(INTP)جهان هر فرد، به اندازه وسعت فکر اوست." خونم جوهر خودکارمه" دانشجو معلمِ فرهنگیان| امورتربیتی
فراتر از رفیق؛ چون خواهر

حالا دیگه بیشتر از سه سال از قدمت دوستیمون میگذره.
باورت میشه؟
من ویرگول رو به خاطر تموم دوستای خوب و ناب و واقعی که بهم بخشید، از عمق وجودم دوست دارم.
تو رو بیشتر، تو رو یجور دیگه، اخه حسابت واسم جداست، اخه تو همون دوستی بودی که از خدا همیشه آرزوش رو داشتم. اخه تو منو بیشتر از هرکسی بلدی، اخه تو میتونی منو بدون اینکه حتی کلمات از دهانم جاری بشه بفهمی.
هروقت تو زندگی چیزی رو شدید دوست داشتم، ازم گرفته شد، انگاری رسم بازی طبیعت اینطوریه که هی قطع تعلق کنی تا به هیچ وابسته نباشی، حالا ترس از دست دادن تو رو دارم. اینکه تو یا من بریم یه استان دیگه واسه زندگی، اینکه به هردلیلی نشه با هم خاطرات خوب بسازیم. ولی نه ... نمیخوام شیرینی حضور حالمون رو با فکر و خیال بیخودی و نگرانی از چیزی که رخ نداده و ان شاالله که هیچوقتم رخ نده، خراب کنم.
قشنگم، نمیدونم چرا هربار که میبینمت دلم میخواد از خاطراتمون حتما اینجا چیزی بنویسم. لحظات با هم بودنمون انقدری واسم جذابه که دلم نمیخواد حتی ذره ای ازش توسط ذهنم پاک بشه.
لحظاتی که با همیم، برات از رنج دنیا و رسمش حرف میزنم و تو با حوصله به حرفام گوش میکنی، دلم میخواد یه تابلوی مزاحم نشوید بزرگ دور خودمون بکشم و عقربه ی ساعت رو با چکش بشکنم تا بلکه زمان متوقف بشه و از همه عالم و آدم جدا بشیم و من بمونم و تو و تمام واژگانی که ما رو به هم محرم میکنن. هیچوقت نتونستم دوست صمیمی که نزدیکم باشه تو زندگیم پیدا کنم، این ضعف من نبود، آدمش نبود. اما حالا که تو رو پیدا کردم، گرچه دوری و نمیشه اونقدر که باید و شاید با هم باشیم، بازم خدا رو شکر میکنم و وقتی میگی از اینکه اینجا این لحظه با همیم خوشحالی، یه نفس راحت میکشم، دلم از تاب دلتنگی میفته و لبخند رضایت به لبم میزنم از اینکه زنده بودم و یبار دیگه همو دیدیم.
میدونی چیه، نمیشه تو رو دوستت نداشت، انقدر که به دل میشینی و همه وجودت لطیف و ظریف و ملایم و آرامش بخشه.
اصلا خوش به حال هرکی تو رو داره.
حیف که پسر نیستم میدونی که وگرنه مال خود خودم میشدی، و همش خنده ام میگیره که هربار تو هم اینو متقابلا به من میگی :)
حداقل اگر داداش بزرگتر داشتم انسان خوشحال تری بودم، اونوقت به جمع خانواده ی ما میپوستی :)
به هرحال تو هدیه ی خدایی به من.
خدایی که دید نمیتونم حرفای دلمرو تنهایی تحمل کنم، تو رو فرستاد که تو عمر کوتاهم لاقل بتونم یه دوستی واقعی رو بعد بیست سال زندگی تجربه کنم و بی نصیب ازش نرم!
با تو لای ثانیه ها زیست میکنم، حس میکنم تنها کسی که درکم میکنه و دغدغه های مشترک و تشابهات باهاش دارم تویی.
لاقل کسی با این ویژگی ها تو مدرسه و دانشگاه پیدا نکردم ...
تو رو از بین ویرگولی ها بیشتر از همه دیدم و این خاصش میکنه. جالبتر اینکه هربار دیدارمون یه ملاقات جدید و خاصه که انگار برای اولین باره و ما هیچوقت برای هم تکراری نمیشیم و هردو میدونیم هیچوقت حرف برای گفتن به هم تمومی نداره ولی زمان چرا!
من همیشه به ذوق اینکه بعد از ازدواجمون قراره رفت آمد خانوادگی داشته باشیم فکر میکنم.
یا اینکه هردو قراره همدیگرو تو جشن عروسی هم دعوت کنیم.
و با تولد فرزندمون قراره خاله بشیم!
یا احتمال اینکه یه روز تو مقطع ارشد همکلاس و هم دانشگاهی بشیم!
من به تک تک شون فکر میکنم و قلبم مثل چشمام برق میزنه.
ای کاش بجای اینهمه آدمی که کنارم هستن و صنمی باهاشون ندارم فقط تو بودی.
من خوشمزه ترین ساندویچ ها رو با تو خوردم، دبش ترین چای های چایخونه رو با تو سر کشیدم.
خیابونا رو با تو متر کردم. غرغرهام رو پیش تو آوردم.
حتی مادر و پدرم تو رو دیدن تا بدونن چه دوست بی نظیری دخترشون انتخاب کرده.
عزیز جانم، دوستهای آدم خیلی تو زندگی موثرن، ما به مرور شبیه دوستامون میشیم. و چی بهتر از اینکه شبیه تو شدن!
چقدر با هم خاطرات قشنگ ساختیم، نمایشگاه کتابها، دانشگاه، حرم، مترو، خیابونها، پارک، کافه، زیارتگاه، کارگاه، مشاوره، بازار و ...
عاشق وقتایی ام که بهم پیام میدیم، زنگ میزنیم، حرف میزنیم و تخلیه میشیم و از نو برای ادامه دادن انرژی میگیریم.
یادته شبهای جنگ تا اذان صبح با هم حرف میزدیم تا آروم بشیم؟
یادته اولین دیدارمون؟
یادته کی بودیم و چی شدیم و هردو چقدر بزرگ شدیم؟
یادته چهره ات رو طراحی کردم واسه تولدت؟
یادته بهم کتاب کادو دادی؟
یادته چقدر تو مترو تجریش بدو بدو کردیم تا به موقع برسیم؟
یادته چتامون که هرکسی بخونه به عقلمون شک میکنه :)))
یادته پیامک های یهوییمون واسه سوپرایز شدن!
یادته خرید رفتن هامون و نظرهای بامزه ات؟
خوراکی های که با هم خوردیم و مزه اش از حالت عادی کنارت صدبرابر خوشمزه ترن!
دیدی سرما زد بینی هامون چقدر سرخ شد لرز میزدیم و از دهنمون بخار سرد بیرون میزد با این حال رفتیم چای چایخانه خوردیم؟
یا نمازخوندن های دوتاییمون ...
اون یخ در بهشت نمایشگاه کتاب...
مکالمه های طولانی نیم ساعته یا بیشتر... با اینکه من آدمی ام که از تلفنی صحبت کردن عموما خوشش نمیاد.
یا تموم اون عکسهای زیبای دونفرمون که فقط خودمون دو تا میدونیم پشت هرکدومشون چه ماجرا ها چه خنده ها چه ریسه رفتن ها هست!
یا وقتایی که راجع ازدواج بهم مشاوره میدیم
و یجور درباره پیدا کردن هدف زندگی حرف میزنیم که انگار مادربزرگ های هشتاد ساله ایم ؛))
یادته روزی که برای گزینش فرهنگیان اومده بودم شهر ری، اومدی اون مدرسه تا همو بیینیم؟ :)
امید دادن هامون به هم برای اینکه دلهره و نگرانی نداشته باشیم...
زمانهایی که با تو ام میتونم به هیچی فکر نکنم و رها باشم.
میتونیم ساعتها حرف بزنیم بدون اینکه حتی خسته بشیم.
خیلی خوشحالم که دوستی در واقع(خواهری :) مثل تو توی زندگیم دارم نگین عزیزم. بمونی برام.
از طرف آبجی مهسا :)
این دختره چرا هنوز ازدواج نکرده؟
برایِ از تو نوشتن، مناسبت لازم نیست
نگاه با دقت یا هیز!؟