هیچکاک و فروپاشی واقعیت در آینه‌ی ادراک انسان؛ از «سرگیجه» تا «روانی»

آلفرد هیچکاک فقط یک کارگردان سینما نیست؛ او اسطوره‌ای‌ست که با سینما، مانند رهبر ارکست بازی می‌کند؛ بیشتر شبیه کسی‌ست که قواعد دیدن را از نو تعریف کرده.

آلفرد هیچکاک و خلق فیلم شاهکار «روانی»
آلفرد هیچکاک و خلق فیلم شاهکار «روانی»

سینمای او نه روی قصه تکیه می‌کند و نه روی شخصیت‌پردازیِ کلاسیک؛ محور کارش «نگاه» است — این‌که چشمتان چطور جهان را می‌بیند و چطور همان دو چشمی که با جان به آن اعتماد دارید برایتان قصه‌ای از جنس توهم می‌سازد.

هیچکاک، با نام مستعار «استاد تعلیق»، بر روی صفحه‌ای لغزان با ذهن شما می‌رقصد؛  او با حقه‌ای ماهرانه اضطراب را نه با آشوب، بلکه با دقتِ بیش از حد ایجاد می‌کند؛ با قاب‌هایی که بیش از حد مرتب‌اند، با نظمی که در آن تهدید نهفته است.

تصویری از آلفرد هیچکاک
تصویری از آلفرد هیچکاک

او ردپای فروید را دنبال می‌کند تا در اخر داستان به جایی فراتر از پایان دست یابد؛ تا مفهومی بنا کند ،عظیم تر از حقیقت؛ حقیقتی که در پایان نهفته نیست! تماشاگر از همان ابتدا، پایان را می‌داند؛ چرا که هیچکاک خوی انسانی را در تماشاگر رام خود می‌کند و این رابطه‌ای است که همیشه ناکامل و مشکوک باقی می‌ماند.

در این مطلب می‌خواهیم به بررسی دو شاهکار این هنرمند بپردازیم: فیلم‌های «سرگیجه» و «روانی».

«سرگیجه» – آلفرد هیچکاک

«سرگیجه» بیش از آن‌که داستانی درباره‌ی یک عشق ناکام یا جنایتی حساب‌شده باشد، مراقبه‌ای است بر سرشت ادراک و شکنندگی هویت؛ تأملی بر این‌که انسان چگونه واقعیت را نه کشف، که تولید می‌کند. در جهان هیچکاک، واقعیت چیزی بیرون از ذهن نیست؛ بیشتر تلاقیِ نگاهِ لرزان، خاطره‌ی جابه‌جا، و میلِ تصاحب‌گر انسان است. فیلم تماشاگر را به مرکز همین سازوکار می‌کشد، جایی که مرز میان دیدن و ساختن، میان حضور و تصویر، آرام‌آرام محو می‌شود.

پوستر فیلم «سرگیجه»
پوستر فیلم «سرگیجه»

اسکاتی، با بازی جیمی استوارت، مردی است که اختلال جسمی‌اش—سرگیجه—در واقع نماد شکاف درونی‌تری‌ست: ناتوانی در حفظ تعادل میان جهان عینی و جهان سوبژکتیوی که در ذهنش بنا می‌کند. ترس از ارتفاع در این‌جا فقط یک فوبیا نیست؛ استعاره‌ای‌ست از هراس از سقوط در لایه‌های تاریک خودآگاهی، جایی که فرد ناچار می‌شود با ناپایداری و فقدان روبه‌رو شود، با تکراری که به‌جای التیام، زخم را عمیق‌تر می‌کند.

در قلب فیلم، عشق نه تجربه‌ای انسانی، بلکه عملی مهندسی‌شده است: میل به بازآفرینی ابژه‌ی گم‌شده در قالبی که ذهن مطالبه می‌کند. اسکاتی نمی‌کوشد محبوبی را دریابد؛ او می‌کوشد تصویری را که روزی در ذهنش تثبیت شده، در کالبد انسانی دیگری تزریق کند. معشوق در این فرایند از میان می‌رود و تنها نقش باقی می‌ماند، نقشی که باید بی‌وقفه بازسازی شود. اینجاست که عشق به ابزاری برای کنترل بدل می‌شود—کنترلی که به‌محض اعمال، خود ویرانگر می‌شود.

«سرگیجه» بیانیه‌ای‌ست علیه فانتزی مردانه‌ی بازسازی جهان. آدمی می‌خواهد با بازچیدن اجزای واقعیت، بر اضطراب فقدان غلبه کند؛ اما همین میل، او را در چرخه‌ای می‌اندازد که هر بار او را به نقطه‌ی آغاز بازمی‌گرداند. هیچکاک تراژدیِ میل را نشان می‌دهد: میل به احیاکردن چیزی که دقیقاً به‌خاطر همین میل، امکان احیا ندارد.

ساختار فیلم نیز همچون ذهنِ گرفتار اسکاتی، دَوَرانی طراحی شده: از تعقیب به بازسازی، از مرگ به تکرار و در نهایت، به سقوط. حرکت معروف «دالی-زوم» صرفاً یک ترفند بصری نیست؛ فرمِ تصویریِ همان فروپاشی ادراکی است که اسکاتی تجربه می‌کند. دوربین، روایت و ذهن شخصیت، همگی در یک مدار بسته گرفتارند—مداری که از فقدان نیرو می‌گیرد.

اسکاتی و معشوقش در «سرگیجه»
اسکاتی و معشوقش در «سرگیجه»

در نهایت، «سرگیجه» فیلمی درباره‌ی ناممکنی بازگشت است. انسان در لحظه‌ی مواجهه با غیاب، به‌جای پذیرش آن، خلأ را با تصویر پر می‌کند؛ اما هر تصویر، خود به خلأی تازه بدل می‌شود. هیچکاک به‌سادگی درباره‌ی عشق یا جنایت حرف نمی‌زند؛ بلکه درباره‌ی این حقیقت سخن می‌گوید که ادراک انسان، همین‌که می‌خواهد چیزی را نجات دهد، همان لحظه آن را نابود می‌کند.

«روانی» – آلفرد هیچکاک

همچنان که هیچکاک دست از بازی کردن با ذهن انسان در «سرگیجه» نکشید، بازی‌اش را در فیلم «روانی» به اوج خود رساند. او طبق نبوغ و استایل همیشگی خود با جنایتی رکوردشکن در عصر خود به پرده سینما برگشت و نفس مردم را در سینه‌ها حبس کرد؛ چرا که در سرگیجه میل او به نمایش توانایی ذهن ادمیزاد ارضا نشد!

فیلم «روانی» در سال 1960 براساس رمان Psycho اثر رابرت بلاک ساخته شد و روی پرده سینما رفت؛ با قانونی جدید از سوی هیچکاک: پس از شروع فیلم کسی حق ورود به سینما را ندارد!

پوستر فیلم «روانی»
پوستر فیلم «روانی»

در زمانی که اوج خشونت در فیلم‌ها صحنه‌ای از پشیمانی بعد از قتل بود و طبق استانداردهای کمپانی‌ها کسی حق نشان‌دادن مستقیم قتل و صحنه‌های جنسی را نداشت (زمانی که امیال انسانی سانسور میشد و مردم آن‌ها را زیر پوست خود پنهان میکردند)، هیچکاک با بودجه خود و جدا از استانداردها، روانی را به روی پرده سینما برد.

در اکران اولیه، مردم به اعتراض برآمدند و در صحنه قتل، تعداد زیادی از سینما خارج شده و حتی غش کردند! منتقدان، با پرخاش بسیار روانی را نقد کرده و به هیچکاک حمله ور شدند؛ چراکه بیشتر شاهکارها از زمان خود جلوتر هستند و مردم از توان درک آن‌ها عاجزند: سال‌ها بعد، «روانی» به‌عنوان شاهکار هیچکاک شناخته شد.

روانی بیانگر داستان پسری تنها به نام «نورمن بیتس» (با نقش‌آفرینی آنتونی پرکینز) همراه با مادر خود در مسافرخانه‌ای کنار جاده است؛ پس از مرگ پدر خانواده و طی زمان، مادر دچار وسواس‌های مریض‌گونه می‌شود و بر نورمن تاثیر می‌گذارد. وابستگی نورمن به مادر خود هر روز فوران می‌کند و مادر را به بتی از قانون‌ها بدل می‌کند.

طی داستان، ما شاهد امیال ارضانشده نورمن و وسواس‌های مریض‌گونه او ناشی از مادر خود هستیم که سرانجام به قتل جنت هلن موریسون در نقش «مارین کرین» منجر می‌شود.

تصویری از نورمن و مارین در فیلم «روانی»
تصویری از نورمن و مارین در فیلم «روانی»

مارین در برهه‌ای از زندگی است که نیاز به پول دارد تا بتواند به ازدواج خود سر و سامان بدهد و وسوسه او، به دزدیدن پول از کارفرمایش منجر می‌شود. او در فرار خود، به مسافرخانه نورمن می‌رسد و در آنجا ساکن می‌شود؛ جایی که یکی از جنجالی‌ترین سکانس‌های تاریخ سینما رخ می‌دهد.

جنون نورمن و احساس گناه او به دلیل نیازی کاملا عادی ولی محروم شده، به زیبایی و با هنر سینما، نقطه ضعف بشر را به نمایش می‌گذارد. سکانس حمام فیلم روانی با موسیقی برنارد هرمن (یکی از شاهکارهای تاریخ سینما) با فضاسازی خود و کادربندی و تنظیم طلایی نور و ایجاد کنتراست، فیلم‌های فانتزی ترسناک قبل از خود (مانند دراکولا یا فرانکشتاین) را کنار زد و انسان را با ترسی جدید اشنا کرد؛ او را با خود و امسال خود، روبه رو کرد؛ چراکه بدترین کابوس انسان خود اوست.

صحنه‌ای از سکانس حمام در فیلم «روانی»
صحنه‌ای از سکانس حمام در فیلم «روانی»

نورمن نمادی‌ست از سرکوب‌ها؛ مرزها و قوانینی که بشر طی سالیان سال بر روی خود گماشته و به سبب آن، خون‌ها ریخته شده‌است‌.

هیچکاک شخصیت نورمن را با اقتباس از «اد گین»، قاتل سریالی معروف به «قصاب پلینفیلد»، بنا کرد. اد گین بعد از مرگ مادر خود به دلیل وابستگی شدید درچار اختلال هویت گسسته شد و مادر او به بخشی از شخصیت او بدل گردید. در زمان او (دهه ۶۰ میلادی) بیماری‌های روانی در حد تئوری برسی می‌شدند و روان‌پزشکان، بجز اسکیزوفرنی و روانپریشی یا دیوانگی، به چیز دیگری بها نمی‌دادند.

تاثیر روانی این فیلم حتی بر روی زندگی شخصی بازیگران نمایان شد؛ آنتونی پرکینز به دلیل شباهت‌های شخصی با نورمن از قالب او خارج نشد و دچار اضطراب و وسواس در زندگی شخصی شد، و جنت لی تا مدت‌ها بعد درب حمام را به روی خود نمی‌بست.

هیچکاک تابوها را با پتک شکست‌! قتل زنان و روانپریشی‌های جنسی (که در آن زمان، شرمساری به حساب می‌آمدند) مانند سیلی در صورت مردم خورد؛ او با زیبایی هنر، نیاز جامعه را بیان کرد و بار دیگر ذهن انسان و زندگی روانی او را مهم‌تر از زندگی جسمانی به نمایش گذاشت.

شاید دلیل اینکه امروزه به سلامت ذهن انسان بها داده می‌شود، سینمای هیچکاک باشد؛ شاید روزی برسد که انسان در سایه خود نزیستد و تاریکی خود را در آغوش بگیرد.

✍️ کار مشترکی از کاوه و خورشید