از تماشای فیلم تا خواندن کتاب؛ اینجا دربارهی آنچه در هنر تجربه کردیم مینویسیم و حرف میزنیم. 🍀
ایوب؛ داستانی از صبر و ایمان تا رستگاری
کتاب ایوب نوشتهی یوزف روت:
شیطان با حسادت رو به خداوند گفت: «اگر ایوب نعمت های خداوند را شکر میکند، به این دلیل است که زندگی مرفه و آسانی داشتهاست و نعمتهای بسیاری به او بخشیدی!»؛ آنگاه، خداوند امتحان الهی خود را برای ایوب فرستاد و ایوب با صبر پیروز این میدان شد.

روت نیز در رمان خود، ایوبی تازه را در کالبد مردی یهودی و فقیر تصویر کرد؛ ایوبی که این بار نامش «مِندِل» بود. ایوب داستان ما، ملا بود؛ درست مثل پدرش و البته پدر پدرش. با سوادی که تنها برای کتاب مقدس داشت، کتاب را شمردهشمرده برای شاگردانش تلاوت میکرد. کتاب را از بر بود، همان صفحات و نوشته های رویش بودند که او را سرپا نگه میداشتند. خداترس نه، خداباور بود؛ نمازش ترک نمیشد و به اعمال روز «سَبَّت» به درستی و بدون هرگونه اشتباهی پایبند بود.
به راستی، وضعیت خوشایندی را در خانواده خود نمیدید: با آن پسرک مریض و دلشکسته از فقرش و «دَبوره» (همسرش) که حالا دیگر با هم همبستر نمیشدند؛ گویی دو همجنس کنار هم خوابیده باشند! یا تنها دخترش، «میریام»؛ برای یهودی مثل مِندِل سینگر چه فاجعهای بزرگتر از آن که ببیند دخترش با قزاق ها میپلکد و خود را در اختیار آنها میگذارد.
زندگی نسبتاً خوبی داشت؛ شاگردانش هر جمعه مبلغی را به عنوان حقالتدریس به او میدادند. پسر مریضش را خشم خدا میدید؛ توبه میکرد و دعا میخواند؛ اما روزگار با او سختتر طی میکرد.
در کتاب، هر یک از فرزندان مِندِل به نماد و نشانهای از حضرت ایوب آمده بودند؛ فرزند بزرگش یونس پیرو حرف پدر نبود؛ پی عیاشی و عرق خوری بود و اصلا همین قضیه او را مجاب به رفتن به سربازی و پیوستن به ارتش کرد؛ شمریا اما کمی حرف شنوی داشت. پدر را محترم و حرفهای اورا مقدس میدانست.
دختر کوچکترش میریام با دوتا سرباز قزازق همبستر شده بود؛ هیچ چیز مقابل شهوت و هوس او نبود و مردها هم مقابل زیبایی او کم می آوردند. همین موضوعات هم باعث هجرت خانواده به دیار غریب شد. در آخر، طفل مریضش منحیم بود که به خاطر تعصباتش (و اعتقاد به دستبردن در کار خدا) او را پیش طبیب و مریضخانه نمیبرد. او که مریض بود و تنها توی تمام طول خردسالیش تنها کلمه «ماما» را گفته بود؛ چطور دلشان آمد او را به حال خود رها کنند؟
چه کسی میدانست که این داستان با تمامی این مشکلات به کجا ختم میشود؟ آیا ایوب در آخر ایمان خود را از دست میداد؟ یا میتوانست درک کند و صبور باشد؟

✍️ مینونویس
مطلبی دیگر از این انتشارات
سقراط اکسپرس؛ درسهایی برای زندگی از سقراط تا نیچه
مطلبی دیگر از این انتشارات
نقد و معرفی انیمیشن «آقا و خانم توییت» (The Twits – 2025)
مطلبی دیگر از این انتشارات
فرانکنشتاین؛ داستانِ هیولاهایی که خودمان میسازیم