<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مطالعات فلسفه هنر</title>
        <link>https://virgool.io/Philosophy-of-art/feed</link>
        <description>مقالاتی در ارتباط با هنر، فلسفه، و فلسفه هنر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 19:10:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>مطالعات فلسفه هنر</title>
            <link>https://virgool.io/Philosophy-of-art</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا انسان تصویرساز شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Philosophy-of-art/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-rjd4sbya0h5s</link>
                <description>یک روز استاد سر کلاس چنین سوالی مطرح کرد: چرا انسان تصویرساز شد؟نقاشی های غار لاسکو در فرانسهبه گفته‌ی هراکلیت «فانی بودن جاودانگی‌ست و جاودانگی فانی بودن است. مرگ حیات دیگری است و حیات دیگری مرگ است.»در واقع پاسخ سوال استاد این بود: انسان تصویرساز شد چون هر تصویر هم حضورِ جانشین است و هم فقدان. حضور و غیاب همزمان در یک تصویر وجود دارند. انسان می‌خواست چیزی را که غایب است حاضر کند.شاید به این دلیل دست به کشیدن تصاویری در داخل غارها می‌زده. شاید می‌خواسته آنچه را نداشته به‌گونه‌ای حاضر کند.حتی امروزه هم ما تصاویر عزیزانمان را که از دست داده‌ایم، قاب می‌کنیم و به دیوار می‌زنیم. تصویر شخص متوفی به‌نوعی حضورِ جانشین آن فرد است. گویی ما هم همچون انسان نخستین، دلمان می‌خواهد آنچه را که غایب است حضور ببخشیم.کارکرد قاب عکسبه پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست....هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟ / من در میان جمع و دلم جای دیگر است</description>
                <category>مطالعات فلسفه هنر</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Thu, 21 Feb 2019 18:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی جدید به پدیده‌ی «زخم»</title>
                <link>https://virgool.io/Philosophy-of-art/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%88-gdismgkapqxh</link>
                <description>زخم روی بدن، صرفا عارضه‌ای جسمانی‌ است یا فراتر از سویه‌ی جسمانی؟نقاشی تومای شکاک اثر کاراواجوکاراواجو، یکی از معروف‌ترین نقاشان ایتالیایی دوره‌ی باروک، اثر مشهوری دارد با نام «تومای شکاک».کاراواجو در این نقاشی به بخشی از کتاب مقدس اشاره دارد و حضرت مسیح را پس از رستاخیز به تصویر می‌کشد که یکی از حواریون، به نام توماس یا توما در حال لمس زخم پهلوی مسیح است تا ایمان آورد که این شخص خود خود مسیح است.پس به توما گفت انگشت خود را به اینجا بیاور و دست‌های مرا ببین و دست خود را بیاور و بر پهلوی من بگذار و بی‌ایمان مباش بلکه ایمان دار. توما در جواب وی گفت ای خداوند من و ای خدای من. عیسی گفت، ای توما، بعد از دیدنم ایمان آوردی؟ خوشابه‌حال آنانی که ندیده ایمان آورند. یوحنا 20 : 27 – 29در روایتی که از انجیل یوحنا آورده‌ام، توما زخم مسیح را لمس نمی‌کند - گرچه مطالبه‌ی آن را داشت - و فقط با دیدن زخم ایمان می‌آورد. اما تصویری که کاراواجو از این روایت ترسیم کرده، توما را در حال لمس زخم نشان می‌دهد. این بحث مطرح است که در آموزه‌ی مسیحی ایمان آوردن مقدم بر تجربه است اما در اینجا کاراواجو گویی می‌خواهد به زبانی دیگر نشان دهد که خیر، تجربه تقدم دارد. من نخست باید زخم را لمس کنم سپس ایمان آورم. البته این یکی از ویژگی‌های کاراواجوست که موضوعات دینی را تبدیل به موضوعات سکولار می‌کند و وجه الوهی آن را می‌گیرد. نکته‌ی جالب توجهی که در این نقاشی وجود دارد این است حتی خود مسیح هم دارد به لمس زخمش نگاه می‌کند! گویی خودش هم باور ندارد و می‌خواهد با کمک حس باصره ایمان آورد.می‌توان گفت زخم به نوعی بازتاب بدن گشوده‌ است. زخم محل اتصال درون و بیرون به شمار می‌رود و صرفا یک عارضه‌ی آسیب‌شناختی نیست. منظور از انتقال درون به بیرونْ انتقال معرفت، شناخت و روح است. زخم حکم نوعی واسطه دارد. اگر توما زخم را نمی‌دید به حضور مسیح ایمان نمی‌آورد؛ یعنی با لمس زخم به معرفت و شناختی دست یافت.در سنت مسیحی، زخم یا اِستیگماتا عاملی‌ست که تقدس می‌بخشد؛ برای مثال قدیسانی که زجر بسیار متحمل می‌شوند و بسیار تلاش می‌کنند تا پا جای پای مسیح بگذارند، زخم‌هایی مشابه زخم‌های مسیح بر بدنشان نقش می‌بندد؛ مانند فرانسیس آزیری، یکی از مشهورترین شخصیت‌های عالم مسیحیت، که در روایات آمده‌است که در دو سال پایانی عمر آثار زخم‌هایی همچون زخم‌های عیسی مسیح بر صلیب، روی بدن فرانسیس ظاهر شد.نقاشی تومای شکاک را در یکی از جلسات واحد تحلیل آثار هنری با رویکرد فلسفی در دانشگاه بررسی کردیم. اما چه شد که در اینجا آن را مطرح کردم؟ - همان درد مشترک.زجر کشیده‌ام؛ درست مانند مسیح. من با مسیح به دنیا آمده‌ام. روز تولدمان یکی است. گویی مجازات گناه نخستین از ازل برای ما نوشته شده است. زندگی زخم‌هایی به روحم زد و در نتیجه‌اش کمی از درونم به بیرونم رخنه کرد. تازه آن روی خودم را دیدم. به رفتارهایی شناخت پیدا کردم که تا قبل زخم خوردنم برایم پوشیده بود. زخم دیده‌ام درست مانند مسیح. انگشت لای زخمم گذاشته‌اند بسیار. برای هرکس که به درد و رنجم ایمان نیاورد دعوتنامه‌ای برای لمس زخمم کنار گذاشته‌ام.اما... خوشا آنان که ندیده ایمان بیاورند.به پایان آمد این ویرگول حکایت همچنان باقیست...گاهی مغزم به خرافات پیله می‌کند. انگار یک نشانه‌شناس درون دارم که مدام به دنبال چنین نشانه‌هایی می‌گردد. حتی قبلا در پست نام شما سرنوشت شما را تعیین می‌کند هم به موضوع مشابهی پرداخته‌ام. به امید آن روز که رهایی یابم.حالا خواهشی که دارم این است که زندگیتان را کمی مرور کنید و به زخم‌هایی که بر شما وارد شده به چشم یک موقعیت برای کسب شناختِ بیشتر از خودتان نگاه کنید.</description>
                <category>مطالعات فلسفه هنر</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jul 2018 21:43:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراژدی چیست و موقعیت‌های تراژیک زندگی کدامند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Philosophy-of-art/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AF-xy06g9xf8rpt</link>
                <description>تراژدی برای پاسخ به این سوال ابتدا باید بگوییم تراژدی چیست و سپس به موقعیت‌های تراژیک بپردازیم. برای نوشتن این پست از دو منبع استفاده کرده‌ام:کتاب فن‌شعر ارسطو و مقاله‌ای از علیرضا محمدی بارچانی. ارسطو در کتاب فن شعر ( بوطیقا ) به توضیحاتی درباره‌ی تراژدی می‌پردازد. در ادامه خلاصه‌ی ساده‌ای از این کتاب برایتان شرح می‌دهم تا بدانیم بر چه چیز می‌توان نام تراژدی نهاد و در ادامه‌ی مطلب می‌روم به سراغ امر تراژیک:انواع شعر از نظر ارسطو شعر به سه دسته تقسیم می‌شود: حماسه - تراژدی - کمدیکمدی: ارسطو نقل می‌کند در منطقه‌ای در یونان، افرادی در شهر ساکن نبودند و در دهکده ( که آن را کومه می‌نامیدند) زندگی می‌کردند. این افراد پدیدآورنده‌ی اشعاری بودند که به آن کومدی و یا همان کمدی می‌گفتند.عاملی که موجب خنده دار شدن کمدی شده است تقلید از ادا و اطوار زشت است که از آن به کسی آسیبی نمی‌رسد ولی موجب استهزاست.تراژدی: در آن زمان لفظی که حاکی از فعل و عمل بود را دران و یا همان درام می‌نامیدند.یک تفاوت مهم تراژدی و حماسه این است که گرچه در حماسه امور خارق العاده رخ می‌دهند اما در تراژدی امور خارق‌العاده و غیر معقول رخ می‌دهند. مثل جنگ انسان و خدایان. تراژدی تقلید اعمال و رفتارهای انسانی‌ست. تراژدی جنگ عقل و میل است.در بخش دیگر فن شعر ذکر شده که در اشعار قدیمی ۲ وزن به کار می‌رفت: وزن هروئیک و وزن ایامبیک.وزن هروئیک که واژه‌ی هیرو را در بر دارد اشعاری در اوصاف قهرمانان بود. اشعار ایامبیک برای هجو کردن یکدیگر به کار برده میشد. هروئیک را تراژدی و ایامبیک را کمدی نامیدند.هدف تراژدیاز نظر ارسطو هدف تراژدی کاتارسیس است. کاتارسیس به معنی پالایش و بیدار کردن عواطف انسانیت و برانگیختن حس ترس و شفقت است. تعبیر دیگری از واژه‌ی کاتارسیس حس سبک‌شدگی و تخلیه‌ی روانی است که به احساسات ما وضوح می‌بخشد.ترسی که پدید می‌آید اگر به خاطر صحنه‌آرایی و آرایش نمایش باشد، هیچ ارزشی ندارد. بلکه آن ترسی ارزش دارد که برآمده از ترکیب رویدادهای داستان باشد که حتی اگر کسی نتوانست نمایش را ببیند، فقط با شنیدن آن بترسد.و اما شفقت هنگامی برانگیخته می‌شود که دوستی در پی هلاک کردن دوستی باشد. اگر دو طرف دوست نباشند و دشمن باشند، شفقت را برنمی‌انگیزند.اجزای تراژدی۱- افسانه‌ی مضمون / میتوس (هسته داستان یا پلات/ طرح - ترتیب حوادث و اعمال) ۲- سیرت / اتوس (شخصیت قهرمان یا کاراکتر) ۳- گفتار / لکسیس ( کلام یا تاثیر کلام در تراژدی) ۴- اندیشه / دیانویا ( حرف یا نتایج اعمال قهرمان) ۵- منظر نمایش/ اوپسیس (صحنه و دکور صحنه) ۶- آواز/ ملوس ( آواز کر یا دسته‌جمعی)اگر برای تراژدی بخواهیم معادلی امروزی در نظر بگیریم، نه واژه‌ی تئاتر یا نمایش، بلکه واژه‌ی اپرا مناسب ترین واژه است. زیرا گردآورنده‌ی هنرهای گوناگونی چون آواز - رقص - نمایش و شعر است.۱- بخش افسانه‌ی مضمون هسته‌ی داستان مهم‌ترین جزء تراژدی است. داستان باید دارای آغاز، میانه و پایان باشد.در تراژدی هیچگاه افراد نیک به شقاوت نمی‌رسند و هیچگاه افراد بد به سعادت دست پیدا نمی‌کنند. زیرا میبایست هدف تراژدی را که کاتارسیس است محقق کنند و این دو حالت ترس و شفقت را برنمی‌انگیزند. بنابراین می‌ماند حالتی که قهرمان از افراد نیک نیست اما به شقاوت می‌رسد و سقوطش هم به دلیل بدذات بودنش نیست بلکه به دلیل خطای بزرگ و جبران ناپذیری است که مرتکب می‌شود.این خطای بزرگ را هامارتیا می‌نامند ( که معمولا خودشیفتگی و غرور است). هامارتیا خطای تراژیک یا نقطه ضعف شخصیت تراژیک است که به سه دسته تقسیم می‌شود:نقص انسانی یا قصوراشتباه بلااراده که پیامد برخی شهوات و هواهای نفسانی است.اشتباهی که از نظم الهی یا فوق طبیعی ناشی می‌شود.از نظر ارسطو کردارهای تراژیک کردارهایی هستند که تغییر و تحول سرنوشت قهرمان در آن به وسیله‌ی «دگرگونی و بازشناخت» انجام پذیرد و به واقعه‌ای دردانگیز منجر شود.دگرگونی: تبدیل و تحول وضع فعلی به ضد آن. ( دگرگونی از سعادت به شقاوت یا بالعکس)واقعه‌ی دردانگیز: کرداری که موجب هلاک یا رنج قهرمان تراژیک شود مانند مرگ، شکنجه، جراحتبازشناخت: بازشناخت لحظه بسیار مهمی‌ است که شخصیت اصلی نمایش به حقیقت پی می‌برد. در این زمان همه پرده‌ها کنار می‌رود، گره داستانی گشوده می‌شود و نظمی جدید به‌وجود می‌آید. {در کمدی پس از بازشناخت، مشکلات حل می‌شود و همه‌چیز به خوشی پایان می‌یابد.}انواع بازشناخت:بازشناخت به وسیله‌ی نشانه‌های مرئی : آثار زخم روی بدن، خال، دستبند، گردنبند، .... (ارزش هنری کمتری دارد زیرا نداشتن قوه‌ی ابتکار شاعر را می‌رساند)بازشناخت به وسیله‌ی نشانه‌های که ذوق شاعر ان را ابداع کرده: مثلا صدای راه رفتن کسی بازشناخت به وسیله‌ی یادآوری: شنیدن یک موسیقی شخص را به یاد شخصی دیگر می‌اندازد بازشناخت به وسیله‌ی قیاس:  کسی شبیه من خواهد آمد، و چون به جز فلانی کسی شبیه من نخواهد بود، پس آنکه خواهد آمد همان فلانی است. سیزیف۲- سیرت اشخاص داستاناغلب قهرمان تراژدی تنهاست. و این تنهایی بیشتر به این دلیل است که داستان را غم‌انگیزتر کند.شخصیت افراد داستان باید دارای ۴ ویژگی باشند:۱- پسندیده باشند و حرکات سنجیده انجام دهند.۲-مناسبت داشته باشند. مثلا اگر زن هستند حرکات مردانه انجام ندهند.۳-مشابهت با اصل داشته باشند.۴-ثبات داشته باشند. شخصیتشان در وسط داستان تغییر نکند.۳- اندیشه و گفتار (یا همان فرم و محتوا)کلمات استفاده شده باید مبتذل و رکیک نباشند. عامیانه نباشند. واضح باشند. مبهم و معماگونه نباشند. در واقع روی مرز باریک زبان عوام و خواص باشند. اندیشه‌ها حرف‌های قهرمانان یا نتایج رفتار آن‌هاست.گره و گره‌گشایی در تراژدیگره به آن قسمت از تراژدی گفته می‌شود که از اول تراژدی شروع شده و در نهایت به دگرگونی حال و سعادت یا شقاوت می‌انجامد. گره گشایی هم از جایی است که دگرگونی حاصل شده و قرار است به شقاوت یا سعادت بیانجامد.رفتار قهرمان در داستان‌های سنتی از ۳ حالت کلی خارج نیست:شخص با علم به بد بودن عملی، آن را انجام می‌دهد. ( به این دلیل که موجب ایجاد نفرت می‌شود نامطلوب است)شخص دانسته در صدد ارتکاب کار بدی برمی‌آید اما در لحظه‌ی آخر آن را مرتکب نمی‌شود. ( به این دلیل که در این حالت فاجعه‌ای رخ نمی‌دهد، کمترین اهمیت را در تراژدی داراست.)شخص عمل بد را نادانسته مرتکب می‌شود اما بعد از انجام دادنش، به خطای خویش علم پیدا می‌کند. (مطلوب ترین حالت در تراژدی ها)ساختار کمّی تراژدی۱- پیش درآمد (پرولوگ) : اطلاعاتی درباره‌ی نمایش۲- مقدمه (پارودو): ورود همسرایان و شرح آغاز گره۳- طرح داستانی (اپیزود)‌: ورود بازیگران و آغاز گره۴- آوازهای دسته جمعی همسرایان (استاسیما): جداسازی اپیزودها و نظریه‌پردازی درباره‌ی اتمام داستان۵- فرود یا نتیجه (اکسُدوس): گره گشایی و خروج همسرایان و بازیگرانآیا زندگی امری تراژیک است؟واژه‌ی تراژیک به جلوه‌ی خاصی از جهان و زندگی اطلاق می‌شود که در آن انسان با نیروهایی که بر او غالب‌اند و سرانجام نابودش می‌کنند، یا دست کم ناتوانی و تیره‌روزی‌اش را برایش آشکار می‌کنند، در کشمکش است.موقعیت تراژیک چیست؟موقعیت تراژیک موقعیتی است که در آن دو فرد، یا فرد و تقدیر، یا فرد و نظام سیاسی، یا فرد و خدا (یا خدایان) با یکدیگر در تصادم قرار می‌گیرند. قهرمان تراژیک نماینده‌ی فردانیت انسانی و به ناگزیر متناهی، و فرد مقابل او نماینده‌ی قدرت نامتناهی ( جمع یا جامعه یا قدرت سیاسی یا خدا) است. فرد هنگامی که در موقعیت تراژیک قرار می‌گیرد ناگزیر از انتخاب می‌شود. انتخابی که باید با تمام وجود بهای آن را بپردازد. قهرمان تراژیک «نهِ مقدس» را می‌گوید و این به مرگ تراژیک می‌انجامد.به نظر بنده همان لحظه‌ای که امید آدمی از دست می‌رود لحظه‌ی تراژیک زندگی اوست. لحظه‌ای که با برگشت‌ناپذیری مواجه می‌شود. خواه در عشق، خواه در کار، خواه در هر موضوع دیگری.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...هر شخصی در طول روز ماسک‌های مختلفی به چهره می‌زنه. ماسک پدر، ماسک کارمند، ماسک خواهر و ... .شاید بشه گفت هرکدوم از ما بازیگر زندگی خودمونیم.برام بنویسید تا به حال چه موقعیت‌های تراژیکی رو تو زندگی گذروندین؟ </description>
                <category>مطالعات فلسفه هنر</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2018 00:07:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>