چرا قلمم جدیدا اینطور مینویسد؟ شاید همیشه اینطور مینوشت؟ دنیا به اندازه کافی دردناک هست من چرا دارم بدترش میکنم؟
نوشته های کوتاه
یکسری نوشته ها هستند که خاک میخورند
زیرا به اندازه کافی بلند نبودند که منتشر شوند اما به اندازی کافی بد هم نبودند که دور ریخته شوند، فقط خاک میخورند زیرا مقدمه و ادامه ای ندارند انها فقط هستند هر چند تمام نشده
از ان جایی که دیدم خیلی وقت است خاک میخورند و واقعا لیاقتشان این نیست گفتم بگذار فرصتی برای انتشار به انها بدهم حتی اگر به خودی خود برای یک متن خوب نباشند، میدانید شاید در کنار هم هرچند بی ربط نوشته مقبولی را بسازند
زندگیم مانند عینک کثیف رها شده ایست که دگر نمیزنم زیرا کثیف شده و نمیتوانم با او ببینم، اما تمیزش هم نمیکنم
دنیا را تار میبینم و ازارم میدهد اما نمیروم تا عینکم را تمیز کنم!
شما عینک کثیفتان را چگونه تمیز میکنید؟
یا شاید هم با دنیای تار خود میسازید و فراموش میکنید دنیا با عینکی تمیز چگونه بود؟
بگذریم.
ما اگر عینک تمیز کردن بلد بودیم حال اینجا نبودیم.
گاهی به خودم شک میکنم
من در واقع کیستم؟
هرکس من را یک جور میبیند بهتره بگم یک جور بهش نشان میدم.
به بعضی روی فلسفی بعضی دیگر روی دوستانه و بی منطق بعضی روی ادبی بعضی ها اصلا نمیداند از من انقدر متن هاب قلبمه و سلمبه بر می اید بعضی مرا غرق درس بعضی مرا یک دلقک جمع بعضی مرا برون گرا بعضی مرا درون گرا
اخر سر من کیستم؟ شاید همه انها؟
عجیب بود از کسایی توجه گرفتم که انتظار نداشتم و از کسایی توجه نگرفتم که انتظار داشتم.
میدانی چی جالب است؟
یکی از صفات بارزی که ادما خود را با اون توصیف میکنند "مهربان" ایست
و ما اکثرا تظاهر بر مهربان بودن میکنند
هر چیز تکراری بشود ایا بر این معناست که ان درد ندارد؟ گمان میکنید با گفتن جملاتی مانند همه این مشکلات را دارند از مشکلات من کاسته میشود؟
چرا انقدر نظرات این موجودات دو پای لعنتی برای ما مهم است؟
بماند ماهم موجودات دو پای لعنتی ای هستیم و جفتمان یکچیز هستیم
ولی چرا نظرات دیگران انقدر اهمیت دارد؟
انقدر باعث میشود تا ما روز به روز شکسته تر شویم "جنبه خوب هم دارد که دیگری از ما تعریف کند و جای بحث نیز دارد میدانم اما شماهم باید بدانید من فعلا با جنبه های خوب کاری ندارم"
چرا یکسری مسائل همیشه باید مخفی بمانند؟ چرا اگر بخواهیم ان هارا برای کسی بازگو کنیم صدای هیس اطرافیان بلند میشود
مگر چه میشود؟ و میدانید چیست ان مسائلی که فقط خودمان میدانیم و باید مخفی بمانند دردناک ترین مسائلی هستند که تجربه کرده ایم و همان ها درگیر شدند درگیر قانون نا نوشته ای که میگوید انها نباید گفته شوند وگرنه..
و هیچ گاه نفهمیدم بعد از وگرنه چه میشود.
موضوعات مادی و معنوی زیادیست که میخواستم در این بستر کوچک در میان بگذارم اما تا دستم به نوشتن میرود ذهنم پاک میشود، کلمات کم می اورند و دست هایشان را به نشانه تسلیم بالا میبرند..

در اخر میدانم هر کدام درمورد مسئله ای جدا گانه هستند و جای بحث دارند
اگر نظری دارید خوشحال میشوم که بشنوم
اولین...
دومین...
سومین...