آزادی وجود نداره ! آزادی یک مفهوم کاملا ذهنی

زمانی که فوق لیسانس می خوندم همزمان هم در دانشگاه دیگری لیسانس دومم رو میخوندم . شاغل هم بودم و در یک شرکت بین المللی کار می کردم. یکی دو سال اول زیاد سخت نبود اما بعد از سال دوم شرایط فرق کرد . من در محل کارم مدیر شدم و مسئولیت هام خیلی بیشتر شد . از طرفی مشغول نوشتن پایان نامه م شدم و ازدواج هم کردم و برنامه م خیلی فشرده شد ! در حالیکه خیلی زیاد کار می کردم و حتی یک دقیقه بلااستفاده هم نداشتم تقریبا همیشه وقت کم میاوردم! امتحاناتم با هم تلاقی می کرد ، تو ی روز سه تا امتحان داشتم ، یکی تواین دانشگاه یکساعت بعدیکی دیگه تواون دانشگاه ، کم کم خسته شدم ، خستگی روانی و بی حوصله گی ! طوری شد که ترم آخر فقط سه تا درسم مونده بود و میگفتم نرم امتحان بدم بمونه واسه ترم بعد! !


القصه در این گیر و دار من فقط فکر می کردم به آزادی ! !

اینکه لیسانس این دانشگاه رو تموم کنم ، از پایان نامه دفاع کنم و بعد هم یک هفته از سرکارم مرخصی بگیرم و فقط بمونم خونه و از خودم و وقتم لذت ببرم و آزاد بشم ! !

خلاصه که امتحانام تموم شد و خلاص شدم و اون روز موعود از راه رسید.یادمه ی هفته مرخصی گرفتم .روز اول طبق عادت ساعت شش صبح بیدار شدم ، یادم اومد که نه درس دارم نه باید سرکار برم ، ای ول ، بگیرم بخوابم .خوابیدم حدود ده صبح بیدار شدم ، واسه خودم می چرخیدم تو خونه و به خودم میگفتم آخ جون آزاد شدم ! تا صبحونه بخورم یک ساعتی طول کشید بعدش تلفن رو برداشتم ، به دو سه تا از دوستام زنگ زدم و دوساعتی گپ زدیم .حدود ظهر دلم عدس پلو خواست ! یادم اومد که عدس نداریم ، پاشدم رفتم خرید اومدم عدس پلو رو پختم و باسالاد شیرازی نوش جان کردم.بعد به خودم گفتم آزاد شدم بالاخره و گرفتم خوابیدم تا 5عصر.بیدار که شدم تا خودمو تکون بدم و حالم سرجاش بیاد ی ساعتی طول کشید.من معمولا حدود هفت از سرکار میومدم خونه ، شام رو آماده می کردم و بعدش کتاب می‌خوندم ، امروز شام آماده بود ، طبق عادت رفتم ی کتاب دست گرفتم که بخونم ولی به خودم گفتم ، ول کن بابا ، تازه آزاد شدم ، نمی خوام هیچی بخونم !

خلاصه که سرتون رو درد نیارم ، فردا و پس فردا هم اینطوری گذروندم ، تا ده یازده صبح می خوابیدم بعد تلفن میزدم به دوستام ، لم میدادم رو کاناپه و در عالم هپروت سیر می کردم ، دوباره عصری می خوابیدم و میگفتم آخیش آزاد شدم ،هر کاری که دلم می خواد میکنم.

روز چهارم صبح بیدار شدم و دوباره رفتم زیر پتو ، داشتم با خودم فکر می کردم که امروز دوست دارم چیکار کنم ، امروز رو چطوری بگذرونم ، ، ،یکهو طبق عادت همیشگی م اومدم و از بالا به این قضیه نگاه کردم !

چند روزه به اسم آزادی هر کاری که دلم می خواد میکنم ! دلم می خواد دوبار در روز بخوابم ، زیاد غذا بخورم ، هر چی خواستم رو تندی محیا کنم تا لذت ببرم ! !

به خودم گفتم این واقعا آزادیه ؟

الان که هر غلطی دلم می خواد میکنم آزادم ؟

الان در واقع من بیشتر از هر وقت دیگه ای در بند هستم ! برده هستم ! برده خواسته هام ! برده نفسم!برده دلم !

افسار منو گرفتن و با خودشون هر جا دلشون می خواد می برن ، تا لنگ ظهر بخواب ، کتاب نخون ، ولش کن زیاد بخور ، با تلفن چند ساعت حرف بزن ، ،

بعد ذهنم رفت به زندگی در کشورهایی که به اصطلاح آزادی شون زیاده ! واقعا اون آدما آزادن ؟ یا برده امیال خودشون هستن ؟ برده دل ، برده نفس ، برده خواسته ، ،

هرجا که چیزی جلو دارمون نیست و خط قرمزی نداریم ، هرجا که هر کاری دلمون میخواد میکنیم اسمشو گذاشتیم آزادی !

این از هر زندانی بدتره ! این یعنی برده نفس بودن ، برده هوس ها بودن ، برده میل های خود بودن ، این یعنی نفس بهت دهنه زده و از صبح تا شب و از شب تا صبح تو رو می کشونه هر جا که دلش خواست ، ، ،

به نظرم خط قرمز داشتن آزادی بیشتری داره ، من که ترجیح میدم از ی قانونی پیروی کنم ، تو ی چهارچوبی برم تا اینکه نفسم بمن دهنه بزنه و منو بکشونه به هر جا که دلش خواست که آخرشم معلوم نیست کجا باشه؟