چطور داستان‌ها زندگی‌م رو نجات دادن.

از وقتی یادم میاد، حتی در دورترین خاطرات کودکی‌م، علاقه‌ی شدیدی به داستان‌ها داشتم. یادمه با شروع هر سال تحصیلی، وقتی که کتاب‌های نو رو برای جلد کردن و اسم نوشتن آماده می‌کردیم، بی‌صبرانه مشتاق خوندن کتاب ادبیات فارسی بودم. کتابفروشی‌ها برام دری به دنیاهای جدید بودن و قبل از اینکه دچار گودریدز بشم، ساعت‌های طولانی رو صرف انتخاب کردن یک کتاب می‌کردم و چشم پوشیدن از هزاران داستان دیگه و انتخاب یکی، سخت‌ترین کار ممکن بود.

اما علاقه‌م به داستان‌ها، محدود به کتاب‌ها نشد. از یه جایی، پای فیلم‌ها به زندگی‌م باز شد و داستان‌ها رو با نگاه جدیدی تجربه کردم. چیزی که درباره فیلم‌ها دوست داشتم، تجربه شنیدن موسیقی هم‌زمان با نقاط حساس داستان بود که در جای درستش، داستان رو برام تاثیرپذیرتر می‌کرد.

در کودکی، داستان‌ها برام دنیاهای ناشناخته بودن که برای کشف اون‌ها هیجان زده و مشتاق بودم، مرحله‌ای که با داستان‌های تخیلی و فانتزی آشنا شدم. سری فیلم‌های هری پاتر، مسحورم کرد و حسرت زندگی پسربچه‌ای رو می‌خوردم که پدر و مادرش رو در کودکی از دست داده بود و یک جادوگر دیوونه‌ی قدرت، زندگی رو براش جهنم کرده بود.

بزرگتر که شدم، داستان‌ها برام وسیله‌ای شدن که بتونم به کمکشون رشد کنم. تو این مرحله بود که به بیراهه‌ی کتاب‌های رشد فردی و خود یاری کشیده شدم و بعد از تجربه‌ی اون‌ها، متوجه شدم من آدمی نیستم که بتونم به حرف‌های کسی گوش بدم که بهم دستور زندگی میده و ترجیح میدم دستورهای زندگی رو لابه‌لای داستان‌ها پیدا کنم. پس رفتم سراغ داستان‌هایی که زندگی رو به تصویر می‌کشیدن و مجموعه کتاب‌های آن شرلی، از بهترین تجربه‌های این مرحله بود.

بعدها که در زندگی‌م حس گم شدگی داشتم و نمی‌دونستم از زندگی‌م چی میخوام، دنبال داستانی بودم که بهم بگه در تجربه این احساسات، تنها نیستم. اینجا بود که با فیلم‌های به اصطلاح Coming Of Age آشنا شدم. فیلم‌هایی مثل لیدی برد و مزایای منزوی بودن، بهم کمک کردن با بی‌تکلیف بودنم درباره زندگی، کنار بیام.

به مرحله‌ای رسیدم که بنظرم اومد ساخت رابطه با آدم‌ها برام چالش‌برانگیزه و باز هم راه حل مشکلم رو در داستان‌ها جستجو کردم. کتاب‌ها و فیلم‌هایی رو تجربه کردم که از دوستی، خانواده و رابطه‌های عاطفی می‌گفتن. داستان سوکورو تازاکی رو خوندم و احساسات انسانی رو از دریچه نگاهش تجربه کردم.

هم‌زمان با بالاتر رفتن سنم، متوجه شدم زندگی هر آدمی پر از داستان شنیدنیه و به این فکر می‌کنم چه داستان‌های فوق‌العاده‌ای در واقعیت وجود دارن که هنوز تبدیل به کتاب یا فیلم نشدن. درنهایت تصمیم گرفتم طوری زندگی کنم که بتونم راوی داستان‌های خودم باشم.