نقش پاسخ‌دهی از جایگاه بزرگسال سالم در قطع چرخه‌های ذهنیتی ناکارآمد زوجین

نقش پاسخ‌دهی از جایگاه بزرگسال سالم در قطع چرخه‌های ذهنیتی ناکارآمد زوجین: یک مقاله مفهومی

## The Role of Healthy Adult Mode Responding in Breaking Dysfunctional Mode Cycles in Couples: A Conceptual Article

---

مقدمه

طرحواره درمانی زوجین (Schema Therapy with Couples) رویکردی تجربی-تحلیلی است که ریشه‌های آسیب‌شناسی تعاملی زوج را نه صرفاً در رفتارهای سطحی، بلکه در فعال‌سازی ذهنیت‌های طرحواره‌ای (Schema Modes) هر یک از شریکان جست‌وجو می‌کند. ذهنیت‌های طرحواره‌ای حالت‌های هیجانی-شناختی-رفتاری لحظه‌به‌لحظه‌ای هستند که در پاسخ به تحریک‌های بین‌فردی فعال می‌شوند و نحوه ادراک، پردازش و واکنش فرد به موقعیت تعاملی را شکل می‌دهند (Young, Klosko, & Weishaar, 2003). در بستر روابط زوجین (Couple Relationships)، فعال‌سازی همزمان ذهنیت‌ها در دو طرف رابطه، چرخه‌های ذهنیتی تکرارشونده‌ای (Mode Cycles) پدید می‌آورد که اغلب خودتقویت‌کننده (Self-Reinforcing) و خودتداوم‌بخش (Self-Perpetuating) هستند (Simeone-DiFrancesco, Roediger, & Stevens, 2015).

این مقاله بر یکی از شایع‌ترین و بالینی‌ترین سناریوهای تعاملی زوجین تمرکز دارد: لحظه‌ای که ذهنیت کودک عصبانی (Angry Child Mode) در یکی از شریکان فعال می‌شود و کیفیت پاسخ طرف مقابل، مسیر تعامل را به سوی ترمیم یا تشدید آسیب هدایت می‌کند. هدف این مقاله، تبیین مفهومی مکانیزم‌هایی است که از طریق آن‌ها، پاسخ‌دهی از جایگاه ذهنیت بزرگسال سالم (Healthy Adult Mode) می‌تواند از تثبیت الگوهای مقابله‌ای ناسازگار (Maladaptive Coping Modes) جلوگیری کرده و چرخه تعاملی ناکارآمد زوج (Dysfunctional Mode Cycle) را قطع نماید.

---

## ۱. فعال‌سازی ذهنیت کودک عصبانی در تعاملات زوجین

Intention: درک اینکه ذهنیت کودک عصبانی (Angry Child Mode) در تعاملات زوجین یک پدیده شایع و دارای کارکرد محافظتی است، نه صرفاً یک «مشکل رفتاری» قابل سرزنش.

ذهنیت کودک عصبانی (Angry Child Mode) یکی از ذهنیت‌های کودکانه (Child Modes) در مدل ذهنیتی طرحواره درمانی است که با ابراز خشم شدید، احساس بی‌عدالتی و گاه پرخاشگری کلامی مشخص می‌شود. این ذهنیت زمانی فعال می‌گردد که فرد احساس کند نیازهای هیجانی اولیه‌اش (Core Emotional Needs) — مانند نیاز به امنیت، پیوند عاطفی، دیده شدن و اهمیت داشتن — در خطر هستند یا نقض شده‌اند (Young et al., 2003; Arntz & Jacob, 2013).

در بستر روابط زوجین، این ذهنیت معمولاً به شکل ناگهانی و با شدت هیجانی بالا ظاهر می‌شود. فرد ممکن است صدایش بالا برود، سرزنش کند، گله‌مند شود یا با عباراتی مانند «تو هیچ‌وقت به من اهمیت نمی‌دهی» یا «همیشه همین‌طوری است» واکنش نشان دهد. این واکنش‌ها اگرچه از منظر بیرونی «نامتناسب» یا «اغراق‌آمیز» به نظر می‌رسند، از درون تجربه فرد کاملاً واقعی و مشروع هستند، زیرا خشم ابرازشده بازتابی از درد عمیق‌تری است که در لایه زیرین فعال شده است.

مثال: مریم پس از آنکه شوهرش، علی، در مهمانی خانوادگی حرف او را قطع می‌کند و نظرش را نادیده می‌گیرد، با لحنی تند و انتقادی می‌گوید: «تو هیچ‌وقت برای من ارزش قائل نیستی! جلوی همه تحقیرم می‌کنی!» در این لحظه، مریم در ذهنیت کودک عصبانی است. خشم او، اگرچه شدید است، پاسخی به تهدید ادراک‌شده نسبت به نیاز او به احترام و دیده شدن است.

---

## ۲. لایه زیرین: ذهنیت کودک آسیب‌پذیر و نیاز هیجانی ارضانشده

Intention: شناسایی اینکه زیر هر ذهنیت کودک عصبانی (Angry Child Mode)، لایه‌ای از ذهنیت کودک آسیب‌پذیر (Vulnerable Child Mode) با نیازهای هیجانی ارضانشده (Unmet Core Emotional Needs) نهفته است و مداخله مؤثر مستلزم نفوذ به این لایه عمیق‌تر است.

یکی از مهم‌ترین اصول بالینی در کار با ذهنیت‌ها (Mode Work) این است که ذهنیت کودک عصبانی (Angry Child Mode) تقریباً همیشه واکنشی ثانویه و محافظتی روی ذهنیت کودک آسیب‌پذیر (Vulnerable Child Mode) است (Arntz & Jacob, 2013; Farrell, Reiss, & Shaw, 2014). به بیان دیگر، خشم ابرازشده، پوسته‌ای بر روی دردی عمیق‌تر است. ذهنیت کودک آسیب‌پذیر حاوی تجربه‌های هیجانی دردناکی مانند تنهایی، ترس از رها شدن، احساس بی‌ارزشی، یا ناامنی است که ریشه در تجربه‌های اولیه تحولی (Early Developmental Experiences) دارد.

در تعاملات زوجین، رویدادهای به‌ظاهر کوچک می‌توانند ابتدا ذهنیت کودک آسیب‌پذیر را فعال کنند — لحظه‌ای از درد، ناامنی یا احساس طردشدگی — و سپس فرد، به‌طور خودکار و اغلب ناهشیارانه، به‌سرعت به ذهنیت کودک عصبانی شیفت می‌کند تا از آسیب‌پذیری خود محافظت نماید. این فرایند شبیه یک واکنش زنجیره‌ای (Chain Reaction) ذهنیتی است: تحریک بین‌فردی → فعال‌سازی ذهنیت کودک آسیب‌پذیر → شیفت سریع به ذهنیت کودک عصبانی (Simeone-DiFrancesco et al., 2015).

درک این ساختار لایه‌ای برای طرحواره درمانگر حیاتی است، زیرا مداخله‌ای که صرفاً خشم سطحی را هدف بگیرد (مثلاً با درخواست «آرام باش» یا «منطقی حرف بزن»)، به لایه زیرین نفوذ نمی‌کند و در بهترین حالت بی‌اثر و در بدترین حالت تشدیدکننده خواهد بود. نکته کلیدی برای زوج‌درمانگر و همچنین برای شریکی که در تعامل حضور دارد، این است که «پشت خشم را ببیند» — یعنی نیاز هیجانی اولیه ارضانشده‌ای (Unmet Core Emotional Need) که ذهنیت کودک آسیب‌پذیر حامل آن است را بازشناسی کند.

مثال: در ادامه مثال قبلی، وقتی مریم با خشم می‌گوید «تو هیچ‌وقت برایم ارزش قائل نیستی!»، زیر این خشم، یک کودک آسیب‌پذیر نهفته است که احساس می‌کند دیده نمی‌شود، مهم نیست و شاید حتی دوست‌داشتنی نیست. خشم مریم، تلاشی ناشیانه اما مبرم برای به‌گوش‌رساندن صدای همین کودک آسیب‌پذیر است.

---

## ۳. پاسخ از جایگاه ذهنیت بزرگسال سالم: اعتباربخشی همدلانه

Intention: تبیین اینکه اعتباربخشی همدلانه (Empathic Validation) از جایگاه ذهنیت بزرگسال سالم (Healthy Adult Mode) طرف مقابل، مکانیزم اصلی کاهش نیاز فرد به استفاده از ذهنیت‌های مقابله‌ای ناسازگار (Maladaptive Coping Modes) است.

ذهنیت بزرگسال سالم (Healthy Adult Mode) ذهنیتی است که در آن فرد قادر است نیازهای خود و دیگران را به‌طور متوازن ببیند، هیجانات را بدون اغراق یا سرکوب تنظیم کند و پاسخ‌های سنجیده و همدلانه ارائه دهد (Young et al., 2003). در تعاملات زوجین، توانایی یکی از شریکان برای باقی ماندن در ذهنیت بزرگسال سالم — در لحظه‌ای که طرف مقابل در ذهنیت کودک عصبانی فعال شده — یکی از مهم‌ترین عوامل تعیین‌کننده مسیر تعامل است.

پاسخ مبتنی بر اعتباربخشی همدلانه (Empathic Validation) شامل دو مؤلفه اساسی است:

مؤلفه اول: بازشناسی و مشروع‌دانستن هیجان خشم (Acknowledging and Legitimizing the Anger). این به معنای آن است که طرف مقابل، به‌جای دفاعی شدن، سرزنش کردن یا بی‌اعتبار ساختن خشم، ابتدا حضور و واقعیت هیجان خشم را تصدیق کند. عباراتی مانند «می‌بینم که خیلی عصبانی هستی و احساست برایم مهم است» این مؤلفه را عملیاتی می‌سازد. این تصدیق به معنای توافق با محتوای خشم یا پذیرش تقصیر (Admission of Fault) نیست؛ بلکه به معنای پذیرش حق فرد برای داشتن و ابراز آن هیجان است.

مؤلفه دوم: نفوذ به لایه عمیق‌تر و شناسایی نیاز هیجانی اولیه ارضانشده (Identifying the Underlying Unmet Core Emotional Need). طرف مقابل تلاش می‌کند بفهمد پشت خشم، چه نیاز ارضانشده‌ای وجود دارد و آن را به زبان بیاورد. عباراتی مانند «فکر می‌کنم پشت این عصبانیت، احساس می‌کنی که ندیده‌ات گرفتم و برایت مهم نبوده» به فرد کمک می‌کند احساس کند که واقعاً دیده و شنیده شده است (Feeling Seen and Heard).

این نکته از نظر بالینی بسیار حائز اهمیت است: اعتباربخشی همدلانه الزاماً به معنای پذیرش تقصیر در نبود خطای واقعی (Without Necessarily Accepting Blame When No Actual Wrongdoing Has Occurred) نیست. ممکن است طرف مقابل واقعاً قصد تحقیر یا نادیده‌گرفتن نداشته باشد، اما همچنان بتواند درد تجربه‌شده توسط شریکش را معتبر بشمارد. تمایز میان «تصدیق تجربه هیجانی طرف مقابل» و «پذیرش مسئولیت خطا» یکی از ظریف‌ترین و مهم‌ترین مهارت‌هایی است که طرحواره درمانگر باید به زوجین آموزش دهد (Simeone-DiFrancesco et al., 2015; Roediger, Stevens, & Brockman, 2018).

مثال: علی، به‌جای آنکه دفاعی شود و بگوید «من حرفت رو قطع نکردم، تو حساسی!» (پاسخی که احتمالاً او را وارد ذهنیت مقابله‌ای خواهد کرد)، نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: «مریم، می‌بینم که خیلی ناراحت و عصبانی هستی. فکر می‌کنم وقتی حرفت رو قطع کردم، احساس کردی که نظرت برام مهم نیست و دیده نشدی. این درد خیلی آشنایی‌ه برات و واقعاً متأسفم که این حس رو بهت دادم.» علی در اینجا لزوماً نمی‌پذیرد که «آگاهانه» مریم را تحقیر کرده، اما تجربه هیجانی او را معتبر می‌شمارد.

---

## ۴. مواجهه همدلانه و حدگذاری

Intention: تأکید بر اینکه اعتباربخشی همدلانه بدون مواجهه همدلانه (Empathic Confrontation) و حدگذاری (Limit Setting) ناقص است و می‌تواند به تقویت الگوهای ناسازگار منجر شود؛ بزرگسال سالم هم‌زمان مهربان و محکم است.

یکی از اشتباهات رایج در فهم مفهوم اعتباربخشی، تقلیل آن به «تأیید بی‌قیدوشرط هر رفتاری» است. در طرحواره درمانی، ذهنیت بزرگسال سالم (Healthy Adult Mode) صرفاً همدل و پذیرنده نیست؛ بلکه قادر است هم‌زمان با اعتباربخشی به هیجان، با رفتارهای آسیب‌زا نیز مواجهه همدلانه (Empathic Confrontation) داشته باشد و حدود سالم (Healthy Limits) تعیین کند (Young et al., 2003; Arntz & Jacob, 2013).

مواجهه همدلانه (Empathic Confrontation) به معنای آن است که طرف مقابل، ضمن تصدیق درد و خشم شریک، به‌شیوه‌ای محترمانه و بدون سرزنش، به او بازخورد دهد که شیوه ابراز خشم ممکن است آسیب‌زا باشد. حدگذاری (Limit Setting) نیز به معنای مشخص کردن رفتارهایی است که قابل تحمل نیستند، مانند توهین، فریاد زدن مداوم، یا تخریب اشیاء. این دو مؤلفه نه‌تنها با اعتباربخشی تناقضی ندارند، بلکه مکمل ضروری آن هستند. بدون حدگذاری، اعتباربخشی می‌تواند به تقویت ناخواسته (Inadvertent Reinforcement) الگوهای پرخاشگرانه تبدیل شود.

ترکیب اعتباربخشی همدلانه با مواجهه همدلانه و حدگذاری، دقیقاً همان چیزی است که در طرحواره درمانی به‌عنوان شیوه پاسخ‌دهی ذهنیت بزرگسال سالم شناخته می‌شود. این الگو شبیه رفتار یک والد سالم (Good Enough Parent) است که هم‌زمان عشق و ساختار فراهم می‌کند (Roediger et al., 2018).

مثال: علی پس از اعتباربخشی به خشم مریم، با لحنی آرام اما محکم اضافه می‌کند: «مریم، می‌فهمم که خیلی ناراحتی و حق داری ناراحت باشی. ولی وقتی جلوی بچه‌ها فریاد می‌زنی و می‌گی "تو همیشه بی‌فایده‌ای"، این حرف منو خیلی آزار می‌ده و فکر نمی‌کنم به حل مشکل کمک کنه. دوست دارم وقتی آروم‌تر شدی، با هم درباره‌اش حرف بزنیم.» در اینجا علی هم هیجان را اعتبار می‌دهد، هم با رفتار آسیب‌زا مواجهه می‌کند و هم حد تعیین می‌کند — همه از جایگاه بزرگسال سالم.

---

## ۵. قطع چرخه ذهنیتی ناکارآمد زوج و بازپروری محدود متقابل

Intention: توضیح مکانیزمی که از طریق آن پاسخ‌دهی سالم، چرخه تعاملی ناکارآمد زوج (Dysfunctional Mode Cycle) را قطع می‌کند و این فرایند را به‌عنوان نوعی بازپروری محدود متقابل (Mutual Limited Reparenting) مفهوم‌سازی کردن.

در طرحواره درمانی زوجین، مفهوم چرخه ذهنیتی زوج (Couple Mode Cycle) به الگوی تکرارشونده‌ای اشاره دارد که در آن فعال‌سازی یک ذهنیت در یکی از شریکان، ذهنیت خاصی را در دیگری برمی‌انگیزد و این فرایند به‌صورت بازخوردی (Feedback Loop) تداوم می‌یابد و تشدید می‌شود (Simeone-DiFrancesco et al., 2015). برای مثال، یکی از رایج‌ترین چرخه‌ها عبارت است از: ذهنیت کودک عصبانی در شریک «الف» → ذهنیت محافظ گسسته (Detached Protector Mode) در شریک «ب» → تشدید ذهنیت کودک عصبانی در شریک «الف» → ورود شریک «ب» به ذهنیت محافظ عصبانی (Angry Protector Mode) و الی‌آخر. این چرخه، هر بار که تکرار می‌شود، خسارت بیشتری به رابطه وارد می‌سازد و طرحواره‌های هر دو طرف را تأیید و تقویت می‌کند.

نقطه شکست (Breaking Point) این چرخه دقیقاً لحظه‌ای است که یکی از شریکان بتواند به‌جای واکنش خودکار از یک ذهنیت مقابله‌ای، از جایگاه ذهنیت بزرگسال سالم پاسخ دهد. این پاسخ، سیگنال امنیت (Safety Signal) را به سیستم عصبی طرف مقابل ارسال می‌کند و سطح برانگیختگی هیجانی (Emotional Arousal) او را کاهش می‌دهد (Roediger et al., 2018). وقتی فرد احساس می‌کند دیده و شنیده شده و نیاز هیجانی‌اش معتبر شمرده شده، ضرورت محافظت از خود از طریق ذهنیت‌های مقابله‌ای (Coping Modes) — که اساساً پاسخ‌های اضطراری به تهدید هستند — کاهش می‌یابد.

این فرایند در ادبیات طرحواره درمانی زوجین با عنوان بازپروری محدود متقابل (Mutual Limited Reparenting) شناخته می‌شود (Simeone-DiFrancesco et al., 2015). در این مفهوم، هر یک از شریکان می‌آموزد که برای کودک آسیب‌پذیر طرف مقابل، نقشی ترمیمی ایفا کند — نه به‌عنوان درمانگر، بلکه به‌عنوان یک فیگور دلبستگی (Attachment Figure) که تا حدودی نیازهای هیجانی ارضانشده را تأمین می‌کند. واژه «محدود» (Limited) در اینجا حائز اهمیت است: از شریکان انتظار نمی‌رود که درمانگر یکدیگر باشند، بلکه انتظار می‌رود تا حد معقولی، از جایگاه بزرگسال سالم خود، پاسخ‌های ترمیمی ارائه دهند.

مثال: وقتی علی به‌جای کناره‌گیری سرد (ذهنیت محافظ گسسته) یا حمله متقابل (ذهنیت محافظ عصبانی)، با همدلی پاسخ می‌دهد و نیاز زیربنایی مریم را بازمی‌شناساند، چرخه‌ای که معمولاً به‌مدت ساعت‌ها یا روزها ادامه می‌یافت، در همان دقایق اول متوقف می‌شود. مریم، که حالا احساس می‌کند «شنیده شده»، دیگر نیازی به بلندتر فریاد زدن یا به شیوه‌های غیرمستقیم خشمش را نشان دادن ندارد. این تجربه، هر بار که تکرار شود، یک تجربه هیجانی اصلاحی (Corrective Emotional Experience) برای هر دو طرف فراهم می‌کند.

---

## ۶. پیشگیری از شیفت به ذهنیت‌های مقابله‌ای ناسازگار

Intention: تبیین اینکه در غیاب اعتباربخشی همدلانه، ذهنیت کودک عصبانی (Angry Child Mode) به احتمال زیاد به ذهنیت‌های مقابله‌ای ناسازگار (Maladaptive Coping Modes) تبدیل می‌شود و توضیح مسیرهای شایع این شیفت.

وقتی خشم فرد دیده نمی‌شود، نادیده گرفته می‌شود، یا بدتر از آن، بی‌اعتبار (Invalidated) می‌گردد، سیستم روان‌شناختی فرد به ذهنیت‌های مقابله‌ای (Coping Modes) پناه می‌برد. این ذهنیت‌ها، اگرچه در کوتاه‌مدت از فرد محافظت می‌کنند، در بلندمدت رابطه را تخریب می‌کنند و چرخه‌های ناکارآمد را تثبیت می‌نمایند. مسیرهای شایع این شیفت عبارتند از:

مسیر اول: شیفت به ذهنیت محافظ گسسته (Detached Protector Mode). فرد عاطفه خود را قطع می‌کند، سرد و بی‌تفاوت می‌شود و از تعامل کناره‌گیری می‌کند. این ذهنیت اغلب با سکوت طولانی، عدم پاسخ‌دهی عاطفی و فاصله‌گیری فیزیکی مشخص می‌شود. شریک مقابل معمولاً این رفتار را به‌عنوان «بی‌تفاوتی» یا «بی‌اهمیتی» تفسیر می‌کند که خود محرکی برای فعال‌سازی طرحواره‌های اوست و چرخه ادامه می‌یابد.

مسیر دوم: شیفت به ذهنیت محافظ عصبانی (Angry Protector Mode). تفاوت مهمی میان ذهنیت کودک عصبانی و ذهنیت محافظ عصبانی وجود دارد. در ذهنیت کودک عصبانی، خشم بیانگر درد است و هنوز آسیب‌پذیری زیر آن قابل دسترسی است. اما در ذهنیت محافظ عصبانی، خشم تبدیل به دیواری می‌شود که هدف آن دور نگه داشتن دیگران و محافظت از خود در برابر هرگونه آسیب‌پذیری بیشتر است (Arntz & Jacob, 2013). در این ذهنیت، فرد تهاجمی، ارعاب‌کننده و گاه خشن می‌شود و هدف او نه ابراز درد، بلکه کنترل و دفع تهدید است.

مسیر سوم: شیفت به الگوهای خصومت غیرمستقیم و رفتار منفعل-مهاجم (Passive-Aggressive Behavior). این مسیر شاید از همه پیچیده‌تر و از نظر بالینی مهم‌تر باشد. وقتی خشم فرد مکرراً بی‌اعتبار شمرده می‌شود یا ابراز مستقیم آن پیامدهای منفی دارد، فرد می‌آموزد که خشمش را به‌صورت غیرمستقیم ابراز کند: تعلل عمدی، فراموش‌کاری انتخابی، طعنه و کنایه، همکاری ظاهری با مقاومت زیرسطحی و تخریب پنهان. این الگوی رفتاری، که می‌تواند بخشی از ذهنیت محافظ گسسته (Detached Protector Mode) با مؤلفه‌های خصومت پنهان (Indirect Hostility Patterns) باشد، به‌مرور زمان به یک الگوی مقابله‌ای پایدار (Stable Coping Pattern) تبدیل می‌شود که شناسایی و درمان آن بسیار دشوارتر از خشم آشکار است.

مسیر چهارم: شیفت به ذهنیت جبران‌گر افراطی (Overcompensator Mode). در این مسیر، فرد به‌جای ابراز آسیب‌پذیری یا خشم، به‌شدت تلاش می‌کند کنترل، تسلط یا برتری خود را نشان دهد. این ذهنیت می‌تواند به‌شکل سلطه‌جویی، انتقادگری شدید، یا تلاش برای کامل بودن بروز کند.

نکته مهم بالینی این است که هر چهار مسیر ذکرشده، نه نشانه «بدخواهی» یا «شخصیت بد» فرد، بلکه تلاش‌های ناسازگارانه سیستم روان‌شناختی او برای محافظت از کودک آسیب‌پذیری هستند که نیازهایش دیده نشده‌اند. وقتی اعتباربخشی همدلانه از جایگاه بزرگسال سالم ارائه می‌شود، نیاز به این مکانیزم‌های محافظتی کاهش می‌یابد — نه به این دلیل که فرد «تسلیم» شده، بلکه به این دلیل که نیاز بنیادین به دیده شدن، شنیده شدن و اهمیت داشتن (Core Need to Feel Seen, Heard, and Valued) تأمین شده و دیگر ضرورتی برای فعال‌سازی دفاع‌ها وجود ندارد (Young et al., 2003; Simeone-DiFrancesco et al., 2015).

مثال: اگر علی به خشم مریم با سکوت و کناره‌گیری پاسخ دهد (ذهنیت محافظ گسسته خودش)، مریم که همچنان نیاز ارضانشده‌ای دارد، ممکن است به‌تدریج شیوه ابراز خشمش را تغییر دهد: شاید شروع کند به «فراموش کردن» تهیه شام، دیر رسیدن عمدی به قرارها، یا پاسخ‌دادن تک‌کلمه‌ای به سؤالات علی. این الگوی منفعل-مهاجم، محصول ماه‌ها و سال‌ها تکرار چرخه‌ای است که در آن خشم مستقیم بارها و بارها بی‌پاسخ مانده است.

---

## ۷. تسهیل تنظیم هیجانی و گفت‌وگوی سازنده

Intention: تبیین مکانیزم نهایی فرایند — یعنی چگونگی کاهش برانگیختگی هیجانی (Emotional Arousal Reduction) و تسهیل دسترسی فرد به ذهنیت بزرگسال سالم خودش و ایجاد بستر برای گفت‌وگوی سازنده (Constructive Dialogue).

وقتی اعتباربخشی همدلانه همراه با مواجهه همدلانه و حدگذاری، از جایگاه ذهنیت بزرگسال سالم طرف مقابل ارائه می‌شود، یک زنجیره تنظیمی (Regulatory Cascade) فعال می‌گردد:

نخست، سطح برانگیختگی هیجانی (Emotional Arousal) فرد کاهش می‌یابد. از منظر عصب‌شناختی، اعتباربخشی همدلانه می‌تواند فعالیت سیستم هشدار تهدید (Threat-Detection System) را کاهش دهد و عملکرد قشر پیش‌پیشانی (Prefrontal Cortex) — که مسئول تنظیم هیجانی از بالا به پایین (Top-Down Emotion Regulation) است — را تسهیل نماید. به زبان ساده‌تر، وقتی فرد احساس می‌کند در امنیت هیجانی (Emotional Safety) قرار دارد، مغز او از حالت «جنگ یا گریز» خارج شده و ظرفیت تفکر و تعامل منطقی بازیابی می‌شود.

دوم، این کاهش برانگیختگی، تنظیم هیجانی درون‌روانی (Intrapsychic Emotion Regulation) را ممکن می‌سازد. فرد بهتر می‌تواند بین هیجان‌هایش و واقعیت موقعیت تمایز قائل شود، شدت واکنشش را ارزیابی کند و از ذهنیت کودک عصبانی یا آسیب‌پذیر به سمت ذهنیت بزرگسال سالم خودش (Own Healthy Adult Mode) حرکت نماید.

سوم، وقتی هر دو شریک بتوانند حداقل تا حدی در ذهنیت بزرگسال سالم باشند، زمینه برای گفت‌وگوی سازنده (Constructive Dialogue) فراهم می‌آید — گفت‌وگویی که در آن هر دو طرف قادرند نیازها و مرزهای خود را بیان کنند، به نیازهای طرف مقابل گوش دهند و به‌دنبال راه‌حل‌های مشترک باشند.

این مسیر سه‌مرحله‌ای — کاهش برانگیختگی، تنظیم هیجانی، و تعامل سازنده — نشان‌دهنده آن است که هدف نهایی اعتباربخشی همدلانه نه «آرام کردن» طرف مقابل به‌عنوان یک تکنیک مدیریتی، بلکه ایجاد شرایطی است که در آن هر دو شریک بتوانند از جایگاه بزرگسال سالم با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. تعامل سازنده زوجین تنها زمانی ممکن است که هر دو طرف حداقل دسترسی نسبی به ذهنیت بزرگسال سالم خود داشته باشند (Simeone-DiFrancesco et al., 2015; Roediger et al., 2018).

مثال: پس از آنکه علی پاسخ همدلانه‌ای ارائه می‌دهد و مریم احساس می‌کند دیده شده، شدت هیجانی مریم به‌تدریج کاهش می‌یابد. شانه‌هایش از حالت تنش خارج می‌شود، تنفسش آرام‌تر می‌شود و لحنش نرم‌تر. مریم ممکن است بگوید: «آره... فقط وقتی حرفم رو قطع کردی، احساس کردم اصلاً مهم نیستم. مثل بچگیم.» اکنون مریم در ذهنیت کودک آسیب‌پذیر است — لایه‌ای که زیر خشم نهفته بود — و علی فرصت دارد با این لایه هم ارتباط برقرار کند. این لحظه، آغاز یک تعامل ترمیمی واقعی است.

---

## ملاحظات بالینی برای طرحواره درمانگران

در کار با زوجین، طرحواره درمانگر نقش‌های متعددی ایفا می‌کند:

آموزش‌دهنده: درمانگر مفهوم ذهنیت‌ها، چرخه‌های ذهنیتی و نیازهای هیجانی اولیه را به زوجین آموزش می‌دهد تا آنها بتوانند زبان مشترکی برای فهم تعاملاتشان داشته باشند. وقتی یک زوج یاد می‌گیرد بگوید «الان فکر کنم در ذهنیت کودک عصبانی هستم» یا «فکر کنم کودک آسیب‌پذیرت داره حرف می‌زنه»، این برچسب‌گذاری ذهنیتی (Mode Labeling) خود یک ابزار تنظیمی قدرتمند است.

مدل‌سازی: درمانگر در جلسه نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از جایگاه بزرگسال سالم پاسخ داد — هم با اعتباربخشی و هم با مواجهه همدلانه. زوجین با مشاهده مکرر این الگو، آن را درونی می‌کنند.

تسهیل‌گری: درمانگر کمک می‌کند ذهنیت‌ها در لحظه تعامل شناسایی شوند و هر یک از شریکان بتوانند — ابتدا با کمک درمانگر و سپس به‌طور مستقل — به ذهنیت بزرگسال سالم خود دسترسی یابند.

نکته احتیاطی: لازم است درمانگر مراقب باشد که مفهوم اعتباربخشی به‌شکلی ابزاری (Instrumental) درک نشود — یعنی فرد اعتباربخشی را صرفاً به‌عنوان «تکنیکی برای آرام کردن شریک عصبانی» به کار نبرد. اعتباربخشی واقعی ریشه در همدلی اصیل (Genuine Empathy) دارد و زمانی مؤثر است که از جایگاه واقعی بزرگسال سالم — نه از روی اجبار یا محاسبه‌گری — ارائه شود.

---

## ویگنت بالینی (Clinical Vignette)

سارا (۳۴ ساله) و رضا (۳۷ ساله) پس از هفت سال زندگی مشترک و دو سال تعارض فزاینده، به طرحواره درمانی زوجین مراجعه کردند. شکایت اصلی سارا «بی‌توجهی و سردی عاطفی» رضا و شکایت اصلی رضا «انتقادهای مداوم و غیرمنطقی» سارا بود.

در ارزیابی ذهنیتی (Mode Assessment)، مشخص شد که سارا ذهنیت کودک آسیب‌پذیر (Vulnerable Child Mode) بسیار فعالی دارد که در تعاملات زناشویی، به‌سرعت زیر پوشش ذهنیت کودک عصبانی (Angry Child Mode) پنهان می‌شود. رضا نیز با غالب بودن ذهنیت محافظ گسسته (Detached Protector Mode) شناسایی شد — ذهنیتی که در پاسخ به خشم سارا فعال می‌شد و با سکوت، کناره‌گیری عاطفی و فاصله‌گیری فیزیکی مشخص بود.

چرخه ذهنیتی زوج (Couple Mode Cycle) به این صورت ترسیم شد: رویداد محرک (مثلاً رضا دیر به خانه می‌آید بدون اطلاع‌رسانی) → فعال‌سازی ذهنیت کودک آسیب‌پذیر سارا (احساس رها شدن، بی‌اهمیت بودن) → شیفت سریع به ذهنیت کودک عصبانی سارا («تو اصلاً برات مهم نیستم! هر شب یه بهانه‌ای داری!») → فعال‌سازی ذهنیت محافظ گسسته رضا (سکوت، نگاه به گوشی، ترک اتاق) → تشدید خشم سارا یا شیفت به الگوی منفعل-مهاجم (سکوت سرد چندروزه، طعنه‌های ظریف، «فراموش کردن» قرار مشترک) → تأیید باور رضا که «هر کاری بکنم فایده نداره، بهتره درگیر نشم» → تقویت کناره‌گیری رضا → تأیید باور سارا که «من برای هیچ‌کس مهم نیستم» → و چرخه ادامه می‌یابد.

در فاز آموزشی درمان، درمانگر چرخه ذهنیتی را روی تخته سفید ترسیم کرد و به هر دو نشان داد که هیچ‌کدام «مقصر» نیستند، بلکه هر دو در یک سیستم تعاملی گرفتار شده‌اند که ذهنیت‌هایشان یکدیگر را فعال و تقویت می‌کنند. سپس مفهوم ذهنیت بزرگسال سالم (Healthy Adult Mode) و اعتباربخشی همدلانه (Empathic Validation) به‌عنوان ابزار قطع این چرخه معرفی شد.

در یکی از جلسات، صحنه‌ای اتفاق افتاد که نقطه عطف درمان شد. سارا در جلسه از رویداد هفته گذشته گفت: رضا قرار بود روز تولد مادرش را همراه سارا به رستوران ببرد، اما در آخرین لحظه به‌خاطر یک جلسه کاری کنسل کرد. سارا با صدای بلند و چشمان اشک‌آلود گفت: «تو هیچ‌وقت منو اولویت نمی‌ذاری! کار همیشه مهم‌تره! من هیچ‌وقت آدم اول زندگیت نبودم!»

درمانگر رو به رضا کرد و آرام پرسید: «رضا، الان سارا در چه ذهنیتی است؟» رضا که در جلسات قبل با مفاهیم آشنا شده بود، لحظه‌ای مکث کرد و گفت: «فکر کنم... کودک عصبانی.» درمانگر تأیید کرد و پرسید: «و زیر این خشم چه چیزی هست؟» رضا با تأملی بیشتر گفت: «احتمالاً... کودک آسیب‌پذیرش. احساس می‌کنه مهم نیست.»

درمانگر از رضا خواست تلاش کند از جایگاه بزرگسال سالم خود پاسخ دهد — نه دفاعی، نه با کناره‌گیری، بلکه با اعتباربخشی به هیجان و بازشناسی نیاز زیربنایی. رضا که آشکارا ناراحت بود، چند بار شروع کرد و متوقف شد. سپس رو به سارا کرد و با صدایی آرام گفت:

«سارا... می‌فهمم که خیلی ناراحت و عصبانی هستی. حق داری. وقتی قرار رو کنسل کردم، تو احساس کردی که باز هم اولویتم نبودی... و این خیلی درد داره. می‌دونم که این حس فقط مال دیروز نیست. یه حس قدیمی‌تری‌ه.»

سارا که تا آن لحظه حالت تهاجمی داشت، لحظه‌ای ساکت شد. لب‌هایش لرزید. سپس شروع به گریه کرد — اما نه گریه همراه با خشم، بلکه گریه‌ای از جنس آسیب‌پذیری. ذهنیت کودک عصبانی جایش را به ذهنیت کودک آسیب‌پذیر داده بود. سارا گفت: «آره... من فقط می‌خوام برای یه نفر مهم‌ترین باشم.»

درمانگر سپس از رضا خواست حدگذاری سالم را هم تمرین کند. رضا با تشویق درمانگر اضافه کرد: «سارا، من می‌خوام گوش بدم و برات باشم. ولی وقتی بهم می‌گی "تو هیچ‌وقت"، احساس می‌کنم هر چقدر تلاش کنم کافی نیست و ناامید می‌شم. می‌خوام بتونیم با هم حرف بزنیم بدون اینکه حس کنم هر کاری بکنم بازم اشتباهه.» سارا که حالا در حالت آرام‌تری بود، سرش را تکان داد و گفت: «حق داری... ببخشید.»

در این لحظه، چرخه ذهنیتی ناکارآمد قطع شده بود. سارا از ذهنیت کودک عصبانی عبور کرده و به ذهنیت کودک آسیب‌پذیر و سپس ذهنیت بزرگسال سالم دسترسی یافته بود. رضا نیز از ذهنیت محافظ گسسته خارج شده و توانسته بود از جایگاه بزرگسال سالم پاسخ دهد. هر دو اکنون در موقعیتی بودند که می‌توانستند درباره مسئله واقعی — یعنی نحوه اولویت‌بندی زمان و اطلاع‌رسانی به یکدیگر — گفت‌وگوی سازنده‌ای (Constructive Dialogue) داشته باشند.

در جلسات بعدی، این الگو تکرار و تمرین شد. درمانگر به هر دو شریک کمک کرد تا «نقشه ذهنیتی» (Mode Map) خود و همسرشان را بشناسند، محرک‌های فعال‌ساز را شناسایی کنند و مهارت پاسخ‌دهی از جایگاه بزرگسال سالم را — هم در جلسه و هم در خانه — تمرین نمایند. تدریجاً، دفعات و مدت‌زمان چرخه‌های ذهنیتی ناکارآمد کاهش یافت و هر دو شریک گزارش دادند که «بیشتر از قبل می‌توانند همدیگر را ببینند» — عبارتی که به‌زیبایی تأمین نیاز بنیادین به دیده شدن، شنیده شدن و اهمیت داشتن (Core Need to Feel Seen, Heard, and Valued) را منعکس می‌کرد.

---

## منابع

Arntz, A., & Jacob, G. (2013). Schema therapy in practice: An introductory guide to the schema mode approach. Wiley-Blackwell.

Farrell, J. M., Reiss, N., & Shaw, I. A. (2014). The schema therapy clinician's guide: A complete resource for building and delivering individual, group, and integrated schema mode treatment programs. Wiley-Blackwell.

Lockwood, G., & Perris, P. (2012). A new look at core emotional needs. In M. van Vreeswijk, J. Broersen, & M. Nadort (Eds.), The Wiley-Blackwell handbook of schema therapy: Theory, research, and practice (pp. 41–66). Wiley-Blackwell.

Roediger, E., Stevens, B. A., & Brockman, R. (2018). Contextual schema therapy: An integrative approach to personality disorders, emotional dysregulation, and interpersonal functioning. New Harbinger Publications.

Simeone-DiFrancesco, C., Roediger, E., & Stevens, B. A. (2015). Schema therapy with couples: A practitioner's guide to healing relationships. Wiley-Blackwell.

Young, J. E., Klosko, J. S., & Weishaar, M. E. (2003). Schema therapy: A practitioner's guide. Guilford Press.