خیالباف


عنوان: سیب‌زمینی، رؤیا، آجر

هر روز، جوانی با چرخ‌دستی سیب‌زمینی‌اش کنار خیابان فرمانداری بساط می‌کرد. همیشه همان‌جا. همیشه ساکت.

ظهر بود. خیابان مثل همیشه شلوغ. آدم‌هایی خسته، از اتوبوس و مترو بیرون می‌ریختند. عجول. بی‌حوصله. بی‌تفاوت.
صدای بوق ماشین‌ها، پچ‌پچ عابران، فریاد دست‌فروشان… همه چیز بود، جز سکوت.

بساطش، میان آن همه صدا، گم می‌شد.
او نه پررو بود، نه زبان‌دار. برای همین، فروشش همیشه نصف بقیه بود.
اما با همان هم می‌ساخت. خدا روزی‌اش را می‌رساند. زندگی‌اش می‌گذشت.

دو زن ایستادند. سیب‌زمینی خواستند. حرف‌های‌شان را شنید. امروز، جواب آزمون استخدامی معلمی آمده بود.

وقتی رفتند، گوشی قدیمی‌اش را درآورد. گلسی شکسته، دکمه‌هایی که گاهی کار نمی‌کردند.
رمز را زد. وارد شد.
لحظه‌ای بعد لبخند نشست روی لبش.
خندید. دستش را به موهایش کشید. نمی‌دانست چه کند.
دلش می‌خواست فریاد بزند. اما نزد.
دلش پر بود.
قبول شده بود.

آفتاب خم شده بود. ساعت، سه و چهل دقیقه را نشان می‌داد.
کم‌کم جمعیت کم می‌شد.
بساط را جمع کرد. چرخ را به حرکت انداخت.
در راه فکر کرد: چرخ را بدهم به مش قاسم، پیرمرد همسایه. او بیشتر از من به آن نیاز دارد.

به چهارراه آزادی که رسید، بیلبورد بزرگی توجهش را جلب کرد. پیرمردی شیک‌پوش، با موهایی جوگندمی، کلیدی طلایی در دست، برنده‌ی ماشین گران‌قیمتی از بانک آینده بود.
زیرنویس می‌گفت: «ویژه‌ی معلمان».

کمی پایین‌تر، فروشگاهی تخفیف گذاشته بود. ۴۰ درصد برای معلمان.
همه‌جا بوی احترام به معلم‌ها می‌آمد. یا شاید فقط توهم بود.

جوان در خیالش غرق شد.
کلاس. تخته. دانش‌آموزهایی با لباس فرم. خودش با گچ در دست. صدایی مطمئن.
حس کرد قلبش آرام می‌زند.
برای لحظه‌ای، دنیا جای بدی نبود.

صدای ترانه‌ای از کلوپ آن‌طرف خیابان بیرون می‌آمد:
«هَرسال می‌گم دریغ از پارسال...»

واقعیت، مثل داسی، رؤیا را برید.

جلوتر، مقابل فرمانداری، جمعیت بود.
پلاکارد. شعار.
پیرزن‌ها و پیرمردهایی که صورت‌شان مثل سیب نیم‌رس، نیمی قرمز و نیمی سفید شده بود.
چشم‌هاشان خشم داشت.
دست‌ها لرزان. پاها اما محکم.
یکی‌شان، پیرمردی گوژپشت، آجری را از زمین برداشت. شکست. پرتاب کرد.
آجر، شیشه‌ی نگهبانی را شکست.
شعارها اوج گرفت.

چند ون سیاه از خیابان وارد شدند.
مردهایی با لباس مشکی و صورت‌های پوشیده از نقاب، از درون‌شان بیرون ریختند.
به جمعیت هجوم بردند.
صدای فریاد. صدای شکستن. صدای زمین خوردن.
همه‌چیز در چند دقیقه تمام شد.

جوان جلو رفت. پلاکاردی را از زمین برداشت. خاکی بود، خون‌آلود.
خواند: «خواستۀ ما بازنشستگان فرهنگی: منزلت، معیشت...»

عرق سردی بر تنش نشست.
دهانش خشک شد.
با خودش گفت:
«یعنی این است؟ این‌همه سال معلم باشی، آخرش این‌طور؟»

همه چیز در لحظه‌ای فرو ریخت.
کوزه شکست.
سبو ریخت.
پیمانه خالی ماند.
رویایش سوخت. بوی دودش تا آسمان رفت.

برگشت.
چرخش را گرفت.
دست‌ها را محکم دور دسته‌ها حلقه کرد.
دو پا داشت، دو پای دیگر قرض گرفت و از آن‌جا دور شد.
بی‌آن‌که حتی یک بار به پشت سر نگاه کند.

نویسنده: ناصر اعظمی