نفس و زندگی...

نمی‌ توانست هر دو را با هم انجام دهد، نفس کشیدن و زندگی کردن.
نمی‌ توانست هر دو را با هم انجام دهد، نفس کشیدن و زندگی کردن.

در میان ابهامات درونی،

با نفرتی از تنِ خویش

که هوای خاک‌ خورده را می‌ بلعید،

روی سنگ‌ فرش‌ های گل‌ آلودِ خانه

خوابیده بود.

حتی سنگی ضخیم

برای رهاییِ زندگی نرم می‌ شود،

تا آب‌های زلال

نور بدوانند

و جوانه‌ها بلند شوند.

اما او چه می‌کرد؟

با وجودِ وجود داشتنش

چیزی حضور نداشت.

احمقانه چنگ می‌زد.

به چیزی که برایش نبود.

ناکافی بود برای همه چیز.

ناچیز.

بی‌ کفایت.

و احمق.

...؛

گذشته را درو نکن.

در بی‌ آبی‌ ها گیاهی نمی‌ روید.

آینده‌ ای نیست.

جهان به گردشِ خطی‌ ست.

انتها نمایان است.

روزگار فقط می‌ گذرد.

و معنایی ندارد.

و همین بزرگی و عظمت

به ادم احساس پوچی بی‌انتها می دهد.

...

KRK