بوی خاک میدهم و دلخوشم به مه یا باران
۱۳۰۰ ساعت و چند؛ ما کجا بودیم؟

گفت: «از کجا میدونستن که میمیرن که اینهمه ویدیو و صدا از خودشون باقی گذاشتن؟ اینهمه حال خوب، خندههای بانمک، رقصهای زیبا...»
میخواستم جواب بدهم. اما جوابی نداشتم. واقعا چرا؟ به این فکر میکنم که با ثبت این لحظات خوششان، بیشتر از ما ارزش زندگی کردن داشتند. شاید به صورت هدفمند آدمهایی را شناسایی کردهاند که شادتر از ما زندگی میکردند و قرار بود دنیا را رنگیتر کنند.
اگر ممیزین ویرگول اجازه میدادند، دلمان برای گفتن خیلی چیزها تنگ شده. اما محکومیم به نگفتن. میخوانم که ۱۳۰۰ ساعت از قطعی اینترنت گذشته. یعنی ۱۳۰۰ ساعت با جهان نبودیم. با که بودیم؟ ما چطور در این ۱۳۰۰ ساعت محاسبه شدیم و در این تاریکی دوام آوردیم؟
۱۳۰۰ ساعت و یک:
صبح است. ساعت ۸ که میشود بدنم آلارم بیداری میدهد. کمی وول میخورم و کایا هم میوکنان بالای سرمان آلارم دوم را شروع میکند. وقتی از او هم نا امید میشوم که حتی تکانی هم نخورده، از تخت میآیم پایین. به کایا غذا میدهم، چای را دم میکنم. طبق روال تلویزیون را روی آن کانال خبری خاص که اسمش را نمیتوانیم ببریم، روشن میگذارم و میروم. سعی میکنم صبحانه جدیدی اختراع کنم. ترکیب خامه و شیره و پودر کاکائو.
بعد چند صفحهای از کتابم را میخوانم، درخواستهای کایا جهت ناز و نوازشش را جواب میدهم و حالا که ساعت ۱۰ شده، میروم که او را بیدار کنم.
۱۳۰۰ ساعت و دو:
ظهر شده. من دستی به سر و روی خانه کشیدهام و او مشغول آماده کردن ناهار است. بعد از همه اینها، میپرسم: «بریم بیرون و دوچرخهسواری؟»
یک بازی جدید از زمانی که بیماشین شدهایم، خلق کردیم. ماشینهای توی خیابان را میبینیم و باید حدس بزنیم که ماشین بعدیمان چه میتواند باشد. در خیال، مثلا خیلی پولداریم و به خودمان اجازه رویاپردازی میدهیم.
۱۳۰۰ ساعت و سه:
هفته دوم از دوچرخه سواری است. فکر میکنم بدنم سالم است و زانوهای قوی داریم. اما سربالاییها نشانم میدهد که این کاره نیستم. دیدنِ او، که قدرتمندانه میرود و حتی جاهایی به خاطر من دو بار میرود و بر میگردد، حسادتم را بر میانگیزد. سعی میکنم کم نیاورم. اما بدنم به من یادآوری میکند که بالاخره میتواند یک جوری باید به ورزش نکردنهای طولانیام اعتراض کند.
۱۳۰۰ ساعت و چهار:
خسته از دوچرخهسواری، توی کافهی «سین» نشستهایم. «سین» این بار خیلی خسته به نظر میرسد. میگوید از صبح سفارش زیادی داشته. اما خندهاش را دارد. موهایش رو جور دیگری بسته و لاک زرد زیبایش به اون جان میدهد.
بعد «میمِ» عزیزم با دو دوست دیگر میرسند. «میم» هم حالِ خوشی ندارد. با این حال او هم پیراهن گلگلی قشنگش را پوشیده و دیدنش خوشحالم میکند.
۱۳۰۰ ساعت و پنج:
پنج ساعتِ تمام گفتیم و خندیدیم. «سین» برایمان ساندویچهای بیکن و پنیر، و مرغ و قارچ درست کرد. و به همراه یک نوشیدنیِ آیریش لیمویی که طعمِ گس و تازهاش برایم جذاب بود.
۱۳۰۰ ساعت و شش:
در حال حرف زدن بودیم که صدای همهمهای از بیرون شنیدیم. آدمها همه یک طرف را نگاه میکردند و نشان میدادند. ترس از شنیده شدن صدای انفجار و شروع دوباره جنگ. اینترنتی نداریم که چک کنیم و ببینیم چه اتفاقی افتاده.
«سین» آهنگ کافه را قطع کرد. او نگران بسته شدنِ اجباریِ دوباره کافه شد و من و «میم» نگران تعدیل شدن و بیکاری...
۱۳۰۰ ساعت و هفت:
ساعت یک نیمهشب است که به خانه میرسیم. کایا دم در منتظر است و غر میزند که «چرا تنهایم گذاشتید؟». نازش میکنم، اما تا او میرسد، مرا ول میکند. دوباره همان شبکه خبری را میبینیم تا شاید خبری بشنویم. کمی بعد بیخیال میشویم، به تخت میرویم و با خواندن چند صفحه کتاب، خواب مرا میبرد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
پارادوکس خوشبختی: شادی یا معنا
مطلبی دیگر از این انتشارات
Playtime - 1967 | آشفتهبازاری به نام مدرنیته
مطلبی دیگر از این انتشارات
سیاه چاله و اژدها