<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات the life mood</title>
        <link>https://virgool.io/Phenomenons/feed</link>
        <description>پست هايي با موضوعات جذاب و جالب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:00:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/iarilsmbnnlq/bxmwyu.jpg</url>
            <title>the life mood</title>
            <link>https://virgool.io/Phenomenons</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لباس جدیدم را دوست نداری؟</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-oahdeaevn8zh</link>
                <description>لباس سرخ من به رنگ چشمانت نمی آید؟ سرخ ترش کنم؟کف دستم را با چاقوی تازه ام می درم. قرار بود زخمی نرم باشد. مانند برش یک کره ی نیمه ذوب شده. اما سوزش و فوران خون باعث می شوند پیدا کردن شباهت آن دو بسیار مشکل شود.دستم را باز می کنم. میگذارم خون بدن برهنه ام را بپوشاند. لباسی سرخ، به سرخی خون. میتوانی بگویی کدام رنگ قرمزی بیش از خون خودم به من می آید؟ کدام رنگ قرمزی این درخشش را دارد؟ کدام رنگ سرخی اینقدر با بدن من خو گرفته است؟ بهترین لباس سرخی که ممکن است را دارم.می گذارم خون از آرنجم چکه کند. زخم هایی که روی شانه هایم، شکمم و پیشانی ام است، بدنم را با زیبایی خود مزین کرده اند. چرا دردناک ترین لباس را انتخاب کرده ام؟ وقتی هزاران لباس دیگر در کمدم آویخته است؟چون تو این یکی را دوست داری. هیچ کدام از آن ها را به خاطر نمی آوری. می دانی که کمدم پر از لباس است، ولی حتی تصویر یکی از آن جلوی چشمت نیست. تو یادت نمی آید من کدام لباس ها را برای تو پوشیده ام. برای اینکه با لبخندی به پهنای صورتت نگاهم کنی و بگویی زیبا شده ای. اما اکنون داری نگاهم می کنی. چشمانت روی من است. بیش از هر زمان دیگری به من خیره شده ای. حتی زمانی که به من گفتی بیش از هر چیز دیگری در دنیا عاشقم هستی اینگونه نگاهم نمی کردی. یه چشمت به تلفنت بود و یه چشمت به ساعت. نمی دانستی چقدر دل شکسته ام؟ اگر می دانستی به هیچ وجه این طور نمی شد؟اکنون می دانی مگر نه؟ اکنون می دانی دل من تکه تکه شده است. چه می کنی؟ برایم لباس های سرخ بیشتری می گیری؟ رنگ مورد علاقه ام؟ مگر می دانی رنگ مورد علاقه ام چیست؟ نه سبز نیست. زرد است. رنگ گل های آفتاب گردان. رنگ  شکوفه های گل تمساح طلای زرد. رنگ لیمو. تو همواره رایحه ای از لیمو همراه خود داری. احتمالا به خاطر کرم جدیدت است. همانی که هر از گاهی استفاده می کنی. بوی تندی ندارد. اما اگر عمیق بو بکشی آن را حس می کنی. بویی خجالتی است که خودش را به زور نشان می دهد.من بوی تو را می دانم. تو چطور؟ من اگر غرق در خون نباشم چه بویی می دهم؟ نمی دانی؟ من این عطر را برای تو گرفتم. گفته بودی از بوی صندل و رز و وانیل خوشت می آید. گفته بودی از بوی مشک خوشت می آید. سر تا پای من هر بار دیدار تو با این عطر پر شده بود. می دانی چه بویی بود؟ می دانی کدام بو مال من بود و کدام بو مال آن یکی عشق زندگی ات؟ آه. سوال پرسیدن بس است. خون زیادی از دست داده ام. سرم گیج می رود و دیدم تار است. بگذار دراز بکشم. بگذار تورهای لباس جدیدم در اطراف پخش شوند. از این جنس خوشت می آید؟ این لباسم را دوست داری؟ امیدوارم این یکی را یادت نرود. این یکی را به خاطرت بسپار باشد؟ فقط برای تو پوشیدمش، فقط برای تو.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2024 17:47:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژن‌های پیچیده</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%DA%98%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-snwm3rqamajd</link>
                <description>«مادرِ عاصییک پدر از جنس نازی‌های خوش سیما، نامبارک می شود پیوند»پیرزن در گوش طفلکبا لبانِ پُر ورَم آواز سر داد.آن سرودِ سرد مانْد در پیچ و خم گوشش؛روان رنجوری که پرواز مداوم را با هوس‌های به گِل آلوده میخواهد،یارش اما معتقد، خوش‌نام؛حاصلش طفلی روان رنجور خواهد بودکه مُهرِ سُربی غربت،بر سرِ پیشانی اش خوردهو هر پروانه را صدبارفراری داده، خواهد داداز میان زمهریر خالی روحش.میوه‌ای نارس چهره‌اش سرد است و بی حالتکسی خط نگاهش را نمیخواند.به تایید دو صاحب خانه ناچارا طمع دارد؛میداند دلش، روحشولی عقلش نمیخواهد بپیچد در غلافِ اعتمادِ زخمیِ خانه.زیر سقفِ خوبِ همسایهزخمهٔ تار است؛این طرف در زیر سقف مازنگ وهم آلود یک مار وشُبهه آن مار است؛ می‌خزد آرامدر درون حفره‌های خالی بیچارهٔ جانت.من خدا نیستمزشتی جهان من را به وجد آوردهروحم را نوازش میکند حتی.پس همان تصویر بی‌رحم خیانت رابر بومِ بی‌شرمی بیفشانید.بگویید از فرار،با کودکی در دست؛بی مقصدو کودک، لحم قربانی.زنی ناچار گره خوردهلا به لای آن همه ژن‌های پیچیده.راه روشن نیست،وقت و بی‌وقتمنزجر از هرکه قربانیست و هرکس نیست.بیست و اندی سال قبل،نطفه‌ای که اتفاقیست.عاقلانه است!همیشه هیچ چیز باب میلم نیست،اشک‌هایم دست من نیست.فریادهایم یاصدای خش‌دار از خشممحتی خنده به راننده غمگین در راهمخواستهٔ من نیست.مانند توام یا تو؟کاش شبیه هیچکدامتان باشمکاش از اول کسی دیگرمرا خالی کنداز خودکسی دیگر بزاید.دوست دارم هردویتان رااما کاشخانواده معنی روشن‌تری میداشت؛یا کسی با دست‌های بی‌گناهشبر قصهٔ بی انتهای تلخی ما همنقطه‌ای میکاشت.اما کاش…</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>kimia</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 21:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین.</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-evuuljr22gbq</link>
                <description>.پاهایش را بی‌ملاحظه روی سرامیک‌ها سُر می‌داد. صدای قژ قژ کفِ پلاستیکی کفشش که به سرعت روی کاشی‌های سفید رنگِ راهرو ماسیده می‌شد، همه‌جا پخش شده بود...پیرمرد اتاقِ ۲۴۳ گوش‌هایش را گرفته بود و زیر لب غُر می‌زد! حق داشت در آستانه‌ی نود سالگی بخواهد ساعت سه ظهر را خواب باشد.صدای سرسام آورِ عبور آن دخترک هنوز هم در گوشِ خسته‌ی پیرمرد می‌پیچید. با وجودِ اینکه او مدت‌ها بود از راهروی کنار اتاقش عبور کرده‌بود.قدم‌هایِ دختر، تند‌تر و تند‌تر می‌شد. عصبی و بی‌اراده، سریع و سنگین قدم برمی‌داشت. ابروهایش در هم گره خورده‌بودند و زردی چهره‌اش، نگرانیِ شدیدش را فریاد می‌زد.گاهی صدای قلبش را می‌شنید. قلبش انگار در گلویش ضربان می‌زد و گوش‌هایش آتش گرفته‌بودند. نمی‌دانست تا رسیدنِ او به طبقه پنجم، اتاق ۶۴۱، ممکن است چه اتفاقاتی در مرز میان مرگ و زندگی بیفتد..بغضِ شدیدی گلویش را فشار می‌داد:همین یک ساعتِ پیش با او حرف زدم. می‌خندید...تعداد پله‌ها امروز بیشتر از همیشه به نظر می‌آمدند. دلش می‌خواست زودتر برسد به طبقه پنجم. اتاق ۶۴۱...پشت در آن اتاق احتمالا کسی بود که هر روز انتظارِ آخرین روز را می‌کشید. دردِ نمُردن این روزها او را صدباره و هزارباره کُشته بود...دختر دلش نمی‌خواست باور کند واقعیت را! ولی این حقیقتِ تیره بر تمامِ زندگی‌اش سایه انداخته‌ بود.امیدوار بود این‌بار هم مثلِ دفعه قبل نشود. ولی دست خودش نبود! دست‌هایش را که می‌گرفت، به تنها چیزی که می‌توانست بیندیشد، از دست دادنِ همین دست‌ها بود.یک لحظه طول نکشید که این افکار عرقِ سرد را از پیشانی‌اش جاری کرد! لعنتی.چشم‌هایش را به هم فشار داد و سرش را آهسته به دیوار کوبید. البته؛ صدای کوبیده شدن جمجمه‌ی سختِ دختر، بر دیوارِ گچی، حالِ بیمارانِ بخش سه را بد نمی‌کرد. چون همه‌ی آنها بیهوش بودند...ولی پیرمرد اتاق ۲۴۳؛ او هنوز هم گوش هایش سوت می‌کشید.دخترک دماغش را بالا کشید و نفسش را با فشار بیرون داد. پای راستش به سرعت روی پله‌ی بالایی جهید و پای چپش هم به دنبال پای راست...کفِ پلاستیکیِ کفش‌هایش، به پله‌های سفید رنگِ طبقه‌ی چهار هم ماسیده شدند.دخترک بی‌تاب بود. هرچه به طبقه پنجم نزدیک‌تر می‌شد، بی‌تابی هم شدید‌تر می‌شد. او، بی‌تاب و بی‌تاب‌تر می‌شد...پشتِ در اتاق که رسید، ایستاد تا نفس تازه کند. دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت و گوشش را به تنِ چوبیِ در چسباند. صدای نفس می‌آمد...دستش آهسته دستگیره را چرخاند. چشم‌هایش در قاب چرخیدند و فقط منتظر ماندند تا در باز شود و دوباره انعکاسِ نور را از سراسرِ تن او ببلعند.حتی در هم امروز دیرتر از همیشه باز شد. و او هم چشم‌هایش را دیرتر باز کرد. دخترک لبخندِ شوق را روی لب‌های تنها بیمارِ اتاق ۶۴۱ دید. دلش لرزید. مثلِ دو سالِ پیش.دست‌هایش را بی‌اراده باز کرد و به طرف تختِ او حرکت کرد. پاهایش را بی‌ملاحظه روی سرامیک‌ها سُر می‌داد. صدای قژ قژ کفِ پلاستیکی کفشش که به سرعت روی کاشی‌های سفید رنگِ اتاق ماسیده می‌شد، همه‌جا پخش شده بود... نمی‌توانست حرف بزند!می‌دانست شاید این آخرین دیدار باشد....آخرین.و...پیرمرد اتاق ۲۴۳..پ.ن: گوش‌های پیرمرد دیگر سوت نمی‌کشند!پ.ن۲: هیچ چیز با آزادی قابل مقایسه نیست. ولی آزادی هزینه داره... باید قربانی کنی خیلی چیزا رو!.</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 18:14:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه کوچک درون قلبم.</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-v3jptuwseouj</link>
                <description>تو به وسعت آنچه که در مریخ گذارستدرون قلبم شکوفا میشویبه اندازه‌ی تمام دغدغه‌های مردم مریخ نشیندر قلب کوچک ماهی زرد روشن جای میگیری... در حضورت هیچ قطره‌ی ابی رنگی صورتم را نمیبوسیدبعداز رفتنت خورشید هم با من سر لج افتادزمستونی که که بهار بود..!  </description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 01:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایم قهوه درست کن</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%86-phx9ehfkie3f</link>
                <description>تو برایم قهوه درست کردیبوی قهوه بوی توبوی خانهعطاری که عطر نمی فروشد تویی...لباس های داخل کمددر انتظار پوشیده شدنکهنه و قدیمی شدندآنقدر که نیامدی هر چه که برایت خریده بودمدور ریختنی شدندخاک گلدان ها را هر بار به یادت عوض می کنممی ترسم اگر این بار هم نیاییهمه ی رُزها، زرد و خشکیده شوندانتظار هم حدی دارد ای بی انصافمی ترسم چشمه های ذوق و احساسم روزی از این همه بی خبری اتخشکیده شوند...خنده ات را در من جا بگذارو هیچ وقتسراغش را از من نگیرفکر کن آن را هم چون منگم کرده ایهمچون من که روزیدر عصری پاییزیتو را گم کرده اموقتی برای آخرین بارمی گفتی خداحافظ...من چقدرالکی دل خوش کرده بودمکه روزی تو را خواهم داشتبی خبر از اینکهتو مدت هاست که رفته ایو من بی خودی خوشحال بوده امافسوس از آن همه احساسکه پای هیچمی بایست هدر می رفت...و من در خانهحالم چه خوب بودهمین که به سمت تو آمدمغربت آدم هادر وجودم رسوخ کردشادمانی ام تباه شداینکاین غم غروببر من غلبه می کند‌‌‌...13 مهر 1402علی دادخواه</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 21:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوزخند!</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%BE%D9%88%D8%B2%D8%AE%D9%86%D8%AF-y1tcfvhj98dy</link>
                <description>.بادِ سرد و وحشی به پنجره‌ی این اتاقِ تاریک و گرم می‌کوبد! شعله‌ی بُخاری آنقدری قرمز هست که سقفِ سفیدِ بالای سرم را لمس کند... انسانِ سپید در دنیای سیاه جایی ندارد! باید این دنیا را با خونِ سُرخِ سیاهی رنگ بزنی!این هیولا نامش چیست؟ آدَمیزاد است!.حوصله‌ی سر و صدا و آدم ندارم! اینبار بیشتر از قبل و قبل‌تر ها. درد، از دریچه‌های منتهی به گَلو وارد می‌شود و در کاسه‌ی سر به دنبالِ راهِ خروج می‌گردد! و من می‌بینم که چه وحشیانه، درست مثلِ بادِ پشتِ پنجره، به جمجمه‌ی سَرَم می‌کوبد و می‌کوبد!چند روزیست که این دردِ زندانی در سرم، افکارِ شومم را می‌بلعد! وقتی که درد دارم، به مُردن و کُشتن و ویران کردن فکر نمی‌کنم! دیگر تصورِ تیغِ تیزِ روی رگم، در گالریِ پُر و پیمانِ گیج‌گاهم، و آلبومِ خون‌آلودِ نقاشی‌هایم تکرار نمی‌شود! حوصله‌ی خواندن ندارم... حوصله‌ی نوشتن هم... حتی حوصله‌ی فکر کردن هم ندارم! ولی چه کنم که این یکی به حوصله داشتن یا نداشتنِ من اهمیتی نمی‌دهد! و با تیغِ تیزِ درونِ دستانش، شیارهای زخمیِ مغزم را از نو می‌شکافد... مغزم این روزها چرک و خون بالا می‌آورد! اندکی ازآن را همان وجودِ دردناک می‌بلعد و اندکی دیگر از بینی و گلو و گوش لبریز می‌شود!  و &quot;درد پابرجا می‌ماند!&quot;قلبم ولی آرام است! پوزخند می‌زند به سَر... که چه روزها درد کشیدم و آرام بوده‌ای! حالا بنشین. درد بکش و بگذار آرام باشم!.این هیولا چه؟ این هم آدَمیزاد است، وقتی که بی‌خواب می‌شود!.دردِ در سَرَم انگار دست و پا درآورده! درست مثلِ هشت‌پایی روی کلّه‌ام نشسته و پاهای دراز و چسبناکش را تا روی سینه‌هایم دراز کرده. یکی را دورِ گردنِ نحیفم پیچانده و دیگری را در کاسه‌ی چشمم فرو برده! دستانِ دیگرش هم در سوراخ‌های بینی‌ام وارد شده‌اند و این؛ نفس کشیدن را برایم مشکل‌تر کرده‌... گَلویم نیز پُر شده از یک خروار چرکِ لزج، که مثلِ سوزن در پوستِ ملتهبِ درونِ دهانم فرو می‌رود و تا ماهیچه وارد می‌شود! و حالا کافیست یک جرعه آب را بخواهی ازین گذرگاه عبور دهی! به معنای واقعیِ کلمه دهنت سرویس می‌شود‌‌‌...دستی که در کاسه‌ی چشمم فرو رفته انگار چشمِ من را با شیشه‌ی جلوی ماشینِ پدرم اشتباه گرفته! درست مثلِ برف‌پاک‌کن افتاده به جانِ ظرافتِ دیدگانم و تمامِ آنچه که به نامِ آب و اشک دارم را ذره ذره از وجودِ ظریفِ این دریچه‌ها بیرون کشیده! چشم‌ها حالا شده‌اند کاسه‌های خون... آب پس می‌دهند و خون می‌خورند! پلک‌ها، نای باز ماندن ندارند ولی تو هم جرئت چشم بستن را نداری... و &quot;درد گاهی بهتر است!&quot;حالا دستمالی دورِ دیدگانِ زخمی پیچیده! همه‌جا تاریک است و درین تاریکی گاهی رگه‌هایی از نورهای قرمز و نارنجی و زرد وول می‌خورند! حتی وقتی چشم‌ها بسته‌اند هم من می‌بینم! یادت که نرفته؟ من همه‌چیز را می‌بینم و می‌فهمم....این هیولا چه؟ این هم آدَمیزاد است، وقتی که بی‌تاب می‌شود!.فریادِ درد از درون می‌پیچد و به یک ناله‌ی ریز در بیرون ختم می‌شود! درد تازیانه می‌زند و جسم می‌نالد... آدَمیزاد هم خیلی زود سَر خم می‌کند و از آنچه جسم حکم می‌کند، اطاعت به عمل می‌آورد..! جسم کم‌کم در روح وارد می‌شود و روح را  تسخیر می‌کند! آنجاست که دیگر خواب به چشم نمی‌آید و فکر در سر نمی‌ماند! آنجاست که دیگر هیچ چیزِ مهمی در جهان وجود ندارد... آنجاست که حرف‌های زده به دهان برمی‌گردند و فکر‌های کرده در آلونکِ فراموشی فرو می‌روند! آنجاست که سینه ساکت می‌شود و گوش‌ها سوت می‌زنند برایت..!تو هم سرت را دو دستی می‌گیری و می‌نالی و می‌باری و می‌لرزی... و &quot;درد همراهِ همیشگیِ لذت است!&quot;حالا انتخاب با توست! درد اجبار است و لذت؛ اختیار..‌. خواه پند گیر و خواه...روح؛ بی‌جان و بی‌طاقت است! نه جرعه‌ای موسیقی در گلویش ریخته‌ای، نه کاسه‌ای کتاب به او خورانده‌ای، نه لحظه‌ای به شکوه‌های عاشقانه‌اش بها داده‌ای... او را درست شبیهِ نوعروسی که مملو از زیباییِ عشق بود؛ مهمانِ شبی شهوت کرده‌ای و او تا صبح نخوابیده! و حالا چشم‌هایش کبوداند و قلبش شکسته و پاره... معنای زن را می‌دانی؟! زن همان روحِ در جریانِ آدمیان است! پُر از درد و اندوهی که عُمری محکوم به فراموشی است... محکوم به خفگی....این هیولا دیگر چه؟ این هم آدَمیزاد است، وقتی که دلتنگ می‌شود!.دستم را به درون می‌برم و تیغِ در دستانِ افکارم را می‌گیرم. دو، سه تا قرص و یک شربت؛ حریفِ این تنِ رَم کرده می‌شوند! حالا جایِ این‌همه درد است که درد می‌کند...دستِ خسته‌ی روحم را می‌گیرم! چهره‌ی زردِ معصومانه‌اش را می‌بوسم.. موهای نیمه‌بلندِ کم‌پشتش را نوازش می‌کنم! ناله‌های ریزش را آرام آرام خفه می‌کنم... چشم‌ها حالا بسته‌اند و اتاقِ گرمِ من، دیگر تاریک نیست! نه دردی هست که احساس کنم، نه فکری هست که مرا خسته کند! سینه‌ام دوباره شروع به غُر زدن می‌کند! درست شبیهِ آن بچه‌ای که جلوی بستنی فروشی نشسته و گریه می‌کند، این قلبِ نادان من هم گیرِ یکی مانده و الا و بلا می‌خواهدش که می‌خواهد...نصیحت‌های سَر دوباره شروع می‌شوند! گریه‌های سینه‌هم با شنیدن حقیقت‌ها شدت می‌گیرند! گرما تنم را فشار می‌دهد و من پتو را کنار می‌زنم! هوا دوباره به آسانی وارد دهان و بینی می‌شود و به آرامی بیرون می‌آید.انگار که سلامتیِ جسم و روح نمی‌توانند یکجا باشند! تو باید همیشه بیمار باشی...سَرم را از روی بالشِ نرم بلند می‌کنم! باد، راهش را کج کرده و رفته! تاریکیِ شب، بدل به روشناییِ روز شده! از اختاپوسِ قصه‌مان فقط یک یادگارِ سنگین بر روی سینه مانده... چشم‌ها دوباره خوابیده‌اند و پلک‌ها باز شده‌اند! دلم برای خواسته‌اش بی‌قراری می‌کند و تنگ می‌شود...اشک در چشم‌هایِ سیاهم حلقه می‌زند! کلماتِ دور و برِ کلّه‌ام را مرتب می‌کنم! باید نامه‌ی آبرومندانه‌ای بنویسم!من می‌نویسم و او نیشخند می‌زند!و &quot;درد باز می‌گردد!&quot; .پ.ن: شاید پست بعدی باشه: من آن ستاره‌ی صبحم که نور می‌بلعد          و چند لحظه حیاتم، تباه می‌گذرد...پ.ن۲: همه‌ی اینا میشه این: سرماخوردم دارم می‌میرم! (البته الان بهترم!)پ.ن۳: بعدِ مدتی ننوشتن، آسان‌تر می‌شود نوشت!پ.ن۴: امروز یکی از آشناهای جوانمون فوت شد! سرطان داشت...پ.ن۵: کاش می‌شد که بگویم چِقَدَر دلتنگم!!!.</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Wed, 27 Sep 2023 19:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستانمان؛</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-vijewmbsrakw</link>
                <description>من از تو می‌پرسم،حالا آن دست‌ها کجااند؟در جیبِ کاپشن مشکی‌ات؟یا در دوطرف خودکار آبی،به‌رنگ نامه‌های من؟یا شاید میان گیسوان یک غریبه‌ که هرکه باشد من نیستم.. میدانی که از نوازش و بوسیده شدن گریزانم ، من از عشق بدم می‌آید.گاهی فکر میکنم دستت زیر چانه‌ات داربست شده‌است و چشم‌هایت نقطه‌ای کور از قدیمی‌ترین کافه‌ای شهر را نشان گرفته‌اند به مقصد مرور خاطرات چرکیده در ذهن،و دستِ دیگر قاشق بخت‌برگشته‌را در فنجان قهوه می‌چرخاند و می‌چرخاند و می‌چرخاند تا سرنوشت تلخِ شکلات،قهوه‌ات را کمی شیرین کند.ما به‌هنگام دیدار با تکان‌دادنِ سر برهم درود میفرستادیم،یادت می‌آید؟دستان من همیشه توی جیبم بوده‌اند،یا گرفته شده توسط کتاب‌ها و یا چفت شده در یکدیگر،من هرگز برای بسودن دستانمان از غرورم نکاستم،اما خوب یادم می‌آید که تو همیشه در کودتایی عظیم برای کاهش فاصله‌ها می‌بودی،زمانی که کتابی را از دستم میگرفتی،رسید کافه را به‌من می‌دادی تا نگهش دارم،یا وقت‌هایی که دست‌ می‌آوردی و موهایم را کنار میزدی.ولیکن ما چشمانِ هم را داشتیم،لبخندِ تورا،آرامش نگاهِ مرا.حالا ما غریبه‌ایم،غریبه‌ترین‌ها.و یادآور من باش ، تو فکر نمیکنی که استخوان‌های انگشتانمان خاطرات را به یادهای طویل می‌سپارند؟و هنگام شکنجه‌کردنِ کلاویه‌های پیانو به دستانمان نگاه میکنیمو یادمان می‌آید ، هرآنچه که از یاد بُرده بودیم.</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 20:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای شیرین:)</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-heiqjag93aub</link>
                <description>ساخته شده با هوش مصنوعیدوش, خوابی دیدم...درمیان گستره ای عظیم و عمیق و آبی رنگ مواج گونه,قایقی کوچک بود...دست دراز کردم و به بادبان قرمز لاله گونش چنگ زدم,ابریشم خالص بود...نرم و لطیف...مانند روحیات و خیالات دیرینه یارم...نزدیک شفق بود...سرخی آسمان و بادبان, با سرخی لب ها و گونه های یارم در آمیخته بودند...تابلوی زیبایی بود...ساخته شده با هوش مصنوعیخورشید کم کم محو میشد و آسمان در دامان مشکین شب فرو می رفت...تقریبا شب بود...اما هنوز هم همه چیز را میدیدم, زیرا سه قرص ماه چنان نورافشانی میکردند که گویی پیراهن تاریک شب را می دریدند...سه قرص ماه...یکی در آسمان...یکی روی سطح آب...و دیگری روبرویم بود...آری صورت تابان یارم را میگویم, که با وجودش از نبود ماه هراسی نداشتم...دستانم را لمس کرد...هیجانم گل کرد...از خواب پریدم...صورتم گل انداخته بود...3:47p.m.  mdj1</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Maryam:)</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 15:48:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفسی ساخته ام از دلتنگی هایم</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%82%D9%81%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-fjwf9wxm1cos</link>
                <description>قفسی ساخته اماز دلتنگی هایممی چینمبال آرزوهایم راتا خیال پریدنبرود از جان و دلممن یک مرغ بی آوازمکه صدایش روزیبی خبر خسته شد از قفسپر کشید و رفتبه آسمان که رسیدنغمه ای شدشعری شدو دیگر بر نگشتمن مرغی ام که بال هایشپریدن از یادشان رفته استبی صدا و بی بالزندانی ساخته ام با دست خودکه در تنهایی هر شبمآسمان آرزو می کنم...آرام‌ باشمن رازم رابا گل هایی کهدر باغچه ی تنهایی که در شب های زمستانی کاشته ایبار ها مرور کرده امکافیست یک بار دیگربا همان دست های حساستبرگ های نازک رنج دیده شان رالمس کنیحرف هایم رازیر همان خاک یخ زدهکاشته امتا روزی که برگشتیبذر هادر بهار بودنتتبدیل به گل شدهو با تو صحبت کنندبی قراری هایم رادر خود فرو برده امو با صدایی که در گلو خفه شده استفریاد زده اماما پاسخمسکوت بودجای خالی تو بودکه خیلی وقت پیشآن را در میان باغ بی برگ خانهجا گذاشته ایبعد من حتمابه باغچه ی پشت خانه سر بزنمن رازم رابار هاآن جا کاشته ام...7 تیر 1402علی دادخواه</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 22:54:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت برین(✿◠‿◠)</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%86-qrbv6xcnakvb</link>
                <description>چو روزی به پایان رسد روزگارعمل از بن ما شود یادگارچو دانیم که دنیا کمی بیش نیستپس آنکه فراتر کمی زیست کیست؟همانا خداوند یزدان سرشتهمان کس که داند همی خوب و زشتهمان کس کزو آسمان خلق شدزمین در محبت ز وی غرق شدکسی را کرم از خدا بیش نیستهر آن کس تواند کند بیش کیست؟چو هنگامه ء این جهان دست اوستهمه شاه و درویش سرمست اوستبه ناگاه چون یاد او تازه شددل پیر و برنا پر آوازه شدتو ای پر کشیده بسوی سهیلبرآورده کاخ محبت به میلبیارا جهان را به مهرت چنینبیفزا به بوم جهان یک زمینکه جنسش بود جنس امیّد و شورکه جایش بود نزد تو پر ز نورمکانش بود رحمتت را قرینپر از عطر تو چون بهشت بریندر آن آسمان رنگ عشقت بود حرارت زآفتاب مهرت بودببارد در آن ابر رحمت چنینکه دریای رحمت شود این زمینبرویان همی غنچه های جوانگلستان کن از قدرتت این جهان در آن آفرین عشق و آزادیت بپرور همی غنچه ی شادیتبپرور که تو پروراننده ایهمه عالم اما تو داننده ایبصیر و سمیعی به هر بنده ایهمه شاهدند آفریننده ایگواهی به اعمال مخلوق خودتویی حارس سر محفوظ خوداگر رو نمایان کند آن عزیزپر از عدل و رحمت شود این حضیضخدایا بکاه از سر غیبتشنمایان کنش مهدی و رحمتشازین پس جهان شد ز کارت بهشت که جز تو کسی بذر نیکی نکشتالهی نباشی جهان ماتم استبه نیکی ز تو هرچه گویم کم است4تیر1402   17:00p.m      mdj1</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Maryam:)</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2023 14:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شفق بی تو...</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%B4%D9%81%D9%82-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-jcli64ccv5ic</link>
                <description>کمی بنگر به فردا ها... به سکو های آزادی...به کوه استوار عشق...به دره ها و آبادی...و هم بنگر به رنگ موج...صدای ناله ی دریا...به آن خورشید پشت ابر...که دارد غم درین دنیا...آنقدر سخت است تماشای شفق بی تو...چشمانم همواره پر از اشک است در این لحظات...نه بخاطر سرخی سوزناک یا غم دردناک خورشید...بلکه بخاطر خاطرات درمعرض خطر انقراضمان...بعد از تو جملات سنگینی را شنیدم که برای فهمشان هنوز ذهنم کودک بود...اما فهمیدم و پیر شدم...تنها شدم...تنهایی گاهی ناعلاج است...من مبتلا به تنهایی شدم...چقدر کلمات کودک اند برای توصیف حال من...چه بگویم؟؟افسرده؟؟کاش افسرده بودم...کاش...افسردگی بهتر از اینست که هربار عکس روی دیوارت را ببینم و مثل جنازه روی تخت بیافتم وتا حد مرگ گریه کنم در دریای اشک هایم غرق شوم و بعد از چند ساعت به خودم بیایم...بهتر از اینست که هر بار گذرم به ASUDE (نام کتابخانه: آسوده (محل آشنایی)) بیافتد بی دلیل داخل شوم و ساعت ها دیوار ها را متر کنم و موزاییک ها را بشمارم و سال انتشار کتاب ها را چک کنم...حتی بهتر از اینست که هدفونی را که برای تولدم خریده بودی را روی گوشم بگذارم آهنگ دوتایی مان را پلی کنم و صدایش را تا بینهایت زیاد کنم و با گوش کردن قسمت هایی که بیادت میافتم مانند روانی ها در کوچه ها پرسه بزنم دستانم را باز کنم و فریاد بکشم...اشک از چشمانم ببارد...بخندم...سردم شود و آغوش گرمی نباشد که نجاتم دهد...دلم میخواهد نامت را روی ماسه های ساحل بنویسم و هربار موجی نامت را نه از روی ماسه ها بلکه از عمق وجود و ذهنم پاک کند...دلم میخواهد فراموشی بگیرم...حتی خودم هم یادم نباشد...من کیستم؟کجایم؟چرا؟چگونه؟کی؟شاید بتوانم زندگی نوئی را شروع کنم...بی تو...آسوده...شاید هم کمی شاد تا پای مرگ...</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Maryam:)</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 17:57:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جآن مریم;</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%AC%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-l2cbl7xmqeph</link>
                <description>+واحد بغلیمون یه دختر داشتن اسمش مریم بود .هرشب‌ ساعت دو به بعد سازشرو به رخمون میکشید  شروع می کرد به زدن جآن مریمحس می کردم خیلی خود شیفتسانگاری تو دنیا فقط این اسمش مریمه و بس .میدونی با اینکه ازش زیاد خوشم نمیومد ولی حس خوبی داشتمنمی‌دونم چی‌چی بش میگین . . .کم کم عادت کرده بودم به صدای قدماش تو راه پله ها . میدیدم پاهاشو چپ و راست میکنه باله بلد بود رقص پاهاشو به رخ پله ها می کشید . . .شبیه بقیه نبود ، حتی گل سرخی های پیرهن چین دارش هم اینو لو میدادنساده بود ساده تر از موهای فرفریشد .بوی خرمایی موهاش ، مظلومیت چشماش ، پیرهن گلداراش خنده و کرشمه هاش حاضر بودم یه جا بخرمدلم میخواست برم دم خونشون به باباش بگم : آقا این مریم گلیتون چند ؟!تازه چند باری هم خواب دیدم ولی بد سیلی خوردم تو خواب جوری که اگه بیدار نمی‌شدم لال می شدمشبونه رفتن . . .ولی من از پشت در شنیدم صدای پاهاشو دیگه به رخ پله ها نمی کشیدعلم غیب نداشتم نه ولی دم غروبی دیدم تو تراس نشسته داره جآن مریم میزنه .میدونستم رفتنیه اومده بود ازم خداحافظی کنه .ولی من تمام مدت حواسم پی موهاش بود همون لحظه دلم می خواست کل زندگیم رو بدم و برای یک دیقه هم که شده دست بکنم تو موهای فرش دستم گیر کنه دیگه در نیادهی بخنده و بگه : شرمنده بخدا .ولی خب همه میرن یه شب بدون صدا ،بدون هیچ حرف و ادا .کلا آدما میان که برن ، از اون به بعد جآن مریم رو ساعت دو  شب پلی میکنمخوشه ی غم توی دلم زده جوونهدونه به دونه دل نمی دونهحس میکنم خواننده میزنه پس گردنم و میگه : میدونه ;)بغض میکنم میگم : دِ نمیدونه . ! .</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Sat, 08 Apr 2023 21:18:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« انگیزشی »</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%C2%AB-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%C2%BB-t845iqdiyght</link>
                <description>نمی‌خواهد کار فوق العاده ای بکنید در دنیای شلوغ امروز که هیچ‌کس حوصله ی هیچ‌کس را ندارد، گوش شنوا باشید....آدم گاهی دلش می‌خواهد بدون آنکه خودش را سانسور کند، بی پروا حرف بزند....??•••?? کتاب بخون ؛ بعد ها زبونت ازت تشکر می‌کنهورزش کن ؛ بعد ها بدنت ازت تشکر می‌کنهشاد باش ؛ روحیت بعد ها ازت تشکر می‌کنهتلاش کن ؛ آینه بعد ها ازت تشکر می‌کنه ?✨ •••[??]امشب که لامپ اتاقتو خاموش می‌کنی و میخوای بخوابی به این فکر کن اونایی که بهترین خبر عمرشونو امروز شنیدن و زندگیشون عوض شد ،‌ دیشب هیچ خبری از امروز نداشتن خدای امروز اونا خدای فردای ما هم هست شاید فردا اون ادم تو باشی . . .☕? شاید درست لحظه ای که داری حسرت چیزی رو می‌خوری که نداری یا از دستش دادیخدا برات یک چیز بهتر در نظر گرفته باشه به قول معروف :« خدا رو چه دیدی »?? life is all about finding peace in both the light and the shadows..زندگی یعنی یافتن آرامش هم در نور و هم در سایه..?یکی در گوشم زمزمه کرد: تو به اندازه کافی قوی نیستی که در مقابل طوفان دوام بیاری ...!!!منم در گوشش داد زدم و گفتم :عزیزم من خود خود طوفانم!!??☘&quot;I cannot always control what goes on outside. But I can always control what goes on inside.&quot;⚡❄•••&quot;من همیشه نمی توانم آنچه را که در بیرون می گذرد کنترل کنم.اما همیشه می توانم آنچه را که در داخل سرم می گذرد کنترل کنم.&quot;⚡❄•••?✨Please don&#x27;t give up. Not now. Not ever. ازت خواهش می‌کنم که تسلیم نشو. نه الان. نه هيچ‌وقت!✨?خودت رو اذیت نکن. نترس. فکر هم نکن. تهش بالآخره یک چیزی می‌شه دیگه. درست می‌شه. بهتر می‌شه. یک کاری می‌کنی. غصه‌ی الکی نخور؛ فایده نداره. فکر کردن و اذیت شدن و ترسیدن و غصه خوردن هیچ فایده‌ای نداره. قدم بزن. بهتر می‌شی. تو تنها کسی نیستی که از موضوعی رنج می‌بری. همه‌ی آدما در همین لحظه از موضوعی رنج می‌برن.??</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Moon?</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 01:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهادِ لاله‌گون</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%AF%D9%88%D9%86-sks6kehqa7lf</link>
                <description>شروع دوباره‌ی چرخه‌ها.خوشحالی از سلامتی ارگان‌ها. هجی کردن درد با بند بندِ یاخته‌ها. در تفکرِ قدرتِ آفرینشِ نهفتهِ در این درد. لمسِ آشیانه‌ی نورچشمی آینده‌. پاره شدنِ رگ‌ها. فروپاشیِ جسم‌ها. ریزشِ دیوارها. کودتای عضلات. شورشِ هورمون‌ها. احساسِ گرما، سرما  و دوباره گرما. هجوم آوردنِ قطرات به سطحِ پوست. یخ زدنِ انگشت‌ها. یک تن و دو هوا. نقاشی کردنِ ناخن‌ها با سرخی لاله‌ها. اعلامِ خطر. خطرِ انفجارِ خشم. خطرِ ترکیدنِ بغض. خطرِ جاری شدنِ اشک‌ها. بازگشتِ هوسِ رسیدنِ به تو. انزجار از فکر کردنِ به تو. مایل به آغوش. اکراه از نزدیکی به آدم‌ها. دل‌تنگ. دلتنگ و دل‌تنگ. اعلامِ وضعیتِ اضطراری! خسته از ادامه دادن... .FINE...</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 09:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصت کم است...</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-paxrvlmw38ey</link>
                <description>فرصت کم است...باید راه افتاد...باید به گیاهان،یکایک،سلام گفت...باید کنار چشمه‌های جهان,بیدار نشستو روی در آینه‌ی صافی‌شان، آراست...باید بپا خاست...بایدبه بالای بلند امواج دریاها، نماز بردباید فروتن شدو هر شب رادر کشکول درویشی یک حلزون گذرانید...بایددر سینه صدف خیزیدودر پرتو چراغ مرواریدسر مشق تنهایی را رج زد!باید، با ساربانان، همراهشب صحرا را یک‌جا نوشیدباید میلیون‌ها دست پنبه بسته رابا فروتنی گل رس در کوره پز خانه ها بوسیدفرصت کم است...باید راه افتادباید...</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Maryam:)</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 13:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>يادم تو را فراموش...</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%8A%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-jlfchkayy7r9</link>
                <description>رفتم تو اتاقم...در رو محکم بستم...روي تخت داراز کشيدم و چشمامو بستم به اتفاقاي مزخرفي که امروز افتاد فکر کردم...يهو صداي زنگ موبايلم منو از عالم خيالاتم آورد بيرون...با ديدن اسمش لبخند پهني چهرمو دگرگون کرد...جواب دادم...سلام کشداري کرد و کلي قربون صدقه ام رفت...منم کلي براش ناز کردم...*سلام بانو...چه خبرا؟چرا ديگه زنگ نميزني؟يادي از ما نميکني؟+سلام جناب...نه که شما خيلي يادي از ما ميکني...*الان که زنگ زدم بالاخره...خب بگذريم..چه خبر خوبي؟؟+تو نيستي چطور خوب باشم؟ از وقتي رفتي سربازي، هر روز مثل ديروز تکراريه...عقربه هاي ساعت مثل لاک پشت حرکت ميکنن...اصلا زمان نميگذره سعيد...همه چي کسل کننده شده...*آخي خب با دوستات برو بيرون وقت بگذرون...+کي برميگردي خونه؟ باهم بريم بيرون...*ههه هنوز 4 ماه مونده خوشگلم...الکي به دلت آب و صابون نزن...+خب نميتوني حداقل مرخصي بگيري؟*ميگيرم...ميگيرم...آخر همين هفته ميام پيشت...خوبه؟راضي شدي؟+آره خوبه...فقط بازم نزني زير قولت مثل دفعه پيش...*نه نگران نباش...حالا ساغر خانوم چي ميخواد براش بيارم؟+هيچي...فقط خودت بيا برام کافيه...*آخ قربونت برم من...ساغر اگه بدوني چقدر اين لباسا بهم ميان...بزار يه عکس بفرستم...ديدي؟الو؟ ساغر خوبي؟با صداي بغض آلود گفتم:+آره خوبم...آره خيلي بهت مياد دلم خيلي برات تنگ شده سعيد...توروخدا زودتر برگرد ميخوام يه دل سير بغلت کنم...*اي جان...باشه ساغرم گفتم که آخر هفته ميام...منم ميخوام ب.....پشت خط:#سعيد پناه بگير...داداش حمله کردن پناه بگير...*ساغرم الان بايد قطع کنم... بعدا زنگ ميزنم باشه قشنگم؟....+سعيد چي شد؟توروخدا مواظب خودت باش...سعيد...الو؟گريه ام تموم نميشد...اشکام پشت هم گونه هام رو ميشستن...نشستم رو تختم...عکسشو گرفتم بغلم...گوشيم روبروم بود...منتظر بودم زنگ بزنه بگه :من خوبم عسلم، نگران نباش...⏰يک ساعت و نيم گذشت... گوشيم زنگ خورد...با ديدن اسمش گل از گلم شکفت...چشمام برق زد...جواب دادم:+جون دلم؟ خوبي سعيد؟...يه صداي ناآشنايي جواب داد:#الو آبجي؟من مهرانم...دوست سعيد...تو صداش غم بود...يکم هم ترس...حالم گرفته شد...يه لحظه بدنم يخ کرد...+چي شده؟ سعيد خوبه؟ ميشه گوشيو بدين به خودش؟پشت تلفن نفس عميقي کشيد و گفت:#آبجي ت...ت...تسليت ميگم...بعدش زد زير گريه...چشمامو بستم...يه لحظه دنيام سياه شد...يعني ميشه کابوس باشه ،از خواب بپرم؟...يا مثلا يه شوخي باشه ، الان سعيد گوشيو برداره بگه:شوخي کردم ساغرم...آخه سعيد خيلي شوخه...همش شوخي هاي بي مزه ميکنه...ولي اين تصورات بي فايده بودن...به عکسش نگاه کردم...ميخنديد...عکسشو بغل کردم...خنديدم...ازش عصباني بودم...با فرياد گفتم:تو چجور داداش بي معرفتي هستي سعيد؟ قول دادي آخر هفته مياي پيشم، چي شد؟ديدي زدي زير قولت؟...مگه نگفتي ما دوقلوييم ،هيچوقت از هم جدا نميشيم....حالا من بدون تو چيکار کنم؟سعييييييد........اينقدر جيغ زده بودم صدام گرفته بود بغضمو تو گلوم حبس کرده بودم...نميدونم چيشد...يهو بيهوش شدم...وقتي چشمامو باز کردم ، روي تخت بيمارستان بودم ...هيچي يادم نميومد...اصلا من کيم؟ اسمم چيه؟ اين خانومه کيه که کنار تختم خوابش برده؟ چرا لباس مشکي پوشيده؟ اين عکس کيه؟چقدرم با نمکه....چرا چيزي يادم نيست؟ خدايااااا....تو همين حال گوشيم زنگ ميخوره...به مخاطبش نگاه ميکنم...نوشته:    &lt;??????&gt;</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Maryam:)</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 18:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-yoghih2joeua</link>
                <description>دلتنگی در شب سرد زمستانینیمه شب است. صدایی جز باز و بسته شدن گهگاه در نمی‌آید. ترانه‌ای گوش دادم و دلم یک آن تنگ شد. دل‌تنگ خاطراتمان، روزهامان، شب‌هامان، دل‌تنگ رنگ‌ چشمانش شدم. مشکی بود، مشکیِ آسمانی. مگر مشکیِ آسمانی داریم؟ آری داریم. نام این رنگ‌ را خودم انتخاب کردم. نام این رنگ را برای چشمان او انتخاب کردم.مشکیِ آسمانی یعنی عزیزمن، چشمانت وسعت آسمان و درخشش ستارگان را دارد. یعنی از دل مشکی چشمانت نور سپید ستارگان می‌بارد. فراموش کرده بودم خنده‌های بلند و طولانی را، دلتنگی را، لبخند دائمی بر لبانش را. که یک ترانه یادم آورد. &quot;به دشتی رسیدی بلندتر بخند، بلندتر بخند یاد خونه بیُفتُم&quot;  آه چقدر خنده‌ی تو زیباست.گفتم زیباست، آگاهانه بین زیبا بود و زیباست، دومی را انتخاب کردم. نه، زیبایی خنده‌ی او به من گِره نخورده، ذاتی است. برای اوست. این روزها فراموش کرده بودمش. گاهی از دستم در می‌رود و حافظه‌ام بر خلاف اغلب اوقات، کاملا یاری‌ام می‌کند. به یاد دارم روزی را که در بازار قدم می‌زدیم. گفت: اینجا را ببین، هر روز برای رفتن به مدرسه این مسیر را انتخاب می‌کردم. ای بی‌انصاف، نگفت اگر روزی تنها از اینجا رد شود و من نباشم خم می‌شود؟خم از غم، خم از دلتنگی، خم برای دست کشیدن بر مسیر راه رفتن او. چند سال آن راه را پیموده بود؟ ۲ سال؟ ۳ سال؟ حتما به نبودنش فکر نمی‌کرد. چه شد که به یاد آوردم؟ یک ترانه.... آه یک ترانه &quot;آی دل خبر اومد که دشتستون بهاره، زمین از خون فایز لاله‌زاره&quot; </description>
                <category>the life mood</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 02:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزفنداک?</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%A2%D8%B2%D9%81%D9%86%D8%AF%D8%A7%DA%A9-i6vdvw9ysz3k</link>
                <description>وقتي کودک بودم...باغي کوچک داشتيمکوچک اما پر از صفا و معرفت داشتيمدم هر صبح ، کلاغي قاصد     خبر از مهر و محبت ميداد...بلبل روي درخت توت هم    نغمه اي سر ميداد...تک درخت وسط باغ کمي    کهن و فرتوت بود...ليکن اطرافش از سرتاسر    چمن و گل و نهال توت بود...چشمه هايي که از آغوش زمين    در ميان سبزه ها جوشيدند...اينک از رحمتشان     درميان سبزه ها     غنچه ها روييدند...غنچه هايي که فضاي باغ را مملو از عطر محبت کردند...آزفنداکي را     به تماشاي بهشتي کوچک    به درون باغ دعوت کردند...رقص پروانه اي خوش نقش و نگار    به فضاي باغ جان ميبخشيد...آسمان آبي    ابر رحمت باريد   به بهشت کوچک   عطر خالق بخشيد...انتهاي آن باغ، خانه اي کوچک بود...نرده هاي چوبي...پله هاي سنگي...روي ايوان بزرگ خانه   بود شمعداني رنگارنگي...خاطرات خوش خردسالي من    توي صندوقچه اي توي خانه بود...ليکن آن صندوقچه    بي کليد مانده بود...روي ديوار ،کنار پنجره     بود يک عکس قديمي و بزرگ...عکسي خانوادگي     روي پله ي حياط خانه ي مادربزرگ...بي هوا ،ياد خاطرات گم گشته ي خود ميافتم...دست روي قاب عکس...چشم روي کودک مظلوم بيگناه عکس...ياد ايام غريب کودکي ميافتم...کودکي اي که گذشت...گم شد...رفت بين خاطره هاي يتيم بيشمار...وقتي کودک بودم...همه چيز رنگين بود...ليکن...افسوس...عاقبت دنيا...خالي از عشق و محبت اما   مملو از سکوتي سنگين بود...</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Maryam:)</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 21:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌نهایت شبنم</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%D9%86%D9%85-o4p1lzvbls8g</link>
                <description>
Evening; Red Tree is a 1908–1910 oil on canvas painting by the Dutch artist Piet Mondrianاطراف باغ حصارهای آهنینِ زنگ زده‌ای روییده‌اند. تکه های کنده نشده از رنگ باقی مانده روی حصار‌ها خبر میدهد که روزی رنگشان پسته‌ای بوده. هوای باغ سرد نیست، مرطوب است. رطوبتش طنین درختان را میپیچاند لای شگفتیِ سبز طبیعت.طیف رنگی که رطوبت با خود به باغ می‌آورد، از مرگ شروع میشود و تا مرز خاطرات زنی که آنجا روی نیمکت باغ نشسته ادامه میابد. اگر بنا بود درختی نماینده حجم صدای باغ باشد، همانی که مندریان کشیده بود را میشد هم‌آورد این رخداد بحساب آورد. آبیِ صدای باغ، بلور آبی صدای باغ، عبور نور از بلور آبی صدای باغ، آنطرف درختان کانون میشود. یک توده فشرده نور آنطرف درختان باغ، خارج از فاصله کانونی چشم بیننده، در مثبت بی‌نهایت. زن دامنش را از پروانه ها میتکاند، آنها را به نیتِ گشوده حصار ها میسپرد. با خود میگوید من در این باغ روح دیده‌ام. مرز روح را وقتی برای همسرش تصویر میکند، روح از این مرز فرا تر میرود. زن به باغ برمیگردد و جاده‌ای که باغ را از وسط آرزوهای کودکی زن عبور میدهد، پشت سر میگذارد. میان سنگ‌های جاده چمن ها میهمان سکوتند. زن روی حرمت بی‌وزن آنها قدم نمیگذارد از کنارشان به مسیرش ادامه میدهد.تقریبا هر روز از حصار های باز باغ برای روح چیزی تحفه می‌آورد. یکروز خستگی، یکروز سایه، یکروز شبنم. روح که از تمام آنها سرشار است، به زن می‌گوید غنچه را کنار شانه‌ی گنجشکِ کوچکی دفن خواهد کرد. زن با لبخند فردا هم به باغ می‌آید، بی‌همسر، بی فرزند و بی‌سایه. غنچه را میبیند که در عمود پاییزِ چنار به فکر چیزیست. برگ های چنار دلالت بر مرگ غنچه دارند اما زن وقتی از روح پرسید آیا صدای برگ سبز است؟ روح جواب داد صدای برگ همان شبنم چشمان غنچه‌است. زن به کرم‌های طولانی خورشید که از پنجه های چنار خاک را سوراخ میکردند خیره ماند. از حرکت باز ایستاد، خم شد؛ غنچه‌ای دیگر کاشت و با روح برای همیشه وداع کرد.</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 00:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«زمستانی دیگر»</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-obr4yzto0wot</link>
                <description>بالاخره همان فصلی که دوست داشتیم فرا رسید ، چقدر منتظرش بودیم منوتو ، روز شماری می‌کردیم که کی زمستان برسد از راه و همه جا را سفید کند.                   .....................گرگ و میش از خواب بیدار شدم هوای اتاق بسیار سرد بود، طوری که تو خودت را در پتو پیچیده بودی همانند پسر کوچولویی که دارد از سرما یخ میزند یک لحظه دلم ضعف رفت برای آن حالت چهره ات که مظلومانه نشان میداد از سرما یخ زده است .بدو بدو شومینه را زیاد کردم، رفتم تا کمی آب بخورم که یکباره از پنجره آشپزخانه دیدم همه جا سفید پوش شده است، و به سرعت دارد برف می‌بارد من با قیافه ای حیرت انگیز به منظره رو به رویم خیره شده بودم واقعا قشنگ بود آن هوای نیمه روشن ، دشتی که از برف پوشیده شده بود ، درخت های کاجی که تا دیروز سبز بودند و حالا لباس سفید بر تن کرده بودند ،خیلی لذت بخش بود دیدن آن صحنه ،خیلی دلم میخواست اریک راهم بیدار کنم تا آن هم از این منظره لذت ببرد اما دلم نیامد ، برای خودم شیر کاکائو داغی درست کردم تا خورشید طلوع کند ، البته که خبری از طلوع نبود در آن صبح برفی، پس منتظر ماندم تا روشن شدن هوا ، بعد از روشن شدن هوا به تخت رفتم تا بخوابم که امروز قرار است با اریک کلی برف بازی کنیم .مطمئنم که اریک برف را ببیند از خود بیخود می‌شود.بااین فکر ها خوابم برد؛ با صدای اریک که مشخص بود چقدر ذوق زده شده از دیدن برف ها بیدار شدم و در چار چوب در اریک را دیدم ،با آن قیافه بامزه اش گفت : اگر بدانی چه شده آن طور  نمی نشستی ، بیچاره خبر نداشت که من زودتر برف را دیده ام ، با ذوق گفتم میدانم چخبر شده برف آمده ، با آن لبخند شیطانی گفت : پس صبحانه را سریع بخوریم و برویم، بعد از صبحانه آماده شدیم برای برف بازی،  به دشت روبه روی خانه مان رفتیم.بعد از کمی برف بازی و خسته شدنِ من از آن همه برفی که اریک به سمتم پرت کرده بود و من فقط می‌خندیدم غش غش .....اریک که دید خسته و کلافه شده ام گفت :برو کمی گرم شو و به همراه شیر کاکائو بیا من هم از خدا خواسته رفتم و بعد از ساعتی آمدم با دو لیوان بزرگ شیر کاکائو گرم و کمی پنکیک توت فرنگی، اریک عاشق این دو ترکیب بود.یکهو چشمم افتاد به اریک که یک خانه برفی درست کرده بود، ذوق زده گفتم چطور به تنهایی درستش کردی چقدر قشنگ شده  با خوشحالی وارد آن شدیم  ،خیلی بامزه بود دلم میخواست تا آخر زمستان با اریک  همانجا بمانم .اریک که معلوم بود دارد از سرما میلرزد نوک بینی اش و لپ هایش از سرما سرخ شده بود پریدم و نوک بینی اش را بوسه ای زدم،کلی خندیدیم شیر کاکائو هایمان را خوردیم تا کمی گرم شویم . چقدر مزه داد کلی صحبت کردیم و مسخره بازی در آوردیم و در آخر برنامه چیدیم برای تعطیلات مان .در کنار اریک من شاد ام ،خوشحال ام، با او همه چیز جدید و قشنگ است.......رها رادمهر _</description>
                <category>the life mood</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 16:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>