بوی خاک میدهم و دلخوشم به مه یا باران
سهم من از اتوبان، لالایی شد

اتوبان داشت میریخت. دقیقا در سر من. تکانی خوردم. لای پلکهایم را باز کردم و نور ضعیف صفحه گوشیاش در تاریکی اتاق چشمم را زد. هنوز بیدار بود و بیصدا با گوشیاش بازی میکرد. طبق معمول، بیخوابیهای شبانه یقهاش را گرفته بود. صدای کشیده شدن لاستیک ماشینهای توی اتوبان روی آسفالت، مثل متهای برقی داشت مغزم را سوراخ میکرد. تحملم تمام شد. با لحنی تند که اصلا شبیهش نبودم گفتم: «چرا نمیخوابی؟!»
می دانستم که تَشرم ناعادلانه و بیرحمانه بود. چیزی نگفت. سعی کرد از موج ویرانگر من دوری کند. بلند شد و به اتاق دیگری پناه برد تا حداقل من آرام بگیرم. حالا من مانده بودم و اتوبانی که انگار از وسط جمجمهام میگذشت. ماشینها یکی پس از دیگری زوزه میکشیدند. انگار با هم برنامه ریخته بودند و مسابقهای در کار بود تا ببینند کدامشان میتوانند گوشخراشترین فرکانس ممکن را تولید کنند.
کلافه، پتو و بالشت را چنگ زدم و از تخت بیرون زدم. رفتم روی زمین، بین مبلهای توی هال، سنگر گرفتم؛ به امید اینکه آنجا نقطه کورِ صداها باشد. اما فایده نداشت. صداها زنده بودند، مرا میخوردند و مثل سایه هرجا میرفتم دنبالم میآمدند.
در همین گیرودار، کایا هم بیدار شده بود. با آن توپ پلاستیکیاش در تاریکی میدوید و هر تق و توق توپش، کاسه صبر مرا لبریزتر میکرد. انگار همه دست به دست هم داده بودند تا مرا به مرز جنون برسانند. او که صدای تقلاها و کلافگیام را شنیده بود، دلش به حالم سوخت. از اتاق بیرون آمد و با رختخوابی نرم و مرتب بالای سرم ظاهر شد تا شاید جایم روی زمین راحتتر شود. اما من فقط عصبیتر شدم؛ نه از او، از خودم، از این بیداری اجباری، از اینکه چرا باید از خواب میپریدم تا این حجم از صداهای آزاردهنده را جذب کنم؟
چشمهایم را بستم. ذهنم شروع کرد به نمایش دادن تمام فرارهای زندگیام. یادم آمد به نوجوانی، به بوی کلر استخر و حس سر خوردن روی آب. شنا تمام دنیای من شده بود. پلههای موفقیت را یکییکی بالا میرفتم تا اینکه رسیدم به آستانه مسابقات. به جایی که قرار بود دیده شوم، رشد کنم و درست همانجا بود که ترس، در وجودم ریشه دواند. ناگهان، آن آب آرام و دوستداشتنی، تبدیل به یک اقیانوس ترسناک شد. فکر بزرگ شدن، رقابت کردن و مسئولیتپذیری، مثل یک وزنه به پاهایم بسته شد و مرا به عمق اضطراب کشاند و من، رها کردم، فرار کردم.
این داستان بارها و بارها تکرار شده بود. در هر کاری، هر علاقهای، هر مسیری که قدم میگذاشتم، تا جایی پیش میرفتم که قرار بود از پوسته خودم بیرون بیایم و بزرگ شوم و درست در همان نقطه، ترس از همان بزرگی، مرا فلج میکرد و وادارم میکرد همه چیز را رها کنم. امشب هم انگار داشتم از چیزی فرار میکردم، از خودم.
صدای ماشینها همچنان میآمد؛ بیشتر شبیه ضربانی بود که توی جمجمهام میکوبید.
تا شبی که از صدای «بیصدایی» ترسیدم!
با ترس از خواب پریدم. چیزی فرق کرده بود. چند لحظه طول کشید تا بفهمم. هیچ ماشینی رد نمیشد. آن زوزه ممتدی که شبها از دور میپیچید و به مغزم میرسید، ناگهان قطع شده بود. ساعت چهار صبح بود. در نیمهخواب و نیمهبیداری گوش تیز کردم. سکوتی عجیب روی شهر افتاده بود؛ آنقدر غریب که دلم را خالی کرد. از جا بلند شدم تا ببینم چه شده، چرا از آن اتوبان همیشه بیدار حتی یک ماشین هم رد نمیشود. انگار نه انگار که شهری آن بیرون نفس میکشد. لحظهای حس کردم شاید دنیا تمام شده باشد یا زامبیها بالاخره رسیده باشند.
تا اینکه صدای کشیده شدن لاستیک یک ماشین روی آسفالت آمد و از دور رد شد. نفس راحتی کشیدم. درواقع نباید نفس راحتی میکشیدم. لالایی شبهای من، بیآنکه بفهمم، با صدای همان ماشینها کوک شده است.
مطلبی دیگر از این انتشارات
یادداشتی بر نیم فصل آخر سریال Money Heist - خداحافظ ای زیبا
مطلبی دیگر از این انتشارات
تنهايی رنج نکش!
مطلبی دیگر از این انتشارات
اقتصاد توجه چیست و چه تاثیری بر نیاز کاذب دارد؟