<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات پالپ‌گیکشن</title>
        <link>https://virgool.io/PulpGeektion/feed</link>
        <description>خرده گیک‌بازی‌های عامه‌پسند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:01:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/iqayj5hsksbi/xknenw.png</url>
            <title>پالپ‌گیکشن</title>
            <link>https://virgool.io/PulpGeektion</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من - زبان - من.</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%86-cabo07a3qq9t</link>
                <description>یکی از اولین راهکارهایی که هرکسی به شما می‌دهد تا زندگی آرام‌تری را تجربه کنید و بهتر زندگی کنید این است که صحبت کنید. اصلا چند سال پیش شعار سازمان جهانی بهداشت این بود: Depression, let&#x27;s talk. آن‌هایی هم که کمی (یا حتی کمتر از کمی، یا اصلا هیچ) چیزی در مورد روان انسان می‌دانند می‌گویند به صدای درونت گوش بده. راهکار دیگری که ارائه می‌کنند این است که بنویس. حرف‌هایت را بنویس؛ چه در قالب داستانی که همه می‌توانند بخوانند یا چه در قالب داستانی که هیچکس نمی‌تواند بخواند. حرف همه درست است. این راهکارها احتمالا واقعا جواب می‌دهند. اما تا زمانی جواب می‌دهد که به وجود یک مانع به نام زبان آگاه نشده باشید. حداقل برای من که اینگونه بوده است.ظاهرا در طول زمان و با تکامل، ما اشرف مخلوقات، ما هوشمندترین مخلوقات، ما خفن‌ترین مخلوقات، ما همه‌چیزترین مخلوقات، ما بی‌همه‌چیزترین به زبان دچار شدیم. یعنی برای هرکاری در بند زبان مانده‌ایم. چه بخواهیم با کسی صحبت کنیم و چه بخواهیم بخوانیم و بنویسیم، باید از لایه‌ای به اسم زبان عبور کنیم. تا جاییکه من می‌دانم، زبان چیزی جز نمادها نیست. یعنی اگر من اینجا می‌نویسم درخت، شما می‌خوانید درخت، هردویمان می‌دانیم این نماد به چه چیزی اشاره دارد. پس اگر من می‌خواهم به دوستم بگویم که دلم برایش تنگ شده است، باید نمادهایی را انتخاب کنم و به دوستم مخابره کنم تا دوستم معنی نمادها را درک کند و بفهمد که دلم برایش تنگ شده است. احتمالا در همینجا، مقداری از ویژگی‌هایی که در احساس دلتنگی تجربه می‌کنیم حذف می‌شوند؛ چون زبان قرار است به صورت مفید و مختصر پیامی را منتقل کند. داستان از کجا ترسناک‌تر می‌شود؟ از آن‌جایی که برای ارتباط با خودمان هم باید از لایه‌ی زبان عبور کنیم. یعنی اگر می‌خواهیم بفهمیم درونمان چه خبر است، باید اول بتوانیم در قالب کلمات و زبان احساساتمان را بفهمیم تا بتوانیم تحلیلش کنیم و در صورت امکان رفع و رجوعش کنیم. دقت کنید داریم در مورد موجودی با پیچیدگی‌های روانی انسان صحبت می‌کنیم که اتفاقا هر یک از ویژگی‌های احساساتش می‌تواند نقش مؤثری در فهم یا درمان حالت‌های مختلفش داشته باشد. دقیق‌تر بخواهم بگویم، اینجا زبان در نقش رابط بین من و من قرار نمی‌گیرد؛ بلکه بیشتر نقش گندالف در پل خزد-دوم را دارد که با صلابت می‌گوید You shall not pass. اگر گندالف را بشناسید می‌دانید اصلا ادعایش شوخی بردار نیست. چون حتی با سطح پایین‌ترین زبان جهان هم که بخواهیم با سخت‌افزارهای انسانیمان صحبت کنیم، باز هم وارد بازی زبانی شده‌ایم. همه‌ی این‌ها را گفتم که به خودم یادآوری کنم من با خودم زبان مشترکی ندارم. یعنی زبان مشترک دارم؛ اما زبان چیزی نیست که کمک کند به فهمیدن خودم برسم. هرچقدر هم تلاش کنم که بفهمم اندرونم چه می‌گذرد، راه مشخصی وجود ندارد. مخصوصا اگر با گندالف چشم در چشم کرده باشم و دیده باشم که محکم سر جایش ایستاده تا خودم به خودم نرسم. مثل همان حالتی که می‌گویند تا زمانی که موقع زدن چکش روی میخ، حواست نباشد داری چکش را روی میخ می‌کوبی مشکلی نخواهی داشت؛ اما به محض متمرکز شدن روی جریان، چکش را روی انگشتت می‌کوبی. روانکاو و روانشناس و غیره و ذلک هم اگر بخواهند به درونم برسند، باید حداقل از دو لایه‌ی زبانی عبور کنند؛ اول اینکه من خودم احساساتم را به زبان تبدیل کنم؛ دوم اینکه این زبان را به کلمات تبدیل کنم و بگویم. تا بعد برسد به گوش درمانگر و اتفاقات بعدش. </description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 00:50:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادغام و انزوا</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%A7%D8%AF%D8%BA%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A7-rj0o5rcrdea4</link>
                <description>بیان ابراز علاقه‌ شده کاری سخت جگر‌آور بس که محاصره شده‌ایم با زبدگان مطلقن متخصص در هر چیز، چشم به راه ما تا دهان باز کنیم از فلان چیز خوشمان آمده که با جعبه‌ی ابزار پر از برچسب‌هایشان توضیح دهند خودمان و آن چیز از دم فلان فلان شده‌ایم؛ چرا قبل از اینکه محتوایی (فیلمی، کتابی، سریالی و...)، آدمی (نویسنده‌ای، روزنامه‌نگاری، روشنفکری ...)، چیزی به قول نیل گیمن در راست نمایی‌‌اش موجب شده کشف تازه‌ای از دنیا بکنیم، لحظه‌ی سختی را تاب بیاوریم یا حتی سرگرم شویم خدایی ناکرده، سری به‌ این حضرات نزده‌ایم لیست ترین‌هایشان را بگیریم که بعد از خواندن تمام مکتوبات و دیدن همه‌ی بصری‌جاتِ تا کنون منتشر شده از آدم‌ها، تولیدش کرده‌اند و بعد مثل یک برنامه‌ی اجرایی سفت و سخت، دین‌دارانه مصرفش کنیم تا دیگر سطحی و فلان فلان شده و خالی از مهارت‌های تفکر انتقادی نباشیم.ما زدیم و نمردیم و خوش‌هم گذشتهمین جا به زودی تا دلتان بخواهد از علاقه‌ام به چیز‌های بیرون مانده از لیست ترین‌های زبدگان فوق‌الذکر پرده برداری می‌کنم تا سند مکتوبی باشد بر اینکه من سطحی تر از این حرف‌ها هستم؛ به امید مخابره‌ی این پیام که گور پدر شما و هر کسی که دوست دارد برای مصرف محتوای من تصمیم بگیرد و روز خوبی داشته باشید.اما مراد فرهادپور؛ حس خودم به مراد فرهادپور و زحمت سالیانش کمی بیشتر از علاقه‌است، مقدار زیادی احترام هم توامان دارد، برای درآوردن «ارغنون»، «تجربه‌ی مدرنیته»، «قانون و خشونت» و باقی چیز‌ها، مقیاس دیگران هر چیزی که هست فرهادپور موثر بوده برای خود من، قضیه‌ی این نوشته هم تریگر شدن مصاحبه‌ایست اتفاقن با مراد فرهادپور که پارسال در آنگاه منتشر شد، درباره‌ی عامه پسندی بعد از اینکه نوشته‌ی چند شب پیش علی را خواندم. عامه‌پسند خودش کلمه‌ی خنثی ایست، هم ارز برچسب اضافه‌ای نیست، اگر در بحثی یا نوشته‌ای به گوشم بخورد، صرف‌نظر از کانتکست،‌ متبادر می‌کند که چیزی را گروه گسترده‌ای از مردم مصرف کرده‌اند/ خریده‌اند، شریان خریدن هم بسته به اینکه چه کسی اداره‌اش می‌کند می‌شود چال لجن یا مبادله‌ی چیزی با چیزی.چال لجنحالا که جریان جورج فلوید را هنوز دارند گروه گسترده‌ای دنبال می‌کنند/ می‌خرند، غیر طبیعی نبود بنگاه‌های خرید و فروش قید گاو به این پرواری را بزنند و واکنشی نشان ندهند که نزدند و دادند. از علم کردن بیلبورد و دیفیس سرویس‌های روی وبِ غیر آزاد (در بافتار آزادی نرم‌افزار) تا منتشر کردن ویدیو‌های بگیر و سانتی و مانتال مثل ویدیوی برند نایکی و همین جاست که می‌خوریم به چال لجن. دفتر مرکزی نایکی در اورگانجایی از این تلاش برای اتصال شریان‌هایشان به خریداران بالقوه باعث می‌شود محتوایی در استریم فعلی واکنش به نژادپرستی اضافه شود که چندان چیز بدی نیست، چرا درباره‌ی نژاد پرستی حرف نزنیم؟ چرا تلاش نکنیم دنبال جاهایی بگردیم در خودمان که زانوهای آماده و ورزیده‌ای مشغول فشار دادن گلوی‌ انسان‌های دیگرند با اینکه وانمود می‌کنیم نیستند. آن وقت‌ها که ناخودآگاهمان ظاهرسازی را شکاف می‌دهد و مثل با مهاجری افغان روبرو می‌شویم.این چال پر شده با لجن در عبور از سد ویترینش به ماشین ساده‌ای استحاله می‌کند. ماشین بیشینه کردن شریان‌ها مکش پول، درست شبیه شهر‌های متحرک مورتال انجینز، بلعیدن تا باقی نماندن شکار تازه و تمام شدن دنیا. هر چه سعی می‌کنم، باور پذیر نمی‌شود برای این آدم‌ها زندگی سیاه‌پوست‌ها، برابری زنان، تمام شدن آزار جنسی و اینها کوچک ترین اهمیتی داشته باشد وقتی کنار هم کورپوریشنی را شکل می‌دهند. حقوق‌های نابرابر مردان و زنان را مگر همین‌ها وضع و پرداخت نمی‌کنند؟ مدیران شرکت‌های من و شما از جایگاه‌شان سوءاستفاده می‌کنند و دیگران را آزار جنسی می‌دهند؟ نمی‌خواهم خودمان را از این معادلات حذف کنم اما در نگاه نظام‌مندانه‌ی قضیه ما خیل خریداران داریم کجا را اداره می‌کنیم؟ جز خود نیم‌بندمان.فرق ظریفی وجود دارد بین اطمینان از اینکه گزینه‌های احتمالیِ یک موقعیت شغلی در بنگاه‌هایشان فارغ از جنسیت سنجیده شوند و حقوق بگیرند با اینکه یک ویدیو بگیر روی ترند آپلود کنند؛ اولی هزینه‌است دومی سود. کمپانی‌های هالیوودی‌ای که عوامل آزار جنسی رسانشان را تحریم و چه و چه کردند اگر خشونت اینچنینی هنوز بین عمده‌ی آدم‌ها فروش می‌داشت؛ شروع می‌کردند به برنامه‌ریزی فرنچایز‌ها با همین عوامل اتفاقن.گفتن این چیز‌ها ولی کار آسانی نیست، در مجال یکی دو اسکرول و یکی دو جمله‌ی پنیگ پنگی، اگر درجواب کسی که ویدیوی نایکی درباره‌ی برابری زنان را می‌فرستد بگویی:‌ «حالم به هم خورد»، باید در ده‌ها جلسه‌ی دادگاه صحرایی ثابت کنی به‌خدا موضوع اصلن برابری و این‌ها نیست، موضوع این است که بروی کفش نایکی صورتی بخری اگر زنی و کیف کنی خودت را به شریان چه کمپانی مهربان و متمدنی اتچ کرده‌ای. مراد پور در مصاحبه‌اش گفته بود:این همان دوگانه‌ی ادغام و انزواست که هنوز هم ادامه دارد. ما از هر دو ور می‌خوریم. هم از بابا کرم هم از[...]</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>هَژ</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 20:40:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برند به مثابه دین</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%86-laxlbajfjr57</link>
                <description>کاربرد اصلی دروس معارف که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شوند این است که موقع نوشتن مقالات مطمئن هستی که استاد قرار نیست نوشته‌ات را بخواند و می‌توانی از این مقاله به عنوان چرک‌نویسی برای مرور چیزهایی که در سرت می‌گذرند و از هیچ منطقی پیروی نمی‌کنند استفاده کنی. نوشته‌ی زیر بخشی از مقاله‌ای است برای درسی دو واحدی با عنوان «نقش انسان در آینده‌ی خودش»؛ بدون هیچگونه تغییر و با همان انتخاب کلمات که قرار است مناسب همان درس همان دانشکده باشند.پوچی زندگی از دیدگاه اگزیستانسیالیست‌ها یا وجودگرایان:بسیاری از متفکرین غربی مثل آلبر کامو و دیگر همفکرانش که اعتقادی به وجود خداوند متعال و مبحث معاد ندارند، در زندگی به پوچی می‌رسند. کامو برای بیان این پوچی به افسانه‌ای از یونان باستان اشاره می‌کند که در آن سیزیف، یکی از خدایان یونان به این محکوم می‌شود که قطعه سنگ بسیار بزرگی را هر روز از کوهی بلند بالا ببرد و تا به بالای کوه می‌رسد، سنگ به پایین غلتیده می‌شود و سیزیف باید هر روز این کار را انجام دهد. کامو توضیح می‌دهد کارهای انسان در زندگی به همین میزان پوچ و عبث است و بیان می‌کند که انسانی که به این پوچی می‌رسد، دو راه بیشتر ندارد؛ یا خودش را بکشد و یا تا نهایت جای ممکن از زندگی استفاده کند. به نظر می‌رسد بسیاری از برندها روی دسته‌ی دوم انسان‌ها تمرکز کرده‌اند که در بخش بعدی به توضیح این مسأله می‌پردازیم.بازاریابی و موفقیت انسان:اگر به شعار و محتوای تبلیغاتی برندهای مختلف نگاهی بیندازیم، می‌بینیم که بین آن‌ها چیزی مشترک است. اکثر قریب به یقین تبلیغات به صورت مستقیم یا غیر مستقیم بیان می‌دارند که در صورت استفاده از محصولات شرکت، انسان به سعادت می‌رسد. سعادتی که از دیدگاه افرادی مثل کامو، برابر است با استفاده از لحظه لحظه‌ی زندگی و طغیان در برابر مرگ و خودکشی تا نهایت امکان.برند به مثابه دین:تسلط بازاریاب‌ها و برندسازهای سطح اول جهانی باعث می‌شود که بتوانند از این نقطه ضعف انسان، یعنی وجود نداشتن مفهوم باارزش در زندگی، سوءاستفاده کنند و آینده‌ای را تصویر کنند که فقط به دست خود انسان شکل می‌گیرد و مسیر رسیدن به این آینده از محصولات شرکتشان می‌گذرد. اصلاً برندها با استفاده از توانایی خود در داستان‌سرایی و تصویرسازی، به گونه‌ای عمل می‌کنند که در نهایت نقش یک دین برای پیروانشان را ایفا می‌کنند. به همین دلیل است که برندهایی که برندسازی موفقی دارند، حتی اگر اشتباهات فاحشی انجام دهند، مثلاً محصولی را به بازار ارائه کنند که کیفیت لازم را ندارد، باز هم مطرود نمی‌شوند. زیرا طرفدارانشان به این برندها ایمان قلبی دارند.در زیر به بررسی اجمالی برندهای نایکی و اپل می‌پردازیم.برند نایکی:این برند از شعار &quot;Just do it&quot; یا «فقط انجامش بده» استفاده می‌کند. معمولاً در پس این شعار، تصویری از یک ورزشکار موفق قرار گرفته که باعث می‌شود مخاطب به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه به این موضوع برسد که اگر محصولی از شرکت نایکی بخرد، یک قدم به قهرمان ورزشی تبدیل شدن نزدیک‌تر می‌شود. اما چیزی که واضح است این است که  انسان با خرید یک محصول به قهرمان تبدیل نمی‌شود و حتی اگر بهترین تمرین‌ها و مربیان را هم داشته باشد، تضمینی وجود ندارد که مشیت الهی در موفقیت این انسان باشد. انسان مدرن که با پوچی زندگی مواجه است و می‌خواهد به هروسیله‌ای به زندگی‌اش معنا ببخشد، در مقابل سیل تبلیغاتی‌ای قرار گرفته که محتوایش باعث ناامیدی دائم فرد از خودش می‌شود. زیرا فکر می‌کند وقتی ابزارهای مناسب مثل لباس ورزشی را خریده، باید به موفقیت‌های جهانی برسد؛ وقتی به این موفقیت‌ها نمی‌رسد، فکر می‌کند که باید دائماً در حال دوندگی (چه به معنای حقیقی و چه به معنای مجازی‌اش) باشد تا به موفقیت برسد. غرق شدن در این پوچی به انسان اجازه نمی‌دهد به صورت واقع‌بینانه به زندگی نگاه کند. چه اگر نگاهی واقع‌بینانه به زندگی داشته باشیم می‌بینیم هدف خلقت انسان احتمالاً چیزی بیشتر از موفقیت‌هایی از جنس ورزش یا کار و… بوده است. البته که نمی‌توانیم ارزش تلاش انسان برای موفقیت‌های حلال را زیر سؤال ببریم. بحثی که در اینجا مطرح شد نیز هدفش زیر سؤال بردن این تلاش‌ها نیست؛ بلکه هدفش بررسی سوءاستفاده‌ی برندها از این مشکل و چالش انسانی است. برند اپل:این برند در اکثر ویدیوهای تبلیغاتی‌اش به گونه‌ای تصویرسازی می‌کند که مشتریان محصولاتش انسان‌هایی موفق و خوشحال هستند و مشتریان محصولات رقیبش همگی از کیفیت و رضایت پایینی در زندگی در عذابند. با استفاده از همین تصویرسازی، مخاطبان را قانع می‌کند که روی برگرداندن از این برند مساوی است با ناراحتی و شکست. این برند هم مثل سایر برندها به این موضوع اشاره‌ای نمی‌کند که انسان در تمامی اتفاقاتی که در آینده برایش می‌افتد مؤثر نیست و اصلاً ساز و کار زندگی به این صورت است که بخش اعظم اتفاقات جهان از حوزه‌ی کنترل فرد خارج است.به هر حال دانشگاه هم شرایط خودش را دارد.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 23:45:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پخش زنده</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-emblns61tcws</link>
                <description>امشب چندتایی از قانون‌هایی که برای خودم گذاشتم رو نقض می‌کنم. من هم از دسته‌ی خوش اقبال‌هایی هستم که عمده‌ی دوران نوجونیم با حضور اینترنتی سریع‌تر از نسل قبل (با معیار‌های ایران) هر چند نه فراگیر و باصرفه‌ی مالی (در مقایسه با اینترنتی که امروز استفاده می‌کنیم نه در مقایسه با جهان) گذشت، با بمباران سره و ناسره‌ی تریبون‌های تازه‌ی شکل گرفته‌ روی وب، همون‌قدر که خارج از تصور پدران و مادرانمون، دیدیم و تجربه کردیم، فهمیدیم برای بلعیدن اینتراکشن/ دیده شدن/ بقا باید به هر چیزی با نرخ انتشار داده‌ها پاسخ بدیم. با این رویکرد بود که وب رو پر کردیم از واکنش‌های فست فودی، همه چیز در این سرعت طولی نمیکشه که فراموش می‌شه و خودمون کمتر باید هزینه‌ای پرداخت کنیم (مگر سر به سر کس/ کسانی می‌گذاشتیم که جایی واقعی‌تر از کابل‌های شبکه‌ی متصل کننده‌مون قدرتمند بودن، گاهی چنان قدرتمند که هزینه‌ی تلاش برای بقا روی خط وب، حتی از دست دادن جون آدم‌ها می‌شد).یکی از تبعات زندگی در ایران، تهی شدن نظر از معناست، اتفاق‌ها چنان متناوبن بیرون از کانتکست‌ها اتفاق می‌افتند که هر تلاشی برای رسیدن به سطحی خارج از پوسته‌ی در دیده‌شون، کار عبثیه. برای همین جایی که با خودم در فاصله‌ای نه چندان دور از برساخت هویتی که احتمالن کندتر از قبل تغییر می‌کنه به صلح رسیدم، تصمیم گرفتم از خیر واکنش فست فودی و تلاش برای کنار زدن پوسته‌ی جریان روز کشوری که درش زندگی می‌کنم بگذرم، حداقل در مدیوم نوشته‌هایی شبیه به این. امشب اما تصمیم دارم درباره‌ی وضعیت کمدی خرید خودرو در قرعه کشی صحبت کنم که نه تنها عبثه، احتمال تولید واکنش فست فودی رو هم در این نوشته با مقدار غیر قابل صرف‌نظر کردنی افزایش می‌ده.راستش را بخواهید، قواره‌ی خریدن ماشین چند سالیه که برای خود من چنان گشاد شده که حتی تلاشی هم برای انجامش نمی‌کنم، حتی در مقیاس برنامه‌ریزی. اما تا تغییر اخیر پساکرونایی بازار، متوجه نشدم، احتمالن هیچوقت نمی‌تونم ماشین بخرم با اینکه من هیچوقت نمی‌تونم ماشین بخرم چه تفاوت جدی و قطعی‌ای دارند، این شد که وقتی خبر خریدن ماشین با شرایط اعلام شده‌ رو کنار قیمت خرید و فروش بازار آزاد گذاشتم، تا مرز ثبت نام هم پیش رفتم تا خیلی اتفاقی دوستی که بیشتر از بالا و پایین این چیز‌ها خبر داره،‌ تعداد ماشین‌های قابل تحویل رو به اطلاعم رسوند، همون شد و از اون لحظه سعی کردم صرفن گزاره‌ی من هیچوقت نمی‌تونم ماشین بخرم رو هضم کنم و کردم.اما در ادبیات دوستانم،‌ دیشب خواندن چیزی دکمه‌ام رو فشار داد که اعلام می‌کرد، مراسم قرعه کشی به صورت زنده قراره پخش بشه. ادامه دادن این متن به نظر شما هم کار بیهوده‌ایه،‌ درسته؟صنعتی تمامن انحصاری، بدون هیچ رده بندی معتبر فنی در حفط سلامت جامعه‌ی مصرف کننده از محصولاتش، آهن پاره‌هایی رو به منت و سوبسید با کیلومتر‌ها فاصله، نه از پرچمدارن جهانی، صرفن از نسخه‌های استاندارد تضمین کیفیت شده تولید می‌کنه. سال‌ها در تمام جراید و برنامه‌ها و... حمایت از کارگران رو هم ‌ارزِ‌ انحصار قدرتمند در سلطه اما فکسنی در تولید خودش جا می‌زنه و امروز محصولی داره که با یک سوم قیمت بازار آزاد قابل تولید و فروشه، اما برای عرضه با قیمت تمام شده باید در قرعه کشی‌ای تا اندازه‌ی جوایز قدیم‌تر‌های حساب‌های قرض الحسنه‌ی بانک‌ها شمارش بشیم و با اشتیاق مراسم قرعه کشی رو به صورت زنده تماشا کنیم شاید بخت زد و چیزی خریدیم که هنوز داشتن کیسه‌ی هوا براش اجباری نیست. عزیز کرده‌ای هست که بیرون این مدیوم‌ها بار‌ها از من شنیده: «چطور همه‌ی این چیز‌ها ممکنه اتفاق بیوفته؟»</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>هَژ</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 23:01:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنتی فرودگاه؛ لعنتی فرودگاه؛ لعنتی فرودگاه.</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-itror4anlkr1</link>
                <description>سانتیمانتالیسم یا احساساتی‌گری یا احساسات‌گرایی عبارت است از انتظار چنان واکنشی عاطفی از خواننده یا بیننده که با موقعیت موجود تناسبی نداشته باشد یا در آن اثر، زمینه لازم برای آن فراهم نشده باشد.اون باری که شروع کردم برای مسخره‌بازی جلوی تو به مدیر گفتم بهش نمره ندین تا یاد بگیره درس بخونه؛ اون باری که درس‌ها رو می‌خوندم که معلم باشم و بهت یاد بدم که غصه‌ی نمره رو نخوری؛ اون باری که سر امتحانی که ازت گرفتم جوری جواب رو بهت رسوندم که صدای مدیر هم دراومد گفت رعایت کن؛ اون باری که تو راه مدرسه چشم به راه بودم که برسی با یه مترو بریم؛ اون باری که دوربین آوردم مدرسه و نشستی لب ایستگاه تا ازت عکس بگیرم؛ اون باری که تو فیسبوک یکی ازت پرسید این عکسو کی ازت گرفته براش نوشتی One of my friends, he&#x27;s the best؛ اون باری که توی ایستگاه مترو زیر برف مونده بودیم و موها و پالتوم سفید شده بود و وقتی سوار شدیم شروع کردی به تکوندن لباس و موهام و چون محرم نامحرم برام مهم بود چپ‌چپ نگاهت کردم گفتی از رو لباس دارم برف‌ها رو می‌تکونم عیب نداره که؛ اون باری که سرم خورد به سقف اون غاره تو سفر خانوادگی و شروع کردی سرمو فشار دادی کبود نشه و بعدش گفتی ا ببخشید فکر کردم کلاه سرته؛ اون باری که وقتی قشنگ بودنت بهم فشار آورد و سر مسخره‌بازی بهت تکه‌ای انداختم که زشتی و دنبالم دویدی زدی توی سرم؛ اون باری که شروع کردم از شدت افسردگی دوازده روزه ده کیلو وزن کم کردم و بعدش از یکی شنیده بودی که حالم چقدر بده و بهم تکست دادی الهی بمیرم علی خبر نداشتم حالت بده و گرنه زودتر بهت تکست می‌دادم و بیشتر باهات حرف می‌زدم. اون باری که سر قبول شدنم توی دانشگاه بهم گفتی من بهت افتخار می‌کنم؛ اون باری که وقتی قرار شد بری زورم به هیچ جایی نمی‌رسید و نمی‌خواستم جلوی خودم قبول کنم از دستم در رفته اوضاع و توی مراسم خداحافظیت نشستم به زمین نگاه کردم؛ اون باری که نتونستم به هیچ بهونه‌ای بیام فرودگاه که باهات خداحافظی کنم؛ هنوز شاملو بهم حرفی در مورد آزمون تلخ زنده به گوری نزده بود.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 00:20:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا کی نوروز کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mqjvvg9ruzwm</link>
                <description>آبادی کلِ می‌کشید، جنازه‌ی جرح و تعدیل شده‌ای از ضرب چاقو‌های زبح، روی دست سر می‌خورد تا برسد به خاک. پسر بچه‌های نابالغ چشم بسته با پارچه‌های پرِ چادر مادر‌هاشان برای دیگ‌های گلاب‌گیری هیزم جمع می‌کردند دشت را که صدای میسا را بازمی‌تاباند وقتی به آقا جان می‌گفت: «نوروز کردم، نوروز کردم.» و خونش از چاقو‌ی آقا جان می‌نشست بر پیشانی‌اش.دخترکان چشم بسته، تشت به سر می‌آمدند به ضیافت دیگ‌های تن سیاه کرده از آتش چوب‌هایی که رویشان نشسته بوند. تشت‌هایی از گُل و خون، تشت‌های سرریز دیگ‌ها. آقا جان کاسه‌ای فلزی را زد به قل قل دیگ نهم. دیگی که دیگرِ بساط را بر شعاعش چیده بودند؛ هشت دیگ دیگر را. دخترِ تشت آخر که چهارچوب بید زده‌ی بساط دیگ‌ها را بیرون آمد، هر چه صدا داشت آبادی افتاد. هر چه صدا داشت آبادی مگر دشت و لحد. دشت میسا را بازمی‌تاباند. سنگ‌ها جنازه‌ی در چال افتاده را می‌پوشاند، بازو‌های آفتاب سوخته‌ی مردان آبادی دست به دست می‌کردند تا چال قبر، بی‌بی تارانه می‌گرفت و می‌چیدشان.دیگ‌های هم‌نخورده، سرخی دل به هم زنشان را قل قل می‌کردند. نفس دیگ‌ها به بوی خون آبادی نمی‌چربید، گل‌هایی که در دیگ‌ها می‌جوشیدند را از خون‌‌آب گلوی‌ بی سر هر چه گوسفندِ گله‌های آبادی جمع کرده بودند انگار، دختران چشم بسته. بی‌بی تاران دست به هم زد تا گرد لحد را بتکاند، خم شد به خاک میدان چال، دست مشت کرد و تن زمین را کند، پاشید به صف لحد‌های چال. آقا جان کاسه‌اش را خالی چال کرد.آبادی کل می‌کشید، تن بچه‌های چشم‌ بسته را باد افتاده به دشت می‌لرزاند، آب بی رنگ می‌جوشید از دیگ‌ها، بوی گلاب آبادی را برداشته بود، مسافران مینی‌بوس‌ها، راهِ تا دیگ‌ها را، کاسه به دست می‌آمدند. دشت صدای میسا را باز می‌تاباند که ضعیف نمی‌شد:نوروز کردم... نوروز کردم... نوروز کردم...شناسه: آقای سالید اسنیک، یکی شما.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>هَژ</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2020 23:45:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فوتبال؛ امید، نامیدی و تسلیم.</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-mltvjgcioets</link>
                <description>۰- من، ۳ ساله، گوشه‌ی حیاط، هیجان‌زده، ایستاده‌ام تا دلشان بسوزد و بین دو بازی چند ثانیه‌ای باهام توپ‌بازی کنند.۱- من، ۹ ساله، بعد از برد پرگل مقابل آن یکی تیم کلاس سوم، با زانویی خونی، گردنی افراشته و جهانی از امید، روی تخت دراز کشیده‌ام و در سرم تیم ملی را به فینال جام جهانی رسانده‌ام.۲- من، ۱۶ ساله، اول دبیرستان، بعد از باخت ۲-۱ مقابل تیم پیش‌دانشگاهی، با گلویی بغض‌آلود، گردنی افراشته و جهانی از امید، توسط کل مدرسه تشویق می‌شوم؛ چون از دید آن‌ها خوب جنگیده‌ام و از دید خودم تیم ملی را به فینال جام جهانی می‌رسانم.۳- من، ۱۷ ساله، بعد از جلسه‌ای یک ساعته با مشاور پایه، با سری پایین‌انداخته، بدون امید، کوله‌ام را روی دوش انداخته‌ام و در راه خانه‌ام. چون قرار نیستم تیم ملی را به فینال جام جهانی برسانم. چون قرار نیست فوتبال حرفه‌ای را دنبال کنم.فوتبال بازی کردن برای خیلی از پسربچه‌ها چیزی عادی نیست. چیزی ورای سرگرمی است. جنگیدن است. معنا و مفهوم زندگیشان در آن سن است. برای من اما فوتبال چیزی بیش از جنگ و معنا و مفهوم در کودکی بود. من از فوتبال هویت می‌گرفتم. فوتبال به من شخصیت می‌داد. فوتبال من را شکل می‌داد. نه تنها در آن سن، بلکه تا همین امروز.اگر این عقیده را داشته باشیم که خصایص روحی ما در نوجوانی شروع به شکل گرفتن می‌کنند، احتمالا دلیل اینکه فوتبال بازی کردن و بردن را در آن سن دیوانه‌وار دوست داشتم این بود که ور کمال‌گرای مغزم را به آرامش می‌رساند. زیرا اجازه می‌داد حتی وقتی تیمم ضعیف است و حریفم قوی، با جنگیدن خودم به کمال برسم. مثل کاری که مارادونا با آرژانتین می‌کرد. مثل کاری که فورلان با اوروگوئه می‌کرد. مثل کاری که من در رویاهایم با تیم ملی می‌کردم.راستش را بخواهید، تنها چیزی که در زندگی‌ام ادعا می‌کنم در آن خوب بوده‌ام و می‌توانستم موفق باشم، فوتبال است. ادعایم را حتی می‌توانم بالاتر ببرم و بگویم در طول زندگی‌ام فقط با دو نفر فوتبال بازی کرده‌ام که بازیشان بهتر از من بوده است. ترکیب استعداد داشتن در فوتبال و بازی کردن هر روزه در حیاط خانه نتیجه‌اش این شده بود که بهتر از سنم بازی کنم؛ نه فقط از لحاظ تکنیک، بلکه از لحاظ درک فوتبال. چشم‌بسته دروازه را پیدا می‌کردم. توپ را به یارم می‌رساندم. از این سر سالن تا آن سر سالن می‌دویدم تا اگر یک هزارم درصد شانس داشتم توپ را از روی خط دروازه‌یمان دور کنم، آن یک هزارم درصد را از دست ندهم. (یک بار سر  همین استارت با پس سر به حفاظ پشت دروازه خوردم و سرم شکست. اما فدای سرم. چون توپ گل نشد. یک بار هم هم‌تیمی‌ام سر همین دوندگی و جلوگیریم از گل شدن توپ به آن یکی هم‌تیمی‌ام گفت عجب خریه این.)اما فقط این‌ها نبود که به من اجازه می‌داد بازیکن خوبی باشم. معنا و مفهومی که بردن در بازی برایم ایجاد می‌کرد بود که به من  اجازه می‌داد بی‌وقفه بدوم، دریبل بزنم، بازی بسازم، بجنگم، دفاع کنم و توپ را به تور دروازه‌ی حریف بچسبانم. چه چیزی این هویت را جذاب می‌کرد؟ اینکه من دنبالش نبودم. در لحظه‌ی بازی کردن هیچ چیزی در جهان اهمیت نداشت غیر از اینکه با توپ کاری را بکنم که باید می‌کردم. نتیجه‌اش هویت من بود؟ عالی. اما در لحظه برایم اهمیت نداشت. بلکه ناخودآگاهم بود که وادارم می‌کرد به فوتبال بازی کردن.اگر اندازه‌ی من در طول زندگیتان دیوانه‌ی فوتبال بازی کردن نبوده باشید، نمی‌توانید بفهمید منظورم از جنگیدن و تعصب چیست. اگر هم می‌فهمید از چه حرف می‌زنم، می‌توانید درک کنید برای چنین  آدمی تسلیم شدن یا معنا ندارد یا آخر خط است. برای من، آخر خط، یک جایی از  ۲۰ سالگی بود؛ جایی که نه تنها تکلیفم با زندگی برای خودم روشن شد و فهمیدم که اهل جنگیدن برایش نیستم، بلکه فهمیدم تسلیم را به پیروزی ترجیح می‌دهم. بعد از بازی، بازیِ باخته، نه تنها امیدی به جبران در هفته‌ی بعد نداشتم، بلکه برایم اهمیتی هم نداشت که بازی را باخته بودم. برای من، اینجا، این حس، این تسلیم، شروع تسلیم در برابر هر اتفاقی در زندگی بود. من فوتبال را باخته بودم بدون اینکه غمگین شوم، بقیه‌ی زندگی که شوخی‌ای بیش نیست.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2020 02:00:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره باید یه جوری با هم حرف می‌زدیم</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D9%85-rviggewqtuto</link>
                <description>و در تمامى زمین، زبان و تکلم یکى بود ـ و واقع شد هنگامى که از طرف شرقى مى کوچیدند (اشاره به فرزندان نوح وقبایل آنها است) این که وادى را در زمین شنعار (نام قدیم بابل است) یافتند و در آنجا ساکن شدند ـ و به همدیگر گفتند: که بیایید تا خشت ها را بسازیم، و آنها را به آتش بسوزانیم، و ایشان را خشت به جاى سنگ و گِل چرب به جاى گچ بود ـ و گفتند: که بیایید به جهت خود شهرى و برجى را که سرش به آسمان بساید بنا کنیم و از براى خود نامى پیدا بکنیم مبادا که بر روى تمامى زمین پراکنده شویمسیل بزرگدهه‌ی ۶۰ میلادی، پارانویای دولتی، از نیروی متخاصم همیشه در کمین، سیستمی تولید کرد که با وجودش، تغییر حتمی می‌شد. تغییر چه چیزی؟ همه چیز.متونی که تیم‌های روابط عمومی (عمومن گروه‌های تلاش جمعی برای خوب به نظر رسیدن عوضی‌ها) به دست سیاست مدار‌های ویترینی‌تر می‌رساند تا برایمان بخوانند، توضیح می‌دادند این سیستم نتیجه‌ی سرمایه‌گذاری برای ساخت شبکه‌ای مستحکم، توزیع شده و با تحمل خطای بالاست. چپ‌ترها می‌گویند قرار بود بتوانند در خلال این شبکه‌، سلاح‌های کشتار جمعی مقرون به صرفه تولید کنند. قرض هر چه که بود، پیشنهادی را میسر کرد که تیم برنرز لی با عنوان: «پیوند و دسترسی به اطلاعات مختلف به‌صورت تارنمایی از گره‌هایی که کاربران به دل‌خواه در میان آن‌ها حرکت می‌کنند» داد که رساندمان به وب جهان گستر (بستری که دارید حالا همین نوشته را هم رویش می‌خوانید، صرف ‌نظر از سخت افزاری که دارید برای خواندن استفاده می‌کنید) و دوباره تغییر حتمی بود.تصمیم گرفته بودیم برج بابل معاصر خودمان را بسازیم و مشکل اصلی هنوز تغییر نکرده بود، نه تنها ما، سخت افزار‌ها و برنامه‌های کامپیوتری‌ای که باید می‌نوشتیم هم، زبان دیگری را متوجه نمی‌شدند و همه‌ی رویای تازه متولد شده‌یمان بر ارتباط این سیستم‌ها(گره‌ها) استوار شده بود. نتیجه‌ی بر خوردن به مشکلی که پدرانمان را در زمین پراکنده بود و پروژه‌ی برج بابل را تعطیل کرده بود، باعث شد تا ما از اپن پروتکل‌ها استفاده کنیم.تصویر خیالی از برج بابل اثر پیتر بروگل این پروتکل‌ها در ساده‌ترین شکل خود قرار شد بهمان بگویند چطور باهم حرف بزنیم، خودمان و سخت‌افزارها و برنامه‌هایمان. حالا که این مشکل حل شده بود، شروع کردیم با رعایت قواعد بازی، سرویس‌هایمان را روی اینترنت ساختن، بدون اینکه بترسیم این پروتکل‌ها فردای هنوز نیامده‌ای تغییر کنند. هر موضوعی را که خروجی‌اش اقدامی بود موثر بر وب جهان گستر، جامعه‌ی حاضر در اینترنت تعیین تکلیف می کرد و گروهی از تشکیلات مردم نهاد دیگر. دوره‌ی تولید یاهو، گوگل، آمازون، فیسبوک و دیگران. این دوره‌ی طلایی را جایی بین سالهای ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۶ پشت سر می‌گذاریم، اما نوک برج بابلمان بهشت را لمس نمی‌کند. می‌رسد زیر پای گروهی از شرکت‌های بسیار سودده: گوگل، آمازون، فیسبوک، اپل که گافا (GAFA) هم صدایشان می‌زنیم.این شرکت‌ها بخش بزرگی از سرویس‌های عمومن رایگانی (نه آزاد) را که به لطف ظهور تلفن‌های هوشمند،‌ تبدیل شدند به انتخاب طبیعی کاربران، فراهم کردند. در ازای یک انحصار طبیعی. در یک بازار اقتصادی اگر خریداری سهم بزرگی از بازار را در اختیار داشته باشد، قیمت خریدش را هم خودش تعیین خواهد کرد و این چیزی بود که اتفاق افتاد. در بستر همان اوپن پروتکل‌هایی که گروه‌های خودگردان متشکل از جامعه‌ی کاربران توسعه داد. دیشب برایتان توضیح دادم می‌خواهم درباره‌ی پارانویای خودم و اینترنت حرف بزنم. این نوشته‌ی دوم است. مقدمه‌ای دیگر. چرا از پروتکل‌ها صحبت کردم؟ چون گافا امروز آنقدر قدرتمند هست که نه تنها قیمت‌ها، قائده‌های بازی را هم تغییر دهد. بگذارید مثال بزنم:چه طور می‌شود اگر گوگل رتبه‌ی محتوایی را در جستجویی تعمدن پنهان کند تا شما نتایج دلخواه دیگری را ببینید؟یک سر دعوای (بدون در نظر گرفتن اینکه چه کسی درست می‌گوید) بین ترامپ و فکت چک توییتر، صاحب اصلی شرکت آمازون است و بازو‌های مطبوعاتی و رسانه‌ای اشخارج کردن شرکت‌های کوچک و حتی رقیب‌های احتمالی در سرویس‌های نوظهور‌، برای این شرکت‌ها چقدر کار سختی است؟ اگر روزی قیمت فروختن داده‌هایی که خودمان دو دستی در شبکه‌های اجتماعی‌مان منتشر می‌کنیم به دولت‌ها، دریافت قدرت سیاسی بیشتر باشد،‌ چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در بازی حرف‌های ما در برابر حرف‌های آن‌ها،‌ شانس برنده شدن ما چقدر خواهد بود؟ و ...به این سوال‌ها فکر که کنید، به سوال‌های تازه‌ای می‌رسید، شما شروع کنید به سوال پرسیدن من هم سعی می‌کنم قسمت سوم این سری را برایتان بنویسم.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>هَژ</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2020 22:11:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص با شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-esnnj1ibazon</link>
                <description>احتمالا تا جایی با هم هم‌عقیده باشیم که آثار هنری‌ای که در رسانه‌های مختلف، داخلی یا خارجی، تبلیغ می‌شوند، از ویژگی‌ای مشابه برخوردارند. البته که نمی‌توان در مورد هیچ اثر هنری‌ای نظری قطعی داد، اما می‌توان با تقریب خوبی ادعا کرد که آثار هنری محبوب رسانه‌های جریان اصلی در ایده‌ی تبلیغ لایف‌استایلی مشخص هم‌سو و هم‌راستا هستند. رپ نیز به عنوان یکی از مدیوم‌های هنری، از این قاعده مستثنا نیست.چه اسم رپ‌کن‌های ایرانی را مرور کنیم و چه به سراغ رپرهای خارجی برویم، می‌بینیم محبوب‌ترین‌هایشان کسانی هستند که از نوع خاصی از سبک زندگی صحبت می‌کنند. هر کدام به نحوی موضوع رپشان را به گونه‌ای می‌چینند که حول مسائلی مثل پول، قدرت، مهمانی، مواد مخدر، الکل و... بچرخند. مخاطب هم، چه مخاطبی که در این سبک زندگی با رپر مشترک است و چه کسی که هیچ ارتباطی با این نوع از زندگی ندارد، تکست این آثار را در پوشش بیت‌های جذاب و البته جذابیت موضوع خود تکست، با خیال راحت می‌پذیرد. احتمالا با من موافق باشید که اسامی‌ای مثل زدبازی، پیشرو، پایدار، Drake، Travis Scott از اسامی افرادی مثل علی سورنا، رض، صفیر و Immortal Technique بیشتر شنیده شده‌اند. (برای اینکه این تفاوت را کمی با هم از لحاظ آماری مرور کنیم می‌توانیم به سراغ تعداد دفعات پخش شدن آهنگ‌های زدبازی و علی سورنا برویم. علی سورنا ۷۵۳۶ شنونده‌ی ماهانه دارد و زد بازی ۴۰۷۳۵.)شاید دلیل اصلی این پذیرش این باشد که رپ‌های جریان اصلی، هیچ‌جایی از هیچ‌کسی را به چالش نمی‌کشند. نه مخاطب‌هایشان را و نه قدرت و مناسباتش را. البته که بسیاری از افراد آهنگ‌ها را صرفا جهت گذران وقت و از بین بردن سکوت گوش می‌دهند. طبیعی است که این افراد اشتیاقی به شنیدن حرف‌های چالش‌برانگیز نداشته باشند.در سوی دیگر این جریان، جریان زیرزمینی قرار دارد؛ هویت اصلی این جریان از مخالفتش با هرچیزی که در جریان اصلی قرار می‌گیرد شکل می‌گیرد. هنر زیرزمینی و در اینجا رپ زیرزمینی، از عمد نقاطی از باورها، عقاید، دیدگاه‌ها و قدرت‌ها را مورد هدف قرار می‌دهد که باعث ایجاد یک خراش یا ترک در بدنه‌ی اصلی و روایت غالب از هنر بشود. همه‌ی این‌ها را گفتم تا در مورد قطعه‌ی Dance with the Devil از Immortal Technique صحبت کنم. قطعه‌ای که در سال ۲۰۰۱ منتشر شده است و پایش را از قواعد کلیشه‌ای رپ و به طور کلی موسیقی رپ فراتر گذاشته است. از اینجا به بعد آهنگ برایتان اسپویل می‌شود. اگر مایلید ابتدا آهنگ را گوش بدهید و بعد به سراغ این متن بیایید. (این قطعه از خشونت کلامی، جنسی و فیزیکی پر است. تصمیم اینکه مناسب شما هست یا نه به عهده‌ی خودتان.)ایمورتال تکنیک در این قطعه صرفا یک راوی نیست. یعنی ابتدا نقش راوی را بازی می‌کند؛ اما در انتها خودش را به عنوان یکی از افراد حاضر در صحنه معرفی می‌کند. راوی داستان به ما ویلیام را معرفی می‌کند که در دنیای غریب سیاه‌پوست‌های رویاپرداز ثروت‌های میلیون دلاری زندگی می‌کند. ویلیام/بیلی، در رویاهایش با ستاره‌های هالیوودی می‌خوابد و کوکائین مصرف می‌کند. می‌خواهد تبدیل به مریض‌ترین خیابان‌گردی شود که جهان به خودش دیده‌است. بیلی فقط سیزده سال دارد، پدر ندارد و مادرش احتمالا نبود مفیدتری از بودن دارد.ایمورتال تکنیک در این قطعه به کسی باج نمی‌دهد. دلتان برای سیاه‌پوست‌ها می‌سوزد؟ کاش در مورد بیلی رپ نمی‌کرد تا دلتان نمی‌شکست؟ عذرخواهم ولی دنیا به قشنگی‌ای که می‌گویند یا بهتر بگویم، گفته می‌شد نیست (نوشته‌ی هژیر با عنوان نمی‌تونم نفس بکشم را بخوانید.). بیلی حالا رقصش با شیطان را شروع کرده. دزدی می‌کند، مواد می‌فروشد و چشم‌چرانی می‌کند. اما این‌ها کافی نیست. بیلی برای رسیدن به رویاهایش باید کاری واقعی انجام دهد و برای شروع چه کاری بهتر از تجاوز به یک عابر پیاده؟بس است؟ اذیت می‌شوید؟ باز هم عذرخواهم. ولی رپ ایمورتال تکنیک قرار نیست دست از سرتان بردارد. قرار است دست در دست هم تا نهایت کثافت برویم. بیلی با برادران جدیدش در ساعت ۲:۴۵ دقیقه بامداد جمعه قرار می‌گذارد. به زنی که ۳ بامداد از محل کار برمی‌گردد برمی‌خورند. در تاریکی لباسش را روی سرش می‌کشند و با زور او را روی زمین می‌اندازند. بیلی باید خودی نشان دهد. زن را با موهایش بلند می‌کند و از پله‌های ساختمانی خالی بالا می‌برد. زن تقلا می‌کند. باید خفه‌اش کنند. برای خفه کردنش بیلی روی زن می‌پرد تا آرواره‌اش بشکند. لگدش می‌زنند تا دنده‌هایش بشکند. زن بی‌صدا گریه می‌کند. حالا وقت عمل است. برادران به نوبت به سراغ زن می‌روند. نوبت امتحان نهایی بیلی می‌رسد. باید زن را که شاهد تجاوز دیگران به خودش بوده است را بکشد. بیلی با این بهانه که زن عملا مرده است خودش را قانع می‌کند تا از رقص با شیطان عقب ننشیند. قبل از شلیک، بیلی لباس زن را از روی صورتش کنار می‌زند. ویلیام با مادر خودش روبرو می‌شود و راهی جز پایین پریدن ندارد. می‌پرد.راوی (احتمالا) برای اینکه نشان دهد این قصه، قصه‌ای جدید و استثنائی نیست،‌ خودش را نیز به عنوان یکی از کسانی که به مادر ویلیام/بیلی تجاوز کرده است معرفی می‌کند.حتما بهتر از من می‌دانید که تنوع موضوعات رپ چقدر است. این نوشته را نوشتم که با خودم مرور کنم الزاما هرچیزی که جریان اصلی به خورد ما می‌دهد، چیز مناسبی نیست و چه بسا جریان اصلی به هر دلیلی سعی می‌کند ما را از چیزهای مناسب دور کند تا بتواند به کارهای خودش برسد. ایمورتال تکنیک در این قطعه با Old Schoolترین فلوی ممکن، داستانی را برای ما روایت می‌کند که احتمالا باعث می‌شود چند شبی را نتوانیم راحت بخوابیم.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2020 02:49:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه‌ای برای اقتصاد، مورچه‌ها، پارانویا و اینترنت</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B1%DA%86%D9%87%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-dlpjk0fx2rqh</link>
                <description>نویسنده‌ی کتاب دکترین شوک (یکی از تکاندهنده‌ترین کتاب‌هایی که در پنج سال گذشته خوانده‌ام)، در مرور سفرش به آفریقای جنوبی برای پنجاهمین سالگرد امضای «منشور آزادی» می‌نویسد:اما در این مراسم، چیزی عجیب بنظر می‌رسید. کلیپ تاون _ شهری محقر با آلونک‌های زهوار در رفته، فاضلاب جاری در خیابان‌ها و نرخ بیکاری ۷۲ درصدی، که حتی از دوران آپارتاید هم بالاتر بود _ بیشتر مثل نمادی از وعده‌های وفا نشده «منشور آزادی» به نظر می‌رسید تا مکانی مناسب برای مراسمی که چنین با زیرکی به مرحله‌ی اجرا درآمده بود. آن‌طور که بعدها معلوم شد، برپایی رویداد‌های سالگرد و کارگردانی هنری آن را نه «کنگره‌ی ملی آفریفا» بلکه تشکیلات ناشناخته‌ای موسوم به «آی کیو بی» انجام داد.[...] و هدف آن جذب سرمایه‌گذاری خارجی جدید در آفریقای جنوبی است_ که این بخشی از برنامه‌ی «کنگره‌ی ملی آفریقا» برای «بازتوزیع ثروت از طریق رشد اقتصادی» است.«آی کیو بی» توریسم را یکی از عرصه‌های عمده‌ی رشد سرمایه‌گذاری شناخت. بازار سنجیِ این تشکیلات نشان می‌داد که برای توریست‌هایی که از آفریقای جنوبی دیدن می‌کنند، شهرت «کنگره‌ی ملی آفریقا» از بابت فایق آمدن بر سرکوب رژیم آپارتاید سهم بزرگی در جذابیت کشور دارد. با امید به استفاده از این جاذبه‌ی قوی، «آی کیو بی» نتیجه گرفت که «منشور آزادی» بهترین نماد برای روایت چیرگی بر خصم است. [اگر کتاب را بخوانید، اینجا حتمن خواهید پرسید، کدام چیرگی؟! نمونه‌اش همین روایتی که راوی‌اش تشکیلاتی است که فقط سیاهان بیشتری را آواره میکند] با این ذهنیت «آی کیو بی» پروژه‌ای را برای تبدیل کلیپ تاون به پارکی با مضمون «منشور آزادی» آغاز کرد.قبل از اینکه دو پاراگرافی را که احتمالن خوانده‌اید، برسانم به چند جمله‌ای که نمونه‌ای است از چیزی که مردم آفریقای جنوبی در ممارست سالیانشان بعد از پیروزی‌(!) بر آپارتاید بدست آورده‌اند، باید مقدمه‌ی کوتاهی را از کتاب ضمیمه‌ی داستان‌مان کنم. حقیقت این است که در کشمکش مردم آفریقای جنوبی برای پس گرفتن هویت‌شان و لغو امتیاز‌های نژادپرستانه‌ی بی‌شمار در کالبد جلسات طولانی و هیئت‌های مذاکره کننده‌ی عریض و طویل، همچنان آپارتاید، با خواندن بازی واقعی(سرمایه/ پول) و با گرفتن دست اهرم‌های جهانیِ فشارِ واعظان بازار آزاد، تقریبن نم پس نداده، اگر هم روی کاغذ چیز آزادی بخشی برای مردم نوشته شده، بیشترِ آنچه گیرشان آمده، بار بدهی‌های شکنجه‌گران و شلاق بدست‌های سال‌های گذشته است؛ گریز‌های نتیجه بخش و رو  به جلوی آپارتایدها تمامن بیرون از پروتکل‌های کنگره‌ها و جلسه‌ها هم اتفاق افتاده؛ در دینامیک نظام‌های اقتصادی. نویسنده جایی درباره‌ی فشار‌های اقتصادی‌ای که رویه‌ی مذاکرات را قبضه می‌کردند این‌طور همه‌ی واقعیت‌ها را سیم‌کشی می‌کند:هر بار که یکی  از  مسئولان ارشد حزب به امکان استفاده از «منشور آزادی» به عنوان مبنای سیاست‌های حزب اشاره‌ای می‌کرد، بازار با وارد آورن شوک واکنش نشان می‌داد و باعث سقوط آزاد واحد پول کشور می‌شد. زیرا که از منظر سفید پوستان، «منشور آزادی» تهدیدی برای منافع آنان محسوب می‌شد. قواعد بازی بازار ساده و عاری از ظرافت بود، خلاصه و کوتاه مثل تق تقِ یک دستگاه تلگراف_ عدالت: گران‌بهاست، می‌فروشیم؛ وضع موجود خوب است، می‌خریم.تصویر پایانی داستانی که این مقدمه‌ها را برای تمام کردنش خواندید، سردی استخوان سوزی دارد؛ «آی کیو بی» طرح توریست پسند کردن شهر را ادامه می‌دهد، در این طرح، هم باید «هتل آزادی» بسازد (بالاخره توریست‌ها باید جایی اقامت کنند) هم باید صورت واقعی چیزی که برایش بلیط فروخته را از چشم‌ توریست‌هایش پنهان کند:حلبی‌آباد فعلی به یک حومه‌ی «مطلوب و مرفه» شهر ژوهانسبورگ تبدیل خواهد شد‌ و بسیاری از ساکنان فعلی‌اش به زاغه‌هایی در مکان‌های دیگر و با اهمیت تاریخی کمتر منتقل خواهند شد.در ذهن من سرقتِ ثمر کشته‌شدن‌ها، زندان رفتن‌ها و بی‌وطنی‌های مردم آفریقای جنوبی را خبث طینت سرمایه داری به تنهایی نمی‌توانست انجام بدهد اگر سیستمی این‌چنین متصل به همه چیز عموم اقتصاد دنیا را اداره نمی‌کرد و توامان آنقدر در اجزای کوچکش معصوم و از نظر پنهان نمی‌بود که کسی تهدید تلقی‌اش نکند. من آدم پارانوییدی هستم این را می‌پذیرم، اما ما هم با دریایی از این سیستم‌ها و خرده سیستم‌ها و اجزای مطیع دیگرشان در بدن‌های متفاوتی محاصره شده‌ایم.کمتر آدمی هست که از مورچه‌ها هراس داشته باشد، حتی اگر بگویید این صد مورچه‌ای که دیوانه وار دارند روی زمین مقابلت در دایره‌هایی که هیچوقت کوچک نمی‌شوند، می‌چرخند از جنگل آمازون آمده‌اند، بعید است فرق چندانی ایجاد کند و هراسناک بنظر برسند. این خاصیت سیستم‌های پیچیده است. همین مورچه‌ها را اگر برگردانیم به جنگل‌های زادگاهشان، تعدادشان که جای صد،‌ بشود نیم میلیون، «ابراندام‌واره‌ای» که می‌سازند از چنان هوش جمعی‌ای برخوردار می‌شود، که در مسیر حرکتشان، بدون هیچ مقر فرماندهی‌ای، به تک تک طعمه‌های احتمالی با جثه‌هایی صد‌ها برابر بزرگتر از خودشان، حمله می‌کنند و تقریبن هر چیزی را در زمان کوتاهی می‌بلعند. برای استراحت‌های شبانه‌یشان سازه‌های پیچیده‌ای می‌سازند و داخلشان از ملکه و بچه‌هایش محافظت می‌کنند و باور کنید برایتان تهدید بزرگی هستند.اقتصادی که تلفاتش را در آفریقای جنوبی دیدید هم یک سیستم پیچیده‌است. اما مقصود این نوشته مقدمه‌ای است برای پرداختنم به یک سیستم پیچیده‌ی دیگر: وب جهانی. شاید راحت‌تر باشید به اسم اینترنت بشناسیدش. نتیجه‌ی پارانویای پیردمرد‌های کرسی دار ارتشی. وب جهانی هم به همه‌ی سیستم‌های اطرافش متصل شده و حالا جایی نیست که حضور نداشته باشد. این نوشته یادتان بماند، در دنباله‌اش به زودی می‌خواهم برایتان بیشتر از پارانویای شخصی‌ام و وب جهانی حرف بزنم.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>هَژ</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 22:11:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ به زندگی، جهان و همه چیز</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-e1u2sh3o94jk</link>
                <description>1- مرحله‌ای در قبل از خواب/بعد از بیدار شدن وجود دارد که ذهن نمی‌تواند/نمی‌خواهد ساختار منطقی و دسترسی به اطلاعاتش را به شیوه‌ی معمول و کاملا هشیارش در اختیار داشته باشد. در این مرحله انسان اتفاقات گذشته و آینده را با ویژگی‌های عجیب و منطق‌های پیچیده و روایت‌های پست‌مدرنیستی مرور می‌کند. ۲- در مدخل عبارت ادبیات پست‌مدرن در وب‌سایت ویکی‌پدیا آمده است: «ادبیات پست‌مدرن ادبیاتی است که مشخصه آن تکیۀ شدید بر روش‌های مانند از‌هم‌گسیختگی، تناقض، و روایت‌های سؤال‌برانگیز است. این ادبیات (هر چند نه منحصراً) ولی اغلب به‌عنوان یک سبک یا روند تعریف شده‌است که در دوران پس از جنگ جهانی دوم پدید آمده‌است. آثار پست مدرن به عنوان یک واکنش در برابر تفکر روشنگری و رویکرد مدرنیستی در ادبیات مدرنیست به وجود آمده‌اند. ادبیات پست‌مدرن، جزئی از پست‌مدرنیسم است، و همانند پست‌مدرنیسم برای تعریف و طبقه‌بندی به عنوان یک «جنبش ادبی» تمایل به مقاومت دارد. در واقع، نقطۀ همگرایی ادبیات پست‌مدرن با مدل‌های گوناگون از نظریه انتقادی، به‌ویژه در روش‌های خواننده-پاسخ و ساختارزدایانه آن است. »۳- انسان، خالق آثار هنری، شکافنده‌ی علوم جهان و ماورای جهان، فاتحان قله‌های علم و دانش، باهوش‌ترینِ موجودات، اشرف مخلوقات یا هر اسم دیگری که دارد، هنوز در رسیدن به پاسخ نهایی مانده است. پاسخ به زندگی، به جهان، به همه‌چیز.داگلاس آدامز، در کتاب راهنمای کهکشان برای اتواستاپ‌زن‌ها، در داستانی پست‌مدرنی و مملو از شوخی‌های منطبق بر منطق‌های قبل از خواب/بعد از بیدار شدن، که از قضا مخاطب را بسیار هم می‌خنداند (تأکید می‌کنم، بسیار)، پاسخ نهایی را پیدا می‌کند و در اختیار همه‌ی ما قرار می‌دهد؛ پاسخ به زندگی، جهان و همه‌چیز. یعنی عدد ۴۲. </description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 00:45:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من باید دوبار تنها زندگی کنم</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-rscdg3mazmbc</link>
                <description>نوشتن/ خواندن این چیز‌ها در جغرافیایی که گلوی دختری را همین چند روز پیش گوش تا گوش بریده‌اند، از کمدی سیاه‌اش که عبور کرد، احمقانه است انگار. کرانه‌ی کمینه‌ی مطالباتمان این است که با هر برچسب بدوی/ غیر بدوی دست از کشتن دختر‌هایمان بردارید. کشتن آدم‌ها را تمام کنید. حرف زدن از تبعات حذف زنانِ مصرف کننده در طراحی‌ محصولاتی که همه باید استفاده کنند زیادی شبیه دی دریم‌های آینده پژوهانه است برای ما، حال آنکه نویسنده‌اش مرد سفید پوست پایتخت نشینی از طبقه‌ی متوسط هم باشد؛ اما نامربوط نیست. غیر ضروری نیست.جایگشت که پیدا کنیم، در محور‌های زمانی متفاوت تقسیم می‌شویم. نسخه‌هایمان اوقات متفاوتی را زندگی می‌کنند، اگر در بی‌نهایتی غیر فیزیکی بهشان برسیم تا ثانیه‌ی شکست محورها، کسانِ همسانی را می‌بینیم که بعد از آن هیچ شباهتی به هم ندارند. تجمیع زندگی‌های متفاوتی شده‌اند بعد از آن. سال شمار محور زمانی من(همان نسخه‌ای که این باطیل را برایتان می‌نویسد) اعتبار مرور زمانش را می‌چسباند به گزار‌ه‌ی «خوش شانس بوده‌ام که قبل از پیدا کردنت کسی تو را نکشته بود.» باید این را می‌گفتم، همین الآن. ساعت شش و چهار دقیقه کم از صبح؛ صورت‌هایی که تعقیبم می‌کنند بیشتر شده‌اند، با اینکه پرده‌ها را انداخته‌ام، روی خودم و لپ تاپ‌هم مثل ادوارد اسنودن حوله کشیده‌ام و این‌ها را تایپ می‌کنم. همه جا هستند.رییس اداره‌ی امنیت ترافیک ملی آمریکا در دولت کارتر جایی گفته بود زن‌ها برای خریدن ماشین، درباره‌ی امنیتش حسابی پرس و جو می‌کنند و ما هنوز خیلی چیز‌ها درباره‌ی اینکه تصادف چطور بر آن‌ها اثر می‌گذارد نمی‌دانیم. ثغور زمانی حرفش دوره‌ی کارتر نیست، امروز هم دست کم ما بیست سال بیشتر از زن‌ها درباره‌ی تصادف و مرد‌ها تحقیق کرده‌ایم. سی سال است روی ماشین‌ها کسیه‌های هوایی می‌بندیم که یکسره برای مردان طراحی شده، استاندار‌هایی امتحانشان می‌کنند که فقط ده سال است عروسک‌هایی بر اساس جثه‌ی متوسط زنان‌هم روی صندلی می‌نشانند قبل از اینکه ماشین را بکوبند به جایی تا همه چیز را اندازه بگیرند. این عروسک‌های تست زنانه‌ی تازه، دارند ستاره‌های ماشین‌ها را در سیستم رتبه بندی ایمنی‌ یکی یکی ازشان پس می‌گیرند. ترکیب آمار پراکندگی جنسی کیلومتر‌های رانندگی و کشته شدن می‌گوید با اینکه زنان یک چهارم مسیر‌های رفت و آمد را رانندگی کرده‌اند، نصف آمار کشته‌ها را تشکیل می‌دهند. دیروز که نوشته‌ی میدان در مجموعه‌ی جنسیت و شهرش را خواندم، داستان کیسه‌های هوا اولین چیزی بود که یادم آمد. سی سال است نصب دیوایسی روی ماشین‌ها برای حفظ جان مردان ضروری است که کشته شدن زنان را تلفات جانبی تلقی می‌کند.صورت‌ها که به ماشینمان بکوبند _دیر یا زود این کار را می‌کنند_ ماشین روی خودش غلت می‌زند، سدیم آزید و نیترات پتاسیم جامد آتش می‌گیرند،‌ کیسه‌ای نایلونی با ۳۳۲ کیلومتر سرعت طرف سرهامان باد می‌شود و در چهار محور زمانی تقسیم می‌شویم، ریاضیات ساده می‌گود احتمالن من محوری را به یادخواهم آورد که در آن تنها زندگی می‌کنم.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>هَژ</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 06:40:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبِ پرتقال</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%A2%D8%A8%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-vupettmg5cue</link>
                <description>آقاجان بوی پرتقال می‌داد. نه به صورت استعاری و تمثیلی. نه؛ اتفاقا خیلی واقعی. یعنی اصلا برای منِ پنج ساله‌ی کلافه‌ی تشنه که وسط تابستان هوس آبِ پرتقال کرده بودم تمثیلی وجود خارجی نداشت که بخواهم در موردش حرف بزنم.آقاجان وقتی بهانه‌گیری ناشی از هوس آب پرتقالم را دید، با همان ساختارِ نشستنش در همان بافتارِ زندگی‌اش، یعنی همانطوری نشسته روی صندلی، به صورتیکه یک زانویش را محافظ چانه‌اش کرده بود و روی پای دیگرش نشسته بود، پرتقال را از روی میز برداشت، با چاقو دایره‌ای به شعاع کف دست من پنج ساله‌ی کلافه روی پرتقال ایجاد کرد، پوستش را کند، با همان طمأنینه‌ی همیشگی‌اش و با ریتمی معین، چنگال را درون پرتقال فرو کرد، در آورد، فرو کرد، در آورد، فرو کرد و  درآورد؛  انگار مناسک یک آیین ناشناخته را انجام می‌داد. آنقدر برای گرفتن  آب پرتقال این کار را ادامه داد که من پنج ساله، بیش از هر صفت دیگری، متحیر شده بودم. انگار آقاجان و پرتقال در هم حل می‌شدند تا من  را، منِ گُر گرفته از گرما و عطش را، به آب پرتقال برسانند. از آن‌ موقع، همیشه آقاجان بوی پرتقال می‌داد.بوی پرتقال آقاجان گاهی وقت‌ها بیشتر متصاعد می‌شد. مثلا وقتی دم در روضه به احترام عزادارها از جا بلند  می‌شد، همه‌ی روضه بوی پرتقال می‌گرفت. یا وقتی در آن شب کذایی، میم داشت به  آقاجان می‌گفت مغازه آتش گرفته و همه‌ی پتوها سوخته و آقاجان نه غصه می‌خورد و نه عصبانی می‌شد، همه‌ی اتاق بوی پرتقال گرفت. آن بار هم که آقاجان داشت ظرف‌های ناهار را جمع می‌کرد که به آشپزخانه ببرد و منِ دوازده ساله، با توپ پلاستیکی، به پشت کله‌‌اش زدم، حتی توقع نداشتم که برگردد و عصبانی نگاهم کند، چون می‌دانستم قرار است در حیاط بوی پرتقال بپیچد. آن بار هم که در خانه را باز کردم و ح با صدایی آرام، جوری که انگاری بخواهد پدرم دوباره خبر فوت پدرش را نشنود، بهم گفت آقاجان فوت کردن، همه‌ی کوچه بوی پرتقال می‌آمد.آقاجان حالا هم بوی پرتقال می‌دهد. این روزها اگر کسی به اتاقش برود، بوی پرتقال را، به شرط اینکه در آن تابستان که منِ پنج ساله‌ی کلافه‌ی تشنه، از دست آقاجان آب پرتقال را از داخل پرتقال خوردم، شاهد مناسک می‌بود، حس می‌کند.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 00:46:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می‌باید خود را درست به جا نیاوریم</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-ckrpfenqq2yj</link>
                <description>«دوست دارم اونی که منو می‌کشه از رو نفرت بکشه، نه از رو وظیفه. می‌تونیم مذاکره کنیم، فردا ساعت سه. پولا تا نشده باشه. تو سه تا کیف یه شکل. ساعت سه. اسلحه‌ات و بکش. سه ثانیه به جهنم. قسمت دوم.»حد فاصل پیتزای سردِ در یخچال مانده‌ی حتمن از خوردنش لذت خواهیم برد با پیتزای جوری گرم ‌شده که از دست رفته، نقطه‌ای است قطعی، اجتناب ناپذیر، ناپیوسته و برای هر کدام‌مان یکتا. در مسیر حدی میل به این نقطه، اکسترمومی هست برای حظ چشایی که حتی چیز پرتی مثل نوشابه‌ی بدون قند هم نمی‌تواند برای من مختلش کند. بله حتی نوشابه‌ی بدون قند که نه نوشابه است نه بدون قند. این‌ توضیحات در این نوشته بسیار مهم هستند.من اولین باری متوجه شدم همه چیز درباره‌ی قابل فروش کردن/شدن است که برای بیشتر، دوام آوردنِ اندک پولی که داشتم تصمیم گرفتم سیگار پالمال نقره‌ای بکشم و کشیدم. هفته‌ی بعدش خودم را به اولین شرکتی که پول مناسبی پرداخت می‌کرد فروختم و حالا سال‌هاست که به فروش می‌رسم و دیگر همه چیز درباره‌ی نوسانات قیمت خودم است. برای فرار از این خودکشیِ در حال وقوع تصمیم گرفتم از کورپوریشن‌ها/ کارتل‌ها دوری کنم؛ دست و پا زدن در بازار خریدار‌های نوپای کوچک خرفهمم کرد مبادله شدن برای کورپوریشن‌ها/ کارتل‌ها قطعی، اجتناب ناپذیر، پیوسته و برای هر کدام‌مان یکتاست. فروختم.اگر چهار روز متوالی نخوابیدن به معنای متاستاز غشای باریک کورکننده‌ای که روی دریافتتان از زندگی فاصله می‌اندازد باشد، زندگی با کورپوریشن‌ها/ کارتل‌ها شبیه آن است که دیگر هیچ‌وقت نخوابید. یا باید دراگی پیدا کنید یا باید عضو باشگاه مشت زنی‌ای چیزی بشوید تا چند ثانیه‌ای بدون گلیچ‌های غشای مزاحم دنیا را به مغزتان مخابره کنید. دراگ من و دار و دسته‌ام شد کار در هرج و مرج. چند ماهِ پیش، توی یکی از اتاق‌های کورپوریشن/ کارتل‌مان این را به هم اعتراف گروهی کردیم. اعترافمان شبیه جاری شدن کلمات اوکالتی همه چیز را تغییر شکل داد. انگار پذیرفتیم در دوره‌ی پسا اعترافمان، هرج و مرج تصادفی پیش نمی‌آید، اتفاق می‌افتد برای ما، چون مصرفش دیگر قطعی، اجتناب ناپذیر، پیوسته و برای هر کدام‌مان یکتاست.این نوشته قرار بود درباره‌ی این باشد که تبعات در نظر نگرفتن زنان در فرآیند طراحی و نتیجتن تولید محصولات مرد-ساز چه چیز‌هایی می‌تواند باشد، حداقل تا ساعت هفت غروب که بود. هفت و پنج دقیقه ولی شروع کردیم به مصرف، بیشترش یادم نیست تا جایی که نزدیک ساعت سه، یادداشت‌هایم را برداشتم و رفتم روی تخت تاشویی که برای شب‌های مصرف اینچنینی در یکی از اتاق‌های کورپوریشن/کارتل‌مان نصب کرده‌ایم که شروع کنم به نوشتن، ترس از کرونا مجبورم کرده بود طاقباز و در تلاش برای کمترین تماس ممکن با تخت رویش دراز بکشم. در مرور چند خط اول اولین یادداشت، چرت بعد از هپروت‌های سفر دراگمان تمام ورودی‌های ارتباط نرمالم با جهان اطراف را از کار انداخت.ساعت چهار و پنجاه دقیقه‌ی صبح، روی صندلی عقب ماشین یکی از هم دار و دسته‌ای ها نشسته‌ام، دارم اکسترموم یک برش پت و پهن پپرونیِ از شام شب مانده را که در بهترین ثانیه‌ی امکانپذیر از ماکروفر بیرون آمده با نوشابه‌ی بدون قند می‌چشم، بقیه دارند با موزیک درستی که تا امشب نشنیده بودم همراهی می‌کنند، باد که به صورتم می‌زند می‌فهمم هنوز زنده‌ام: بیهوده، بی‌مسمی، بی‌تاثیر اما حداقل سرخوش از مصرفی که چند ساعت قبل کرده‌ام.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>هَژ</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 06:18:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستنی قهوه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-aikxxqomz3dm</link>
                <description>آقای بستنی قهوه‌ای در جریان گردش حول و درون محور خانم شیر از خود بیخود شد و فراموش کرد که خبر تومور دختر توت‌فرنگی، پروسه‌ی عقد قرارداد با آقای کیوی و تحویل پروژه به خانم خیار، تنها بخشی از افکاری بودند که در سرش مثل بستنی قهوه‌ای در حال هم خوردن درون شیر چرخ می‌زدند. در ثانیه‌ی هفدهم چرخش همه‌چیز حول همه‌چیز، مدخل‌هایی به جهان‌های موازی باز می‌شود که احتمال فرو رفتن شما در این مدخل‌ها مساوی با یک به دو به توان دویست و هفتاد و شش هزار و هفتصد و نه است.*فضای اثیری شرکت تداعی‌کننده‌ی روسپی‌خانه‌های شهر است. نه آن‌ها که فاحشه‌هایش در ازای فروختن لذت پول می‌خریدند. بلکه از آن جنس فاحشه‌هایی که شهوتشان با پرزنته کردن و مکیدن و بلعیدن بیشتر ارضا می‌شد. روسپیانی که ارضاشدگی‌شان بسته به تعداد داشت. حرام‌زادگان مولود کورپوریشن نه نُه ماهگی می‌دیدند و نه سقط می‌شدند. در لحظه و روی میزهای منقش به _PRC_ زاییده می‌شدند و چون طاعونی نامرئی در سطح شهر گسترده می‌شدند و طاعون‌زدگان را در ناخودآگاه‌شان به روسپی‌خانه/کورپوریشن می‌کشاندند. بوی عرق و دهان کف کرده از حرف زدن بی‌وقفه و آمیختن‌ش با نجواها و فریادهای برخاسته از لحظه‌ی کلایمکس، همان لحظه که طاعون‌زده طاعون‌زدگی‌اش را می‌پذیرفت، حواسش را مختل کرد. در بین این رفت و برگشت‌ها است که تفاوت بین بستنی قهوه‌ی برند کاله و بستنی قهوه‌ی برند میهن شکل می‌گیرد....*برابر با احتمال پیدا شدن آرتور و فورد توسط سفینه‌ای با موتور نامحتلی، پس از نابودی کره‌ی زمین، طبق ادعای داگلاس آدامز.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 01:29:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌تونم نفس بکشم</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D9%85-uwio0jiiggac</link>
                <description>«دونالد ترامپ رئیس‌جمهوری آمریکا گفته است &quot;اراذل و اوباش&quot; در حال اهانت به یاد و خاطره‌ی جورج فلوید هستند.» این روایتِ مردِ سفید پوستِ در راسِ قدرت است از کشته شدنِ مرد سیاه پوستی که مظنون است به جعل، دارد به پلیسی که زانو بر گردنش گذاشته، می‌گوید: «نمی‌توانم نفس بکشم» تا بی رمق شود و دربیمارستان بمیرد. چهل و چهارمین مرد ثروتمند دنیا برایمان در توییترش استدلال می‌کند حالا که دعوا را به خیابان کشیده‌اید: «وقتی غارت شروع می‌شود، تیراندازی هم شروع می‌شود»گرافیتی چهره‌ی جورج فلوید، مرد سیاه پوستی که به دست پلیس آمریکا کشته شد.روایت مرد سفید پوستمی‌خواهم برایتان اعتراف کنم: وقتی این نوشته دارد تایپ می‌شود می‌دانم آدم‌ها، پاسگاه اصلی مینیاپولیس را آتش زده‌اند، امیدوارم وقتی شما درحال خواندنش هستید، شهرداری را هم آتش زده، در راه کاخ سفید باشند. همدلی‌ام را با یارو‌ها از دست داده‌ام. متوسل شدنشان به اینکه توضیح دهند باید تفکر انتقادی داشته باشیم، هر خشونت چرخه‌ی بازتولید خودش را دارد و این‌ها ترهات یک مشت آدم است که حالا نمی‌توانند وانمود نکنند بنظرشان سفید پوست بودن، آنطور که برای پدر‌ها و پدربزرگ‌هایشان راحت بود، حالا برای خودشان نیست. شش سال قبل که یک سیاه پوستِ دیگر(اریک گارنر) را درست با همین مناسک کشتند، حتی علیه مامورشان اعلام جرم نکردند؛ حالا باید اخراج کنند، محاکمه کنند، شاید حتی مجبور شوند،‌ نتایج تحقیقاتی را در کارتابل‌های روزانه‌یشان بررسی کنند که توضیح می‌دهد: شانس تیر خوردن یک مرد سیاه پوست در آمریکا از پلیس، دو و نیم برابرِ یک مرد سفید پوست است. و به‌ نظر رعیت/ شهروند‌ها این موضوعِ غیر عادی‌ای است. حتی محافظه‌کارانه ترین واکنش یک بنگاه تجاری دیگر مثل توییتر که فقط بیانیه‌ی کوتاهشان را به صورت پیشفرض مخفی کرده(حتی پاکش نکرده) خاطرشان را رنجانده؛ اندازه‌ای که دوست داشتند در بازیِ قدرتِ «جهاز‌ جنسی کلفت‌تر برنده است»، کلفت به چشم نیامده‌اند. همین حق واکنش نیم‌بند را هم می‌خواهند از ناتریبون‌های تجاری کنونی‌یشان بگیرند، چرا که: «این شرکت‌ها &quot;قدرتی مهارنشده برای سانسور، محدود کردن، ویراستن، شکل دادن، پنهان کردن یا تغییر&quot; بخش بزرگی از ارتباطات را دارند.» نه که خودشان این قدرت را نداشته باشند، انگار آن‌قدری که می‌خواهند این قدرت را ندارند. حالتان به هم نخورد؟ توضیح واضحات بود، نه؟ انزجار از گند‌اب صدای سفید پوست‌هایی نژادپرست که ظاهرشان را حفظ نمی‌کنند که این همه حرف زدن احتیاج نداشت. حق با شماست. درباره‌ی آنهایی‌شان که ظاهرشان را حفظ می‌کنند هم ارجاعتان می‌دهم به این نوشته‌ی ارس یزدان‌پناه.پاسگاه پلیس در مینیاپولیس به آتش کشیده شده  یا الآن یا هیچ‌وقتستوان تری جفردز، سردسته‌ی سیاه پوست پلیس‌های بامزه‌ی سیتکام بروکلین ناین ناین، روی مبل خانه‌ی کاپیتان هولت، فرمانده‌ی سیاه پوستش نشسته،‌ عصبانی هم هست که چرا فرمانده‌اش با درخواست گزارش رفتار نژاد پرستانه‌ی یکی از هم‌صنف‌هایش موافقت نکرده. داستان از آنجا شروع شده که تری، برای پیدا کردن پتوی محبوب یکی از دخترهای دوقلویش،‌ زمانی از شب گذشته،‌ بدون لباس و نشان پلیس دارد محله را می‌گردد که یک پلیس سفید پوست،‌ فقط چون سیاه است، رویش اسلحه می‌کشد. قضیه هم ختم به خیر شده اما تری تصمیم گرفته حداقل یک گزارش اداری برای طرف رد کند،‌ چون در تلاش برای نایس و متمدن بودن وقتی با یارو قرار شام گذاشته،‌ یارو عذر خواهی نکرده بابت نژاد پرست بودنش،‌ ناراحت است که چرا یک پلیس را در نبود هیچ چیز مشکوکی جز سیاه بودن تری، با رفتار نامناسب سین جیم کرده. هولت(که هم سیاه پوست است هم همجنسگرا) توضیح می‌دهد،‌ خیلی بیشتر از تری تبعیض سازمان یافته را می‌شناسد، تری باید سر به راه باشد(چرا که گزارش یک پلیس را دادن، آینده‌ی شغلی‌اش را برای گرفتن ترفیع مخدوش می‌کند) که راه، ماندن در سیستم برای تغییرش است.&quot;مرگ جورج فلوید باید به عدالت و تغییر و تحول در ساختار منجر شود، نه به مرگ و نابودی بیشتر.&quot; این را فرماندار مینه‌ سوتا گفته. کسی را اوباش خطاب نکرده، خیلی به بیانیه‌اش ترامپ نکشیده با اینکه گارد ملی را صدا زده و وضعیت اضطراری اعلام کرده اما در بافتار روایت من، تیم والز صدای خوش لباس‌تری است از ترامپ فقط، هر دو را همان ماشینی تولید می‌کند که جورج فلوید را کشته. تغییر و تحول در ساختار فرمان‌های شبانه‌ی مردی که می‌خواهد دور مکزیک دیوار بکشد، چند سال دیگر طول می‌کشد؟ پارسال یک روز در میان سیاه پوستی با گلوله‌ی پلیس‌ها کشته شده، به هنوز زنده‌ها بگوییم چند سال دیگر صبر کنند تا یک روز در میان قرار نباشد کسی از آن‌ها بمیرد؟ ثبات یعنی جلسه‌های استماع و نطق، یعنی تامین مالی کمپین انتخاباتی بعدی، یعنی دستاورد ۶ سال گذشته بعد از مرگ اریک گارنر اعلام جرم نکردن را تبدیل کرده به بازداشت ولی جورج فلوید را باید یک پلیس با زانو‌یش خفه کند، یعنی پذیرفتن اینکه دیوار کشیدن دور مکزیک هنوز در آمریکا فروش بیشتری دارد و کجای این سیاست و سیاست‌کِشی‌ها درباره‌ی فروش بیشتر نیست؟گاهی تلاش برای کشته نشدن آدم‌ها، گزارشی است که تری جفردز قبول نکرد به قیمت ماندن در سیستم نفرستد، گاهی آتش زدن ساختمان‌های شهری است که مسوول امنیتش پلیس‌هایی هستند که نمی‌فهمند: «نمی‌تونم نفس بکشم» گوینده‌اش سفید باشد یا سیاه، زانو روی گردنش بماند خواهد مرد. چه عیبی دارد چند هفته‌ای درگیر ساخت و ساز و اثاث کشی به ساختمان تازه‌یشان بشوند، شاید جورج فلوید‌ها هفته‌ای یکبار مردند نه یک روز درمیان.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>هَژ</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 03:19:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستشویی عمومی زیر پل کریم‌خان</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%86-bjup1mjcbjkk</link>
                <description>دست‌فروش زیر پل کریم‌خان به عین‌الله گفته بود که برای جک‌اوت کردن از دنیای بردگان، باید از تار وسط بالای لب بالا شروع کند و به سمت راست صورت ۲۳ ستون ریش و سبیل را بشمارد و ۱۶ سطر ریش به سمت پایین حرکت کند. اگر ریش حاصل از تلاقی این ستون و سطر سفید شده بود، با کشیدن سه ثانیه‌ای آن تار، به نحوی که کنده نشود، امکان دسترسی به سیستم جک‌اوت از دنیای بردگان، آن هم از طریق آخرین در دستشویی عمومی زیر پل کریم‌خان آزاد می‌شود.عین‌الله از همه‌جا بی‌خبر و کمی هم شل‌دست، در شمارش تارهای ریش اشتباه کرده بود و به جای تار حاصل از تلاقی ستون ۲۳ و سطر ۱۶، تار حاصل از تلاقی ستون ۲۳ و سطر ۱۵ش که سفید شده بود را در آخرین توالت دستشویی عمومی زیر پل کریم‌خان به مدت سه ثانیه، بدون اینکه کنده شود، کشیده بود و نه تنها از دنیای بردگان خارج نشده بود، بلکه به جنس جوهر ماژیک مشکی درآمده بود و به شکل عبارت «لطفا بعد از استفاده، کاسه را بشویید.» چسبیده بود به در دستشویی. راهی برای اثبات صحت صحبت‌هایم ندارم. اگر خیلی مایلید صحبت‌هایم را صحت‌سنجی کنید، کافیست کمی ریش داشته باشید و به در آخر دستشویی عمومی زیر پل کریم‌خان بروید و مناسک را تکرار کنید. عین‌الله حتما از هم‌صحبتی با افراد جدید استقبال می‌کند.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 23:32:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاله ممنون که نمردی!</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-w6kajaddlodb</link>
                <description>بین ما و خاله اینا ده ساعت سفره با اوتوبوس‌های نه شب به بعدِ سه راه افسریه(شاید گاهی هم ترمینال تهرانپارس). بعد یه تاکسی دربست، که چمدون لاجوردی پلاستیک سخت‌مون رو گذاشته صندوق عقبش و ما رو می‌رسونه به کوچه‌ی ال شکلی که زاویه‌ی قائمه‌اش یه مجتمع مسکونیه و سرش بقالی برادران واسعی که می‌شه توش بدون پول دادن، به حساب دفتری شوهر خاله‌مون بستنی نسیه بخوریم؛ تا آخر ماه هم صداش در نیاد چندتا یخی دو قلو گرفتیم وسط دریبل تو گل بازی کردن‌های زیر آفتاب داغ دو، سه ساعت از ظهر گذشته‌ی سبزوار.خاله اینا طبقه‌ی همکف می‌شینن؛ اما برعکس چیزی که بنظر میاد، واحدِ هم‌سقف با پارکینگ پرشده از ماشین‌، ابدن دلگیر نیست: هم بزرگترین خونه‌ی مجتمعه هم چون طبقه‌ی همکف از وسط پذیرایی و کنج اتاق‌ خواب دختر‌خاله‌ها، وصل می‌شه به یه حیاط درندشتی که حوض داره و فواره و باغچه و تا چشم کار می‌کنه جا برای بازی‌های من درآوردی ایفای نقش من و پسرخاله‌ام. شریک‌هایی که یه پمپ بنزین زنجیره‌ای بزرگ رو اداره می‌کنن(اما چون چند ساعت اول بازی اسم پمپ بنزین یادشون نمیاد، بهش می‌گن بنزین‌گاه). سرپرست‌های تیم ضربت نیروی پلیس فرضی کشور فرضی‌ای که گروه فرضی‌ای رو که در قرارگاه فرضی‌شون(دست شویی گوشه‌ی راست حیاط با چراغ روشن، کمی گذشته از غروب) پناه گرفتن محاصره کردن. گاهی باستان شناس‌هایی که خاک کویری رو برای چیز‌هایی که هیچوقت پیدا نمی‌شن غربال می‌کنن. دورتادور زمین هپروت‌های خارجی‌مون(هپروت های داخلی تو انباری اتاق پسر خاله‌ام اتفاق می‌افتن که بعد‌ه‌ها فهمیدم چیزی شبیه اتاق ضروریات مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بوده) دیوار‌های کوتاهی هستن که با هیچ چیز پرداخت نشدن.خاله اینا یعنی خاله بزرگه. این مهمه چون مامان من برای بقیه می‌شه خاله کوچیکه و احتمال خیلی زیاد قبل از ما هم خاله وسطیه و دوتا دختر‌هاش رسیدن. شهریور ماهه اما برای همه‌، همین که راننده چمدون لاجوردی رو تو کوچه پیاده می‌کنه، تابستون تازه شروع می‌شه. هیچکدوم از جمله‌ها جز خاله اینا یعنی خاله بزرگه مهم نیست، چون خاله دیابت داره و این سال‌ها هنوز هیچکس نمی‌دونه.تیم‌بولتی در تصویر مخابره شده بین شبکه‌ی سراسری وودوو‌ها اعتراف کرد: «هیچ چیزی اینجا واقعیت ندارد.» پرت آباد آبا و اجدادی‌مان، زباله‌دانی پسا رستاخیزی‌ است، انباشته از ما؛ ضایعات تولید ماشین‌های غول‌آسای در هم تنیده. پسماند‌هایی که از صافی بهره‌وری کافی و بهینگی عبور نکرده‌اند. داریم مطالعه می‌شویم، باید بفهمند کدام سیناپس معیوب، کدام مدار تصادفی ما را تولید می‌کند؛ چرا بازیافت پذیر نیستیم، چرا باید دورمان بریزند.دارم با این پاراگراف تمامن نامربوط از چی فرار می‌کنم؟ هیچی. دروغ. بالاخره هر کسی اون بیرون داره از یه چیزی فرار می‌کنه. فرار نمی‌کنم از چیزی. دروغ. وحشت‌زده نیستم از چیزی. دروغ. از چیزی فرار نمی‌کنم.دروغ. از چیزی وحشت‌زده نیستم. دروغ. خاله بستری شده. مراقبت‌های ویژه. ملاقات ممنوع.صمیم قلبی وجود ندارد. ما فقط همین دنباله‌‌ای هستیم از کارهای قابل بازنمایی در سیستم‌های عددی یک آزمایش خطایابی. جایی از این هیوریستیک، من خاله‌ام را کشته‌ام. من آدم بدی نیستم. جای دیگری از همین دنباله خاله هنوز دارد بین دستگاه‌ها نفس می‌کشد؛ اما او باید بمیرد تا من سعی کنم از سرم بیرون بکشم در محور زمانی‌ای که مامان به موقع انسولین را نزده، کسی به موقع اورژانس را نگرفته، آمبولانس در کوچه‌های تو در تویی که به خانه‌ی خاله در تهران می‌رسد گیر افتاده، من دختری را که دیوانه‌ی فرزان دلجوست، با هم شب غریبان را هزار بار دیده‌ایم، دختر یاغی عضو سپاه دانشِ دیوانه‌ی اردوی رامسر، دخترِ موهای هنوز پرپشتِ همیشه روی شانه‌اش ریخته که دزدکی می‌رفته کوچینی، مدرسه را قال می‌گذاشته تا برود سینما برای تصویر بزرگ فرزان دلجو روی پرده، پسری چند ردیف عقب‌تر چشمش او را گرفته و بعد با او رفته سبزوار تا باهم زندگی کنند، همه‌ی این دختر را، همه‌ی خاله‌ی بزرگم که دیابت دارد را در مغزم به کدام خاطره‌اش سیم‌پیچی کنم؟خاله(وسطی) داره با سوظن من و امیر(پسر خاله‌ام) رو نگاه می‌کنه. دستش یه پاکت سیگار وینستونه که درش از بالا ناشیانه پاره شده. مامان کارد بزنی خونش در نمیاد. مامان امیر رفته خرید و هنوز بر نگشته.«می‌رین سر ساک من، سیگارمو بر می‌دارین، می‌رین تو دستشویی ته حیاط به هوای بازی می‌کشین که بگین بزرگ شدین؟»مامان نگام می‌کنه. اهل داد و بیداد نیست ولی عصبانیتش زهره ترکم می‌کنه. «نمی‌دونم مهین(خاله بزرگه) با تو چی‌کار می‌کنه ولی تو رو زنگ می‌زنم به بابات، امشبم بلیت می‌گیرم می‌ریم تهران، تو می‌دونی و بابات.»به اعدام محکوم شدم. تلفن به بابا. انقدر ترسیدم که حتی گریه نمی‌کنم. اما واقعیتِ بنظر غیر قابل اثبات اینه که من و امیرحسین این کار و نکردیم. ما سیگار میکشیم، ولی سیگار‌های خودمونو! یه سری کاغذ سفید که از دفتر می‌کنیم، لوله‌ای می‌پیچیمشون، تهشون رو چسب نواری می‌زنیم و جای سیگار ته حیاط روشن می‌کنیم که همینطوری بسوزن. دستبرد به سیگار خاله کار ما نیست، ما خودمون همین الان فهمیدیم که خاله اصلن سیگار می‌کشه! امیر می‌زنه به گریه، گریه‌ی امیر منو هم به خودم میاره، بریده بریده شروع می‌کنه به توضیح دادن، منم می‌دوئم از اتاق ضروریات جعبه‌ی سیگار‌های خودمونو بیارم به مامان نشون بدم. وسط همین جار و جنجال‌هاست که حالا خواهر‌های بزرگتر امیرحسین هم واردش شدن و دارن تو هال و حیاط دنبالش می دوئن که خاله از خرید می‌رسه خونه. نیم ساعت بعد معلوم می‌شه کار خاله است. اعدام من معلق می‌شه، امیرحسین بدون تهدید از کوچه بر می‌گرده خونه و ما می‌فهمیم خاله(وسطی) قایمکی سیگار می‌کشیده همه‌ی این سال‌ها، دلیل سیگار نصفه شبی خاله اما معلوم نمی‌شه. خاله‌ها پشت درهای بسته بدون حضور بچه‌ها یه جلسه‌ی مفصل دارن. سه روز بعد می‌شنویم عقد دختر خاله‌ام(خاله بزرگه) هم مثل برگشتن شبونه‌ی ما به تهران معلق شده. اینو درحالی که داریم بشکه‌های بنزین رو می‌بریم بنزین‌گاه از وسط حرف‌های بزرگتر‌های میشنویم.اندام‌های بزرگ‌تر باقی مانده از خانه، مرکز تقریبی اتاق‌ها چیده شده‌اند: کمد‌های سنگین، میز تلویزیون، فرش‌های لوله شده؛ مثل جنازه‌های باقی مانده از قتل با دقت پیچ شده اند لای قواره‌های بزرگ نایلون شیشه‌ای شفاف. نردبان‌های گچ گرفته‌ی بدون صاحب نزدیکی دیوار‌ها رها شده‌اند. سرامیک گلبهی، پر از رد گچی عبور دمپایی‌ها است در خانه‌.با امیر حسین نشسته‌ایم کف اتاق من. ما هم چندسالی است قایمکی سیگار می‌کشیم گاهی. لای پنجره را برای فرار از اعدام باز گذاشته‌ام، در اتاق را بسته‌ایم و کولر را زیاد کرده‌ایم. من چند دقیقه‌ای است خاله را کشته‌ام. گروهی دارند دنباله‌های عددی ما را مطالعه می‌کنند. امیر قاطی دود سیگاری که بیرون داده دستش را تکیه‌گاه کرده بلند شود و می‌گوید: «به خاله زنگ بزن بیان مستقیم بیمارستان، مامان و از آی سی یو آوردن بیرون.»</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>هَژ</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 02:03:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های استاندارد</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/standard-notes-s0bve50snmx3</link>
                <description>نیل گیمن جایی حرفی با این مضمون زده بود که نوشتن مثل این است که به صورت لخت در خیابان قدم بزنی و اجازه بدهی مردم تو را ببینند. احتمالا وقتی ایشان این حرف را می‌زده کسی را در ذهن داشته که گوشه‌ی اتاقش مشغول نوشتن روی کاغذ بوده است؛ نه کسی مثل من که همه‌ی زندگی‌اش در اینترنت است و اکثر کارهایی که انجام می‌دهد توسط برادر بزرگ‌تر، پدر، پدرِ بزرگ یا شخص بیل گیتس ممکن است دیده شود؛ آن هم نه به صورت پوشیده، بلکه به صورت لخت (حتی اگر پسوردی پیچیده شامل حروف کوچک و بزرگ و علامت و اعداد انتخاب کرده باشم.).بپذیریم یا نه، خوشحال شویم یا نه، بیشتر کارهایی که در ابزارهای آنلاین دم دستی انجام می‌دهیم در اختیار افراد زیادی قرار می‌گیرد و افراد نیازمند (بخوانید خدایان عصر دیجیتال)، سختی خاصی نباید تحمل کنند که به این داده‌ها دسترسی داشته باشند. به هر حال ما مصرف‌کنندگان خوب ابزارهای زیبا باید به نحوی مراتب قدردانیمان را از تولیدکنندگان این ابزارها نشان بدهیم دیگر. البته که نیاز به توضیح نیست که قدردانی کردن یا نکردن در اختیار ما نیست و این عزیزان قدردانی را خود به خود از ما بیرون می‌کشند.با این حال، تمایل بعضی‌هامان برای به چالش کشیدن این بزرگان جهان مدرن، این زیباسازان تسک‌های روزانه‌ی بشری، این منجیان انسان متزلزل امروزی (بخوانید این هیولاها) ما را وادار می‌کند که به سراغ ابزارهایی برویم که خیلی نامی ازشان شنیده نمی‌شود و در گمنامی سعی می‌کنند کمی از چربی چرخ‌دهنده‌های شرکت‌های بزرگ بکاهند تا لااقل کمی زودتر زنگ بزند.حتما اسم نرم‌افزارهای نوت‌برداری و نوشتن Evernote، OneNote، Word و Google Docs را شنیده‌اید (این آخری من را بنده‌ی خودش کرده است. به خصوص برای کارهای شرکتی و تیمی.)؛ ابزارهای قشنگ، زیبا، کیوت و گوگولی که کمک می‌کنند کمتر رنج انسان بودن (بخوانید کارمندی) را بچشیم. مشکلی که در مورد این ابزارها وجود دارد این است که ما نه می‌دانیم در پس ظاهرشان چه می‌گذرد و نه می‌توانیم بدانیم. نرم‌افزارهای Closed source، که موارد بالا همگی‌شان از این دست بودند، به ما اجازه‌ی هیچ کاری غیر از کاری که سازنده‌ی نرم‌افزار از ما می‌خواهد نمی‌دهد. اینجا ممکن است ذهنمان به چالش کشیده شود. مگر ما از این ابزارها نمی‌خواهیم که کار X را برای ما انجام دهند؟ پس تا زمانیکه شرکت گیری برایمان ایجاد نکند راحتیم دیگر. مشکل چیست؟ خب مسئله همینجاست (یکی از مسائل). وقتی به طور تمام و کمال به شرکتی اطمینان می‌کنید، شرکت می‌تواند هر موقع دلش خواست هر کاری دلش خواست با داده‌های شما بکند. چه به صورت قانونی و چه به صورت غیرقانونی. فرناندو سورنتینو داستانی دارد با عنوان مردی که مدام با چترش بر سرم می‌کوبد. داستان اینگونه شروع می‌شود:مردی مدام با چترش بر سرم می‌کوبد. دقیقا پنج سالی می‌شود که مدام با چترش بر سرم می‌کوبد. اوایل نمی‌توانستم تحملش کنم اما حالا دیگر به آن عادت کرده‌ام.از سال ۱۳۸۶ کسی مدام با چترش بر سرم می‌‎کوبد. اینکه همیشه و همه‌جا کسی دنبال باشد و از شخصی‌ترین کلماتم اطلاع داشته باشد، برایم ترسناک است. برخلاف نرم‌افزارهای Closed Source، نرم‌افزارهای Open Source این امکان را به شما می‌دهند هر بلایی خواستید سر هر قسمت نرم‌افزار که خواستید بیاورید و یا  و ببینید چه اتفاقاتی در پس پرده دارد می‌افتد. همچنین این ابزارها به شما اجازه می‌دهند به جای ذخیره کردن داده‌هایتان روی سرورهای یک شرکت بزرگ، به سراغ سرورهای خودتان بروید و اجازه ندهید کسی دستش به آن‌ها برسد.اینجا قرار نیست در مورد مزایای دنیای متن‌باز یا نرم‌افزار آزاد بنویسم. هزاران مقاله در موردش نوشته شده و احتمالا ۹۹۰تای آن‌ها را خوانده‌اید و به جریان واقفید. همه‌ی کلمات بالا را نوشتم تا به اینجا برسم که بعد از یک سال جستجو برای سرویسی که هم قابلیت هم‌گام‌سازی (Sync) بین سیستم‌عامل‌های مختلف را داشته باشد و هم این احساس را به من منتقل نکند که دارم وسط خیابان لخت قدم می‌زنم، به Standard Notes رسیدم. به طور خلاصه، Standard Notes یک ابزار یادداشت‌برداری و نوشتن بسیار بسیار ساده و متن‌باز است که هم از سیستم عامل‌های مک، ویندوز، اندروید و iOS پشتیبانی می‌کند و هم نسخه‌ی وب دارد. سرعت سینک کردن Standard Notes در مقایسه با مثلا OneNote به طرز شگفت‌انگیزی بالاتر است. از این‌ها مهم‌تر، استاندارد نوتز به شما امکان رمزگذاری روی اکانتتان را می‌دهد. نه اشتباه نکنید. رمزگذاری عادی مثل بقیه‌ی سرویس‌ها نه؛ بلکه رمزگذاری‌ای که اگر رمزتان را فراموش کنید، راهی برای بازگردانی‌اش پیدا نمی‌کنید؛ زیرا این بار اتفاقا سازنده‌های برنامه نگران امنیت اطلاعات شما بوده‌اند و طوری Standard Notes را طراحی کرده‌اند که پسورد شما در هیچ جایی از سرورهای شرکت ذخیره نمی‌شود. البته که از نسخه‌ی رایگان Standard Notes توقع کارهای عجیب و غریب نداشته باشید. این سرویس کاری که قرار است انجام دهد را به درست‌ترین شکل ممکن انجام می‌دهد؛ اما کار بیشتری برایتان انجام نمی‌دهد. یعنی می‌توانید بنویسید، تگ‌گذاری کنید، سینک کنید، به صورت آنلاین و آفلاین به نوشته‌هایتان دسترسی داشته باشید، نوشته‌هایتان را رمزگذاری کنید و از قفل گوشی برای باز کردن نوشته‌ها استفاده کنید. اما برای استفاده از تم‌ها و فرمت‌های مختلف مثل Markdown، امکان بارگذاری ضمیمه، بک‌آپ گیری و غیره باید اشتراک تهیه کنید که توضیحش خیلی به این متن ربطی ندارد.برای ورود به سایت Standard Notes، روی لینک زیر کلیک کنید. باز هم تأکید می‌کنم. اگر پسوردتان را گم کنید، باید با نوشته‌هایتان خداحافظی کنید. https://standardnotes.org/ مارگارت آتوود جایی گفته بود: A word after a word after a word is power.ترجمه‌ی زیبایی از این جمله نمی‌توانم ارائه بدهم. اما می‌توانم روی این موضوع تأکید کنم که خانم آتوود توضیح نداده این قدرت برای چه کسی است. پیشنهاد می‌کنم قدرت را به دست برادر بزرگ‌تر، پدر، پدرِ بزرگ یا شخص بیل گیتس ندهید و خودتان قدرت را در دست بگیرید.</description>
                <category>پالپ‌گیکشن</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 01:05:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>