کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
پارادایم استغراق؛ تبیین روانشناختی مفهوم فنا در مثنوی معنوی بر اساس رویکرد ترانسپرسنال

مقاله اول:
پارادایم استغراق: تبیین روانشناختی-عصبشناختی مفهوم فنا در مثنوی معنوی و دلالتهای آن برای رواندرمانی یکپارچهنگر
چکیده: این مقاله با هدف بسط یک چارچوب نظری-کاربردی در رواندرمانی معاصر، مفهوم کلاسیک «فنا» را در عرفان مولوی بررسی میکند. با تمرکز بر تمثیل «ماهی در آب»، وضعیت «استغراق» به عنوان یک حالت تغییر یافتهی هوشیاری تعریف عملیاتی میشود که در آن مرزهای خودِ جداساز (ایگو) تضعیف و حس وحدت با کلّیت هستی تجربه میگردد. این پدیده از دو منظر موازی تحلیل میشود: نخست، از دیدگاه روانشناسی ترانسپرسنال و مفاهیمی چون فراروی از ایگو و آگاهی وحدتیافته؛ و دوم، با استناد به یافتههای علوم اعصاب شناختی در مورد حالات مراقبه و غرقگی (Flow). در نهایت، دلالتهای این «پارادایم استغراق» برای ایجاد فضای درمانیِ حضور-محور و تسهیل تحول معنوی در فرآیند بالینی مورد بحث قرار میگیرد. این نوشتار برای درمانگرانی سودمند است که به دنبال ادغام حکمت سنتیهای معنوی با مداخلات مبتنی بر شواهد مدرن هستند.
مقدمه
ادبیات عرفانی، به ویژه آثار مولانا جلالالدین بلخی، گنجینهای از بینشهای ژرف دربارهی ساحتهای پنهان روان انسانی است. این بینشها، که در قالب تمثیل و شعر ارائه شدهاند، امروزه میتوانند در گفتوگویی سازنده با روانشناسی عمقنگر و علوم شناختی معاصر قرار گیرند. بیت مشهور «ماهیان را نقد شد از عین آب / نان و آب و جامه و دارو و خواب»، فراتر از یک تصویر شاعرانه، توصیفگر وضعیت روانشناختی خاصی است: وضعیتی که در آن نیازهای بنیادین زیستی-روانشناختی، نه از طریق ارضای مستقیم، بلکه در پرتو تجربهی وحدت و استغراق کامل در یک حقیقت فرافردی، متعالی میشوند. این مقاله با تمرکز بر این بیت، استدلال میکند که مولانا به شکلی شهودی، مکانیزمهای تسکین رنج از طریق گسست از خودِ محدود و اتصال به منبعی فراگیر را شرح داده است. هدف این نوشتار، ارائهی تحلیلی نظاممند از این وضعیت تحت عنوان «پارادایم استغراق» و استخراج دلالتهای کاربردی آن برای رواندرمانی، با تکیه بر روانشناسی ترانسپرسنال و پشتوانههای عصبشناختی مرتبط است.
۱. فروپاشی ساختار خودِ جداساز: از ایگوی نیازمند تا خویشتنِ گسترده
در نظریههای روانکاوانه و خود-روانشناختی، «ایگو» یا «خود» (Self) به عنوان عامل تعدیلکنندهی کشمکشهای درونی و تطابق با واقعیت بیرونی عمل میکند. این خود، همواره در حال پردازش نیازها، کمبودها و تهدیدهاست. مولانا در تمثیل خود، نقطهی مقابل این وضعیت را ترسیم میکند: ماهیای که در عین آب (ذات آب) مستغرق شده، دیگر خود را به عنوان موجودی جدا و نیازمند ادراک نمیکند. این، توصیفی از فروپاشی موقتی مرزهای خود (Temporary Boundary Dissolution of the Self) است، پدیدهای که در روانشناسی ترانسپرسونال (به ویژه در کارهای کن ویلبر) و نیز در روانشناسی خودِ هاینز کوهات (تحت مفهوم ادغام با «خود-شیء» آرمانی) به آن پرداخته شده است. در این حالت، انرژی روانیِ معطوف به حفظ «منِ جدا» و ارضای نیازهای آن، آزاد میشود. از منظر بالینی، بسیاری از رنجهای مراجعان (مانند اضطراب وجودی، احساس پوچی، نگرانیهای مزمن) ریشه در تثبیت شدید در همین «خودِ نیازمند» دارد. هدف درمان در این پارادایم، نه حذف نیازها، بلکه ایجاد فضایی برای تجربههای اصیلی است که در آنها مراجع، اگرچه موقت، از زندان این خودِ محدود فراتر میرود و طعم وحدت و کفایت هستیشناختی را میچشد. این تجربه میتواند در قبالهی رابطهی درمانی امن، مدیتیشن، یا فعالیتهای خلاقانهای که حالت «غرقگی» را فراهم میکنند، رخ دهد.
۲. آگاهی وحدتیافته: سازوکارهای روانشناختی و عصبشناختی
مولانا از واژهی کلیدی «نقد» استفاده میکند که حاکی از حضوری تمامعیار، بیتأمل و مستقیم است. این، معادل دقیق مفاهیم مدرن «حضور در لحظهی اکنون» (Present-Moment Awareness) و «ذهنآگاهی غیردوگانه» (Non-Dual Mindfulness) است. این حالت با نظریهی «غرقگی» (Flow) میهای چیکسنتمیهای همخوانی دارد، که در آن فرد چنان در یک فعالیت جذب میشود که حس خودآگاهی مجزا و گذر زمان از بین میرود (Csikszentmihalyi, 1990). تفاوت بنیادین در اینجاست که در مثنوی، این غرقگی در خود «هستی» رخ میدهد.
یافتههای علوم اعصاب مراقبه این تجربیات را تأیید میکنند. پژوهشهای تصویربرداری مغز (مانند کارهای دیویدسون و لوتز، 2008) نشان میدهند در حالتهای پیشرفتهی مراقبه و احساس وحدت، فعالیت در شبکهی حالت پیشفرض (Default Mode Network - DMN) که مسئول پردازش روایتِ خود (self-referential processing)، نشخوار فکری و تفکر دربارهی گذشته و آینده است، به شدت کاهش مییابد. این کاهش عصبی-زیستی، همارز عینی «عقبنشینی ایگو» و «نقد شدن» در ادبیات عرفانی است. بنابراین، پارادایم استغراق از پشتیبانی تجربی برخوردار است: تجربهی وحدت، تنها یک مفهوم فلسفی نیست، بلکه حالتی قابل اندازهگیری از کارکرد مغز است که با کاهش فعالیت مراکز مرتبط با خودِ روایی همراه است.
۳. دلالتهای بالینی پارادایم استغراق: به سوی رواندرمانی یکپارچهنگر
این تحلیل، پیامدهای ملموسی برای عمل بالینی دارد:
· تغییر هدف فرعی درمان: در کنار اهداف کلاسیک مانند کاهش نشانه و بهبود عملکرد، تسهیل «تجربههای اوج» (Peak Experiences) یا لحظات وحدت میتواند به عنوان یک هدف فرعی مهم در نظر گرفته شود. این تجربهها، که ممکن است بسیار کوتاه باشند، به مراجع نشان میدهند که وضعیت هوشیاری او میتواند متفاوت باشد.
· رابطهی درمانی به عنوان زمینهی امن برای استغراق: درمانگر میتواند با حضور کامل، گوش دادن عمیق و تعلیق قضاوت، فضایی ایجاد کند که در آن مراجع احساس امنیت کند تا از ماشین دفاعیِ سختگیرِ ایگوی خود اندکی فاصله بگیرد. در این فضا، امکان «استغراق در لحظهی اکنون رابطه» فراهم میشود.
· ادغام تکنیکها: تکنیکهایی از درمانهای مبتنی بر ذهنآگاهی (MBCT, ACT)، مراقبههای هدایتشدهی تنفسی یا بدنمحور، و حتی استفاده از هنر و موسیقی میتواند به طور نظاممند برای ایجاد شرایط پیشنیاز حالت غرقگی و کاهش فعالیت شبکه DMN به کار رود.
· تمایزگذاری بالینی: درمانگر باید هوشیارانه بین «فراروی سالم از خود» (Transcendence) و «فرار بیمارگون از خود» (Dissociation) یا دفاعهای گسستی تمایز قائل شود. تجربهی استغراق سالم، معمولاً با احساس وحدت، صلح، و پس از آن یک یکپارچگی عمیقتر همراه است، در حالی که گسست با بیحسی، ترس و تجزیه همراه است.
نتیجهگیری
تمثیل ماهی در آب مولانا، بیش از یک استعارهی زیبا؛ بیانی شهودی و دقیق از یک حالت بهینهی عملکرد روانی است. تحلیل این مفهوم ذیل «پارادایم استغراق» و خوانش آن با واسطهی روانشناسی ترانسپرسنال و علوم اعصاب، نشان میدهد که عرفان و رواندرمانی معاصر میتوانند در خدمت هدف مشترک تسکین رنج از طریق گسترش محدودهی هویت فردی همکاری کنند. این پارادایم به درمانگران یادآوری میکند که در کنار پرداختن به روایتهای آسیبزا و الگوهای رفتاری، ایجاد فضایی برای تجربهی بیمیانیِ حضور و وحدت، میتواند خود، عامل درمانگر قدرتمندی باشد. پژوهشهای آینده میتوانند به طراحی و آزمون پروتکلهای درمانی مشخصی بپردازند که به طور نظاممند به القا و یکپارچهسازی این تجربیات در فرآیند درمان کمک کنند.
مقاله دوم:
پارادایم استغراق؛ تبیین روانشناختی مفهوم فنا در مثنوی معنوی بر اساس رویکرد ترانسپرسنال و عصبشناسیِ تجربه عرفانی
مقدمه
در متون کلاسیک عرفانی، جلالالدین بلخی تجربیاتی از یگانگی سوژه و ابژه را ترسیم میکند که در روانشناسی معاصر تحت عنوان «حالات غیرمعمول آگاهی» (ASC) مطالعه میشوند. بیتِ «ماهیان را نقد شد از عین آب / نان و آب و جامه و دارو و خواب»، تمثیلی بنیادین از وضعیت «استغراق» است؛ وضعیتی که در آن نیازهای غریزی و ایگو-محور در یک وحدت متعالی ذوب میشوند. این مقاله با استناد به مدلهای روانشناسی فرافردی (Transpersonal) و عصبپژوهیِ معنویت، به تحلیل عملیاتی این وضعیت برای کاربست در اتاق درمان میپردازد.
۱. فراروی از ایگو و گذار از نیازهای سهگانه (Ego-Transcendence)
در روانشناسی سنتی، سلامت روان در گروی انطباق موفق ایگو با واقعیت است. اما در پارادایم ترانسپرسنال (مانند آراء کن ویلبر)، تکامل روان پس از استحکام ایگو، به سمت «فراروی از خود» میل میکند. مولانا با حذف نیاز به نان (امنیت زیستی)، جامه (هویت اجتماعی) و دارو (ترمیم روانی) در «عینِ آب»، به وضعیتی اشاره دارد که واژگان روانشناسی آن را «تمرکز زدایی از خود» (Decentering) مینامند.
* تحلیل بالینی: در درمان مراجعان مبتلا به اضطرابهای وجودی، هدف تنها کاهش علائم نیست، بلکه تسهیل گذار از «خودِ نیازمند» به «خویشتنِ کلنگر» است. زمانی که مراجع پیوند درونی خود با کل هستی را تجربه میکند، نیازهای کاذب ایگو که ریشه در «احساس کمبود» دارند، جای خود را به «احساس کمال در لحظه» (Presence) میدهند.
۲. آگاهی وحدتیافته؛ فراتر از تجربه غرقگی (Flow)
اگرچه نظریه «غرقگی» (Flow) میهای چیکسنتمیهای تبیینگر جذب شدن در یک فعالیت است، اما «استغراقِ مولوی» از سنخ «بودن» (Being) است نه «انجام دادن» (Doing). در حالی که در Flow فرد در «مهارت» غرق میشود، در استغراقِ مورد نظر مولانا، فرد در «هستی» غرق میگردد.
* تبیین عصبشناختی: پژوهشهای اندرو نیوبرگ (Newberg, 2010) نشان میدهد در لحظات ادراک وحدتیافته، فعالیت در قشر پیشپیشانی پشتِجانبی (DLPFC) کاهش مییابد که منجر به «فرونشانی موقت خویشتنمندی» (Transient Hypofrontality) میشود. نتیجه این فرآیند، فروپاشی مرز میان خود و جهان است که مولانا آن را «نقد شدن» یا معامله نقد با حقیقت مطلق مینامد؛ حالتی که در آن زمانِ خطی متوقف شده و فرد در «آنِ» ابدی مستقر میگردد.
۳. ملاحظات درمانی: تفکیک تعالی از میانبر معنوی
درمانگر باید هشیار باشد که پارادایم استغراق با «میانبر معنوی» (Spiritual Bypassing) اشتباه گرفته نشود. استغراق راستین، پس از شکلگیری یک ایگوی سالم و برای تعالی بخشیدن به آن رخ میدهد، نه به عنوان مکانیزمی دفاعی برای فرار از دردهای روانی. در رویکرد بالینیِ مبتنی بر این مقاله، درمانگر ابتدا مراجع را در سازماندهی روانی یاری داده و سپس او را به سمت «تسلیمِ فعالانه» و استغراق در حقیقتِ لحظه هدایت میکند.
نتیجهگیری
استعاره ماهی و آب در مثنوی، نقشه راهی برای گذار از روانشناسیِ «نقصان» به روانشناسیِ «کمال» است. با ادغام این مفاهیم با یافتههای عصبشناختی، میتوان پروتکلهای درمانی جدیدی تدوین کرد که در آن مراجع، به جای جنگیدن با نیازهای بیپایان ایگو، به بازشناسی پیوند ذاتی خود با بستر هستی بپردازد.
مقاله سوم:
پارادایم استغراق؛ تبیین روانشناختی مفهوم فنا در مثنوی معنوی بر اساس رویکرد ترانسپرسنال**
مقدمه
در پهنه وسیع ادبیات عرفانی، مولانا جلالالدین بلخی با بهرهگیری از تمثیلهای بدیع و زبان استعاری، لایههای عمیقی از روان انسانی را ترسیم میکند که با مفاهیم نوین رواندرمانی، بهویژه در حوزه رویکردهای فراشخصی (Transpersonal)، قرابت شگفتانگیزی دارد. بیت مشهور:
*«ماهیان را نقد شد از عین آب / نان و آب و جامه و دارو و خواب»*
تصویرگر وضعیتی وجودی است که در آن سوژه (Subject) چنان در ابژه (Object) یا حقیقت غایی مستغرق میگردد که مرزهای میان «نیازمند» و «نیاز» از میان میرود. در این حالت، نیازهای زیستی و روانشناختی در یک «وحدت متعالی» (Transcendental Unit) ادغام شده و ماهیت آنها دگرگون میشود. این مقاله با رویکردی تحلیلی، به واکاوی این وضعیت از منظر روانشناسی ترانسپرسنال پرداخته و تلاشی است در جهت ارائه چارچوبی برای درمانگرانی که خواهان ادغام معنویت و حکمت اسلامی در فرآیند بالینی خود هستند.
۱. فراروی از ایگو و ساختار شکنی نیازها (Ego-Transcendence)
قصد (Intention): درک چگونگی جابهجایی مرکز ثقل روان از «منِ محدود» (Limited Ego) به «خویشتنِ کلنگر» (Holistic Self).
در روانشناسی کلاسیک فرویدی، «ایگو» (Ego) به عنوان نهادی میانجی، وظیفه تعدیل نیازهای غریزی (Id) با الزامات واقعیت بیرونی (Reality Principle) را بر عهده دارد. اما در وضعیت «استغراق» (Immersion) که مولانا با تمثیل ماهی در آب بیان میکند، ایگو به نفع آگاهیای وسیعتر (Expanded Consciousness) عقبنشینی میکند. در اینجا، نیازهای بنیادین مازلو مانند خوراک (نان)، پوشاک (جامه) و امنیت (خواب) دیگر به عنوان مطالباتِ یک «منِ جداافتاده و کمدار» مطرح نیستند؛ بلکه در سایه وصل، برآورده میشوند بدون اینکه فرد دغدغهای برای کسب آنها داشته باشد.
از منظر ترانسپرسنال، این فرآیند را میتوان نوعی «خودِفراموشی سازنده» دانست. همانطور که کن ویلبر (Ken Wilber) در نظریه طیف آگاهی بیان میکند، در سطوح بالای رشد، فرد از هویت پوسته خود فراتر رفته و با هستی یکی میشود.
مثال بالینی: مراجعی را تصور کنید که درگیر اضطرابهای وجودی (Existential Anxieties) است. او دائماً در چرخهی معیوب نگرانی درباره قضاوت دیگران (جامه) و تأمین آتیه (نان) اسیر است. در رویکرد ترانسپرسنال، درمانگر تلاش میکند تا مراجع را از این «خودِ نیازمند» رها کرده و به سمت تجربهای هدایت کند که در آن احساس پیوند با کل هستی، اضطرابِ کمبود و فقدان را در وجود او ذوب کند. در این حالت، امنیت روانی نه از طریق تملک خارجی، بلکه از طریق اتکای به درون (عین آب) حاصل میگردد.
۲. آگاهی وحدتیافته و تجربه غرقگی (Unitive Consciousness & Flow)
قصد (Intention): تبیین سازوکار روانشناختی رهایی از دوگانگیهای شناختی میان خود (Self) و جهان (World).
مولانا از واژه «نقد» استفاده میکند که در ادبیات عرفانی به معنای خلوص و رهایی است؛ معنایی که در روانشناسی مدرن میتوان آن را با «حضور در لحظه» (Presence) و «ذهنآگاهی» (Mindfulness) همتراز دانست. وقتی ماهی در «عینِ آب» است، فاصله میان «جوینده» و «خواسته»، و میان «فرد» و «محیط» از میان میرود.
میهای چیکسنتمیهای (Mihaly Csikszentmihalyi) در نظریه «غرقگی» (Flow) بیان میکند که در عالیترین سطوح عملکرد انسانی، فرد چنان در فعالیت غرق میشود که خودآگاهیاش (Self-Awareness) موقتاً ناپدید میگردد. با این حال، باید تفاوتی بنیادین را میان این دو مفهوم ترسیم کرد. «غرقگی» در روانشناسی مدرن اغلب برای بهبود عملکرد و کسب لذت در یک فعالیت خاص است، اما «نقد شدن» در مکتب مولانا یک تجربه هستیشناسانه است که در آن غرقگی، نه در یک «فعالیت»، بلکه در ذات «هستی» رخ میدهد.
شواهد عصبشناسی و روانشناختی: پژوهشها نشان میدهند که در تجربیات وحدتیافته و حالات عمیق مراقبه، فعالیت در قشر پیشپیشانی مغز (که مرتبط با پردازش زمان و مکان است) کاهش مییابد. این وضعیت منجر به نوعی بیزمانی و بیمکانی میشود که مولانا آن را «نقد شدن» و رهایی از قیود زمانی (دارو و خواب) مینامد. در این حالت، فرد دیگر «دارد» یا «خواب» را تجربه نمیکند، بلکه خودِ آرامش و شفا میگردد.
۳. پیامدهای بالینی: از درمان به شفای وجودی
قصد (Intention): ارائه راهکارهای عملی برای درمانگران جهت استفاده از پارادایم استغراق.
بر اساس پارادایم استغراق، هدف نهایی درمان در رویکرد ترانسپرسنال، صرفاً رفع علائم (Symptom Reduction) نیست، بلکه کمک به مراجع برای حرکت به سمت «فنا در بقا» است. درمانگر میتواند با تکیه بر این مفهوم، مراجع را تشویق کند تا دغدغههای روزمره را نه به عنوان مشکلاتی که باید «حل» شوند، بلکه به عنوان مانعی که باید «عبور» کرد، ببیند.
تکنیکهایی مانند مراقبههای سوِفیانه (Sufi Meditation)، تمرینات ذهنآگاهی مبتنی بر قرآن و حدیث، و استفاده از استعارههای ادبیات عرفانی (مانند تمثیل ماهی و آب)، میتواند به مراجع کمک کند تا حالت «استغراق» را تجربه کند و در نتیجه، از رنج ناشی از دلبستگی افراطی به ایگو و نیازهای مادی رهایی یابد.
نتیجهگیری
مفهوم «استغراق» در مثنوی معنوی، پیشگامی از نظریههای نوین روانشناسی در توصیف حالات تعالی انسانی است. با تلفیق این حکمت کهن با دانش مدرن، درمانگران میتوانند به ابزارهای عمیقتری برای درمان اضطرابهای وجودی و بحرانهای هویتی دست یابند؛ جایی که مراجع نه با اضافه کردن به داراییهای خود، بلکه با کاستن از «خودِ اوهامی»، به آرامش حقیقی (نقد شدن) دست مییابد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
هنر درمانی
مطلبی دیگر از این انتشارات
رقص تعادل بر لبهی آشوب: استعارهای برای پویاییهای اتاق درمان
مطلبی دیگر از این انتشارات
«پارادوکسِ نقاب و معنا: تحلیل ساختاری و پویشی هویت در فضای درمان»