توی لعنتی

نویسنده‌ی این متن آقای مهرزاد حمیدیان

خوانش خودم

وقتی عینکی شدم اولش حس میکردم یه چیزی مزاحممه

همش یادم میرفت کجا گذاشتمش . بعضی وقتا هم که اصلن برام مهم نبود

مگر این که چیزی رو نمیتونستم ببینم میرفتم سراغش . آروم آروم بهش عادت کردم طوری که وقتی نبود آروم و قرار نداشتم ! بعضی وقتا که گمش میکردم نبودش خیلی واضح و اعصاب خورد کن بود . قشنگ حس میکردم یه چیزی کمه . تا این که یه روزی چشمام خوب شد و نیازی به عینک نداشتم

خیلی سخت بود برام . اولش کلی اعصابم داغون شد . از رو عادت دستم میذاشتم رو صورتم ولی با نبودش مساوی میشد انگار یه تیکه از بدنمو برده بودن .

ولی آهسته آهسته با نبودش کنار اومدم . شدم مثله روزای اول . انگار نه انگار که عینکی بوده ...

تو هم مثل عینک بودی ... بودنت اصلن برام مهم نبود . بعضی وقتا هم مجبوری میومدم سراغت .

تا این که به بودنت عادت کردم . وقتی نبودی احساس میکردم یه چیزی کمه ، یه چیزی گم شده .

آروم آروم بهت وابسته شدم ، قلبم بهت عادت کرده بود . وقتی قلبمو تنها گذاشتی ... وقتی عوض شدی ... وقتی رفتی ...

خیلی وحشتناک بود برام . کلافه ، سردرگم ، غمگین ، تنها ، خسته

همه این حسای مزخرفو با هم داشتم . نمیدونم چرا نمیتونم با نبودت مثه عینک کنار بیام .

نبودنت همه جا حضور داره ...