از ظرفیت تا تبلور

«تربیت، خلق کردن چیزی از عدم نیست؛ بلکه کنار زدن حجاب‌هاست تا آن "وجودِ" نهفته در ذات کودک، از تاریکیِ امکان به روشناییِ فعلیت قدم بگذارد.»

وینیت

«بذرِ آرامِ سامان»

مینا و حمید، والدینِ سامانِ ۱۰ ساله هستند. معلم مدرسه در جلسه اولیا و مربیان گفته است که سامان «به اندازه‌ی ظرفیتش تلاش نمی‌کند». او تکالیفش را دیر تحویل می‌دهد، در کلاس کمتر داوطلب می‌شود و وقتی با همکلاسی‌هایش مقایسه می‌شود، عقب‌تر به نظر می‌رسد.

از آن روز، نگرانی در خانه پررنگ شده است. حمید بیشتر تذکر می‌دهد: «تو می‌تونی بهتر باشی.» مینا برنامه‌های فشرده‌تری برایش می‌چیند. اما سامان آرام‌تر و کم‌حرف‌تر شده است.

در جلسه مشاوره، از والدین خواسته می‌شود به جای تمرکز بر «سرعت پیشرفت»، به «ماهیت رشد» فکر کنند. درمانگر توضیح می‌دهد که رشد، فرآیند تبدیل ظرفیت‌های بالقوه به توانمندی‌های بالفعل است؛ فرآیندی تدریجی که با فشار بیرونی تسریع نمی‌شود، بلکه با فراهم شدن بستر مناسب شکوفا می‌شود.

در گفت‌وگویی ساده، از سامان پرسیده می‌شود:

«وقتی معلم می‌گه بیشتر تلاش کن، در دلت چه اتفاقی می‌افته؟»

سامان بعد از کمی سکوت می‌گوید: «می‌ترسم خراب کنم… وقتی مطمئن نباشم، ترجیح می‌دم شروع نکنم.»

والدین برای اولین بار متوجه می‌شوند مسئله «کم‌استعدادی» نیست، بلکه ترس از اشتباه کردن است.

آن‌ها تصمیم می‌گیرند رویکردشان را تغییر دهند:

به جای مقایسه، پیشرفت‌های کوچک سامان را برجسته می‌کنند.

زمان مشخصی را برای انجام تکالیف تعیین می‌کنند، اما بدون نشستن دائمی بالای سر او.

فضایی ایجاد می‌کنند که اشتباه کردن بخشی طبیعی از یادگیری باشد.

چند هفته بعد، اتفاق ظریفی می‌افتد. سامان داوطلب می‌شود یک بخش کوتاه از پروژه علوم را ارائه دهد. کامل نیست، اما شروع کرده است. اعتماد به نفس او آرام‌آرام رشد می‌کند.

مینا در یکی از جلسات بعدی می‌گوید:

«فهمیدم قرار نیست من سامان رو بسازم؛ فقط باید کمک کنم خودش ساخته بشه.»

این تغییر نگاه، اضطراب والدین را کاهش می‌دهد و به سامان اجازه می‌دهد با ریتم خودش حرکت کند.

نه با کشیدن ساقه، بلکه با آبیاریِ پیوسته و نورِ کافی.

داستانک

«پیانوی خاموش»

آرش هشت ساله بود که معلم موسیقی مدرسه به مادرش گفت:

«حس ریتم خوبی دارد، اما تمرین نمی‌کند. اگر جدی نگیرید، این استعداد از بین می‌رود.»

مادر که استاد دانشگاه بود، همان شب برنامه‌ای دقیق تنظیم کرد:

هر روز ساعت ۶ تا ۷ تمرین پیانو.

پدر هم که مهندس بود، گفت: «اگر استعداد دارد، باید سریع پیشرفت کند. حیف است عقب بماند.»

هفته‌ی اول، آرش منظم پشت پیانو نشست.

هفته‌ی دوم، تمرین‌ها کوتاه‌تر شد.

هفته‌ی سوم، به بهانه‌ی دل‌درد از نشستن پشت پیانو طفره رفت.

یک شب پدر کنارش نشست و گفت:

«واقعاً نمی‌خواهی موسیقی یاد بگیری؟»

آرش شانه بالا انداخت: «می‌خواهم… ولی وقتی اشتباه می‌زنم، حس می‌کنم خرابش می‌کنم.»

آن لحظه پدر فهمید مسئله «نبود استعداد» نیست؛

مسئله این است که ظرفیت هنوز در مرحله‌ی ظریف و شکننده‌ی خود قرار دارد.

روز بعد برنامه تغییر کرد.

دیگر خبری از زمان‌سنج و ارزیابی نبود.

به جای تمرین اجباری، قرار شد آرش قطعه‌هایی را انتخاب کند که دوست دارد.

قرار شد اشتباه کردن بخشی از مسیر باشد، نه نشانه‌ی ضعف.

چند هفته بعد، بدون اعلام قبلی، آرش در مهمانی خانوادگی پشت پیانو نشست و قطعه‌ای کوتاه نواخت. کامل نبود، اما زنده بود.

بعد از پایان، لبخندی زد که پیش از آن کمتر دیده بودند.

مادر آن شب گفت:

«فهمیدم استعداد مثل یک نرم‌افزار آماده نیست که فقط نصبش کنیم. بیشتر شبیه بذری است که اگر زود از خاک بیرون بکشیم، ریشه نمی‌گیرد.»

پدر پاسخ داد:

«شاید کار ما این نیست که نتیجه بسازیم؛ کار ما این است که شرایط بسازیم.»

پیانو هنوز همان پیانو بود.

آرش همان آرش.

اما تفاوت در این بود که دیگر قرار نبود «سریع شکوفا شود»؛

قرار بود در زمان خودش، از قوه به فعل برسد.

و این بار، صداهایی که از پیانو بیرون می‌آمد، بیشتر شبیه کشف بود تا تکلیف.