روزانه نویس.
کمی زندگی میخواهم
در آینه به خود نگاه میکنم، بارها و بارها. اما انگار این بار، نجاتدهنده در آینه نیست.
دقایقی پیش، برنامه هفتهی آخر اردیبهشت را نوشتم. خوشبوترین عودم را روشن کرده بودم و تلاش کردم با بهترین حس ممکن، این برنامه را بنویسم، به این امید که این هفته دیگر خوب پیش برود.
دفتر برنامهریزیام این ماهها زشت شده است؛ چون نصف کارهای هفتگی و روزانهام انجام نمیشوند و قرارهای قبلیام را هر بار با بهانهای کنسل میکنم. سالها بود که دفترم را اینقدر بیروح ندیده بودم.
کیف کتابخانهام را هم آماده کردهام. بالاخره کتابخانه مورد علاقهام فعالیتش را با ساعت بیشتری از سر گرفته. خدا را چه دیدی، شاید نجاتدهنده را در کتابخانه بیابم. البته دلم برای مسئول کتابخانه هم تنگ شده است.
پارسال موقع ثبتنام، معنی اسمم را پرسید. گفتم: «خرد! اینطور میگن.»
لبخندی زد و از خاطرات همکلاسی دبیرستانش که همنام من بود گفت؛ از اینکه نامش برای زمان خودشان زیادی به یاد ماندنی و متفاوت بوده و اینکه به قول خودش، انسانی خردمند و سختکوش بوده و به درجات بالایی رسیده. در آخر هم گفت: «همه شما مثل همین! مطمئنم تو هم به درجات بالایی میرسی.»
آن روز لبخند زدم. از این پیشگویی سادهلوحانه، آنقدر غرق در لذت بودم که هر بار با یادآوریاش، ترشح هورمونهای اکسیتوسین و دوپامین را در بدنم احساس میکردم.
همکلاسی خانم کتابدار، تنها فرد همنامم است که دوستش دارم؛ البته اگر شخصیت همنامم در کتاب «مردی به نام اوه» اثر فردریک بکمن و داستان کوتاه «اَمبِر» در کتاب «کاش کسی جایی منتظرم باشد» اثر آنا گاوالدا را فاکتور بگیریم.
ولی شاید در نهایت، من و تمام همنامهایم شبیه هستیم. هفته جدیدمان از یکشنبه آغاز میشود، چرا که شنبهها برای اول هفته بودن و شروعی دوباره، زیادی نحس هستند. دیوانهوار چای را دوست داریم، اما محکوم به نوشیدن قهوه آن هم به صورت روزانه ایم. رد رژ لب قرمزمان را روی فنجان میگذاریم. دامن گلگلیمان را تنها برای رقصیدن به تن میکنیم. و وای که چقدر رقص را دوست داریم! میخندیم، اشک میریزیم و تمام عمر خود را صرف ابراز وجود و احساسات میکنیم.
در شعر، موسیقی، ادبیات و سینما غرق میشویم. درام ژانر مورد علاقهمان است. احتمالاً مخفیانه رویای کارگردان فیلمهای درام شدن را هم در سر میپرورانیم. فیلم مورد علاقهمان «انجمن شاعران مرده» است و با فیلم «طعم گیلاس» بارها گریستهایم.
گاهی ممکن است اصطلاح «رفیقباز» را به ما نسبت دهند که البته من «اجتماعی» را درستتر میدانم.
سرشار از احساسیم، اما به سختی عاشق میشویم. در عوض، عاشق یادگیری هستیم. حوزه آکادمیک شاید گاهی تنها راه فرارمان از زندگی تیره باشد.
با گلهایمان حرف میزنیم و برایشان اسم انتخاب میکنیم.
هنگام خواندن کتابها، در کنار جملات، نظرمان را مینویسیم و آهنگ پیشنهاد میدهیم.
زیاد مینویسیم. هزاران دفتر مختلف داریم: دفتری برای روزانهنویسی، دفتری برای آرزوها، پیگیری مالی، دفتری برای نقد لوازم آرایشی برندها، دفتری هم برای نقد فیلمها و کتابها. لیست خرید، سفرنامه، دفتری برای نوشتن دیالوگها، نقل قولها و اشعار مورد علاقهمان، دفتری هم برای پیگیری سوالات عجیبی که وقتو بیوقت به ذهنمان خطور میکند. دفترهای برنامهنویسی را هم که نگویم!
به هر شکل که باشد، میخواهیم حرف بزنیم. به دنیا بفهمانیم که ما هم روزی در این کره خاکی وجود داشتهایم. دوست داریم بمانیم؛ نمیخواهیم به گورستان تاریخ سپرده شویم. دوست داریم سالها پس از مرگمان، روزی کسی، کتابی از کتابخانهمان را بیابد، نوشتههایمان را در کنار نوشتههای کتاب بخواند و به یاد بیاورد که زنی با این کلمات در این جهان زیسته است.
آدمهای ساده و قابل پیشبینیای هستیم، نه؟
هر بار هم میخواهیم جهان را نجات دهیم. حداقل من که میخواهم. میخواهم تمام آدمهای دنیا را نجات دهم. اما وقتی به خودم میرسم، گرفتن دستم سختترین کار دنیا میشود.
میدانم قرار نیست نجاتدهندهای بیاید، چرا که نجاتدهنده یا در آینه است یا اصلاً وجود ندارد. حالا که ماههاست نجاتدهنده در آینه نیست، نکند قرار است تا ابد به عنوان جسدی غرق شده در زیر آب زندگی کنم؟
میخواهم خوب شوم. با تمام وجودم میخواهم تنها یکبار دیگر، حتی شده برای یک ثانیه، دوباره زندگی کنم. چشمهایم را ببندم. از نوازش باد اردیبهشت بر صورتم که گلبرگها را بر موهایم مینشاند، لذت ببرم. آه خدای بزرگ، من تنها کمی زندگی میخواهم! خواستهی زیادی است؟
نمیدانم نجاتدهنده به درون آینه بازمیگردد یا از من و رنجهایم خسته شده، کوله بارش را جمع کرده و برای همیشه مرا ترک کرده. اما چه کنم که زندگی، همچون باد اردیبهشتی در پیادهروهای چهارباغ، در درونم غلیان میکند.
کاش نجاتدهنده بازگردد. دلم طعم خوش زندگی نمیخواهد؛ دلم تنها زندگی میخواهد. تنها کمی زندگی.


پ.ن: نوشته زیبای کاربر گنجشک را میخواندم که به این فکر افتادم چقدر قدردانتان هستم. در روزهایی که کلمات تنها ریسمانی بودند که مرا به زندگی پیوند می زدند، شما شمعی برای اتاق خاموشم شدید. بی اندازه قدردان بودنتان هستم. ممنونم که من را می خوانید.
دوستدار تکتک شما؛ مآدام ایکس.
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی کتاب : بیمار خاموش
مطلبی دیگر از این انتشارات
فهرست 10 یادداشت کوتاه در حوزه رشد و توسعه فردی
مطلبی دیگر از این انتشارات
ملالِ لذتبخشِ تارکوفسکی؛ یادداشتی شخصی بر فیلم استاکر