سلاخ واژه. http://ble.ir/word_shambles https://t.me/dizzy_dandelion
تنبیه سکوت: چرا از نشستن در «اتاق جو» میترسیم؟

بعضی فیلمها برای من، همیشه تو ذهنم حک میشن. سلیقهام اینطوریه که اگر اثری رو ببینم و بپسندم، معمولاً اینطور نیست که دوباره بنشینم و کامل نگاهش کنم. اما در عوض، اون سکانسهای مهمش رو بارها و بارها نگاه میکنم و حتی دیالوگهاش رو هم به خاطر میسپارم. Sound of Metal، یکی از همین فیلمهاست.
من این فیلم رو اواخر سال ۹۹ و تو بحبوحه کرونا دیدم. دلیل اصلیش هم برام در ابتدا اسمش بود، از این بابت که خودم بسیار طرفدار موسیقی متالم. چون به برونسپاری خشم در من کمک میکنه؛ احساسی که هیچوقت نفهمیدم چقدر حق دارم تا به عنوان یک انسان، اون رو به شکلی سالم ابراز کنم.
از بحث سلیقه موسیقی بگذریم... این فیلم اونقدری روی من تاثیر گذاشت که مدتی بعد دیدنش، متنی نوشتم. چیزی که در ادامه این نوشتار بهش خواهیم رسید. اما جالب اینجاست که هنوز، این اثر برام قدیمی و تکراری نشده. باز هم هر وقت دلم میگیره، میشینم و سکانسهایی از این فیلم رو دوباره مرور میکنم.
شخصیت اصلی این فیلم، کاراکتری به اسم Ruben با بازی Riz Ahmed هست، اما من شدیداً تحت تاثیر بازی کاراکتری فرعی به نام Joe (با بازی Paul Raci) هستم. با اینکه بازیگر چندان مطرح و شناختهشدهای نیست، اما به قدری در این فیلم خوب و تاثیرگذار بازی کرد که نامزد جایزه اسکار شد. دلیل اینکه این نقش رو گرفت، این بود که فرزند یک خانواده ناشنوا، و زبان اشاره رو به خوبی مسلط بود و به طور کلی، زندگی واقعیش کاملاً با فضا و داستان فیلم همخوانی داشت.
کاراکتر جو برای من، نماد مردی هست که به صلحی با خودش و آرامشی در ذهنش رسیده. هر وقت از غوغای این دنیای خسته میشم، باز به این فیلم پناه میبرم تا بفهمم که سکوت چقدر زیباست؛ تا به خودم یادآوری کنم، همون چیزی که جو، جایی در فیلم به روبن میگه: اون مواقعی که من -تک و تنها- تو اتاقم مشغول نوشتن هستم، انگار برام بهشت خداست. اون مکان، هرگز تو رو تنها نمیگذاره.

بلز پاسکال زمانی گفت: تمام مشکلات بشر از آنجایی ناشی میشود که یک فرد نمیتواند تنها با خود در یک اتاق بنشیند. مشاهده این فیلم شاید بتواند توضیحی برای درک این جمله عجیب در اختیار ما قرار دهد.
فیلم صدای فولاد، با افتتاحیهای به غایت کر کننده، خصوصاً برای مخاطب ناآشنا با این نوع موسیقی شروع میشود. ریتمی آرام که با درامنوازی کاراکتر اصلی فیلم، روبن (با بازی ریز احمد) اوج میگیرد و سمت و سویی تند و خشن پیدا میکند. تا جایی که در انتها، این غوغای گوشخراش به دوربین نیز سرایت و نگاه سرگیجهآور آن است که نصیب ما میشود.
ریتم سریع و بیحاشیه فیلم در همان دقایق ابتدایی، ما را با بزرگترین ناپایداری روبن روبرو میکند. بله، او کر شده است. روبن در مسیر یافتن زندگی جدید خود، با کاراکتری به نام جو آشنا میشود که ریاست یک مرکز نگهداری از ناشنوایان با سابقه اعتیاد را برعهده دارد. در همان سکانسهای آغازین، وقار و کاریزمای خاص این کاراکتر به نمایش درمیآید. او طوری از روبن و احوالش میپرسد که گویی مهمترین مسئله حال حاضر اوست؛ سپس در ادامه دیالوگی تاثیرگذار فرا میرسد. جایی که به روبن تذکر میدهد که هدف از بودن در جمع ناشنوایان، یافتن راهحل برای آرامشی در ذهن است، و نه اصلاح مسئله ناشنوایی. چرا که به زعم او، ناشنوایی چیزی قابل حل کردن یا اصولاً معلولیت نیست. روبن که از درک جمله ناتوان است، به اجبار و آن هم زمانی که دوستدخترش او را تنها میگذارد، عضو جدید این جامعه میشود.
جو در مسیر تطبیق دادن روبن با مسیر جدید زندگی خود، به او تعلیمات خاصی میدهد، و از جمله قدم اول اینکه "ناشنوا بودن را یاد بگیرد" و سپس به او تمرین نشستن در یک اتاق و نوشتن را پیشنهاد میدهد. چیزی که در ابتدا با مقاومت سخت روبن روبرو میشود، اما سعی میکند تا با آن خو بگیرد و ...
بهتر است بیش از این به توضیح داستان فیلم و لو دادن آن مشغول نباشم. اما به عنوان نکته آخر، اگر بر این باورید که از دست دادن حس بینایی، باید به مراتب دردناکتر و سختتر از نبود شنوایی باشد، دیدن این فیلم شاید بتواند شکی در این طرز فکر بیاندازد؛ و ما را بیش از پیش متوجه این حقیقت تلخ کند که، ما در اکثر مواقع از گوشهایمان به عنوان ابزاری برای پرت کردن حواس از دنیای درون بهره میگیریم. همین است که عادت پخش کردن موسیقی، روشن کردن تلویزیون یا گوش کردن به رادیو -خصوصاً زمانی که تنها میشویم- در ما نهادینه شده. اکثر ما در آزمون اتاق جو مردود خواهیم شد. ما قدرت خلوتی عمیق با خویشتن، و گوش دل سپردن به ندای درونی ذهنمان را نداریم.
زمستان ۱۴۰۰
مطلبی دیگر از این انتشارات
پژمردگی (Languishing)
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی ده بازی برای کسانی که بازی نمیکنن - پارت ۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
دردِ خواندن