بوی خاک میدهم و دلخوشم به مه یا باران
«کلمنتین»، «همسر چرچیل» یا «او»؟
هرچه فکر کردم نتوانستم با خودم کنار بیایم که از این زن ننویسم. کتابی خواندم درباره زنی که نه فقط عنوان کتاب، که انگار تمام عمرش را با نامی وامگرفته صدا زدهاند: «همسر چرچیل». و من، زنی که تا همین یک ماه پیش او را نمیشناختم، حالا حیرتزدهام از اینکه چگونه تاریخ توانسته چنین زنی را اینهمه سال در سایه نگه دارد.
بانویی که بریتانیای امروز باید به او ببالد. اگر آلمان در جنگ جهانی دوم شکست خورد و بریتانیا توانست قامتش را خم نکند، کنار وینستون چرچیل، زنی ایستاده بود که اگر نبود، شاید اصلاً وینستونی وجود نداشت.

این کتاب، پرده را از چهره زنی کنار زد که نهفقط همسر یکی از بزرگترین سیاستمداران تاریخ، که تکیهگاه روانی، مشاور صریح، همراه سیاسی و گاه نجاتدهنده او بود. زنی که متنها را میخواند، هشدار میداد، نقد میکرد و در اتاقهایی که پر از اخم و تردید مردان سیاست بود، بیهراس حضور داشت. کلمنتین، مدیر بحرانِ نابغهای بود که گاهی خودش بزرگترین تهدید برای خویش میشد.
وقتی وینستون پس از جنگ جهانی اول از قدرت کنار گذاشته شد، این کلمنتین بود که او را به رفتن به میدان جنگ تشویق کرد؛ تصمیمی که شاید اگر گرفته نمیشد و به جنگ هم نمیرفت، هرگز چرچیلی به نخستوزیری بریتانیا نمیرسید.
و آیا همراهی آمریکا با بریتانیا در جنگ جهانی دوم را هم نباید تا حد زیادی مدیون او دانست؟ کلمنتین با هوشمندی و گرمای رفتارش، تصویری انسانیتر از بریتانیا به آمریکاییها نشان داد؛ چیزی که سیاستمداران خشک و رسمی، از ساختنش عاجز بودند.
در سفرش به آمریکا، کنفرانس خبریاش غوغا کرد. یکی از خبرنگاران به ترانه معروف «کلمنتین» اشاره کرد؛ همان ترانهای که دخترک در آن گم میشود و از دست میرود.
کلمنتین، با همان ظرافت و اعتمادبهنفسی که خاص خودش بود، لبخند زد و گفت:
«نگران نباشید؛ قرار نیست مثل کلمنتینِ آن ترانه گم شوم و برای همیشه بروم. من اینجا هستم و ما کنار شما خواهیم ماند.»
چه جسارتی داشت این زن.
زنی که میتوانست در اوج جنگ و التهاب، روبهروی چرچیل بایستد و بگوید:
«رفتارت دارد همه را از تو دور میکند.»
این اعتراض، از ضعف نمیآمد؛ از قدرت زنی میآمد که میدانست فاصله گرفتن یک رهبر از مردمش، میتواند یک ملت را به سقوط بکشاند.
بریتانیا برای کلمنتین خانهای بود که باید حفظ میشد. میان خرابهها راه میرفت، به پناهگاهها سر میزد، کنار مجروحان میایستاد و بیتشریفات، صدای مردم را به اتاقهای بسته سیاست میرساند. حتی شبی درخواست کرد بهجای نگهبانانی که آسمان را برای شناسایی هواپیماهای دشمن زیر نظر داشتند، کشیک بدهد؛ کاری که برای همسر نخستوزیر، عجیب و دور از انتظار بود.
کلمنتین خوب میدانست چه وقت باید بال پرواز مردی خسته و سرکش شود و چه وقت باید او را متوقف کند. او پناهِ روان مردی بود که سنگینی سرنوشت جهان را روی شانههایش حمل میکرد.
و با همه اینها، در درخشش خیرهکننده نام همسرش محو شد.
هرچند خودِ وینستون، برخلاف بسیاری از مردان زمانهاش، از دیده شدن همسرش هراسی نداشت. او کلمنتین را کنار خود نگه میداشت، به حضورش افتخار میکرد و از قضاوت سیاستمداران مرد نمیترسید. آنها شانهبهشانه هم، بریتانیا را از دل جنگ عبور دادند.

اگر وینستون چرچیل بریتانیا را نجات داد، این کلمنتین بود که وینستون چرچیل را از سقوط نجات داد؛ تا بتواند ناجی کشورش باشد.
حالا که کتاب را بستهام، فقط یک فکر در ذهنم میچرخد: میراث او باید با همان شوری روایت شود که نام چرچیل در تاریخ تکرار میشود.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چطور راحتتر بنویسیم؟!
مطلبی دیگر از این انتشارات
مهارتهایی که در قرن ۲۱ باید یاد بگیریم + (نقشه راه اختصاصی یادگیری زبان انگلیسی)
مطلبی دیگر از این انتشارات
ایستگاهِ «ملکوت»