کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و علاقمند به مباحث بینرشتهای
«موفقیتِ بیصدا و اضطرابِ شنیدهنشده»

آریا، نوجوان ۱۴ سالهای است که هم در مدرسه شاگرد ممتاز است و هم در تیم شنا عملکرد درخشانی دارد. خانوادهٔ او از نظر تحصیلی بسیار توانمندند؛ پدر استاد دانشگاه است و مادر در یک حوزهٔ حرفهای تخصصی کار میکند. در خانهٔ آنها، دربارهٔ منطق (logic)، کارآمدی (efficiency) و مثبتبودن (positivity) زیاد صحبت میشود. کمتر پیش میآید کسی از ترس، خشم، یا درماندگی حرف بزند.
شب قبل از مسابقهٔ انتخابی شنا، آریا با صورتی رنگپریده وارد پذیرایی میشود و میگوید: «احساس میکنم قلبم خیلی تند میزند. شکمم هم درد میکند. میترسم فردا خراب کنم.» مادر، که نیتش فقط آرامکردن اوست، میگوید: «تو کاملاً آمادهای. این فقط از هیجانِ قبل مسابقه است. بهش فکر نکن و روی نتیجه تمرکز کن.» پدر هم اضافه میکند: «تو آنقدر تمرین کردهای که دلیلی برای ترس وجود ندارد. باید ذهنت را جمع کنی.»
آریا سرش را پایین میاندازد. چیزی نمیگوید. در ظاهر آرام میشود، اما در درونش پیام دیگری را ثبت میکند: «ترسیدن خوب نیست. باید ترسم را پنهان کنم.» از آن شب به بعد، او کمتر دربارهٔ احساساتش حرف میزند. شبها دیرتر میخوابد، صبحها با دلدرد از خواب بیدار میشود، و در روز مسابقه چند بار به سرویس بهداشتی میرود. گاهی هم ناگهان از تمرین یا امتحان عقب میکشد، نه چون بیانگیزه است، بلکه چون بدنش دارد چیزی را فریاد میزند که زبانش اجازهٔ گفتن آن را پیدا نکرده است.
در جلسهٔ مشاوره، درمانگر با والدین دربارهٔ این الگو صحبت میکند: وقتی هیجان کودک فقط با منطق پاسخ داده میشود، ممکن است کودک به اجتناب تجربهای (experiential avoidance) روی بیاورد؛ یعنی بهجای روبهروشدن با تجربهٔ درونی، آن را هل بدهد، پنهان کند یا از آن فرار کند. والدین متوجه میشوند که نیت خوبشان، ناخواسته، آریا را به سمت سکوت هیجانی سوق داده است. درمانگر میگوید: «هدف این نیست که ترس را حذف کنیم؛ هدف این است که کمک کنیم ترس دیده شود، فهمیده شود و مدیریت شود.»
جلسهٔ بعد، والدین بهجای نصیحت فوری، یک جملهٔ تازه تمرین میکنند. پدر میگوید: «به نظر میآید واقعاً نگران هستی.» مادر ادامه میدهد: «طبیعی است که قبل از یک رویداد مهم، بدنت اینطور واکنش نشان بدهد.» درمانگر از آنها میخواهد اول هیجان را نامگذاری هیجان (emotion labeling) کنند، بعد اعتباربخشی (validation) کنند، و فقط بعد سراغ حل مسئله بروند. آریا آرامتر میشود، چون برای اولینبار احساس میکند لازم نیست ترسش را انکار کند تا دوستداشتنی بماند.
در خانه، والدین تصمیم میگیرند بهجای نادیدهانگاری هیجانی (emotion dismissing)، از مربیگری هیجان (emotion coaching) استفاده کنند. وقتی آریا میگوید: «میترسم همه چیز را خراب کنم»، پدر نمیگوید «نه، اینطور فکر نکن». میگوید: «میفهمم ترسیدی. بیا با هم ببینیم ترس در بدنت کجاست و چه چیزی را میخواهد به ما بگوید.» مادر هم اضافه میکند: «احساس تو واقعی است، حتی اگر نتیجه هنوز معلوم نباشد.»
کمکم آریا یاد میگیرد که هیجان، دشمنِ عملکرد نیست. ترس، اگر دیده و تنظیم شود، میتواند اطلاعات مفیدی بدهد؛ اما اگر دفن شود، در قالب دلدرد، بیخوابی، تنش، یا عقبنشینی برمیگردد. والدین هم میآموزند که فرزندشان بیش از آنکه به نسخهای برای «قویبودن» نیاز داشته باشد، به یک محیط نگهدارنده (holding environment) نیاز دارد؛ محیطی که در آن احساسات بتوانند بدون شرم، نام بگیرند و به تنظیم هیجان (emotion regulation) برسند.
پیام نهایی برای والدین: فرزند شما قرار نیست فقط «منطقی» باشد؛ قرار است در کنار عقل، زبانِ هیجان هم داشته باشد. کودکی که در خانه شنیده میشود، کمتر مجبور است هیجانش را با درد بدنی مطرح کند.
....
وینیت بالا بر پایهٔ شواهد مربوط به اجتماعیسازی هیجان والدین (parental emotion socialization)، مربیگری هیجان (emotion coaching)، و نقش اجتناب تجربهای (experiential avoidance) در اضطراب (anxiety) و مشکلات درونسازی (internalizing problems) در کودکان و نوجوانان نوشته شده است.
مطلبی دیگر از این انتشارات
در آغوش اطمینان: تنظیم هیجانی والدین و دلبستگی ایمن
مطلبی دیگر از این انتشارات
«وقتی خانه، دیگر امن نیست!»
مطلبی دیگر از این انتشارات
«استعاره «اعصابسنج» در خانه: فهم فشار پنهان فرزندپروری و راههای سالم مواجهه»