خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
این کارها برای شماست

1.
امروز روی دروازه شهر قفل زدند. دروازه سالها باز بود؛ همچنان هم باز است اما روی یک لنگه از در های آن یک قفل بزرگ کار گذاشتند. بین مردم صحبت زیاد است. کسی نمیداند چرا روی یک در باز باید قفل گذاشته شود. البته کسی زیاد برایش مهم نیست. خیلیها اصلا متوجه آن نشدند.
2.
امروز دربانهای شهر عوض شدند. قبلیها مهربان بودند. احتمالا دلیل اخراجشان هم همین بوده. نگهبان باید ترس در جان آدم بیندازد. اما سالهاست ناامنیای در این شهر نبوده. اصلا برای همین دروازه همیشه باز است. مسافران و مهمانها، تاجرها، بزرگانِ شهرهای دیگر، همیشه با روی باز پذیرفته میشدند؛ تا امروز هم اتفاق خاصی نیفتاده بود. برایم عجیب است که کسی درباره عوض شدن نگهبانها حرف نمیزند. احساس میکنم اتفاقاتی در راه است.
3.
شهردار، امروز مراسمی برای بهرهبرداری از قفل جدید و تقدیر از نگهبانان قبلی برگزار کرد. دربانهای جدید هم معرفی شدند. مراسم باشکوهی بود. از هرکس مپرسیدم چرا یک قفل بیکار باید همچین مراسمی داشته باشد، میگفت دارم زیادی فکر میکنم. شاید هم همینطور باشد. مادرم هم همیشه همین را میگوید. زیادی فکر میکنم.
4.
امروز شهردار سری به دروازه زد. با نگهبانان گپ و گفت مفصلی داشت درباره اینکه حواسشان به قفل جدید باشد. نگهبانان، گوش به فرمان ایستاده بودند و سخنرانی شهردار را گوش میدادند. کمی که گذشت، من را با لگد بیرون راندند. گفتند باید کاری پیدا کنم. گفتم من فقط میخواهم بدانم چه چیزی در جریان است که قفلِ بیکار آوردهاید و دربان جدید گذاشتهاید؟ شهردار نگاهم کرد؛ از نگاهش ترسیدم. اما بعد با مهربانی به یکی از نگهبانها گفت این آقای محترم را بیرون مشایعت کنید و برایش شغلی دست و پا کنید.
5.
امروز در کارگاه کلیدسازی مشغول شدم. اوستا آدم خوبیست. اجازه میدهد بعضی اوقات بیرون بروم و سر و گوشی آب بدهم. غر هم میزند البته. میگوید به کارت بچسب؛ قفل را ول کن؛ کلید مهم است. وقتی قفل آزاری به کسی نمیرساند چرا آنجا نباشد؟ ممکن است روزی نیاز شود. در همین حرفها بودیم که نگاهم به دروازه افتاد. برای اولین بار در عمرم، دروازه را نیمهباز دیدم. اوستا هم تعجب کرد و گفت تابحال همچین چیزی ندیده. اما مهم نیست. مگر راه ما را بستهاند؟
6.
امروز مراسم آزمایش قفل بود. اعلام کردند برای مدتی دروازه شهر کامل بسته میشود. اکثر مردم برایشان اهمیت نداشت. از شهردار پرسیدم چرا این کار را میکنید؟ از همان نگاهها بهم انداخت و وقتی دور و برش را شلوغ دید خودش را جمع کرد. گفت پسرم این کارها برای امنیت شماست. مگر تو میخواهی از شهر خارج شوی؟ بهعلاوه، اگر میخواهی خارج شوی کسی جلوت را نمیگیرد. انقدر سختنگیر پسرجان! و همه بهم خندیدند. و من نفهمیدم سوالم چرا انقدر توضیح اضافی میخواست؟
7.
شهردار مریض است. فرزندانش دعا میخوانند. دعانویسان دارو میدهند. عطارها موعظه میکنند. واعظان گریه میکنند. و حکیمی به این شهر نمیآید که معالجهاش کند. اگر میخواست هم نمیتوانست. خدا پدر قفل را بیامرزد؛ شهردار خوبی بود.
مطلبی دیگر از این انتشارات
هوش مصنوعی را نباید با استراتژی اشتباه گرفت
مطلبی دیگر از این انتشارات
ایستراگ های انیمیشن soul | قسمت دوم
مطلبی دیگر از این انتشارات
جزئیات، جزئیات و جزئیات