فستینا لنته

از مجموعه ی قصه های من و بابام اثر اریش ازر که چند وقتیه دوباره ذهنمو مشغول کرده. نامربوط به متن:)
از مجموعه ی قصه های من و بابام اثر اریش ازر که چند وقتیه دوباره ذهنمو مشغول کرده. نامربوط به متن:)




امروز بعد فراغت از درسا، درسا و بازم درسا، سری زدم به یکی از کتابفروشیای نزدیک. سالها بود که طرف دنیای کتابای کودک و نوجوان نرفته بودم. قبل اینکه برم طبقه پایین پیش کتابای بزرگسالانه، چند ورق از صفحات پر از نقاشی و رنگارنگشون رو بو کردم.

توی طبقه پایین گشتم و چندتایی کتابو سرپا، مزه مزه کردم. یه احساس آشنای مستی بهم دست داد و از اون لبخندای کج، ناخودآگاه رو صورتم نشست. پارسال که این احساسو اولینبار تجربه کردم، بین مقاله ها به سندرم خود آبجوسازی رسیدم که موجب میشه آدم، نزده برقصه.

به خودم که اومدم فهمیدم متین امسال دیگه متین سابق نیست. اون دیگه مست صدای کسی نمیشه، چشماش از دیدن لباسای شیک کسی نمیرقصه، دهنش از نگاه پر کشش کسی قفل نمیشه، دماغش دنبال عطر خاص کسی نیست و انگشتا و قدمای هیچکس، اونو به وجد نمیاره.

حالا بعد یه زندگی چرخ و فلکی، فقط به عطر زرد کتابا و نوشتنای خودم و سیبای سرخ و راه رفتنا دلخوشم. اینکه با آغوش پر از کتابخونه و کتابفروشیا بیام بیرون و سیب خوران و قدم زنان، مسخ بشم توی افکار مه آلود و طوفانی دنیایی که شاید فراتر از قلم من، آنسوی ابرها، جاری حیاته.




پی نوشت: دیروز که دنبال عبارت های خفنناک لاتین میگشتم، به عبارت فستینا لنته برخوردم که معنیش میشه: نرم نرمک بشتاب!