من...

همان که می‌رود، بی‌آنکه بداند چرا می‌رود.
همان که می‌رود، بی‌آنکه بداند چرا می‌رود.

هی باد! ورقه ها را ورق نزن؛ خالی اند. سفید، بی‌ حرف، بی صدا.
چیزی برای نوشتن وجود ندارد.
خودت می خواهی جوهر برداری و سیاهشان کنی؟ از چه چیزی می خوای بنویسی؟ از زحمتِ بی اثری که برای خواندنِ هیچِ این سفیدی های خالی و پوچ می کنی؟
شاید بخواهی از سفر مضحکِ سودایی ات به این مکان بگویی که چطور ریسمانِ خودت را کشیده ای تا از خود و خانه ات رمیده شوی که شاید در اینجا بیاسایی.
تو حتی سردِ خنک کننده هم نیستی. بادِ عذاب آورِ گرم و شرجی تابستانِ مردادی؛ از لای در و پنجره میخزی به داخل و آزار می دهی ولی اشکال ندارد.
تو همینی؛ فراری.
از اینجا خسته و مایوس بشوی و دیگر چیزی برای بازی نباشد میروی به یک جای دیگر ولی این را بدان هیچ زنده ای مثل من با تندخویی و پستی تو نمی‌سازد.
درک نمی شوی؛ این را بدان.
این قدر دنبال این نباش کسی تو را لمس کند تو حتی وجود هم نداری. هیچوقت عشقِ گرم گل و خورشید را حس نمی کنی. گرمایِ تو هیچ گلی را عاشق نمی‌کند. هیچ پروانه ای را مست نمی‌کند. هیچ آدمی را کوهکن نمی‌کند. فقط شاید بتوانی با آزار اشک های چشم را بیرون بریزی اگر همین را می خواهی؛ باشد برو و انجامش بده. این کاری ست که خوب از پس آن بر می‌آیی؛
آزار دادن.
تو فقط به دور خودت می‌چرخی مثل دیوانه‌ ای که فکر می‌کند فرار کرده، اما از زنجیرِ خودش هم سبقت نگرفته است. در بندی. بوی انتهای ریشه ات را میدهی. هی دخیل برو و باد ها را دریاب. آن چشم ها تو را می‌بینند و مُحبی برای تو می آفرینند. شاید که گرمایت در عشق گرم شود.

هیچ‌ کس مثل من، تو را نمی‌فهمد. هیچ‌ کس این تلخیِ بی‌ نام را درک نمی‌کند.
هیچ‌ کس مثل من، تو را نمی‌فهمد. هیچ‌ کس این تلخیِ بی‌ نام را درک نمی‌کند.


هی باد! حالا که صفحه‌ ها سفید ماندند،
و تو هم از نوشتن عاجز و رفتنی هستی. بیا و ورقه‌ها را با خود به بادها بسپار،
شاید به کوچه‌های خلوتِ شهر های بی‌نام روند،
شاید به حرفای جایی که کسی انتظارِ حرفی را نمی‌کشد،
حرف های طولانی که از صاحب، هم توجه ای ندارند،
صاحبی که خواب ها هم خوابش نمی کنند،
خواب هایی که صرفه ای ندارند،
صرفه های بی رویه ای که مقصدی ندارند،
همان جایی که تو هم مثل من بی‌صدا در آن خاموش و فراموش می‌شوی.


برقصان نغمه ها را در میان پیچ و تاب ها
این تن خسته کننده رقص می خواهد بی مهابا

...

KRK