<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات رادیو مِی</title>
        <link>https://virgool.io/RadioMey/feed</link>
        <description>گاه‌نامه‌ای شنیداری و نوشتاری برای ذهن‌های دغدغه‌مند. 
 قابل دسترسی از تلگرام، اسپاتیفای، کست‌باکس، گوگل پادکست، اپل پادکستس، انکر و سایر رسانه‌های انتشار پادکست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:05:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/zplt1popuq59/vtnh4r.png</url>
            <title>رادیو مِی</title>
            <link>https://virgool.io/RadioMey</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راه دانش: ماهیت روشن‌گری - مدرنیته، دانش و متافیزیک</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-cphf8czy5iuv</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e1f6hsb نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد و متن زیر را با توضیحات بیشتری ارائه داده است. اگر حس کردید که فهم متن زیر برایتان دشوار است، نسخهٔ صوتی برای شماست.پیش‌گفتارهنگامی که تاریخ پرفراز و نشیب مدرنیتهٔ غرب را از از رنسانس تا کانت و پس از او بررسی می‌کنیم، به این شکل با آن برخورد می‌کنیم که مدرنیته آمد تا ادیان را نابود کند یا جایگزین دین و خرافه بشود. و در قالب کلی هر بحثی که حول مدرنیته صورت می‌گیرد، نوعی جبهه‌گیری علیه ادیان را شاهدیم، به این صورت که طرفداران مدرنیته ادعا می‌کنند که ما ادلهٔ کافی برای اثبات حقانیت ادیان را نداریم، پس مدرنیته را جایگزین آن می‌کنیم. ولی پرسش مهمی که اینجا مطرح می‌شود این است: ادلهٔ ما برای پذیرفتن مدرنیته چیست؟ به عبارت بهتر، آیا مدرنیته چیزی فراتر از یک دین است؟[ما دربارهٔ مفهوم مدرنیته به اختصار در قسمت اول رادیو می تحت عنوان «سنت و مدرنیته: تاریخ و مفهوم روشن‌فکری»صحبت کرده‌ایم و توصیه می‌کنیم اول به این قسمت سر بزنید.]«مرگ خدا» و متافیزیکنیچه در کتاب چنین گفت زرتشت در بخشی از یک جمله این عبارت را به کار می‌برد: «و خدا مرد.» کسی نمی‌تواند ادعا بکند که منظور نیچه از این جمله را کامل فهمیده، ولی اجمال کلی بر سر این است که منظور نیچه در این جمله مرگ ارزش‌های الهی بوده؛ به معنا که همان‌طور که ما خدایگان را ایجاد کردیم، اکنون شاهد مرگشان هستیم. ولی چرا ارزش‌های الهی از نظر نیچه در حال مرگ بودند؟ در اینجا ما نیازمند درک مفهومی تحت عنوان متافیزیک هستیم.متافیزیک به زبان ساده یعنی چیستیِ کل وجود و هستی و عمدتا توسط فلاسفه مورد بحث قرار می‌گیرد. برای مثال این پرسش که «چرا خدا هست؟» در واقع به دنبال متافیزیکی برای اثبات وجود خدا می‌گردد. یا این که پرسش که «آیا ما واقعا اختیاری داریم یا تحت لوای جبر زندگی می‌کنیم؟» پرسشی متافیزیکی است. یا این پرسش که «آیا ما وجود خارجی داریم؟ مرز بین واقعیت و رویا چیست؟» (اگر حس می‌کنید این سوال چرتیست توصیه می‌کنم حتما سه‌گانهٔ ماتریکس را نگاه کنید!) ما در بررسی متافیزیکی خودمان را محدود به لایه‌ای که در آن هستیم نمی‌کنیم، بلکه یک لایه بالاتر می‌رویم و چیزها را از بالاتر نگاه می‌کنیم. (همانند کاری که در بررسی فلسفهٔ علم انجام دادیم.) بسیاری از پدیده‌هایی که فلاسفه در آن با هم اختلاف نظر دارند، بحث‌های متافیزیکی هستند؛ مانند علیت، جبر و اختیار، آزادی و...چیزی که [به زعم بسیاری] توسط نیچه مطرح شد، این بود که ما ادله‌ای برای اثبات حقانیت ادیان نداریم؛ به عبارت بهتر، ما متافیزیکی برای اثبات درستی ادیان نداریم و این ادیان در شاخهٔ ارادهٔ معطوف به باور قرار می‌گیرند.ما دو نوع اراده داریم: دسته‌ای از اراده‌های ما معطوف به حقیقت و فکت هستند؛ به این معنا که باور داشتن یا نداشتن ما به آن‌ها درستی آن‌ها را زیر سوال نمی‌برد. تحت هر شرایطی سیب از درخت به زمین خواهد افتاد و 2+2 می‌شود 4. ولی دستهٔ دیگری از اراده‌های ما اراده‌های معطوف به باور هستند؛ به این معنا که ما ادله‌ای برای اثباتشان نداریم و ایمان و باور ما، به آن‌ها ارزش می‌دهد. از نظر نیچه، دین یک ارادهٔ معطوف به باور است، نه یک ارادهٔ معطوف به حقیقت. به عبارت بهتر شما به دین ایمان می‌آورید، نه این که دین برای شما اثبات شود. و به زعم او ما جای دین را با دو چیز می‌توانیم پر کنیم: علم و اخلاق. اما اینجاست که ما با یک پرسش بنیادین روبرو می‌شویم: علم و اخلاق ماهیتاً چه تفاوتی با دین دارند؟ ما گفتیم که ما متافیزیکی برای اثبات حقانیت ادیان نداشتیم، ولی آیا مگر ما متافیزیکی برای حقانیت علم و اخلاق داریم؟ علم و اخلاق همان مشکلی را دارند که دین، ولی چه دلیل داریم برای این که آن‌ها را متمایز از دین جلوه دهیم؟ آیا این یک خواست منطقی است یا یک عنادِ ناشی از عقده؟مدرنیته در بعد فلسفی خود (به زعم بسیاری، مانند نیچه و هایدگر) همواره دچار مشکل متافیزیکی بوده. ما واقعاً اثباتی برای حقانیت و درستی علم نداریم و اعتقاد ما به علم هم نوعی ایمان و ارادهٔ معطوف به باور است. پس مدرنیته بر چه مبنایی استوار است؟ و از آن مهم‌تر ما چه نیازی به قبول و پذیرش آن داریم؟ اگر دین (برای مثال مسیحیت) اعدام‌های قرون وسطی‌ای داشت، مدرنیته هم بمب اتم داشت. مدرنیته روی کاغذ و آمار نتایج بسیار خوبی داشته، (که برای اطلاعات بیشتر می‌توانید کتاب Enlightenment Now از Steven Pinker را مطالعه بفرمایید) ولی در کنار خود مشکلات جدیدی را هم به بار آورده؛ مثلاً افسردگی. آیا ما می‌توانیم با یقینِ 100درصدی بگوییم که مدرنیته مشکل اخلاق را در جوامع حل کرده؟ یا مشکل هویت را؟ یا مشکل‌های دیگر را؟ پس با این وجود چرا باید سمت مدرنیته رفت؟بابک احمدی کتابی نوشته با عنوان «معمای مدرنیته» که از ابتدا تا انتهایش تلاش برای مطرح کردن چنین پرسش‌هاییست؛ در حوزه‌های اخلاق، هویت، زیبایی‌شناسی و... . نویسنده در انتهای هر بحثی بالاخره به این نتیجه می‌رسد که ما متافیزیکی برای مدرنیته نداریم، و آن‌قدرها هم که سعی می‌کنیم نشانش دهیم آش دهن‌سوزی نیست. با این همه، پس چرا روشن‌گری؟انسان و متافیزیکانسان‌ها تنها گونه‌های دارای مغز نیستند. از آمیب‌های خیلی ریز تا دایناسورهایی که امروزه صرفا چند استخوان از آن‌ها برای ما باقی مانده همه مغز داشتند. ما و پیشینیان بیولوژیکی‌مان هم همگی مغز داشتیم. ولی مشاهدات ما نشان می‌دهد که بین مغز ما (انسان‌های خردمند) و نئاندرتال‌ها تفاوت عمده‌ای وجود داشت، نه از نظر اندازه، که از نظر عملکرد. ما بنا به مشاهداتمان تنها گونه‌ای بودیم که توان حل مسائل با فکرکردن و فلسفه‌بافتن را داشت. انسان‌های خردمند تنها گونه‌هایی بودند که توانستند مفهوم آ و ب را ترکیب کنند تا به مفهوم ث برسند. این همان چیزیست که ما بیشتر اوقات با عنوان علیت از آن نام می‌بریم. ما توانستیم جامعه، ماشین و علم را بسازیم ولی میمون‌های دیگر نتوانستند، و همهٔ این‌ها را مدیون جهش ژنتیکی و بخشی تحت عنوان کورتکس جلویی مغز هستیم؛ جایی که تفکرات منطقی در آن صورت می‌گیرد. (ساده‌سازی‌هایی که از نظر علمی در این بخش صورت گرفته برای فهم بهتر مفاهیم است وگرنه حقیقت علمیِ ماجرا بسیار پیچیده‌تر از این‌هاست.)مغز ما، به عبارت بهتر منطق (logic and reasoning) ما، بر مبنای علیت می‌چرخد. ما دوست داریم علت چیزها را بدانیم، چرا که مداربندی مغزمان این‌گونه ایجاب می‌کند. این نقطهٔ تمایز ما از سایر موجودات است. (منبع برای مطالعهٔ بیشتر) و شاید بتوان گفت که این عامل وجود مفهومی تحت عنوان «متافیزیک» در ماست. حراری در کتاب انسان خردمند به نکتهٔ جالبی اشاره می‌کند؛ او می‌گوید که عامل ایجاد شهرهای اولیه و اجتماعات اولیه در انسان‌ها (که شبیه آن در سایر حیوانات دیده نشده) اعتقاد داشتن به خرافهٔ مشترک بوده. به عبارت بهتر، چیزی که من برداشت می‌کنم این است: اعتقادات ما به بنیان‌های متافیزیکی مشترک عامل اتحاد ما در بستر تاریخ بوده. ادیان، اسطوره‌ها و پادشاهی‌ها بر این مبنا بقا یافته‌اند: پیروانشان.عطش ما به دانستن علت چیزها باعث ایجاد متافیزیک بوده؛ شما می‌توانید این مورد را در خدایان یونانی نیز مشاهده کنید؛ یونانیان باستان ابزار و تکنولوژی درک بسیاری از پدیده‌ها را نداشتند، برای همین خرافات خودشان را به عنوان دلیل متافیزیکی جا می‌زدند. برای مثال آن‌ها توان درک مفهوم رعد و برق یا طوفان را نداشتند، به همین علت آن را به خشم خدای زئوس نسبت می‌دادند. ما پیش‌تر از این در قسمت «سوگیری‌های ذهن» به بحث سوگیری‌های شناختی پرداختیم و در آن‌جا اشاره کردیم که منشاء اصلی سوگیری حساب کتاب سرانگشتی ذهن انسان برای رسیدن به سریع‌ترین جواب است. شاید از دیدگاه فرگشتی چنین چیزی یک ضرورت و موهبت باشد، ولی از دیدگاه چیزهای جدیدی که امروزه با آن‌ها روبرو می‌شویم این قضیه یک نقص به شمار می‌آید. توجه داشته باشید که هدف این بخش به زیر سوال بردن علیت نیست (که این بحث در قسمت‌های آتی رادیو می مورد بررسی قرار خواهد گرفت)، بلکه هدف به چالش کشیدن درک ما از پیچیدگی جهان اطرافمان است، و صد البته، ماهیت متافیزیک.متافیزیک و مدرنیتهحال برگردیم به پرسش اصلی: متافیزیک مدرنیته چیست؟ بگذارید من یک پرسش دیگر مطرح کنم: جواب به پرسش «متافیزیک مدرنیته چیست؟» از چه جنسی است؟ چه ماهیتی دارد؟ چه مدل جوابی برای قانع‌کردن من و شما کافیست؟ آیا قبول دارید که ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم به پاسخی دقیق برای پرسش‌های متافیزیکی برسیم؟ هرچند که این پرسش‌ها خیلی جذاب و اعتیاد‌آورند، ولی هیچ پاسخی در ته این تونل نیست. توصیه می‌کنم کمی دربارهٔ این سوال مهم فکر کنید: ماهیتِ پاسخِ پرسش‌های متافیزیکی چیست؟تاکنون فلاسفه پاسخ قانع‌کننده‌ای به این پرسش نداده‌اند. ما پاسخِ هیچ پرسش متافیزیکی‌ای را نمی‌دانیم. اما یک چیز برای ما تا حدودی روشن است: هر پاسخی به پرسش متافیزیکی از جنس یک دگم خواهد بود. (دگم یعنی باور بی‌پایه‌و‌اساس و قطعی) مدرنیته به معنای تغییر دادن «باور» پیشین نیست، چرا که در این حالت همهٔ ادیان پدیده‌هایی مدرن به شمار می‌آمدند. مدرنیته دشمن دین نیست، مدرنیته دشمن جَزْم‌اندیشی (دگماتیسم) است، هر نوعی از جزم‌اندیشی.ما چند پاراگراف بالاتر اراده‌ها را به دو نوع معطوف بر حقیقت و معطوف بر باور تقسیم کردیم. می‌توان با تقریب خوبی گفت پاسخ پرسش‌های متافیزیکی هیچگاه از نوع اول نخواهد بود. و مدرنیته هم بر پایهٔ ایمان به چیزی نیست. علم، همانند دین، پاسخ متافیزیکی ندارد ولی اساساً مدرنیته به دنبال پاسخ متافیزیکی چیزها نیست؛ چرا که این پرسش‌های متافیزیکی بودند که باعث تاخیر در پیشرفت علم شدند. (دلیل این تاخیر هم نبود ملاک مناسب برای سنجش درستی چیزها بود؛ چرا که ما توهمات ذهنی خود را با طبیعت می‌سنجیم. علم این ویژگی را دارد که طبیعت را با خود طبیعت می‌سنجد.) ارنست کاسیرر در کتاب «فلسفهٔ روشنگری» اینگونه به پرسشِ متافیزیک علم شناخت انسان پاسخ می‌دهد:«طبیعت مرموز و ناشناختنی نیست، بلکه این ذهن انسان است که آن را در تاریکی مصنوعی نهاده است. اگر نقاب واژه‌ها و مفاهیم دلبخواه و پیش‌داوری‌های خیالی را از چهرهٔ طبیعت برداریم، طبیعت خود را چنان که واقعا هست آشکار می‌سازد؛ یعنی یک کل ارگانیک و قائم‌به‌ذات و تبیین‌کنندهٔ خویش. هرگونه تبیین بیرونی، یعنی هر تبیینی که اصل طبیعت را در قلمرو فراسوی طبیعت [متافیزیک] بجوید، هرگز نمی‌تواند به هدف خود برسد. زیرا انسان اثر طبیعت است و جز در طبیعت وجودی ندارد. او بیهوده می‌کوشد تا خود را از قواعد طبیعت آزاد کند. انسان حتی در اندیشه‌هایش به ظاهر می‌تواند از قانون طبیعت فراتر رود. هر چه ذهن او بکوشد تا به آن‌سوی جهان محسوس رود دوباره باید به این جهان بازگردد؛ زیرا توان او تنها در این است که یافته‌های حسی را به هم پیوند دهد. در این فراگرد همهٔ آن شناختی قرار دارد که می‌توانیم دربارهٔ طبیعت به دست آوریم.» (ص 141)کاسیرر دانش و «خرد» بشرِ مدرن را در تضاد با خرد متافیزیکی پیش از مدرنیته می‌بیند. او در بخشی دیگر گفته:«[در مفهومِ مدرنِ بعد سدهٔ هجدهم] خرد دیگر حاصل‌جمع «تصورات فطری» نیست که پیش از تجربه به انسان ارزانی شده باشدو ذات مطلق اشیاء را آشکار کند. سدهٔ هجدهم به خرد بیشتر به مثابهٔ یک امر اکتسابی می‌نگرد تا به منزلهٔ یک میراث. خرد، خزانهٔ ذهن نیست که حقیقت همچون سکه‌ای در آن ذخیره شده باشد؛ بلکه نیروی عقلیِ اصیلی‌ست که ما را در کشف و تعیین حقیقت راهنمایی می‌کند. همین تعیین حقیقت، هسته و پیش‌فرض لازم برای هرگونه یقین واقعی‌ست. سدهٔ هجدهم خرد را به همین معنا درک می‌کند، نه به منزلهٔ پیکری استوار از علم و اصول و حقایق؛ و آن را به نوعی انرژی یا نیرو [صدالبته در معنای استعاری] می‌داند که تنها در تاثیرات و در کارکردهایش فهم‌پذیر است.» (ص 71)کاسیرر در این بند نتیجه‌ای که گرفتیم را تکرار می‌کند: مدرنیته یعنی فرار از جزم‌اندیشی و دگماتیسم. دلیل اعتماد ما به روش‌های علمی یک باور متافیزیکی نیست و ریشهٔ منطقی ندارد؛ بلکه الزام عملی دارد. ما در اولین قسمت از سری راه دانش به این پرسش رسیدیم که «با وجود این‌همه عدم قطعیت، چطور می‌توان کسی را مجاب کرد تا هنگام بیماری به پزشک مراجعه کند؟» این قسمت به نوعی به این پرسش جواب داد. ما یقین صددرصدی به درست‌بودن مفاهیم علمی نداریم (چون اگر داشتیم کار ما جزم‌اندیشی و دگماتیسم بود!) ولی می‌دانیم که هنگام ایجاد پرسش‌های بنیادین، بهترین پاسخ‌ها از جنس پاسخ‌های علمی خواهند بود، نه پاسخ‌های متافیزیکی! ما در قسمت پیشین رادیو می با عنوان «راه دانش: نیوتون و خرد» به مقایسهٔ فلسفهٔ علم نیوتونی و دکارتی پرداختیم، و در آن‌جا هم به نتیجهٔ مشابهی رسیده بودیم. روش نیوتون از این رو بهتر بود که درست بودن چیزی را فرض نمی‌گرفت، بلکه از تحلیل برای رسیدن به پاسخ استفاده می‌کرد.شاید برای برخی این نتیجه‌گیری حکم پاک‌کردن صورت مسئله را داشته باشد. شاید برخی دیگر این نتیجه‌گیری را معادل «ماتریالیسم» بدانند و آن را کافی ندانند. در این صورت توصیه می‌کنم کتاب «فلسفهٔ روشنگری» از ارنست کاسیرر به ترجمهٔ دکتر یدالله موقن را بخوانید.</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Fri, 04 Mar 2022 08:05:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیباچه: «دموکراسی پس از دموکراتیزاسیون» از جنگ جیپ چوی</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%DB%8C%D9%BE-%DA%86%D9%88%DB%8C-j0v3zv8ocwv7</link>
                <description>دیباچه یعنی پیش‌گفتار و مقدمه. در هر قسمت از دیباچه، ما کتابی که از نظر ما ارزش دیده‌شدن دارد و افکار جالب و متفاوتی را مطرح کرده، یا این که یک واقعه و یا یک احساس را به طرز متفاوتی توصیف کرده را معرفی می‌کنیم و به همراه ذکر نکات مثبت و منفی‌اش، قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانیم. هدف دیباچه خلاصه‌کردن کتاب نیست، بلکه ایجاد حس نیاز به خواندنِ کتاب است. ما در هر قسمت از دیباچه، به پیشینهٔ نویسنده، هدف پشت کتاب و حاشیه‌های کتاب اشاره می‌کنیم. در انتها هم به روش‌های تهیهٔ کتاب و نسخه‌های مختلف کتاب می‌پردازیم. کتابی که این هفته آن را می‌کاویم، دموکراسی پس از دموکراتیزاسیون از جنگ جیپ چوی است.ما با شنیدن نام «کرهٔ جنوبی» به صورت ناخودآگاه به یاد متضاداش، یعنی کرهٔ شمالی می‌افتیم. این تضاد ناخودآگاه باعث ایجاد این تصور در ما می‌شود که کرهٔ جنوبی بهشت برین است و کرهٔ شمالی خود جهنم. اما آیا واقعا کرهٔ جنوبی (که می‌دانیم کشوری دموکراتیک است) بهشت برین است؟ آمارها اینگونه نشان نمی‌دهد. افزایش شدید اختلاف طبقاتی، تبدیل‌شدن تحصیل به کالایی اشرافی، پوچ و بی‌معنی بودن ساختار احزاب، بی‌اعتنایی مردم به قانون اساسی، کاهش چشم‌گیر مشارکت مردم کره در انتخابات و... تنها گوشه‌هایی از مشکلات کرهٔ جنوبی هستند که در حال تلنبار‌شدن‌اند. و نکتهٔ عجیب‌تر این است که کرهٔ جنوبی همان مشکلاتی را دارد که ایران غیردموکراتیک ما. این کتاب این تلنگر را به ما می‌زند که آیا رسیدن به دموکراسی لزوما به رفاه می‌انجامد؟ آیا دموکراتیک‌شدن صرفاً به معنای داشتن قانون اساسی دموکراتیک است؟ چرا کرهٔ جنوبی به این روز افتاده؟ این کتاب سعی می‌کند به این پرسش پاسخ دهد.  https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e1crfav نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.روش‌های تهیهٔ کتاباین کتاب تنها توسط نشر نو منتشر شده و نسخهٔ دیگری از آن موجود نیست.دموکراسی پس از دموکراتیزاسیون - جنگ جیپ چوی - ترجمهٔ سعیدرضا اتحادی - نشر نو (لینک کتاب در وب‌سایت نشر نو) / نسخهٔ فیزیکی: شهر کتاب آنلاین  / نسخهٔ دیجیتالی: طاقچه</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jan 2022 10:05:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا با خودمان حرف می‌زنیم؟ و چگونه این کار به ضررمان تمام می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B6%D8%B1%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-djncdxnsj3ri</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e1b3g90 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد و متن زیر را با توضیحات بیشتری ارائه داده است. اگر حس کردید که فهم متن زیر برایتان دشوار است، نسخهٔ صوتی برای شماست.پیش‌گفتارهمهٔ ما با خودمان حرف می‌زنیم، بعضی‌ها با صدای بلند و بعضی‌ها بدون این که متوجه‌اش بشویم. ما با این کار از زمان حال خارج می‌شویم و یا به گذشته سفر می‌کنیم و یا در آینده خیال‌بافی. ولی چرا با خودمان حرف می‌زنیم؟ در مسیر فرگشت ما چه نیازی به حرف‌زدن با خود و خیال‌بافی داشتیم و این چه کمکی به بقای ما انسان‌ها کرد؟ و آیا این فرایند می‌تواند به ضرر ما ختم شود؟چرا با خودمان حرف می‌زنیم؟همان‌طور که نفس‌کشیدن ما فرایند و رخدادی طبیعی و عادی‌ست، حرف‌زدن ما با خودمان نیز طبیعی و عادی‌ست. این بخشی از روند طبیعی بدن و چه بسا نشانی از سلامت ذهنی ماست. (پس آن‌هایی که با خودشان حرف می‌زنند دیوانه نیستند!) وقتی مغز ما مشغول کار خاصی نیست، [به صورت خودکار] با خودش حرف می‌زند، به همین علت به چنین فرایندی «وضعیت عادی» (default state) گفته می‌شود. ولی سوال مهم این است که چرا با خودمان حرف می‌زنیم.پاسخ این پرسش در این واقعیت نهفته است که مغز انسان به طرز باورنکردنی‌ای چندکاره (Multitasker) است. برای مثال هیپوکامپوس (اسبک) که در اعماق مغز ما مسئول نگه‌داری خاطرات بلند‌مدت است، وظیفهٔ مسیریابی (Navigation) را نیز به عهده دارد. یکی از کارهای اساسی مغز، استفادهٔ موثر از حافظهٔ کاری (Working Memory) است. وظیفهٔ حافظهٔ کاری، نگه‌داری اطلاعات به صورت موقت جهت پردازش (یا به صورت غیردقیق، حافظهٔ کوتاه‌مدت) است. انسان‌ها، به صورت طبیعی، به ادراک حافظه در قالب احساسی، بلند‌مدت و نوستالژیک گرایش دارند. حافظهٔ کاری برعکس این کار را انجام می‌دهد، یعنی اطلاعات را در حالت کوتاه‌مدت برای انجام فرایند‌های ادراکی نگه می‌دارد. ما برای انجام کارهای روزمرهٔ زندگیمان به حافظهٔ کاری نیاز داریم. به کمک حافظهٔ کاری ما می‌توانیم اطلاعاتی را که لحظاتی پیش دریافت کرده‌ایم را به یاد بیاوریم و پردازشش کنیم؛ برای مثال در گفتگوهای روزمره و کاری، در هنگام مناظره و جر و بحث و هنگام خرید در یک فروشگاه. به عبارت بهتر، حافظهٔ کاری به ما در انجام فرایندهای روزمرهٔ عادی کمک می‌کند. ما موقعی که حافظهٔ کاری خودمان را از دست می‌دهیم یا این که این حافظه دچار مشکل می‌شود، فرایندهای روزمرهٔ نیز ما دچار اخلال می‌شوند. و این حافظهٔ کاری با صدای درونی ما در ارتباط است.بخش مهمی از حافظهٔ کاری، سیستمی عصبی‌ست که کارش مدیریت اطلاعات زبانی است و به آن «حلقهٔ آوایی یا آواشناختی» (Phonological Loop) گفته می‌شود. این سیستم دو بخش دارد: یکی «گوش درونی» که به ما قابلیت به‌خاطر‌سپردن شنیده‌ها برای مدت‌زمانی کوتاه را می‌دهد. و دیگری «صدای درونی» که به اجازه می‌دهد تا شنیده‌هایمان را (که به صورت کوتاه‌مدت در خاطرمان نگه‌داشته‌ایم) را با خودمان تکرار کنیم؛ درست مثل زمانی که می‌خواهیم شماره تلفنی را حفظ کنیم. حافظهٔ کاری ما به حلقهٔ آوایی نیاز دارد تا بتواند از مسیرهای عصبیِ زبانی استفاده کند و ما به این قضیه نیاز داریم تا بتوانیم در جهان بیرونی عملکرد مطلوبی داشته باشیم.بسیاری فکر می‌کنند که حرف‌زدن خردسالان با خودشان نشانی از یک بیماری روانی یا مشکل است در حالی اصلا اینطور نیست. بلکه این قضیه نشان‌دهندهٔ رشد هوشی و احساسی کودک است. کودکانی که در خانواده‌هایی با ارتباطات غنی رشد می‌کنند، در رشد جنبهٔ «صدای درونی» قوی‌تر از دیگران عمل می‌کنند. از سوی دیگر، داشتن دوستان خیالی نیز می‌تواند باعث تقویت گفتگوی درونی در کودکان شود. تحقیقات نشان می‌دهد که این بازی‌های کودکانه (که با قوهٔ تخیل درگیرند) می‌توانند باعث پیشرفت تفکر سنجش‌گرانه، اعتماد به نفس، ارتباطات و کنترل خویشتن شود.یکی دیگر از خوبی‌های گفتگوی درونی ما، ارزیابی خود است؛ به این معنا که مدام خودمان را می‌سنجیم تا ببینیم در مسیر درستی (سمت اهداف و ارزش‌هایمان) حرکت می‌کنیم یا خیر. به همین علت بخش عمده‌ای از حرف‌زدن ما با خودمان دربارهٔ کاستی‌هایمان و عملکردمان در مسیر رسیدن به اهدفمان است. و جالب است بدانید که تحقیقات نشان می‌دهند که حرف‌زدن ما با خودمان شباهت‌های بسیاری با خواب‌هایی که می‌بینیم دارند.حرف‌زدن ما با خودمان نقش غیرقابل‌انکاری در شکل‌گیری شخصیت ما دارد. مغز روایت‌های معنادارش را به واسطهٔ همین فرایند انجام می‌دهد. به عبارت دیگر، ما از مغزمان برای نوشتن داستن زندگیمان (که خودمان شخصیت اصلی آن هستیم) استفاده می‌کنیم و این کار به رشد و بلوغ فکری ما کمک می‌کند، به شناخت ارزش‌ها و خواسته‌هایمان کمک می‌کند و به ما هویت می‌دهد. توانایی‌های چندکارهٔ مغز گوناگون و مهم‌اند ولی برای درک بهتر اهمیت این توانایی‌ها باید بدانیم که اگر آن‌ها نبودند چه اتفاقی می‌افتاد.این اتفاق برای جیل بولت تیلور افتاد، عصب‌شناسی ۳۷ ساله که یک روز از خواب بیدار شد و دید که حافظهٔ کاری‌اش از کار افتاده است. او صبح که از خواب بیدار شد، طبق عادت شروع به ورزش‌ کرد و دید که احساس عجیبی دارد. پشت چشم‌هایش درد شدیدی داشت و دید که بدنش رفته رفته کندتر به محیط واکنش نشان می‌دهد. او می‌گفت که نمی‌تواند بفهمد که بدنش از کجا آغاز می‌شود و کجا به اتمام می‌رسد! او نه‌تنها حس فیزیکی بدنش را از دست داده بود، بلکه شخصیت و هویت‌اش نیز در حال نابودی بودند. دستگاه زبانی مغز او از کار افتاده بود. گویا یکی از رگ‌های نیمهٔ چپ مغزش ترکیده و سکته کرده بود. او هنگامی که در اورژانس بیمارستان بود می‌گفت که دیگر راویِ قصهٔ خودش نیست و حس می‌کرد که «روح‌اش از بدنش جدا شده»! او در کمال تعجب از سکته‌اش جان سالم به در برد، اما مشکل مهم‌تری برای وی پیش آمده بود: او دیگر نمی‌توانست با خودش حرف بزند!نبود حافظهٔ کاری امکان انجام ساده‌ترین کارهای روزمره را نیز از او گرفته بود. او دیگر قادر به فکر کردن به خاطرات گذشته و تصور آینده نبود. زبان برای او مفهومی نداشت و او از جهانی که در آن زندگی می‌کرد جدا شده بود! اما مهم‌تر از همهٔ این‌ها، او دیگر هویتی نداشت. وقتی صدایی در ذهن او نبود، او دیگر نمی‌توانست بفهمد که او خودش است و کس دیگری نیست! شاید برای من و شما این امر وحشت‌ناک باشد، ولی در کمال تعجب او از نبودن این صداها احساس آرامش می‌کرد؛ به دور از خاطرات ناگوار، استرس‌ها و اضطراب‌ها.چه زمانی حرف‌زدن ما با خودمان به ضرر ماست؟در بخش قبلی گفتیم که حرف‌زدن ما با خودمان چیزی حیاتی است و بدون آن دچار مشکلات بسیاری می‌شویم. ولی چه زمانی حرف زدن ما با خودمان مشکل‌ساز است؟برای همهٔ ما پیش آمده که خواستیم در جلوی جمعی صحبت کنیم و زبانمان نچرخیده و دلهره وجودمان را فراگرفته. یا برای همهٔ ما پیش آمده که هنگامی که کاری را که بلدیم را جلوی دیگران انجام می‌دهیم، عملکرد ضعیف‌تری از خودمان نشان می‌دهیم. تا به حال دقت‌کرده‌اید که در چنین مواقعی چه اتفاقی می‌افتد؟ در واقع شما موقعی که در جلوی جمعی در حال ارائه دادن هستید دستپاچه می‌شوید، افکار منفی وجود شما را فرامی‌گیرد، و منشأ این افکار منفی گفتگوی درونی شماست.شما در حالت عادی که مشغول کار هستید نگرانی خاصی بابت افکار دیگران و اتفاق‌های بدی که خواهد افتاد ندارید، و همهٔ کارها را به صورت «خودکار» انجام می‌دهید. در حالی که هنگام نگرانی مغزتان از حالت خودکار خارج می‌شود و شروع می‌کند به تحلیل یک‌به‌یک حرکت‌های شما. و در این حین استرس شما افزایش پیدا می‌کند. برای مثال من یک بار هنگام تمرین ارائهٔ مربوط به یک درسی تمام تمرکزم روی مطلبی بود که قصد ارائه دادنش را داشتم، ولی هنگام ارائه ناگهان یک سوال عجیب مرا دستپاچه کرد: حالت دست‌هایم باید چگونه باشد؟! و در این حین دیگر حواسم به مطلبی که قصد ارائه‌اش را داشتم نبود و به تته‌پته افتاده بودم! یا در مثال معروف، ورزشکاران هنگامی که حین بازی یک یا دو گاف می‌دهند، دیگر نمی‌توانند تا آخر بازی تمرکز کنند، چرا که گفتگوی درونی‌ای که دارند آن‌ها را فلج می‌کند. شاید یک مثال خوب در این زمینه مهدی طارمی باشد! نکتهٔ قضیه اینجاست که این مشکلات صرفا به خاطر گفتگوی درونی ایجاد می‌شوند و هنگامی که به کاری که در حال انجامش هستیم فکر می‌کنیم، گند می‌زنیم! [زمستونا ریشت رو زیر پتو می‌ذاری یا روی پتو؟] به عبارت بهتر، آدم‌های خبره (در هر حوزه‌ای) بدونِ فکرکردن کار می‌کنند؛ چرا که پیش از این هزاران بار کاری که در حال انجامش هستند را تمرین کرده‌اند و ذهنشان کالبیره شده برای انجام خودکار کارها. یا به عبارت بهترتر، برخلاف تصوری که عامهٔ ما داریم: تمرکز بیش‌از‌حد می‌تواند باعث افت عملکرد شود!پرسش مهمی که ایجاد می‌شود این است که چرا این قضیه اتفاق می‌افتد؟ پاسخ این پرسش در این واقعیت نهفته شده که مغز انسان همانند یک پردازندهٔ رایانه (CPU) است و توان پردازشی محدودی دارد. ما هنگامی که وارد فاز «گفتگوی درونی» می‌شویم، بخشی از توان پردازشی مغز (که برای انجام کار نیاز داشتیم) را در اختیار این افکار قرار می‌دهیم. در واقع می‌توان گفت که این افزایش تمرکز و فکر‌کردن می‌تواند به نوعی به کاهش تمرکز منجر شود!آسیب دیگری که حرف‌زدن با خودمان به ما وارد می‌کند در هنگام ناراحتی ماست. ما موقعی که ناراحتیم، نیاز داریم تا با دیگران صحبت کنیم (البته شدت این امر در افراد درون‌گرا و برون‌گرا فرق دارد) و هر چه غم و غصهٔ ما بیشتر، نیاز ما به حرف‌زدن با دیگران هم به تبع آن بیشتر. ما در چنین مواقعی به «توجه» و «حمایت» دیگران نیاز داریم و هم‌دردی دیگران به ما احساس خوبی می‌دهد، ولی ته دلمان می‌دانیم که اگر بیش از اندازه دنبال توجه و حمایت دیگران باشیم، آن‌ها را زده می‌کنیم. [هیچ‌کس از آدمی که کارش دائم چسناله‌کردن است خوشش نمی‌آید!] به همین علت بخشی از احساساتمان را بروز نمی‌دهیم و در خودمان نگه می‌داریم. اما نکتهٔ مهم ماجرا اینجاست: ما هنگامی که با دیگران صحبت نمی‌کنیم، با خودمان صحبت می‌کنیم و هر چه مقدار این صحبت‌کردن‌ها بیشتر، میزان خشم و اندوه ما هم بیشتر. نیاز ما به هم‌دردی و توجه دیگران یکی از دلایل اصلی استفادهٔ ما از شبکه‌های اجتماعی‌ست. اما با این تفاوت مهم که ما دردهایمان را به اشتراک می‌گذاریم ولی توجه و هم‌دردی‌ای دریافت نمی‌کنیم. و این امر باعث می‌شود تا منزوی و جامعه‌گریز شویم. به عبارت دیگر، هنگامی که برای مدتی طولانی توجه و هم‌دردی دیگران را دریافت نمی‌کنیم، تبدیل می‌شویم به یک «قلدر مجازی (Cyberbully)» و تحقیقات نشان می‌دهد که سایبربولی بودن به افسردگی، اضطراب و مصرف مواد مخدر ختم می‌شود که باعث علایمی فیزیکی مانند سردرد، اختلال در خواب و افزایش مصرف قرص‌های آرام‌بخش می‌شود.بحث شبکه‌های اجتماعی تنها به اینجا ختم نمی‌شود؛ هنگامی که ما در اینستاگرام عکس‌هایی بزک‌شده از زندگی شخصیمان را به اشتراک می‌گذاریم، باعث شعله‌ور شدن گفتگوی درونی دیگران هم می‌شویم. به این صورت که می‌دانیم تصویری که خودمان از زندگیمان ارائه می‌دهیم غیرواقعی و «رتوش‌شده» است ولی دیدن تصاویر پرزرق‌و‌برق زندگی دیگران باعث حسادت و دل‌زدگی ما [از خودمان] می‌شود، چرا که ما دوست داریم زندگی خودمان را پرزرق‌و‌برق‌تر نشان بدهیم ولی در پس‌زمینه داریم خودمان را با دیگران مقایسه می‌کنیم. حسادت و مقایسهٔ ما، همان حرف‌زدن ما با خودمان است.می‌بینیم که حرف‌زدن ما با خودمان، هرچند که طبیعی و حیاتی‌ست ولی می‌تواند عملکرد روزمرهٔ ما را مختل کرده و اصطلاحاً ما را «دیسفانکشنال (Dysfunctional)» کند. و باید بدانیم که آسیب‌های این کار تنها روانی نیستند، بلکه می‌توانند از نظر فیزیکی نیز ما را نابود کنند. [ما در قسمت ششم رادیو می با عنوان «استرس و رهایی از آن» دربارهٔ استرس و آسیب‌های فیزیکی آن گفتیم و توصیه می‌کنیم که به این قسمت هم گوش دهید.]چه می‌توان کرد؟هرچند حرف‌زدن ما با خودمان دست خودمان نیست و به صورت ناخودآگاه صورت می‌گیرد، ولی ما می‌توانیم با تکرار و تمرین آن را مدیریت و کنترل کنیم. بخش عمده‌ای از این قسمت وام‌دار کتاب «Chatter: The Voice in Our Heads &amp; How to Harness It?» بوده است و در این کتاب به صورت مبسوط و با مثال‌های فراوان به آسیب‌ها و ماهیت حرف‌زدن ما با خودمان پرداخته. ما در ادامه به صورت خلاصه اشاره می‌کنیم به چند کار که می‌تواند عملکرد ما را بهبود ببخشند.با خودتان از منظر سوم‌شخص صحبت کنید، نه اول‌شخص. به این صورت که نگویید «وای اگه فلان چیز بهمان چیز بشه چیکار می‌تونم بکنم؟»، بلکه بگویید «اگه فلان چیز بهمان چیز بشه چیکار می‌تونی بکنی؟» شما هنگامی که دچار استرس و دلهره و غم می‌شوید درگیر فازی می‌شوید به اسم «حرف‌زدن منفی با خود (Negative Self-talk)» و این باعث بروز مشکلاتی می‌شود که بالاتر به آن اشاره کردیم. سعی کنید با خودتان طوری برخورد کنید که گویی با دوست نزدیکتان برخورد می‌کنید. در آزمایشی از یک گروه مشخص پرسیده شد که اگر همسر/شریک شما به شما خیانت کند چه می‌کنید؟ اکثر افراد پاسخ‌هایی مخرب و غیرعقلانی دادند. ولی از گروهی دیگر پرسیده شد که اگر همسر/شریک دوست شما به دوستتان خیانت کند، به او چه توصیه‌ای می‌کنید؟ و پاسخ‌هایی که این گروه دادند زمین تا آسمان با گروه نخست فرق داشت؛ پاسخ‌ها منطقی‌تر و عقلانی‌تر و سازنده بودند. [آدم‌ها به نصیحت‌هایی که به دیگران می‌گویند عمل نمی‌کنند.] شما می‌توانید این فرایند را روی خودتان پیاده‌سازی کنید، به این صورت که خودتان، خودتان را همانند دوستتان در نظر بگیرید. آیا شما حرف‌هایی که به خودتان می‌زنید را به دوستتان هم می‌زنید؟ اگر دوستتان دست‌و‌پای خودش را هنگام ارائه جلوی جمع گم کرد از دور داد می‌زنید که «خاک تو سرت بدبخت، ریدی با این ارائه دادنت»؟ یا این که به او می‌گویید که «سعی کن بهش فکر نکنی، اهمیتی نداره و سعی کن روی مطلبی که می‌خوای ارائه بدی تمرکز کنی»؟دید خودتان را توسعه بدهید. به این معنا که آدم‌هایی که الگوی شما هستند در چنین شرایطی چه می‌کردند؟ آیا این قضیه‌ای که فکر شما را درگیر کرده یک هفته / ماه / سال دیگر برای شما مهم خواهد بود؟ اتفاقاتی که برایتان رخ می‌دهند را به خودتان نگیرید و از آن‌ها برداشت احساسی نداشته باشید؛ بلکه با دید منطقی و بی‌طرف به آن نگاه کنید.تفسیر خودتان از شرایط بدنیتان را تغییر دهید؛ به این معنا که اگر بدنتان داغ کرد و شروع کردید به عرق‌کردن و یا هر علایم دیگری، آن را به صورت تهدید در نظر نگیرید، بلکه بگویید بدنم در حال تطبیق خود با شرایط محیطی‌اش است و اتفاقی در حال افتادن است طبیعی‌ست. اتفاق‌هایی که برایتان می‌افتند را به صورت تهدید تفسیر نکنید، بلکه آن‌ها را به صورت چالش برای خودتان تفسیر کنید.البته دو مورد بالایی شاید در ظاهر سخت به نظر برسند، ولی موقعی که از دید سوم‌شخص با خودتان صحبت می‌کنید قابل‌فهم‌تر می‌شوند.از اثر نادال استفاده کنید؛ یعنی ایجاد نظم فیزیکی در محیط. رافائل نادال قبل آغاز هر مسابقه، معمولاً چند دقیقه را به چیدن وسایلش اختصاص می‌دهد؛ به این صورت که کارت ID خود را به صورت دقیق و منظم روی نیمکت قرار داده و سپس بطری‌های آبش را به صورت منظم جلوی نیمکتش می‌چیند و موهایش را مرتب می‌کند. این ایجاد نظم در محیط به شما کمک می‌کند تا ذهنتان را آرام کنید، چرا که ما انسان‌ها دوست داریم تا روی چیزهایی که در اطرافمان رخ می‌دهند کنترل و سلطه داشته باشیم. [شاید هم به این دلیل باشد که درس‌خواندن در کتاب‌خانه راحت‌تر از درس‌خواندن در خانه است.]برای خودتان در وقایع مختلف سلسله مراتب مشخص (Ritual) تعریف کنید. به این معنا که بدانید هنگامی که دچار استرس شدید باید چکار کنید تا استرستان رفته‌رفته کمتر بشود. یا موقعی که ناراحت شدید چه کار انجام دهید تا احساس بهتری داشته باشید.[و در رابطه با چیزهایی هم که دربارهٔ شبکه‌های اجتماعی گفته شد] به احساسات خودتان مهلت بدهید. شما نمی‌توانید تبدیل به کسی شوید که غم‌و‌غصه ندارد، ولی می‌توانید به کمک تکنیک‌هایی که گفته شد احساس بهتری داشته باشید. اشتراک‌گذاری سریع احساساتتان در شبکه‌های اجتماعی نه تنها کمکی به شما نمی‌کند، بلکه می‌تواند باعث بدتر شدن حالتان نیز بشود. و بر خلاف چیزی که به نظر می‌رسد، حرف‌زدن شما با دیگران به کاهش غم‌و‌غصه‌های شما ختم نمی‌شود، بلکه غم‌وغصهٔ شما را تشدید می‌کند.و در نهایت، محیط اطرافتان را طبیعی‌تر کنید. تحقیقات نشان می‌دهد که دیدن گل‌و‌گیاه، طبیعت و افرادی که دوستشان دارید احساس کلی شما را به مرور زمان بهتر می‌کند.</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Thu, 02 Dec 2021 09:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه دانش: نیوتون و خرد / علم و دانش چگونه کار می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-q8mdyjnud1hq</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e18p58m نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد و متن زیر را با توضیحات بیشتری ارائه داده است. اگر حس کردید که فهم متن زیر برایتان دشوار است، نسخهٔ صوتی برای شماست.پیش‌گفتارنیوتون بزرگ‌ترین دانشمندی بوده که بشریت تا به حال دیده، ولی ما معمولاً اطلاع چندانی از نیوتون نداریم. اگر خیلی هنر کنیم می‌گوییم که نیوتون قوانین سه‌گانه و قانون گرانش عمومی را مطرح کرده. ولی آیا نیوتون تنها به سه قانون و یک فرمول ختم می‌شود؟یکی از بزرگ‌ترین مباحث مربوط در روش‌شناسی (اپیستمولوژی) فلسفهٔ علم، بحث مفهوم خرد است. در این قسمت سعی داریم تا به دگرگونی مفهوم خرد بپردازیم.(منبع اصلی این قسمت از رادیو می، کتاب «فلسفهٔ روشن‌گری» اثر ارنست کاسیرر با ترجمهٔ یدالله موقن است.)قرن خرد و فلسفهقرن هفدهم میلادی وظیفهٔ اصلی فلسفه را در بنانهادن «نظام فلسفی» می‌دید و مهم‌ترین فیلسوف قرن 17 رنه دکارت بود. انقلاب شناختی دکارت نقطهٔ پایان رنسانس و آغاز روشن‌گری (enlightenment) شناخته می‌شود. دکارت با بیان کردن شک کارتزینی و «می‌اندیشم پس هستم» فاز جدیدی را در فلسفه آغاز کرد. (و ما توضیحات بیشتر و کامل‌تر را در قسمت نخست رادیو می با عنوان «سنت و مدرنیته: تاریخ و مفهوم روشن‌فکری» آورده‌ایم.) اما چیزی که در این قسمت از رادیو می به آن می‌پردازیم، فلسفهٔ مکانیکی دکارت است.فلسفهٔ مکانیکی دکارت به این معناست که هستیِ اطراف ما، سیستمی مکانیکی و بزرگ است که می‌توان آن را به بخش‌های کوچک‌تر تقسیم کرد، درست مثل یک ساعت. همان‌طور که ساعت از مجموعهٔ چرخ‌دنده‌ها و قطعات ساخته شده، هستی نیز از واحدهای کوچک‌تری ساخته شده. نکتهٔ اساسی‌ای که دکارت به آن باور داشت این بود: ما می‌توانیم هر پدیده‌ای را با یک سری اصول موضوعه در ریاضیات توضیح دهیم.به عبارت بهتر و ساده‌تر، دسته‌ای از مفاهیم هستند که پایه و اساس همهٔ مطالب دیگر در علم‌اند و می‌توان همهٔ مسائل هستی را به کمک ریاضیات توضیح داد. یعنی هر حکمی که از مسائل پایه‌ای به دست می‌آوریم، فرض‌ مطلب دیگری است که می‌خواهیم اثباتش کنیم. و اگر به کشف جدیدی برسیم، این کشف‌ها حتماً از فرض‌های ابتدایی ما تبعیت می‌کنند. در واقع مدل دکارتیِ خرد همانند یک درخت است که دکارت ریشهٔ این درخت را متافیزیک می‌نامد و معتقد است هر بحث دیگری در حوزهٔ دانش، از شاخ‌و‌برگ‌های این درخت‌اند که از طریق استدلال استنتاجی (قیاسی) به دست می‌آیند.مفهوم خرد در قرن 17 این‌شکلی بود. دانش در این قرن بر پایهٔ «حقایق جاویدان» بوده، و نه تنها دکارت، که فلاسفهٔ دیگری مانند اسپینوزا و مالبرانش و لایب‌نیتس هم چنین نظام‌هایی داشتند. «حقایق جاویدان» یعنی قلمرو حقایقی که بین ذهن انسان و خدا مشترک است. در واقع خرد حاصل جمع «تصورات فطری» است. چنین مدل‌هایی به موفقیت چندانی نرسیدند و در توضیح دادن بسیاری از مسائل به مشکل برخوردند. دکارت معتقد بود که می‌توان تمام معماهای هستی را به کمک هندسه و ریاضیات حل کرد.قرن 18 که به قرن خرد و قرن فلسفه شهرت دارد، چنین تصوری را نمی‌پذیرد و تلاش دارد تا مفهوم جدیدی از حقیقت و فلسفه را تبیین کرده و این دو را انعطاف‌پذیرتر و ملموس‌تر کند. قرن 18 به دنبال ایجاد نظامی سیستماتیک در فلسفه نیست. و عمده تلاش در این راستا توسط آیزاک نیوتون صورت گرفته.خرد و نیوتوننیوتون در کتاب استدلال در فلسفه گفته‌های دکارت را به چالش می‌کشد و در آن به جای نظامی تماماً قیاسی (یعنی هر چیزی از استدلال استنتاجی و داده‌های پیشین استخراج می‌شود)، نظامی تحلیلی را معرفی کرد. در روش دکارتیِ خرد، ما از اصول به پدیدارها می‌رسیدیم، یعنی تلاشمان این بود که با ترکیب داده‌های قبلیمان (که انتهایشان به یک سری اصول ثابت ریاضی می‌رسید) مطالب جدید را کشف بکنیم. این روش یک ایراد اساسی و بزرگ داشت، ما در این روش، ما به خاطر علاقهٔ شدیدی که به سیستماتیک بودن هستی داریم، اصول را تا مرتبهٔ یک دگم بالا می‌بریم. چنین چیزی با ماهیت مدرنیته سازگار نیست.در روش تحلیلی نیوتون، به جای آغاز دسته‌ای از اصول موضوعه و مفاهیم کلی و  استدلال استنتاجی برای شناخت امر واقعی استفاده نمی‌کند، بلکه در خلاف این جهت حرکت می‌کند. در روش تحلیلیِ نیوتون، پدیدارها، همان یافته‌های تجربی و هدف یافتن اصول است. در فلسفهٔ روشن‌گری آمده:گرچه ممکن است که آن اصول از دیدگاه طبیعت مقدم برا پدیدارها باشند؛ ولی از نظر ما پدیدارها همواره مقدم بر اصول‌اند. از این رو روشِ پژوهشِ راستین برای فیزیک هرگز نمی‌تواند روش پژوهشی باشد که مبدأ آن اصول از پیش دل‌بخواه باشند و نیز نمی‌تواند روش پژوهشی باشد که با فرضیه‌ای آغاز می‌کند و با گسترش کاملش نتایج پوشیده در آن را بیرون می‌کشد. چنین فرضیه‌هایی را می‌توانیم ابداع کنیم و هر طور که بخواهیم آن‌ها را جرح و تعدیل نماییم، چون از نظر منطقی هر فرضیه‌ای به اندازهٔ فرضیهٔ دیگری معتبر است.به همین علت، روش تحلیلی نیوتون از مفاهیمِ ازپیش‌تعیین‌شده به پدیدارها نمی‌رسد، بلکه از پدیدارها آغاز می‌کند و تلاش می‌کند به اصول دست یابد. در چنین روشی مشاهده مادهٔ خام اولیهٔ ماست برای رسیدن به دانش. روشِ دکارتی، نظامی بسته بود. [یعنی محدود بود و جایی برای رشد نداشت.] ولی روش تحلیل چنین خاصیتی ندارد و همواره جا برای رشد بیشتر و تکامل دارد. نیوتون خودش نیز در آثار علمی‌اش از چنین روشی تبعیت کرده.برای مثال نیوتون مشاهده کرد که گرانش بین دو جسم با جرم‌های آن دو جسم نسبت مستقیم و با مربع فاصلهٔ آن دو جسم نسبت عکس دارد. و از این مشاهدات رابطهٔ گرانش عمومی را استخراج کرد. ولی نیوتون در هیچ جایی به منشاء گرانش اشاره‌ای نکرده. به عبارت بهتر نیوتون رابطه‌ای برای محاسبهٔ اندازهٔ گرانش یافت، اما علت ایجاد گرانش را کشف نکرد و صرفاً به گفتن جملهٔ «تحقیقات بیشتری در این زمینه نیاز است» اتکا کرد. منشاء گرانش سال‌ها بعد توسط نسبیت اِینشْتِین (که در ایران به اشتباه اَنیشتَین تلفظ می‌شود) کشف شد. اینشتین با ریاضیات نشان داد که گرانش یک نیرو نیست، بلکه حاصل خمیدگی فضا-زمان است. اجسام سنگین‌تر فضا-زمان را بیشتر خم می‌کنند و به همین علت گرانش شدید‌تری ایجاد می‌کنند. هم اینشتین هم نیوتون از روش تحلیلی برای تشریح پدیده‌ها استفاده کردند و چنین پیشرفتی با روش دکارتی امکان‌پذیر نبود. [برای درک بهتر این قضیه می‌توانید فیلم Interstellar از نولان را تماشا کنید!]فیزیک پس از نیوتوننیوتون توانست با افزودن دستگاه حساب دیفرانسیل و انتگرال (که توسط لایب‌نیتس ابداع شده بود) به یافته‌های فیزیکی کپلر و گالیله، قوانین سه‌گانه نیوتون را معرفی کند که پایهٔ ایجاد بسیاری از علوم مانند مکانیک، الکترومغناطیس، اپتیک و... شد. ولی در اوایل قرن بیستم، دسته‌ای از مشاهدات ما به کمک فیزیک نیوتونی توجیه نشدند، مانند آزمایش دو شکاف. چنین مشاهداتی به ایجاد مکانیک کوانتوم انجامید. هرچند مکانیک نیوتونی و قوانین سه‌گانه از توجیه مکانیک کوانتوم ناتوان بودند، ولی روشی که دانشمندان در کشفیات مربوط به مکانیک کوانتوم استفاده کردند همان روش تحلیلی نیوتون بود. مکانیک کوانتوم با یک سری اصول آغاز نشد، بلکه با دسته‌ای مشاهدات آغاز شد. این مشاهدات در انتها به معادلات شرودینگر رسید. کامل‌ترین مدل اتمی‌ای که داریم مدل کوانتومی است.متاسفانه بسیاری از افراد در تشریح کوانتوم می‌گویند که «مکانیک نیوتونی غلط است و مکانیک کوانتوم کامل‌تر.» این جمله درست نیست. مدل نیوتونی اشتباه نیست، بلکه نتوانست کوانتوم را توجیه کند. ما در مهندسی از روابط نیوتون استفاده می‌کنیم. کوانتوم ریاضیات مخصوص خودش را دارد و از مکانیک نیوتونی استنتاج نشده.نظریهٔ رشته‌ها (String Theory) هم وضعیت مشابهی دارد. ما گفتیم که اینشتین (و نه انیشتین!) توانست گرانش را به کمک خم‌کردن معادلات فضا-زمان توجیه کند. ما علاوه بر گرانش، نیروهای دیگری هم داریم (هسته‌ای قوی، ضعیف و الکترومغناطیس) و جز فضا و زمان بعد دیگری برای خم کردن نداریم! نظریهٔ رشته‌ها جهان را نه به صورت چهاربعدی، که به صورت یازده‌بعدی در نظر می‌گیرد و به کمک دستگاه ریاضی مخصوص خودش که ریمان نام دارد، تشریح می‌شود. دستگاه ریاضی ریمان همانند دستگاه ریاضی‌ای که دکارت در ذهن داشت نیست و برای مثال در آن مجموع همهٔ اعداد طبیعی (تا بی‌نهایت) برابر با منفیِ یکْ دوازدهم است! بله! درست شنیدید! منفیِ یک دوازدهم!این قسمت سعی ندارد تا فیزیک مدرن را پوشش دهد، تنها چیزی که برای این قسمت اهمیت دارد این است: روشِ علم تحلیل است. و گرچه در این بخش با استفاده از فیزیک به تشریح روش تحلیل پرداختیم، ولی این روش تنها محدود به فیزیک نیست و می‌تواند به سایر رشته‌ها نیز تعمیم داده شود. روشن‌گری روش تحلیلی را برای فیزیک می‌پذیرد و سعی می‌کند آن را تعمیم دهد.مفهوم خرد در روشن‌گریدیدیم که دکارت تلاش می‌کرد با استفاده از یک سری اصول موضوعه به جای متافیزیک تمام پدیده‌های هستی را توجیه کند، که نتوانست. روش نیوتون درک ما از خرد را دگرگون کرد. در کتاب فلسفهٔ روشن‌گری آمده:خرد دیگر حاصل‌جمع «تصورات فطری» نیست که از پیش از تجربه به انسان ارزانی شده باشد و ذات مطلق اشیاء را آشکار کند. سدهٔ هجدهم به خرد بیشتر به مثابهٔ یک امر اکتسابی می‌نگرد تا به منزلهٔ یک میراث. خرد خزانهٔ ذهن نیست که حقیقت همچون سکه‌ای در آن ذخیره شده باشد، بلکه نیروی عقلیِ اصلیست که ما را در کشف و تعیین حقیقت راهنمایی می‌کند. همین تعیینِ حقیقت، هسته و پیش‌فرض لازم برای هرگونه یقین واقعی‌ست. سدهٔ هجدهم خرد را به همین معنی درک می‌کند، نه به منزلهٔ پیکری استوار از علم و اصول و حقایق؛ و آن را نوعی انرژی یا نیرو می‌داند که تنها در تاثیرات و کارکردهایش فهم‌پذیر است.به زبان ساده‌تر، دانشمندان هدفی بنیادین برای دانش ندارند، ولی نمی‌توانند از نیرویش بگریزند و احساس می‌کنند که تنها در سایهٔ علم و دانش است که می‌توانیم آینده‌ای نو و بهتر برای نوع بشر داشته باشیم.اما هرچقدر هم که دانش و خرد برای ما عزیز باشند، کامل نیستند. محدودیت‌های خرد بشری چیست؟‌ آیا می‌توان هر چیزی را به کمک فهم بشری یافت؟ فاهمهٔ بشری چگونه کار می‌کند؟ این موضوع قسمت‌های بعدی رادیو می در سری راه دانش خواهد بود. این قسمت تلاش داشت تا شما را با نیوتون و روش تحلیلی در علم آشنا کند.</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 18:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیباچه: کتاب «پیکان سرنوشت ما» از مهدی خیامی</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%87-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DB%8C-ldedagbohmbr</link>
                <description>دیباچه یعنی پیش‌گفتار و مقدمه. در هر قسمت از دیباچه، ما کتابی که از نظر ما ارزش دیده‌شدن دارد و افکار جالب و متفاوتی را مطرح کرده، یا این که یک واقعه و یا یک احساس را به طرز متفاوتی توصیف کرده را معرفی می‌کنیم و به همراه ذکر نکات مثبت و منفی‌اش، قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانیم. هدف دیباچه خلاصه‌کردن کتاب نیست، بلکه ایجاد حس نیاز به خواندنِ کتاب است. ما در هر قسمت از دیباچه، به پیشینهٔ نویسنده، هدف پشت کتاب و حاشیه‌های کتاب اشاره می‌کنیم. در انتها هم به روش‌های تهیهٔ کتاب و نسخه‌های مختلف کتاب می‌پردازیم. کتابی که این هفته آن را می‌کاویم، پیکان سرنوشت ما از مهدی خیامی است.«پیکان سرنوشت ما» روایت احمد و محمود خیامیست؛ دو برادری که ایران‌ناسیونال را تاسیس کردند. خیامی‌ها از کارواشی در مشهد راهشان را آغاز کردند و توانستند معجزه‌ای در صنعت ایران ایجاد کنند؛ ایجاد خط تولید خودروی سواری پیکان. این کتاب (که از زبان احمد خیامی نوشته شده) روایت روزهای غیرصنعتی ایران و چالش‌ها و موانع توسعهٔ صنعتی در ایران است. خیامی‌ها علاوه بر ایران‌ناسیونال (که امروزه با نام ایران‌خودرو شناخته می‌شود)، فروشگاه‌های زنجیره‌ای کوروش (که نامش بعدها به قدس تغییر پیدا کرد) و بیمهٔ آسیا و شرکت جامکو را نیز تاسیس کردند. روایت این کتاب از کارواشی در مشهد آغاز شده و به انقلاب ۵۷ و مصادرهٔ اموالشان ختم می‌شود. https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e1811lf نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.روش‌های تهیهٔ کتاباین کتاب تنها توسط نشر نی منتشر شده و نسخهٔ دیگری از آن موجود نیست.پیکان سرنوشت ما - مهدی خیامی - نشر نی (لینک کتاب در وب‌سایت نشر نی) / نسخهٔ فیزیکی: دیجی‌کالا -  سی‌بوک / نسخهٔ دیجیتالی: فیدیبو</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 10:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و پساحقیقت: در عصر ازدیاد رسانه‌ها چه باید کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-csvvu9uthm6g</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e16hcfh نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتارجرج ارول سال‌ها پیش گفته:در زمانهٔ فریب‌های جهانی، گفتن حقیقت بزرگ‌ترین کار انقلابیست.پساحقیقت (به انگلیسی Post-Truth) زمانی توجه‌ها را به خود جلب کرد که لغت سال ۲۰۱۶ لغت‌نامهٔ آکسفورد شد و دلیل این انتخاب هم افزایش ۲۰۰۰ درصدی استفاده از این واژه بود. لغت‌نامهٔ آکسفورد پساحقیقت را این‌گونه تعریف می‌کند:پساحقیقت یعنی شرایطی که در آن واقعیات بی‌طرف و عینی، نسبت به احساسات و باورهای شخصی، تاثیر کمتری در شکل‌دهی باور عمومی دارند.ما به عنوان شهروندان قرن ۲۱ دسترسی بی‌سابقه‌ای به حجم عظیمی از اطلاعات داریم، اطلاعاتی که پیشینیان ما حتی در خوابشان هم تصور نمی‌کردند. اینترنت، تلویزیون، ماهواره و روزنامه منبع اصلی خبر برای ما هستند ولی آیا ما به عنوان شهروندان قرن ۲۱، فرهنگ و سواد استفاده از این رسانه‌ها را داریم؟چه در ایران و چه در خارج، افرادی به صورتی منطقی قبول کرده بودند که واکسن کرونا دارای «میکروچیپ» و «جی‌پی‌اس» است. طرفداران ترامپ باور داشتند که ترامپ نه تنها پیروز از نظر آراء الکترال، بلکه پیروز از نظر تعداد کل آراء نیز هست (که نبود) و خود ترامپ روسیه را متهم به دخالت در انتخابات به نفع کلینتون کرده بود. در تبلیغاتی که در اتوبوس‌های سراسر بریتانیا نصب شده بود، ادعا شده بود که بریتانیا در هر هفته ۳۵۰  میلیون یورو به اتحادیهٔ اروپا پرداخت می‌کند که این هم واقعیت نداشت. اما افرادی به صورت قلبی این موارد را باور کرده بودند.تجربهٔ انتخابات آمریکا در سال ۲۰۱۶، رفراندوم برگزیت (خروج بریتانیا از اتحادیهٔ اروپا) و موارد مشابه که در روسیه، ترکیه، مجارستان و حتی ایران هم مشاهده کردیم به خوبی به ما نشان می‌دهد که ما آموزش کافی در این باره نداریم و در هر ساعتی از شبانه‌روز می‌توانیم قربانی اخبار غلط و ناقص باشیم. این قسمت از رادیو می به توضیحی کوتاه و عملی دربارهٔ وظیفهٔ ما در عصر رسانه‌ها خواهد پرداخت.ما و مفهوم واقعیتاین که حقیقت یعنی چه صرفا پرسشی محدود به عصر ما نیست و از زمان فلاسفهٔ یونانی بحث‌های فراوانی حول مفهوم حقیقت وجود داشته. برای مثال افلاطون معتقد بود که «جهل قابل درمان است و می‌توان جهالت را به کمک آموزش برطرف کرد. خطر واقعی افرادی هستند که فکر می‌کنند همهٔ حقایق را می‌دانند. در واقع توهم دانستن خطرناک‌تر از جهل است.» ولی مسئله‌ای که امروز به آن می‌پردازیم دربارهٔ مفهوم و ماهیت واقعیت نیست، بلکه دربارهٔ روش‌هاییست که می‌توان به کمک آن‌ها واقعیات‌ها را واژگون ساخت.ما گاهاً به صورت سهوی چیزهایی را می‌گوییم که درست نیستند یا همهٔ واقعیات را منتقل نمی‌سازند. این کار دروغ نیست، چرا که دروغ به صورت عمدی صورت می‌گیرد. در زبان انگلیسی به مطالب نادرست غیرعمدی falsehood (نادرستی؟) گفته می‌شود. گام بعدی حالتی است که به آن «جهالت خودخواسته» گفته می‌شود، حالتی که ما از درستی چیزی مطمئن نیستیم و می‌دانیم که اطلاعات ما کامل نیست، ولی باز آن مطالب را به زبان می‌آوریم، بدون آن که به خودمان زحمت درستی‌سنجی مطالب را بدهیم. چنین فردی به راحتی می‌تواند با دوپهلو صحبت کردن، شنونده را متهم کند. و مرحلهٔ بعد هم دروغ است؛ یعنی حالتی که ما مطلب نادرستی را با هدف فریب دیگران می‌گوییم. بر اساس این تعریف، هر دروغی مخاطبی دارد.فیلسوفی با نام هری فرانکفورت در کتابش (با عنوان On Bullshit ) به این موضوع اشاره می‌کند که هنگامی که فردی در حال شروورگفتن است (bullshitting)، لزوماً در حال دروغ‌گفتن نیست، بلکه احتمالا در حال نشان‌دادن بی‌تفاوتی خودش نسبت به حقیقت است. اما ما در پساحقیقت با واقعیت دیگری روبرو هستیم. پساحقیقت در ناب‌ترین شکل خودش، دربارهٔ زمانیست که فردی فکر می‌کند که می‌توان حقایق را با برانگیختن احساسات و افکار عمومی تغییر داد.پساحقیقت صرفاً دربارهٔ دروغ، جهل یا نفرت نیست، چرا که ما هزاران سال با چنین چیزهایی زندگی کردیم و چیزهایی که در مسائل مربوط به پساحقیقت می‌بینیم، مسائلی نو هستند. در واقع پساحقیقت دربارهٔ ایدهٔ دانستن حقایق نیست، دربارهٔ ماهیت حقایق است.هنگامی که در بعد فردی با عدم آگاهی مواجهیم، قربانی اصلی فرد ناآگاه است. (برای مثال همان فردی که باور دارد بیل گیتس برنامه دارد تا با واکسن کرونا جی‌پی‌اس در ماتحت مردم بکارد.) ولی هنگامی که رهبران سیاسی و اکثریتی از یک جامعه نسبت به واقعیت‌ها و فکت‌ها ناآگاهند، عواقب آن به ضرر کل دنیا خواهد بود. هنگامی که ترامپ «تغییرات اقلیمی» را یک «شوخی فریب‌آمیز (hoax)» که توسط دولت چین ساخته شده به قصد تخریب اقتصاد آمریکا خطاب می‌کند، اثرات بلندمدت آن برای کل دنیا قابل توجه است، نه فقط آمریکا.گام اول در مبارزه با پساحقیقت شناختن ماهیت آن است. پساحقیقت تنها مربوط به یک انتخابات و رفراندوم در سال 2016 نیست. در عصری که سیاستمداران می‌توانند واقعیات را به چالش بکشند، بدون این که هزینه‌اش را بپردازند، پساحقیقت بزرگ‌تر از یک فرد یا کشور است.بنیان پساحقیقتپساحقیقت بر دو پایه استوار است: انکار روش‌های علمی و سوگیری شناختیوقتی یک دانشمند نظریه‌ای را مطرح می‌کند، آن نظریه توسط دانشمندان دیگر تکرار و آزمایش می‌شود و درستی ادعاها مدام زیر ذره‌بین قرار دارند. روش علمی هیچ‌گاه ادعای کامل بودن نداشته و ندارد؛ بلکه ادعای آن این است که بهترین روش برای شناخت هستیِ اطرافمان است که در دست داریم. اگر نظریه‌های جدیدی بیایند، با کمایل میل باید آن‌ها را پذیرفت. اما نکتهٔ قابل توجه اینجاست که مخالفت با یک نظریه باید به صورت علمی صورت بگیرد، یعنی بر پایهٔ شواهد و مدرک و استنباط، نه بر مبنای تهمت و احساسات.در دهه‌های گذشته به کرات شاهد برخوردهای سلیقه‌ای و احساسی (سانتی‌منتال) مخالفان تغییرات اقلیمی (Climate Change) [که به اشتباه «گرمایش جهانی (Global Warming)» نامیده شده]، تاثیر واکسن و صدالبته فرگشت (Evolution) [که در فارسی به اشتباه «تکامل» خوانده می‌شود] بوده‌ایم. علی‌رغم ادعاهای مخالفان این نظریه‌ها، زمینی که در آن زندگی می‌کنیم در حال تغییر فرم اساسی است؛ و اگر اقدام قابل توجهی صورت نگیرد ما با فاز دیگری از بحران پناهجویان مواجه خواهیم شد، در اشلی بسیار بزرگ‌تر از بحران پناهجویان سوریه. علی‌رغم ادعاهای مخالفان واکسن، زدن واکسن بهترین و کاراترین و بهینه‌ترین روش برای پیش‌گیری از بیماری‌هاست؛ هم برای مردم و هم برای حاکمیت‌ها. و علی‌رغم گفته‌های مخالفان نظریهٔ فرگشت ژنتیکی، ما و میمون‌ها جدّ مشترک داریم و شواهدی که به دست آورده‌ایم هم درستی این قضیه را بیش از پیش تایید می‌کنند.ما دو نوع شک داریم: نوع نخست از شک‌کردن که در انگلیسی Skepticism نامیده می‌شود در علم بسیار ستوده می‌شود و بدین معناست که باید از درستی نظریه‌هایی که داریم اطمینان حاصل بکنیم و دائم آن‌ها را بسنجیم. ولی نوع دوم شک که در انگلیسی Cynicism نامیده می‌شود درست برعکس این ماجراست. این گونه از شک بدین معناست که از آن‌جایی که نمی‌توانیم به هیچ چیزی اطمینان کنیم، پس بهتر است هیچ کاری نکنیم!جان مینارد کینز بهترین تعریف را از روش علمی ارائه کرده،وقتی واقعیات تغییر می‌کنند، من هم تغییر می‌کنم. شما چه‌کار می‌کنید؟دربارهٔ سوگیری شناختی هم به صورت مفصل در قسمت چهارم رادیو می صحبت کرده‌ایم. و برای توضیح نیز بخش‌هایی از همان قسمت را دوباره تکرار می‌کنیم.سوگیری شناختی یک خطای سیستماتیک در فکر کردن ماست و هنگامی رخ می‌دهد که در حال پردازش و تفسیر جهان اطرافمان هستیم و در تصمیم‌گیری و قضاوت‌های ما تاثیر می‌گذارد. مغز انسان بسیار قدرت‌مند است اما به همان اندازه مستعد خطاست. سوگیری شناختی حاصل تلاش مغز انسان برای ساده‌کردن اطلاعات در حال پردازش است. در واقع سوگیری شناختی، حساب‌کتاب سرانگشتی مغز انسان است تا در زمانی کوتاه تصمیم بگیرد و این لزوماً چیز بدی نیست. روان‌شناسان باور دارند که این سوگیری‌های شناختی برای تطبیق ما با جهان اطرافمان حیاتی هستند؛ چرا که کمک می‌کنند تا به سرعت تصمیم بگیریم و هنگامی که در خطر هستیم یا چیزی ما را تهدید می‌کند، ما نیاز به تصمیم‌گیری سریع داریم.واقعیت امر این است که این قسمت از رادیو می به هیچ عنوان قصد توضیح دقیق دربارهٔ ماهیت پساحقیقت را ندارد و علاقه‌مندان می‌توانند به کتاب Post-Truth نوشته‌شده توسط Lee McIntyre از انتشارات دانشگاه MIT مراجعه کنند. (این کتاب در کانال تلگرام ما قرار داده شده). این کتاب منبع هر آن چیزی بود که تا اینجای کار گفته شده. ولی تاکید اصلی ما روی آن دسته از چیزهاییست که می‌توانیم انجام دهیم.چه می‌توان کرد؟اگر بخواهیم به صورت خیلی خلاصه بگوییم: در قبول کردن چیزها وسواس به خرج دهید!۱. از اینترنت استفاده کنید.هنگامی که خبری را می‌شنوید یا چیزی به گوشتان می‌خورد، بلافاصله آن را نپذیرید. یک جست‌و‌جوی ساده در گوگل می‌تواند شما را از واقعیات ماجرا باخبر کند. این که یک کانال تلگرامی چیزی را گفته به معنی درست بودن آن خبر نیست؛ حتی اگر هزاران دنبال‌کننده داشته باشد. اخبار رسمی قبل از انتشار در رسانه‌ها، توسط ارتباطات عمومی شرکت‌ها و سخنگویان دولت منتشر می‌شوند. اگر در تیتر خبری نام بنگاه، سازمان یا وزارت‌خانه‌ای را دیدید، نامش را در گوگل کنید و در بخش اخبار وبسایت رسمی نگاه بیندازید.۲. مغلطه‌ها را بشناسید.دربارهٔ مغلطه‌ها مطالعه کنید. آیا بین حرف‌های گفته‌شده در خبر/تحلیل و نتایج گرفته شده ارتباط منطقی‌ای می‌بینید؟ آیا نویسندهٔ خبر همهٔ جوانب ماجرا را دیده؟ آگاهی از مفهوم مغلطه و سفسطه می‌تواند در آگاهی شما تاثیر به‌سزایی بگذارد.۳. رسانه‌ها و خبرگزاری‌ها را بشناسید.رسانه‌ها، خبرگزاری‌ها و شبکه‌های تلویزیونی، خطی مشی‌های مشخصی دارند. دربارهٔ این خط مشی‌ها و منابع مالی این رسانه‌ها تحقیق کنید. بی‌بی‌سی فارسی، ایران اینترنشنال، منوتو چه خبرهایی را پوشش می‌دهند؟ از کجا درآمد دارند؟ شبکهٔ خبر چه خبرهایی را پوشش نمی‌دهد؟ آیا خبرگزاری راشاتودی (RT) دربارهٔ اخبار مربوط به دولت روسیه بی‌طرف عمل می‌کند؟‌ آیا بی‌بی‌سی فارسی از دولت انگلستان پول می‌گیرد؟ آیا اطلاعاتی که شبکهٔ منوتو دربارهٔ حکومت پهلوی و انقلاب 57 می‌دهد بی‌طرف و مستند است؟ آیا رسانه‌های دولتی ایران در پوشش کاستی‌های موجود شفاف‌اند؟ آیا در پوشش نقاط ضعف سایر کشورها اغراق نمی‌کنند؟ آیا بی‌بی‌سی فارسی واحد تدوین خبر دارد؟‌سعی کنید به جای اتکا به یک خبرگزاری یا شبکهٔ خبری، از چندین منبع برای آگاهی یافتن استفاده کنید. هیچ رسانه‌ای واقعا بی‌طرف و کامل نیست.همواره افرادی هستند که صدایشان توسط حاکمیت‌های مختلف سانسور می‌شود. یکی از بهترین منابع برای خبریافتن از دیدگاه‌های سرکوب شده، سازمان عفو بین‌الملل است. این سازمان یک مجلهٔ خبری دارد که به صورت فصل‌نامه منتشر می‌شود و هدفش افشا کردن موارد نقض حقوق بشر در همهٔ کشورهای جهان است.۴. راستی‌آزمایی (fact checking) کنید.اخبار و اظهارات را با آمار و واقعیات بررسی کنید. منبع خبر یا ادعا چیست؟ آیا با داده‌های گذشته‌ای که داشتیم مطابقت دارد؟ آیا خبرگزاری‌های معتبر آن خبر را منتشر کرده‌اند؟ آیا ارجاع‌دهی (رفرنس‌دادن) به درستی صورت گرفته؟آیا واقعا «دانشمندان ژاپنی» به ورزش بودن نماز اشاره کرده‌اند؟ آیا مقاله‌ای از این «دانشمندان ژاپنی» دیده‌اید؟ آیا آن خبرگزاری لینک DOI آن مقاله را پیوست کرده؟ آیا مردم انگلیس و سوئد واقعا خواستار تصویب قانون اعدام برای متجاوزین به عنف شدند؟ آیا این گفتهٔ گلشیفتهٔ فراهانی که «چین زباله‌های اتمی خود را در کویرهای ایران دفن می‌کند» مبتنی بر واقعیات است؟ آیا در ایران همهٔ مراکز مدیریتی در اختیار رئیس‌جمهور است؟راستی‌آزمایی و درستی‌سنجی کار سخت و ظریفیست و باید دقت زیادی در این کار به خرج داد. یکی از بهترین منابع برای درستی‌سنجی وبسایت «فکت‌نامه» است.</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 09:11:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیباچه: «نگاهی به شاه» از عباس میلانی</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-ykhvwppltl4c</link>
                <description>دیباچه یعنی پیش‌گفتار و مقدمه. در هر قسمت از دیباچه، ما کتابی که از نظر ما ارزش دیده‌شدن دارد و افکار جالب و متفاوتی را مطرح کرده، یا این که یک واقعه و یا یک احساس را به طرز متفاوتی توصیف کرده را معرفی می‌کنیم و به همراه ذکر نکات مثبت و منفی‌اش، قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانیم. هدف دیباچه خلاصه‌کردن کتاب نیست، بلکه ایجاد حس نیاز به خواندنِ کتاب است. ما در هر قسمت از دیباچه، به پیشینهٔ نویسنده، هدف پشت کتاب و حاشیه‌های کتاب اشاره می‌کنیم. در انتها هم به روش‌های تهیهٔ کتاب و نسخه‌های مختلف کتاب می‌پردازیم. کتابی که این هفته آن را می‌کاویم، نگاهی به شاه از دکتر عباس میلانی است.هنگامی که به دوران پهلوی می‌پردازیم، همواره شاهد دوقطبی شدیدی بین مخالفان و موافقان این حکومت هستیم. آیا پهلوی فرشتهٔ نجات ایران بود یا اهریمنی ویرانگر؟ آیا پادشاهان پهلوی خائن به ایران بودند یا خادم آن؟ دکتر میلانی تلاش می‌کند تا به این پرسش‌ها پاسخ دهد.این کتاب سعی دارد تا با بررسی دقیق شواهد و مدارک موجود، پشت پردهٔ وقایع به حاکمیت رسیدن رضاشاه پهلوی تا سقوط محمدرضا پهلوی را پوشش دهد؛ آن هم به صورتی دقیق، بی‌طرف و با روایتی جذاب.  https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e15jhlk نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.روش‌های تهیهٔ کتاباین کتاب در ایران مجوز چاپ نگرفته و نسخهٔ ترجمه‌شده‌ای که در دسترس است مورد قبول و رضایت خود نویسنده نیست. از این جهت خود دکتر میلانی فایل PDF ترجمهٔ فارسی کتاب را (که توضیحاتی اضافی‌تر از نسخهٔ اصلی (انگلیسی) دارد) را به رایگان (فقط برای داخل ایران) در وب‌سایتش قرار داد. این لینک هم‌اکنون در دسترس نیست ولی کتاب از سایت‌های مختلفی قابل دسترس است. (یک لینک برای نمونه)</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 09:53:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه دانش: پیش‌گفتاری بر فلسفهٔ علم</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87%D9%94-%D8%B9%D9%84%D9%85-ys4alfenlo3p</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-eqp9j4 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتاربعد عصر روشن‌نگری، غرب شاهد از میان رفتن خرافات مذهبی و چیره شدن دانش و روش‌های علمی بود، ولی دانش دقیقاً چیست؟ دانشمند و محقق از چه ابزاری استفاده می‌کند؟ آیا استفاده از این ابزار عقلانی‌ست؟ آیا می‌توان به دانش اتکا کرد؟ [این اولین قسمت از مجموعهٔ فلسفهٔ علم است و] در این قسمت سعی داریم تا نگاهی فلسفی به علم داشته باشیم.دانش و فلسفهدانش چیست؟ پاسخ این پرسش ساده به نظر می‌رسد، چرا که یک فرد عامی هم می‌داند که ما به دسته‌ای مسائل مانند ریاضی، فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، جامعه‌شناسی و... علم می‌گوییم. به عبارت بهتر، می‌توانیم دانش را به صورت «روش بررسی چگونگی چیزها» تعریف کنیم. در این مدل از تعریف کردن علم، علم در برابر رشته‌هایی مانند هنر، موسیقی، طالع‌بینی، الهیات و... قرار گرفته و با این تعریف این‌ها را به عنوان علم قبول نداریم. ما در این قسمت از این دید به مسائل نگاه نمی‌کنیم، ما با کُنه فلسفی علم سروکار داریم. به این صورت که فلسفهٔ علم در برابر جامعه‌شناسی علم و یا تاریخ علمقرار گرفته. ما در فلسفهٔ علم، روش‌های علمی را به زیر سوال می‌بریم. به عبارت ساده‌تر، رابطهٔ بین علم و فلسفهٔ علم مثل رابطهٔ بین طبیعت و متافیزیک است و از این رو عده‌ای فلسفهٔ علم را با عبارت «متاساینس (Metascience)» هم بررسی می‌کنند.اما از دید فلسفی، چه چیزی «علم» است و چه چیزی «غیرعلم»؟ واقعیت امر این است که ما جواب روشنی برای این پرسش نداریم. بسیاری از فلاسفه معتقدند که تفاوت علم و غیرعلم در روش‌هایی است که برای تحقیق استفاده می‌کنیم. به عبارت بهتر، هر چیزی که از راه علمی به دست آید، علم است و در غیرعلم خبری از راه‌و‌روش علمی نیست. برای مثال یک طالع‌بین موقعی که به صور فلکی نگاه می‌کند، از داده‌های مستدل استفاده نمی‌کند (یعنی اثبات منطقی‌ای در حرف‌هایش نیست)، آزمایش نمی‌کند و گزاره‌هایش «ابطال‌پذیر» نیست. [که در ادامه به این مورد خواهیم پرداخت.] ولی نکتهٔ قابل توجه اینجاست که ما روش‌های علمی را نمی‌توانیم به همهٔ علوم تعمیم دهیم. برای مثال نجوم یک علم است، ولی در نجوم خبری از آزمایش نیست. و قضیه موقعی جالب می‌شود که می‌بینیم بسیاری از فلاسفهٔ علم، تاریخ را یک علم به شمار نمی‌آورند، بلکه آن را در زمرهٔ ادبیات و هنر قرار می‌دهند. به عبارت بهتر، روشِ دانش، جهان‌بینی ماست و ما به کمک علم پدیده‌های اطرافمان را درک می‌کنیم. اما باید توجه داشته باشیم که رسیدن به این سبک از جهان‌بینی بی‌مقدمه نبوده است.در عصر باستان، روش دانشِ مرسوم، منطق ارسطویی بود. ارسطو منجم، ریاضی‌دان، کیهان‌شناس و فیلسوف یونانی بود که نظریاتی ابتدایی در باب روش کارکرد جهان ارائه کرده. برای مثال این که جهان از عناصر اربعه (خاک، هوا، آب و آتش) ساخته شده، پرداختهٔ ذهن ارسطو بوده. جهان‌بینی انسان در دورهٔ نوزایش (رنسانس) دچار تحول بزرگی شد و سرآغاز این تحول، انقلاب کوپرنیکی بود. تا پیش از کوپرنیک، بشر معتقد بود که جهان در مرکز هستی‌ست و سایر سیارات و ماه به دور آن می‌گردند (که این امر به نجوم بطلمیوسی شهرت داشت) اما کوپرنیک در کتابی با ایدهٔ زمین‌مرکزی مخالفت کرد. مدل زمین‌مرکز یا بطلمیوسی جزء مهم و بلامنازع روش ارسطویی بود و به مدت حدوداً 18 قرن بر بشر حاکمیت داشت، ولی کوپرنیک مدل دیگری عرضه کرد. ما دربارهٔ روشن‌گری و مدرنیته و انقلاب‌های علمی به صورت مفصل در قسمت 1 رادیو می بحث کرده‌ایم و توصیه می‌کنیم به این قسمت نیز گوش کنید!نوآوری کوپرنیک نه تنها باعث پیشرفت علم نجوم شد، بلکه به صورت غیرمستقیم و به واسطهٔ کارهای کپلر و گالیله به ایجاد فیزیک جدید انجامید. برای مثال یکی از کشفیات کپلر، این مورد بود که مدار سیارات دایروی نیست، بلکه بیضوی‌ست. یا گالیله اثبات کرد که اجسام سنگین و سبک با شتاب یکسانی سقوط می‌کنند. گالیله را معمولاً نخستین فیزیک‌دان دانش مدرن به شمار می‌آورند. او نخستین کسی بود که نشان داد می‌توان برای توصیف پدیده‌ها از زبان ریاضی استفاده کرد. شاید این امر امروزه بدیهی به نظر برسد، اما در دوران گالیله تصور عامه بر این بود که ریاضیات با مفاهیم انتزاعی سروکار دارد، نه با طبیعت. اهمیت دیگر گالیله در این مورد بود که وی به اهمیت آزمایش تاکید می‌کند، چرا که پیش از او آزمایش کردن روشی قابل اعتماد برای بررسی درستی چیزها نبود. او در آزمایشی معروف به بالای برج پیزا رفت و دو جسم با جرم‌های متفاوت را در آسمان رها کرد و مشاهده‌اش این بود که هر دو جسم همزمان به زمین رسیدند.پس از گالیله، انقلاب علمی شاهد رنه دکارت بود؛ فیلسوف و دانشمند فرانسوی. او دو میراث مهم را بر جای گذاشت: شک کارتزینی و فلسفهٔ مکانیکی. شک کارتزینی یعنی این که باید در درستیِ همه‌چیز شک کرد، حتی وجود خودمان! و جملهٔ معروف می‌اندیشم [به عبارت بهتر: شک می‌کنم] پس هستم هم از این اندیشه نشئت می‌گیرد. و فلسفهٔ مکانیکی هم به این معناست که جهان از از ذراتِ لَخت مادی تشکیل شده که بر یکدیگر اثر می‌گذارند. او معتقد بود که شناخت طبیعت در گرو شناخت حرکت ذرات اطراف ماست و ما می‌توانیم جهان را (که مانند یک دستگاه مکانیکی بزرگ است) را به کمک روابط علت و معلولی توصیف کنیم.اوج انقلاب علمی، آیزاک نیوتون بود؛ دانشمندی که تا به امروز در تاریخ همتایی نداشته. او نظریهٔ فلسفهٔ مکانیکی دکارت را پذیرفت ولی تلاش کرد قواعد و قوانین دکارت را تصحیح کند. تلاش‌های او به پیدایش علم مکانیک منجر شد که توانست بسیار سریع جای آراء دکارت را پر کند. او این آراء را در شاهکارش با عنوان «اصول ریاضی فلسفهٔ طبیعی» نگاشت. این نظریات را می‌توان در دو بخش قوانین سه‌گانهٔ نیوتون و قانون گرانش عمومی خلاصه کرد. او از زبان ریاضی برای توصیف نظریاتش استفاده کرد، شاخه‌ای از ریاضی که ما آن را با عنوان «حساب دیفرانسیل و انتگرال» می‌شناسیم. نگاه نیوتونی به جهان به مدت 2 قرن بر جهان حاکم بود و توانست انقلابی در عرصهٔ شیمی، اپتیک (نورشناسی)، انرژی، ترمودینامیک، الکترومغناطیس و... به وجود آورد. تا مدت‌ها تصور بر این بود که جهان‌بینی نیوتونی برای شناخت جهان کافیست و تنها مسائلی جزئی باقی مانده که با حل شدنشان، به انتهای دانش می‌رسیم؛ تصوری که با ظهور مکانیک کوانتوم و نسبیت بر باد رفت.مطالب مطرح شده مربوط به رشتهٔ فیزیک بودند، اما شما می‌توانید سراغ این مطالب را در رشته‌های دیگر هم بگیرید. برای مثال در زیست‌شناسی. مطرح شدن فرگشت ژنتیکی توسط داروین و کشف DNA در اواسط قرن بیستم، دو رخداد مهم در عرصهٔ علم بودند. ما در فلسفهٔ علم، روش‌های استفاده شده توسط دانشمندان را بررسی می‌کنیم و مفروضات آنان را به زیر سوال می‌بریم. برای مثال در بالا اشاره کردیم که یکی از روش‌های علمیِ قابل اتکا، ‌آزمایش کردن است، از کجا معلوم که تکرار یک آزمایش در شرایط کاملا یکسان، به نتایج یکسان می‌انجامد؟ ما چرا این فرض را داریم؟ از کجا معلوم می‌توان جهان را بر اساس رفتارهای علّی بررسی کرد؟ چرا باید چنین چیزی را فرض گرفت؟ فلسفهٔ علم به این پرسش‌ها می‌پردازد. حس می‌کنم اینجاست که باید به پرسش اساسی و مهمی بپردازیم.آیا روشِ پایدار و سیستماتیکی برای علم وجود دارد؟به عبارت بهتر، آیا ما محکی داریم تا علم را از غیرعلم تشخیص دهیم؟ در تاریخ فلسفهٔ علم، ما چنین موردی را برای مرز‌بندی بین علم و شبه‌علم داشته‌ایم؛ اصل تحدید کارل پوپر. کارل پوپر، از فلاسفهٔ تاثیرگذار فلسفهٔ علم، محک اصلی بین علم و غیرعلم را ابطال‌پذیری (Falsifiability) نظریات می‌دانست. بدین معنا که ما موقعی می‌توانیم نظریه‌ای را علمی بدانیم که راهی برای اثبات نادرستی آن داشته باشیم و بتوانیم آن را محک بزنیم. به عبارت بهتر، ابطال‌پذیر بودن به معنای نادرست بودن یک نظریه نیست، بلکه به این معناست که می‌توانیم با استفاده از این نظریه، پیش‌بینی‌هایی را مطرح کنیم و درستی این پیش‌بینی‌ها را بررسی کنیم. اگر این نظریه‌ها نادرست بودند، درستی قضیه ابطال می‌شود. به عبارت بهترتر، نظریهٔ ابطال‌پذیر، نظریه‌ایست که اگر نادرست بود، بتوانیم نادرست بودن آن را معلوم و تایید کنیم. بعضی از نظریات علمی هستند که ظاهر علمی دارند، ولی ابطال‌پذیر نیستند، پوپر این دسته از علوم را «شبه‌علم» می‌نامد و معتقد است که این دسته از نظریات، در قامت علم نیستند. برای مثال، نظریهٔ روان‌کاوی زیگموند فروید از این نظریه‌هاست. به عقیدهٔ پوپر، نظریهٔ فروید را می‌توانیم با هر داده‌ای سازگار بدانیم؛ به عبارت بهتر، نمی‌توانیم شرایطی را تصور کنیم که در آن نظریات فروید درست نباشند. چنین مشکلی را نمی‌توان برای گرانش عمومی نیوتون مطرح کرد، چرا که می‌توان نظریات و قوانین دیگری را تعریف کرده و قوانین جدید را به کرسی آزمایش گذاشت. قانون گرانش عمومی نیوتون همواره پتانسیل این را دارد که ابطال شده و با نظریات بهتر جایگزین شود، ولی می‌توان این مورد را برای نظریات فروید گفت؟ نه. چرا که هر اتفاقی که بیفتد، نظریات فروید پدیده را توجیه می‌کنند. یا مثال دیگری که خود پوپر استفاده کرده، مثال مارکس است. او معتقد است که مارکسیسم نظریه‌ای ابطال‌پذیر نیست، چرا که نمی‌توان سناریویی را تصور کرد که آراء مارکس درست نباشند. یک مارکسیستِ افراطی همواره می‌تواند هر پدیده‌ای را به نفع ایدئولوژی مارکسیستی و سوسیالیستی تفسیر کند.ما به صورت شهودی، مشکلی با بحث ابطال‌پذیری پوپر نداریم، ولی مشکل جایی خودش را به ما نمایان می‌کند که عده‌ای از دانشمندان از همین نظریات ابطال‌ناپذیر برای توصیف پدیده‌ها استفاده می‌کنند. همان‌طور که بالاتر هم بدان اشاره کردیم، ما می‌توانیم با استفاده از آراء نیوتون، مسیر گردش سیارات را تفسیر کنیم و مشاهدات هم این نظریه را تایید می‌کردند به جز در یک مورد، مدار اورانوس. نظریهٔ نیوتون نمی‌توانست مدار اورانوس را پیش‌بینی کند. دو دانشمند با نام‌های آدامز و لووریه (به صورت مستقل) این فرض را مطرح کردند که پای سیارهٔ دیگری در میان است، سیاره‌ای که به اورانوس نیرو وارد می‌کند و هنوز کشف نشده. این دو با فرض این که علت تناقض مطرح شده، سیارهٔ کشف‌نشده است به انجام محاسبات پرداختند و توانستند جرم و مکان این سیاره را مشخص نمایند؛ سیاره‌ای که بعدها کشف شد، نپتون. ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم بگوییم که کار آدامز و لووریه «غیرعلمی» بوده، ولی نظریه‌ای هم که مطرح کردند هم ابطال‌پذیر نبوده. این دو فیزیک‌دان رفتاری با نظریهٔ نیوتون داشتند که پوپر، مارکسیست‌ها را به علت همین رفتارشان با آراء مارکس سرزنش می‌کند. همان‌طور که این دو فیزیک‌دان پای نظریهٔ نیوتون ایستادند، مارکسیست‌ها هم پشت مارکس و مانیفست کمونیست می‌ایستند. آیا این قضیه که کار آدامز و لووریه یا علم بدانیم ولی آراء مارکس را شبه‌علم بی‌انصافی نیست؟در اینجاست که می‌بینیم معیار پوپر، لازم و کافی نیست. شکست این معیار پرسش بزرگی را مطرح کرد: آیا می‌توان یک نظریهٔ جامع که برای همهٔ روش‌های علمی حاکم باشد را یافت؟ واقعیت امر این است که دانش، یک فعالیت همگن نیست و شامل نظریه‌های مختلفی از رشته‌های گسترده می‌شود، این که بگوییم علم «خاصیتی ذاتی» دارد، قابل مناقشه است. شاید بتوان گفت که قابل‌قبول‌ترین توصیف را لودویگ ویتگنشتاین مطرح کرده باشد.مجموعه‌ای از خصوصیات ثابت وجود ندارد که بتوان بر اساس آن تعریف کرد که «بازی» چیست [به عبارتی چیزی که ما در این بخش به دنبالش هستیم]، بلکه مجموعه‌ای از خصوصیات هستند که بیشترِ بازی‌ها، بیشترِ این خصوصیات را دارند.ابطال‌پذیری یکی از این ویژگی‌هاست. شاید در موردی که برای نپتون گفتیم معیار ابطال‌پذیری محک مناسبی نباشد، ولی این بدان معنا نیست که اصل تحدید کارل پوپر بی‌ارزش و بی‌اعتبار است. همچنین باید توجه داشت که معیار جامع و ساده‌ای برای تمایز بین علم و غیرعلم نداریم. ما در قسمت دوم رادیو می با عنوان «دایی‌جان‌ناپلئونیسم: نگاهی به مرز بین علم و شبه علم» به آراء پوپر گریزی زده‌ایم و در آن گفته‌ایم که تئوری‌های توطئه، ابطال‌پذیر نیستند.و از نظر شخص بنده هم این مورد که ما روشِ سیستماتیکِ ثابت و جامعی نداریم قابل درک و حتی ضروریست. چرا که اگر یک روشِ ثابت برای فکرکردن داشتیم، دانش به انتهای خود می‌رسید، نمی‌رسید؟بررسیِ فلسفی دانشتا اینجای کار فهمیدیم که دانش تعریف و مفهوم مشخصی ندارد و فلسفهٔ علم با معنا و کاربری دانش سروکار دارد. تعاریف گوناگونی برای فلسفهٔ علم وجود دارد که همهٔ آن‌ها در اهداف زیر مشترک‌اند:تعیین این که کدام دسته از مسائل، مسائل علمی هستند. (به این معنا که دانشمند می‌تواند آن را حل کند.)به دست آوردن شکل‌هایی از منطق، مفاهیم و روش‌ها که دانشمندان می‌توانند به کمک آن‌ها مسائل مختلف را حل کنند.بسیاری از دانشمندان، هنگامی که از روش‌های علمی برای بررسی مسائل استفاده می‌کنند، خودشان را درگیر فکرکردن دربارهٔ فلسفهٔ علم نمی‌کنند، بلکه بیشتر به دنبال آن‌اند که به نتیجه برسند. بسیاری بر این باورند که می‌توان فلسفهٔ علم را به دو زیرمجموعه تقسیم کرد: هستی‌شناسی (Ontology) و معرفت‌شناسی (Epistemology)هستی‌شناسی یا آنتولوژی مطالعهٔ «چیزهایی» است که وجود دارند. نظریه‌های هستی‌شناسی دسته‌ای از نظریات‌اند که به بررسی این که چه چیزهایی وجود دارند، ماهیت و طبیعتِ واقعیتشان چیست و چه رابطه‌ای با چیزهای دیگر دارند، می‌پردازند. هستی‌شناسی این پرسش‌ها را مطرح می‌کند:واقعیت (reality) از چه چیزی تشکیل یافته و چه ساختاری دارد؟دانشمند چه چیزهایی را بررسی می‌کند؟چه ارتباطی بین چیزهای مختلف وجود دارد؟هنگامی که یک فیلسوف یا یک دانشمند به توصیف طبیعت می‌پردازد، در قلمرو هستی‌شناسی حرکت می‌کند.از سوی دیگر، معرفت‌شناسی و شناخت‌شناسی مجموعه‌ای از نظریات‌اند که روش‌هایی برای فکر کردن و بررسی چیزهایی که قابلیت شناخت دارند ارائه می‌دهند. چگونه می‌توان چیزها را شناخت؟ انسان چگونه می‌تواند دانش تولید کند؟ در واقع معرفت‌شناسی این پرسش‌ها را مطرح می‌کند:دانش چیست و چه تفاوتی با سایر اطلاعاتی که دریافت می‌کنیم دارد؟آیا تفاوتی بین روش‌های عادیِ توصیفِ پدیده‌ها و روش‌های تفسیر معنای چیزها (همان علم) وجود دارد؟ اگر آری، این تفاوت‌ها چه هستند؟یک دانشمند از چه‌ ابزارهایی (مانند انواع منطق، روش‌شناسی، ابزار) برای شناخت موثر چیزها استفاده می‌کند؟به عبارت ساده‌تر، معرفت‌شناسی، بررسی و استفاده از روش‌های استدلال است. ما دو روش عمده برای استدلال‌کردن داریم: استدلال استقرایی و استدلال استنتاجی (قیاسی). البته روش دیگری هم داریم که چندان از نظر علمی قابل استناد نیست ولی ارزش اشاره‌کردن را دارد: استنتاج بهترین تبیین یا استدلال ربایشی. استنتاج‌های اشتباه را مغلطه یا سفسطه می‌نامیم.استدلال استنتاجی یا قیاسی یعنی این که از دسته‌ای مقدمات (که آن‌ها را فرض می‌نامیم) به دسته‌ای از نتایج (که آن‌ها را حکم می‌نامند) برسیم. برای مثال:فرض 1: مردم بومی آفریقا پوستی تیره دارند.فرض 2: جاناتان از بومیان آفریقاست.حکم: جاناتان پوستی تیره دارد.دو جملهٔ اول این استدلال را فرض و جملهٔ آخر را حکم می‌نامیم. چیزی که یک استدلال را استنتاجی می‌کند، رابطهٔ بین فرضیات و احکام است. اگر مقدمات صادق باشند، نتیجه هم همواره صادق خواهد بود. همچنین باید توجه داشت که باید بین فرضیات و احکام ارتباط معناداری داشته باشیم. برای مثال از فرض‌های مطرح شده نمی‌توانیم دربارهٔ بومیان چین اظهار نظر کنیم، چرا که ارتباطی بین این فرضیات و حکم مطرح‌شده نیست.از سوی دیگر با استدلال استقرایی طرف هستیم که در آن پاره‌ای از مشاهدات خود را به همهٔ موارد مشابه تعمیم می‌دهیم. برای مثال فرض کنید که وارد روستایی شده‌ایم که اطلاعاتی دربارهٔ آن روستا نداریم. 20 نفر اولی که در این روستا دیده‌ایم پوستشان زرد بوده و پابرهنه از جایی به جای دیگر می‌رفتند. این که نتیجه بگیریم «همهٔ» ساکنین این روستا زردپوست و پابرهنه هستند یعنی استدلال استقرایی. یعنی دربارهٔ افرادی که ندیده‌ایم اظهار نظر قطعی کرده‌ایم.استدلال استنتاجی (قیاسی) اطمینان‌بخش‌تر از استقرایی‌ست، چرا که در صورت برقرار بودن فرضیات، احکام همواره برقرارند ولی این مورد برای استدلال استقرایی صادق نیست، چرا که همیشه این پتانسیل وجود دارد که مشاهدات ما کامل و کافی نبوده باشد. اما با این وجود ما بیشتر به استدلال استقرایی تکیه می‌کنیم تا استنتاجی. برای مثال شما هروقت که ماشینتان را استارت می‌زنید، انتظار منفجرشدن ماشین را ندارید، چرا که در بی‌شمار دفعهٔ قبلی که ماشین را روشن کرده‌اید خودرو منفجر نشده است. اما از کجا می‌توانید یقین داشته باشید که خودروی شما دفعهٔ بعدی منفجر نخواهد شد؟!علم پزشکی بر پایهٔ استقراء استوار است تا استنتاج. برای مثال متخصصان ژنتیک می‌گویند که مبتلایان به سندروم داون یک کروموزوم اضافی دارند. آن‌ها این قضیه را از کجا می‌دانند؟ جواب این است که آن‌ها انبوهی آزمایش بر روی مبتلایان به سندروم داون انجام داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که مبتلایان به این بیماری یک کروموزوم اضافی دارند و این مشاهدات را به همهٔ موارد بیماری تعمیم داده‌اند، به عبارت بهتر از استدلال استقرایی استفاده کرده‌اند، نه استدلال قیاسی. این آزمایش‌های هیچ‌گاه تایید نکرده است که همهٔ مبتلایان به بیماری سندروم داون یک کروموزوم اضافه دارند و ممکن است فردی مبتلا به سندروم داون داشته باشیم که 2 کروموزوم اضافه داشته باشند. در مثال سندروم داون پزشکان می‌توانند با اطمینان بالایی سندروم داون را به یک کروموزوم اضافی ربط بدهند، ولی آیا از نظر فلسفهٔ علم این اطمینان منطقی‌است؟بدیهی‌ست که در سایر حوزه‌های علم هم از استدلال استقرایی استفاده می‌شود. برای مثال نیوتون هنگام مطرح کردن گرانش عمومی هیچ‌گاه به اندازه‌گیری نیروهای بین همهٔ اجسام هستی نپرداخته، بلکه یک نظریه را مطرح کرده و با چند آزمایش و مشاهده آن را اثبات کرده است. این واقعیت که بعضی از اجسام از قوانین نیوتون تبعیت می‌کنند هیچ‌گاه نمی‌تواند به این معنا باشد که همهٔ اجسام از مکانیک نیوتونی تبعیت می‌کنند (همان‌طور که می‌دانیم در مکانیک کوانتوم و نسبیت، قوانین نیوتون برقرار نیستند). هنگامی که در چنین شرایطی می‌گوییم «نیوتون گرانش عمومی را اثبات کرده» با اثبات‌هایی از جنس اثبات‌های روابط ریاضی طرف نیستیم، بلکه با استدلال استقرایی طرفیم. اما باید به این نکته هم توجه داشت که ما گاهاً چاره‌ای جز استفاده از استدلال استقرایی نداریم.کارل پوپر که بالاتر نیز به او اشاره کردیم، معتقد بود که دانشمندان تنها به استدلال استنتاجی نیاز دارند ولی خوب می‌دانیم که این این قضیه ممکن نیست. بنابراین پوپر استدلال کرد که هرچند اثبات درستی (= استدلال استنتاجی) نظریات علمی بر پایهٔ مشاهدات محدود ممکن نیست، اما امکان اثبات کذب آن‌ها ممکن است. در مثال سندروم داون کافیست موردی مشاهده شود که از فرض اصلی (1 کروموزوم اضافه) پیروی نکند، در این حالت درستی این نظریه به زیر سوال می‌رود. البته این استدلال پوپر خالی از اشکال نیست، چرا که دانشمندان بیشتر تلاش در پاسخ به پرسش‌ها دارند، نه اثبات کذب دیگران.همان‌طور که دیدیم استدلال استقرایی علی‌رغم میل باطنی ما پرطرفدار و پراستفاده است. اما اگر بخواهیم از بعد فلسفی به این قضیه نگاه کنیم، چرا باید به درستی استدلال‌های استقرایی اعتقاد داشته باشیم؟ فرض کنیم با فردی طرفیم که اعتقادی به استدلال استقرایی ندارد، چطور او را مجاب می‌کنید که هنگام بیمار شدن به پزشک مراجعه کند؟ چه پشتوانهٔ عقلی‌ای پشت استدلال استقرایی‌ست؟! این را در قسمت‌های بعدی رادیو می بررسی خواهیم کرد.ما در این قسمت سعی داشتیم تا پیش‌گفتاری بر فلسفهٔ علم داشته باشیم و شما را با کلیت این قضیه آشنا کنیم. در قسمت‌های آتی از سریِ راه دانش بحث خودمان در حوزهٔ فلسفهٔ علم ادامه خواهیم داد.این قسمت از رادیو می وام‌دار منابع زیر بوده است:فقط استدلال / مایکل بروس و استیون باربن / نشر نوفلسفهٔ علم / سمیر اکاشا / نشر فرهنگ معاصرA Detailed Introduction to the Philosophy of Science | by Nico Ryan | The Understanding Project | Medium</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Tue, 23 Feb 2021 13:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیباچه: «مشروطهٔ ایرانی» از ماشاءالله آجودانی</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%D9%87%D9%94-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%A1%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A2%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-irmsaaxz6ohg</link>
                <description>دیباچه یعنی پیش‌گفتار و مقدمه. در هر قسمت از دیباچه، ما کتابی که از نظر ما ارزش دیده‌شدن دارد و افکار جالب و متفاوتی را مطرح کرده، یا این که یک واقعه و یا یک احساس را به طرز متفاوتی توصیف کرده را معرفی می‌کنیم و به همراه ذکر نکات مثبت و منفی‌اش، قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانیم. هدف دیباچه خلاصه‌کردن کتاب نیست، بلکه ایجاد حس نیاز به خواندنِ کتاب است. ما در هر قسمت از دیباچه، به پیشینهٔ نویسنده، هدف پشت کتاب و حاشیه‌های کتاب اشاره می‌کنیم. در انتها هم به روش‌های تهیهٔ کتاب و نسخه‌های مختلف کتاب می‌پردازیم. کتابی که این هفته آن را می‌کاویم، مشروطهٔ ایرانی از ماشاءالله آجودانی است.مشروطهٔ ایرانی دربارهٔ مشروطه است اما شبیه کتاب‌های تاریخیِ دیگر نیست. نویسندهٔ این کتاب به جای بررسی رخدادها، به بررسی اندیشه‌های پشت مشروطه و سرنوشت آزاداندیشی و تجدد فکری در ایران می‌پردازد. این که چرا مشروطه شکست خورد و مشروطه‌خواهان چه درکی از مفاهیم جدید داشته‌اند. https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-epd1m1 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.روش‌های تهیهٔ کتابمشروطهٔ ایرانی - نشر اختران/ نسخهٔ فیزیکی: شهر کتاب آنلاین - سی‌بوک - وب‌سایت انتشارات اختران / نسخهٔ دیجیتال: فیدیبو</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 07:33:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استرس و رهایی از آن: فرگشت، مدیتیشن، فلسفه و چند چیز دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%81%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-bkrhefzkvgft</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-ep1qcc نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتارخواه ناخواه، استرس جزوی از زندگی روزمرهٔ ماست؛ ما همان حسی را که قبل امتحان ریاضیِ دبیرستان داشتیم را قبل کنکور هم داشتیم. پس می‌توان با تقریب خوبی نتیجه گرفت که آموزش‌و‌پرورش در امر استرس به درد چندانی نخورده، که بدتر هم کرده. اغلب ما از جانب خانواده‌هایمان هم آموزش خاصی [در رابطه با استرس] ندیده‌ایم، چرا که آن‌ها هم راه برخورد با استرس را بلد نبوده‌اند. وقتی در اِشِلِ یک جامعه به موضوع استرس نگاه می‌کنیم، این ضعفِ سیستم آموزشی شبیه جنایت می‌ماند. چرا که استرس عمل‌کرد مغز را دچار اخلال می‌کند، سیستم ایمنی بدن را تضعیف می‌کند، باعث بیماری‌های خطرناکی مانند اِم‌اس می‌شود و غیره. ما قبل امتحان ریاضی، سر جلسهٔ کنکور، پشت ترافیک، داخل مترو، درون صف بانک و جاهای دیگر استرس‌ها و نگرانی‌های مختلف فراوانی داریم. در این قسمت سعی داریم نگاهی بیندازیم به این که چرا استرس داریم و این که آیا می‌توان استرس نداشت؟ فرگشتما خواه ناخواه بسیاری از ژن‌هایمان را از پیشنیانمان به ارث برده‌ایم و می‌دانیم که پیشینیان ژنتیکی ما موجودات چندان متمدنی نبودند. آن‌ها نتوانستند شهر، آی‌پد و بمب هسته‌ای بسازند ولی ما توانستیم؛ دلیل روشنی هم برای این قضیه نداریم، شاید ما اولین موجوداتی بودیم که توانستیم زبان تولید کنیم، شاید ما تنها مو‌جوداتی هستیم که نوع پیشرفته‌ای آگاهی (Consciousness) را داریم که توان طرح سوال و بافتن فلسفه را دارد. اما چیزی را که مطمئنیم، آن است که ما هم همانند میمون‌ها، گوزن‌ها و شیرها استرس را تجربه می‌کنیم.ما در قسمت پنجم رادیو می (با عنوان «چرا انسان‌ها بد می‌شوند؟») اشارات جامعی به ریشه‌های رفتاری موجودات داشتیم و به امر استرس در آن قسمت پرداخته شده. در آن قسمت توضیح دادیم که درون مغز ما، دو غدهٔ بادام‌شکل به نام آمیگدال وجود دارند که وظیفه‌شان تحریک انسان به فرار یا مبارزه است. استرس و خشم انسان در عمل‌کرد این غده خلاصه می‌شود. همچنین گفتیم که در پشت پیشانی‌مان بخشی تحت عنوان کورتکس جلویی (prefrontal cortex) داریم که وظیفه‌اش گرفتن تصمیمات منطقی، تصمیم‌گیری استراتژیک، برنامه‌ریزی بلندمتدت و تعدیل احساسات است. به لحاظ علمی به ما اثبات شده که هرچه عمل‌کرد کورتکس جلویی ما بیشتر باشد، فعالیت ما در غده‌های آمیگدال کمتر است. و این یعنی آن که استرس و خشم کمتری خواهیم داشت. با افزایش سن و رشد مغز، عمل‌کرد کورتکس جلویی افزایش پیدا می‌کند و این بدان معناست که ما واکنش‌های منطقی‌تری نسبت به حوادث داریم؛ درست بر خلاف دوران کودکی.استرس لزوماً چیز بدی نیست، اگر یک آهو دچار استرس نشود نمی‌تواند از دست یک یوزپلنگ فرار کند! اما استرس‌هایی که ما به عنوان یک انسان در قرن 21 تجربه می‌کنیم از جنس استرس آهوی در حال فرار نیست. چیزی موجودیت ما را به آن معنا تهدید نمی‌کند، اما کماکان استرس بخش عمده‌ای از زندگی ما را تشکیل می‌دهد. موقعی که استرس می‌گیریم، بدن ما فعالیت بخش‌های غیرضروری (البته در مواقع خطر) را متوقف می‌کند؛ بخش‌هایی مانند تولید مثل و سیستم ایمنی. استرس مزمن (که در حال تبدیل‌شدن به روزمرگی ماست) می‌تواند به بیماری‌های روانی، افسردگی، اختلالات شخصیتی، بیماری‌های قلبی، فشار خون و... منتهی شود.شبکه‌های اجتماعی یکی از علل اصلی اضطراب و استرس در جهان امروز ما هستند. هنگامی که عکسی که به اشتراک می‌گذاریم یا توییتی که می‌فرستیم لایک نمی‌گیرد، ابر سیاهی وجودمان را فرا می‌گیرد و هی به ما گوش‌زد می‌کند که «ما کافی نیستیم» و «ما ارزشی نداریم» و چیزهایی از این قبیل. این یعنی استرس و افسردگی.یا در یک مثال وحشت‌ناک‌تر، سیستمِ کنکور کارشناسی را در نظر بگیرید. ملغمه‌ای بی‌پایان از مباحث که استاندارد خاصی ندارند. درون یک سیستم فاسد که از خیلی‌سبزش گرفته تا قلم‌چی‌اش استرس و نگرانی دانش‌آموز را به «نون‌دونی» خود تبدیل کرده‌اند؛ و باید هم بکنند. منبع درآمدی بهتر از دانش‌آموز از همه‌جا‌ بی‌خبر و سرگردان و استرس‌زده نمی‌شود پیدا کرد! [بماند که ما دزدهای بی‌شرفی مثل «کنکور آسان است» داریم.]ما در ابعاد مختلف و متفاوتی از زندگی خودمان استرس را تجربه می‌کنیم. خب، تا این‌جای کار فهمیدیم که استرس چیز بدیست! اما...چه می‌توان کرد؟[واقعیت امر، من خودم قربانی استرس بوده‌ام. با توجه به این که دورهٔ راهنمایی را در نمونه‌دولتی و دورهٔ دبیرستان را در تیزهوشان سپری کرده‌ام، حس می‌کنم دوجین بیشتر از یک دانش‌آموز معمولی استرس داشته‌ام. اما این مهم نیست. چیزی که مهم است این است که سال‌های سال به دنبال راه حل درمان استرس بوده‌ام.] چیز اولی که باید دربارهٔ استرس درک کرد، این است که داشتن استرس و نگرانی «نقص» یا «بیماری» نیست. [البته در حالت مزمن هست ولی کار نداریم.] و مهم‌تر این که نمی‌توان برای همیشه از شر استرس رها شد. ما در هر حالتی و در هر موقعیتی که باشیم، همواره استرس خواهیم داشت. استرس قابل حذف‌شدن نیست، بلکه قابل‌کنترل‌شدن است و روش‌های کنترل استرس کم نیستند. روشی با نام Cognitive behavioral therapy وجود دارد که در‌ آن شما در یک سری جلسات مشخص، به کمک یک روان‌درمان‌گر به مقابله با استرس یا ترامایی که در گذشته داشته‌اید می‌پردازید. ولی اگر بخواهم با شما صادق باشم، شما احتمالاً رفتن پیش یک تراپیست/روان‌درمان‌گر و... را به عنوان یک گزینه در ذهنتان ندارید، شاید به عمل‌کرد آن‌ها اعتماد چندانی ندارید و شاید هم هزینهٔ آن شما را نگران می‌کند. در این قسمت راه‌کارهایی که دربارهٔ آن‌ها صحبت می‌کنیم، نیازی به پول نخواهند داشت، تنها چیزی که نیاز دارید، کمی اراده است، همین! (امیدوارم از این بخش این معنا که «روان‌درما‌ن‌گری به‌درد‌نخور است» برداشت نشود، چرا که منظور من اصلا این نبود.)استرس چیزیست در مغز ما. و مغز ما هم از 80 الی 100 میلیارد نورون تشکیل یافته و هر نورون می‌تواند با 10.000 نورون دیگر در ارتباط باشد. این بدان معناست که ما صدها تریلیون سیناپس داریم. اگر استرس راهی برای کنترل کردن داشته باشد، باید در درون مغزمان به دنبال آن باشیم، و خرج کردن پول لزوماً راهکاری برای کنترل استرس نیست!مدیتیشنمدیتیشن که در فارسی با عنوان «درون‌پویی» یا «مراقبه» هم شناخته می‌شود، مجموعه‌ای از فنون و روش‌ها برای تسلط بر ذهن است. در هر جلسهٔ مدیتیشن، شما تمرین می‌کنید تا بر افکار خودتان مسلط باشید و بتوانید آن‌ها را مشاهده کنید. مدیتیشن خرافه نیست و پایهٔ علمی دارد. [در ادامه به این قضیه نیز خواهیم پرداخت.]شما هنگام مدیتیت کردن، افکار و ذهن خودتان را خاموش نمی‌کنید، بلکه صرفا از آن‌ها آگاه می‌شوید. برای مثال یکی از متداول‌ترین روش‌های مدیتیت کردن، نشستن بر روی صندلی یا زمین و تمرکز بر روی نفس کشیدن با چشم‌های بسته است. [بله! درست شنیدید!] هیچ چیز اضافی‌تری ندارد! به معنای واقعی کلمه در هنگامی که نشسته‌اید، چشمانتان را می‌بندید و سعی می‌کنید تا بر روی دم و بازدمتان تمرکز کنید. چیزی که متوجهش خواهید شد، این است که نخواهید توانست تا تمرکزتان را حفظ کنید و حواستان پرت خواهد شد؛ این قضیه کاملاً طبیعی‌ست و نشان ضعف یا بیمار بودن شما نیست. اگر حواستان پرت شد (یعنی از پرت‌شدن حواستان آگاه شدید)، نیازی به نگرانی نیست، کافیست تا فکری را که تمرکزتان را به هم زد به صورت کوتاه مشاهده کنید (یعنی مثلاً بگویید که من دربارهٔ فلان رخداد فکر می‌کردم یا من نگران فلان چیز در آینده بودم و یا هر چیز دیگر.) و سپس دوباره به تمرکزکردن روی نفس کشیدنتان ادامه دهید. اگر باز هم حواستان پرت شد هیچ ایرادی ندارد، دوباره فکرتان را مشاهده کنید و سپس دوباره به تمرکز کردن ادامه دهید. مثالی که گفتم دربارهٔ تنفس بود، ممکن است شما روی چیزهای دیگر (مثل صداهای اطراف) تمرکز کنید. بستگی به روشی دارد که آن را دنبال می‌کنید و روش‌های فراوانی وجود دارد.مدیتیشن به چه دردی می‌خورد؟ مدیتیشن یکی از بهترین روش‌های رسیدن به مایندْفولْ‌نِس (Mindfulness) یا ذهن‌آگاهی است؛ یعنی حالتی که در گذشته یا آینده زندگی نمی‌کنید. فکر کردن به گذشته یعنی حسرت خوردن و فکر کردن به آینده یعنی نگرانی. شما زمانی می‌توانید منطقی فکر کنید که در زمان حال باشید و مایندفولنس یعنی زندگی در زمان حال. یعنی بر روی کارهایی که در حال انجام‌دادنشان هستیم تمرکز کنیم، نه افکار مغشوشمان. (متضاد Mindfulness می‌شود  Mind-wanderingکه به معنی این‌طرف و آن‌طرف پریدن فکر است.) شاید مفهوم مایندفول‌نس برای شما نامأنوس باشد، که طبیعیست. چرا که ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که دغدغه‌ها و نگرانی‌های فراوانی داریم و شبیه مرغِ سرکنده از این طرف به آن طرف می‌پریم.مایندفول‌نس (که یکی از خروجی‌های مدیتیشن است) باعث کاهش استرس شما در بلندمدت (و حتی کوتاه‌مدت) می‌شود. شما با مدیتیت کردن تمرین می‌کنید تا تمرکزتان را در زمان حال نگه دارید، و این کلید اصلی رهایی از استرس است. یکی از روش‌های مدیتیشن که برای کنترل استرس استفاده می‌شود، استفاده از تکنیک برچسب‌زنی (Labeling) است. کاری که در این فرایند انجام می‌دهید بدین صورت است: روی یک چیز به خصوص (عمدتاً دم و بازدم) تمرکز می‌کنید، حواستان پرت می‌شود [که گفتیم چیزی عادیست]، از این که حواستان پرت شده آگاه می‌شوید، روی فکرتان برچسب می‌زنید. در اوایل کار برچسب‌زدن به این صورت است که یک اسم کوتاه برایش انتخاب می‌کنید (مثل نگرانی، حسرت، و...) ولی در دفعات بعدی علاوه بر برچسب‌های قبلی یک برچسب دیگر هم اضافه می‌کنید: به‌دردبخور یا به‌دردنخور. بگذارید با یک مثال توضیح دهم. فرض کنید در وسط مراقبه، به جای تمرکز کردن روی تنفس، حواستان پرت شده و یاد یک خاطرهٔ ناخوش‌آیند افتاده‌اید (مثل مسخره شدن در جمع یا هر چیز دیگر). گام اول، آگاه شدن از این قضیه است که حواستان پرت شده [که کار سختی نیست] فقط حواستان باشد که خودتان را سرزنش نکنید، پرت شدن حواس یک رخداد کاملا عادیست. سپس این فکرتان را مشاهده کنید. (مثلا بگویید که دربارهٔ روزی که در جلوی جمع مسخره شدم فکر می‌کردم)، سپس به آن برچسب بزنید (مثلا برچسب بزنید خاطرهٔ تلخ). و در قدم آخر تصمیم بگیرید که آیا فکر کردن به این قضیه به درد شما می‌خورد یا نه. (در این جا اتفاق جالبی می‌افتد، شما با خودتان وارد یک دیالوگ می‌شوید! مثلا می‌گویید که «خب، این که در آن موقعیت مسخره شدم خیلی تجربهٔ تلخی بود و خیلی مرا ناراحت کرد، اما آیا فکر کردن به این قضیه سودی برای من دارد؟ خب... نه. هیچ خروجی‌ای از این فکرکردن حاصل نمی‌شود و بنابراین برچسبی که روی این فکر می‌زنیم، برچسب به‌دردنخور است.» و درست در این لحظه نگرانی شما از بین رفته!) اگر این خاطره دوباره به ذهنتان برگشت و مزاحمتان شد دوباره همین فرایند را تکرار کنید! رهایی از استرس، تنها با استمرار و تمرین ذهن‌آگاهی یا مایندفول‌نس ممکن است.چیزی به اسم مدیتیشنِ بی‌نقص نداریم. مدیتیشن یک روند است که شما در آن یک سری مهارت‌های ذهنی را تمرین می‌کنید و سپس تلاش می‌کنید تا آن خارج از مواقع مدیتیشن، یعنی در زندگی روزمره هم تمرین کنید. چه وسط درس‌خواندتان باشد، چه هنگام کار کردن، و چه هنگام راه رفتن! درست شنیدید! شما می‌توانید موقع راه رفتن نیز مدیتیت کنید، یعنی به جای گوش دادن به موزیک، به صداهای اطرافتان توجه کرده و روی آن‌ها تمرکز کنید. و توجه داشته باشید که بسته بودن چشم‌ها الزامی نیست، ولی برای اوایل راه بهترین کار است. پس از مدتی که افکارتان مرتب شد، هنگام مراقبه کردن چشم‌هایتان را نبندید؛ در این حالت چیزهایی که تمرکز شما را به هم می‌ریزند چندین برابر می‌شوند و گل‌های قالی هم به معادله اضافه می‌شوند!نکتهٔ فوق‌العاده مهمی که باید به آن توجه داشته باشید، این است که مدیتیت کردن یک فرایند است و ممکن است هفته‌ها و ماه‌ها طول بکشد تا به حد قابل قبولی برسید. اگر حواستان مدام پرت می‌شود یا حس می‌کنید استرس کمتر نشده یا تمرکزتان بهتر نشده، امید خودتان را از دست ندهید و به تمرین کردن ادامه دهید. سعی کنید سه بار در روز به مدت 10 دقیقه (یعنی نیم ساعت در کل) مراقبه کنید، اثرات فوق‌العاده‌ای در دو هفته مشاهده خواهید کرد.اما برگردیم به رویِ علمیِ قضیه. ما گفتیم که مدیتیت کردن خرافه نیست، از روی چه این حرف را زدیم؟ از روی آزمایش‌های صورت گرفته. مدیتیت کردن فرسودگی کورتکس جلویی (که یکی از وظایفش، کنترل احساسات است) را کمتر می‌کند. مدیتیت کردن سایز هیپوکامپوس (که مرکز یادگیری و ضبط خاطرات است) و temporoparietal junction (که مسئول ایجاد کردن احساس هم‌دردی و محبت است) را بزرگ‌تر کرده و سایز غدهٔ آمیگدال (که مرکز ترس و خشونت است) را کاهش می‌دهد! (منبع: «Neuroscience of Mindfulness: What Exactly Happens to Your Brain When You Meditate») البته علمی‌بودن مدیتیشن مورد مناقشه است و دسته‌ای از دانشمندان ادلهٔ علمی ارائه‌شده را کافی نمی‌دانند و اثر مدیتیشن را شبیه اثر پلاسیبو می‌دانند. (منبع - منبع) [تشخیص این کدام طرف درست‌تر می‌گوید کار من نیست، ولی در تجربهٔ یک ماه و نیم مدیتیشنی که داشتم اثرات فوق‌العاده‌ای از آن دیدم.]و در آخر هم بپردازیم به این قضیه که با چه ابزاری مدیتیت کنیم؟ مدیتیت کردن کار ساده‌ایست ولی باید برای قدم‌های اول راهنما داشته باشید. اپلیکیشن‌های مختلفی مثل Calm و Headspace وجود دارند که انواع و اقسام روش‌ها برای مراقبه‌کردن را پوشش می‌دهند، ولی بزرگ‌ترین مشکلشان این است که پولی‌اند و برای ما ایرانی‌ها [البته در داخل ایران] به درد نمی‌خورند. اما اپلیکیشنی با نام Medito وجود دارد که کاملا رایگان و بدون حتی تبلیغات، فایل‌های صوتی مخصوص مراقبه را در دسترس همه قرار داده. Medito نام بنیادیست که هدفش ساختن جهانی مایندفول‌تر است و اپلیکیشنش برای هر دو پلتفرم Android و iOS به صورت کاملا رایگان و بدون تبلیغات در دسترس است. این اپلیکیشن بخشی با عنوان Getting Started دارد که در آن دوره‌های مختلف آشنایی با مدیتیت‌کردن قرار داده شده.فلسفهشاید تعجب کرده باشید که چرا عنوان «فلسفه» هم در این قسمت آورده شده. [واقعیت امر هم است که چون دلم خواست!] فلسفه چیزی بود که خودم خیلی دیر با آن آشنا شدم و یکی از چیزهاییست که همیشه حسرت آن را خواهم خورد. دیدی که در سیستم آموزش‌و‌پرورش از فلسفه به خورد ما دادند، تصویری بود از یک مشت پیرمرد تنها و خِرِفت و بی‌کار که چرت‌و‌پرت تحویل می‌دادند، که از نظر من یکی از ظلم‌های بزرگ سیستم آموزشی کشور به دانش‌آموزان و جامعه است.اگر بخواهیم برای فلسفه تعریفی قابل قبول ارائه دهیم، می‌توانیم بگوییم «فلسفه مجموعه‌ای از پاسخ‌ها به پرسش‌های نهادین بشر است.» پرسش‌هایی مانند این که «چرا هستیم؟» «آیا هستیم؟» «آیا علم می‌تواند جای دین را بگیرد؟» «آیا خدا هست؟» «آیا می‌توان با ابزار زبان به شناخت رسید؟» و سوالاتی از این قبیل. فلاسفهٔ مختلف دیدگاه‌های مختلفی نسبت به چیزها دارند. فلسفه نیاز انسان به پرسش‌گری را ارضاء می‌کند.انسانْ بدون فلسفه، [صد البته به نظر من] فرقی با شامپانزه ندارد، چرا که چیزی که ما را (چه از لحاظ زیست‌شناختی، چه از نظر ادبی) از میمون‌ها متمایز می‌کند توان پرسیدن است. وقتی نظام آموزشی به فلسفه بها ندهد، خروجی‌اش می‌شود خرواری آدمِ زردْپسند و کلیشه‌ای که به جای آن که دنبال منشاء افکارش باشد، به دنبال کتاب موفقیت و اثر جذب و این‌ها می‌روند، و این واقعیت تلخ ماست.ما حتی در حالت عامه‌پسندمان هم فلسفه‌خوانان درستی نیستیم. به جای آن که با دیدهٔ پرسش‌گرانه و سنجش‌گرانه به موضوعات مختلف بنگریم، دنبال بت‌هایی می‌گردیم تا آن‌ها را بپرستیم. دور و بر ما پر شده از افرادی که نیچه و کامو و کولیو می‌خوانند بدون آن که نقدشان کنند، چرا؟ چون با کلاس است. اگر از یک طرفدار نیچه بپرسیم چند مورد از ایرادات نیچه را نام ببر، احتمالا جز سیبیل پرپشتش به چیز دیگری ایراد نخواهد گرفت. ما به جای آن که دنبال پاسخِ پرسش‌هایمان برویم، دنبال پاسخ‌های آماده می‌رویم و به‌به چه‌چه می‌کنیم، چرا که اساساً سوال‌کردن را بلد نیستیم، نقدکردن را بلد نیستیم و نیازی هم به این مورد احساس نمی‌کنیم. خردمندی و پرسش‌گری ما صرفا خلاصه می‌شود به جملات قصاری که از این و آن در تلگرام برای هم فوروارد می‌کنیم. [مشخصاً می‌بینید که من دلِ پری از این قضیه دارم! برگردیم به اصل داستان.]اما ارتباط این گفته‌ها به استرس چیست؟ این است که منشاء بسیاری از استرس‌ها و اضطراب‌های ما، شیوهٔ زندگیِ فکرْنشدهٔ ماست و زندگیِ فکرْنشده یعنی زندگی بدونِ فلسفه. گفتیم که وظیفهٔ فلسفه، طرح پرسش و تلاش برای پاسخ‌دادن است و یک پرسشِ بزرگ و نهادین، خود امر زندگی‌کردن است، به عبارت بهتر این پرسش که «چرا و چگونه باید زندگی کرد؟»این که «چرا باید زندگی کرد؟» موضوع این قسمت نیست (البته مخاطب کنجکاو و علاقه‌مند می‌تواند کتاب دربارهٔ معنای زندگی از دورانت یا انسان در جست‌و‌جوی معنا از ویکتور فرانکل را بخواند.)، ما بیشتر به این که «چگونه باید زندگی کرد؟» می‌پردازیم. وارد کردن فلسفه به زندگی روزمره یعنی بررسی کردن ابعاد مختلف زندگی و طرح این پرسش «که آیا درست زندگی می‌کنیم؟» آیا خوش‌بختی تنها چیزیست که اهمیت دارد؟ جایگاه ارزش‌ها در زندگی روزمره چیست؟ آیا باید ورای منافع شخصی خودمان بنگریم یا نه؟ چنین پرسش‌هایی توسط فلاسفهٔ مختلف مطرح شده و پاسخ‌هایشان توسط یکدیگر به چالش کشیده می‌شود. ما مسلماً فرصت پرداختن به همهٔ فلاسفه را نداریم [!] و بهترین کاری که می‌توانیم انجام دهیم، معرفی منابعی درباره فلسفهٔ زندگیست. بهترین منبعی که من به شخصه به آن برخورده‌ام، کتاب وزنِ چیزها از جِین کازز با ترجمهٔ عباس مخبر است. [ترجمهٔ کتاب به من (به شخصه) نچسبید و حس می‌کنم می‌شد بهتر از این‌ها این کتاب را ترجمه کرد.]اما بگذارید برای خالی نماندن عریضه، به یک مورد از فلسفه‌های زندگی اشاره کنم.رواقی‌گری یا Stoicismرواقیون دسته‌ای از فلاسفهٔ یونانی و رومی بودند که به دنبال بهترین شیوهٔ زندگی می‌گشتند و مسئلهٔ اصلی آن‌ها هم آرامش در زندگی بود. به عبارت بهتر رواقیون این پرسش را مطرح کردند که چه مدل از زندگی، یک زندگی خوب است؟ بسیاری از ماها زندگی خوب را معادل داشتن رفاه و حقوق بالا می‌دانیم. رواقیون اعتقاد داشتند که ممکن است شما زندگی‌ای پر از تجملات داشته باشید ولی زندگیِ خوبی نداشته باشید. مشخصاً چیز دیگری خوب‌بودن زندگی ما را رقم می‌زند و رواقیون از ریشه به این قضیه پرداخته‌اند و حاصل تفکرات آن‌ها، فلسفه‌ایست برای زندگی، فارغ از وضعیت مالی و طبقه اجتماعی و وضعیت جسمانی. فلسفهٔ رواقی به شما کمک می‌کند تا در مواجهه با تلخی‌های زندگی آرامش خودتان را حفظ کنید و تصمیم‌های درست و منطقی بگیرید.فلسفهٔ رواقی این فرض را مطرح کرده که هدف هر انسانی رسیدن به چیزی تحت عنوان یودایمونیا (eudaimonia) است و یودایمونیا واژه‌ایست یونانی که به مفاهیمی مانند خوش‌بختی، شادی، خوبی، رضایت خاطر، موفقیت و... اشاره دارد. و رسیدن به یودایمونیا فقط و فقط از طریق «حرکت در میسر طبیعت» حاصل می‌شود. طبیعت یک گل شکوفه‌دادن است، طبیعت یک عقاب پرواز‌کردن و شکار است، طبیعت یک صندلی این است که ما بتوانیم روی آن بشینیم، حال طبیعت انسان چیست؟ طبیعت انسان چیزی نیست جز اندیشیدن و به چالش‌کشیدن فلسفهٔ چیزها. موقعی که چنین فرضی را در نظر می‌گیریم، می‌توانیم با دیده‌ای باز به مسائل مختلف بپردازیم. (البته توجه داشته باشید که این فلسفه نیز همانند هر فلسفهٔ دیگری مورد نقد واقع شده [برای مثال نیچه از رواقی‌گری متنفر بود و حرکت در مسیر طبیعت را به سخره می‌گرفت.] ولی من خودم به شخصه با گفته‌های این فلاسفه ارتباط شدیدی برقرار کردم.)مادیات و ثروت: راحتی و آسایش بدترین نوع برده‌داریست، چرا که شما همیشه نگرانید که یک شخص یا یک واقعه دارایی‌هایتان را از شما خواهد گرفت. سنکا (که از فلاسفهٔ برجستهٔ رواقی بود) به ما توصیه می‌کند که روزهای مشخصی از ماه را به تمرین فقر بپردازیم. بدترین لباس‌هایمان را بپوشیم، از راحتی تخت خوابمان جدا شویم و رودرروی «خواستن (ولع)» قرار بگیریم. او می‌گوید که در آخر روز به این نتیجه خواهید رسید که مادیات آن‌قدرها هم که فکرش را می‌کردید ارزشش را ندارند.مرگ: مارکوس آئورلیوس گفته که «مرگ به همهٔ ما لبخند می‌زند، و تمام کاری که یک انسان می‌تواند انجام دهد، پاسخ‌دادن با لبخند است.» [من به شخصه با این بخش ارتباط بسیاری برقرار می‌کنم. همیشه برای من سوال بوده که چرا بعضی‌ها گونه‌ای زندگی می‌کنند که گویا هرگز نخواهند مرد؟ چرا مرگ در زندگی روزمرهٔ ما سنگینی نمی‌کند؟] یک روز به پایان می‌رسیم، پس چه بهتر که کارهایمان را به تعویق نیندازیم و هر روزه در تک‌تک لحظاتمان به خاطر داشته باشیم که روزی خواهیم مرد. پذیرش این قضیه در تصمیم‌گیری‌ها به شما کمک خواهد کرد.«کنترل ما بر روی اوضاع»:‌ اپیکتتوس (از فلاسفهٔ مطرح رواقی) معتقد است که کار اصلی انسان، این است که مسائلی را که بر آن‌ها کنترل دارد را از مسائلی که کنترلی بر روی آن‌ها ندارد، جدا کند. در واقع چیزهایی که می‌توانیم تغییرشان دهیم و چیزهایی که نمی‌توانیم تغییرشان دهیم را از هم تفکیک کنیم. اگر پروازمان تاخیر داشت، داد زدن ما بر سر بلیط فروش تاثیری بر اوضاع نخواهد داشت. شما با خواهش و تمنا «قد بلند» و یا «متولد کشور کانادا» نخواهید شد! [اشاره به سکانسی از فیلم Bridge of spies]مواردی که شمردم تنها گوشه‌ای ناچیز از اندیشهٔ رواقی بود. رواقیون به صورت صادقانه و به صورت خودانتقادی دربارهٔ این که چه تجربه کرده‌اند و چطور می‌توان به شخصی بهتر تبدیل شد، حرف می‌زنند. [حتی دربارهٔ این که با مرگ عزیزانمان چگونه برخورد کنیم، خشممان را چگونه کنترل کنیم، چگونه بر شهوت‌هایمان حاکم شویم هم بحث می‌کنند.] به صورت خلاصه، رواقی‌گری مجموعه‌ای از دستورالعمل‌هاست برای مواقعی که خودمان در برابر خودمان قرار می‌گیریم [صد البته در زمان حال، نه حسرت گذشته و نگرانی آینده. رواقی‌گری یک فرقه (cult) نیست، بلکه مجموعه‌ای از نصیحت‌ها و رهنمود‌هاست. رواقی‌بودن شما به سطح مالی شما ارتباطی ندارد! در بین اسم‌هایی که بالاتر به اون‌ها اشاره کردیم، اپیکتتوس یک برده بوده، سنکا یک تاجر و وزیر بوده و مارکوس آئورلیوس کسرا (پادشاه) روم بوده! و عجیب‌تر این که آراء این فلاسفهٔ برای زندگیِ انسان مدرن هم قابل اجراست! و فراموش هم نکنیم، که دغدغهٔ اصلی رواقیون، آرامش و زندگیِ خوب بوده.این قسمت از پادکست قصد پرداختن به فلسفهٔ رواقی را ندارد و صرفا تلاش دارد تا شما را با آن آشنا کند [چرا که اگر می‌خواستیم به آن بپردازیم ساعت‌ها طول می‌کشید.]، اما اگر علاقه‌مند به کسب اطلاعات بیشتر دربارهٔ زندگیِ رواقی هستید، توصیه می‌کنم کتاب فلسفه‌ای برای زندگی – رواقی زیستن در دنیای امروز از ویلیام اروین را بخوانید. این کتاب توسط دو انتشارات ققنوس و گمان ترجمه شده ولی من به شخصه با ترجمهٔ این کتاب ارتباط برقرار نکردم، و به شخصه توصیه می‌کنم تا نسخهٔ انگلیسی این کتاب با عنوان A Guide To The Good Life: The ancient art of stoic joy را بخوانید. [می‌توانید نسخهٔ زبان اصلی را از لایبرری جنسیس دریافت کنید، البته این نسخه در کانال تلگرام هم هم‌رسانی می‌شود. نسخه‌های فارسی هم از کتاب‌فروشی‌ها و فیدیبو و طاقچه قابل دریافت هستند.]و صد البته باید به این نکته اشاره کرد که این تنها فلسفه برای زندگی نیست و فلسفه‌های دیگری هم هستند. برای مثال رویکردهای فایده‌گرایانه هم هستند که اولویت اولشان «لذت» از زندگی‌ست. [دلیل معرفی فلسفهٔ رواقی این بود که بر روی من به شخصه بسیار تاثیرگذار بوده.] اما نکتهٔ مهم این بخش این بود که داشتن فلسفه در زندگی می‌تواند به شما در فکرکردن دربارهٔ زندگی کمک کند و به آرامش شما هم منجر شود.چند چیز دیگردر این بخش به چند نکتهٔ دیگر دربارهٔ استرس می‌پردازیم.⚫ شبکه‌های اجتماعی: شبکه‌های اجتماعی ارتباطات ما را سریع‌تر و بهتر کرده‌اند و ما به لطف شبکه‌های اجتماعی به جهانی از اطلاعات دسترسی داریم. اما این شبکه‌های اجتماعی قبل این که به فکر خیر من و شما باشند، به فکر سود و منفعت خودشان‌اند و سود و منفعت این شرکت‌ها در یک چیز است: معتادشدن ما به آن‌ها. ما لذتی را که یک قمارباز با برنده‌شدن تجربه می‌کند، هنگام دریافت نوتیفیکیشن لایک و کامنت و... تجربه می‌کنیم. فیسبوک، توییتر، اینستاگرام، یوتیوب و... وقت و هزینهٔ بسیاری را صرف ساختن الگوریتم‌هایی می‌کنند تا ما را بیش از پیش معتادشان کنند. توجه داشته باشیم که اعتیاد ما به این سرویس‌ها خود عامل ایجاد اضطراب و استرس است؛ پس چه بهتر که نوتیفیکیشن این برنامه‌ها را خاموش کنیم، میزان استفادهٔ خود از این سرویس‌ها را پایش کنیم و اطلاعات خودمان در زمینهٔ Digital Wellbeing را افزایش دهیم. [اگر هم علاقه‌مند به کسب اطلاعات بیشتر دربارهٔ سیاست‌گذاری این شرکت‌ها و سوءاستفادهٔ آن‌ها از داده‌های شما هستید، توصیه می‌کنم مستند The Social Dilemma، محصول شرکت نتفلیکس را تماشا کنید.]⚫ خودتان را تافتهٔ جدابافته ندانید: قبول کنید که مشکلاتی که شما دارید راه حل دارند! چه استرس باشد، چه هر چیز دیگر. متاسفانه آن جریانی که بیماری میگرن را «باکلاس» تلقی می‌کرد، امروزه به عرصهٔ سلامت روان هم وارد شده و هستند افرادی که به «افسرده بودن»، «دوقطبی بودن» یا «داشتن اختلال شخصیت مرزی» افتخار می‌کنند، در صورتی که هیچ‌کدام این‌ها نیستند. اگر با بیمار جلوه‌دادن خودتان دنبال توجه دیگران هستید، نه حرف‌های من و نه حرف‌های هیچ تراپیست و مشاوری به درد شما نخواهد خورد و مشکل شما جای دیگریست. ضرب‌المثلی چینی می‌گوید که «فردی که خوابیده را می‌توان بیدار کرد، ولی فردی که خودش را به خواب زده را هرگز.» [پس فکر نکنید که مشکلی که شما دارید، چیزی غیرقابل‌حل است، کتاب بخوانید و حتی در گوگل سرچ کنید.]⚫ فراری از گذشته نیست. این واقعیت تلخ ماست. اکثر افرادی که یک رویداد تلخ را تجربه می‌کنند، امیدوارند که روزی برسد که دیگر به آن روز فکر نکنند، در صورتی که هیچ فراری از گذشته نیست. کسانی بودند که دوستشان داشتیم اما شرایط عوض شد، کسانی بودند که از پیش ما رفتند، کسانی بودند که چه از روبرو چه از پشت به ما خنجر زدند، ووو. ما خواه ناخواه با این رویدادها عجیبن شده‌ایم. فراری از گذشته نیست، تنها چیزی هست این است: بودن در زمان حال. هنگامی که افکار تلخ به ذهنتان خطور کردند، به جای سرزنش کردن خودتان [که اثر معکوس می‌گذارد]، آن فکر را مشاهده کنید و سپس به چیز دیگری فکر کنید. از خودتان بپرسید این قضیه «الآن» ارزش فکرکردن را دارد؟ دنبال خواندن نیات بقیه نباشید و افکار خودتان را معادل واقعیات ندانید. تنها چیز سودمندی که می‌توانید از خودتان بپرسید، این است که «من چه درسی از این رخداد گرفته‌ام؟»، همین! فراری از گذشته نیست، تنها چیزی که هست زندگی کردن در زمان حال است، و این یعنی ذهن‌آگاه یا مایندفول بودن. چیزهایی که در این نکته به آن اشاره کردم،‌ تنها درمان موجود است برای حسرت‌های گذشته و تنها راه فرار از Overthink کردن. در زمان حال باشید. همین.</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 09:17:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیباچه: نیایش چرنوبیل</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84-qam0qkuejb0i</link>
                <description>دیباچه یعنی پیش‌گفتار و مقدمه. در هر قسمت از دیباچه، ما کتابی که از نظر ما ارزش دیده‌شدن دارد و افکار جالب و متفاوتی را مطرح کرده، یا این که یک واقعه و یا یک احساس را به طرز متفاوتی توصیف کرده را معرفی می‌کنیم و به همراه ذکر نکات مثبت و منفی‌اش، قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانیم. هدف دیباچه خلاصه‌کردن کتاب نیست، بلکه ایجاد حس نیاز به خواندنِ کتاب است. ما در هر قسمت از دیباچه، به پیشینهٔ نویسنده، هدف پشت کتاب و حاشیه‌های کتاب اشاره می‌کنیم. در انتها هم به روش‌های تهیهٔ کتاب و نسخه‌های مختلف کتاب می‌پردازیم. کتابی که این هفته آن را می‌کاویم، نیایش چرنوبیل از سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ است.این کتاب به روایت‌های قربانیان فاجعهٔ هسته‌ای چرنوبیل می‌پردازد اما نه از زبان نویسنده، بلکه از زبان خود قربانیان. این کتاب در سال 2015 برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات شد. https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-eo6rj2 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.روش‌های تهیهٔ کتابنیایش چرنوبیل: رویدادنامهٔ آینده - ترجمهٔ الهام کامرانی - نشر چشمه (برگردان از روسی)/ نسخهٔ فیزیکی: وب‌سایت نشر چشمه - شهر کتاب آنلاین - دیجی‌کالا - 30بوک / نسخهٔ دیجیتال: فیدیبو - طاقچهصداهایی از چرنوبیل (تاریخ شفاهی یک فاجعه اتمی) - ترجمه نازلی اصغرزاده - نشر مروارید (برگردان از انگلیسی) / نسخهٔ فیزیکی: شهر کتاب آنلاین - دیجی‌کالاکتاب صداهایی از چرنوبیل: تاریخ شفاهی یک فاجعه‌ی اتمی - ترجمهٔ حدیث حسینی (برگردان از انگلیسی) / نسخهٔ فیزیکی: شهر کتاب آنلاین / نسخهٔ دیجیتال: فیدیبو - طاقچهزمزمه‌های چرنوبیل - ترجمه شهرام همت‌زاده - نشر نیستان (برگردان از روسی)/ نسخهٔ فیزیکی: شهر کتاب آنلاین / نسخهٔ دیجیتال: فیدیبو</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 10:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قحطی بزرگ ایران: نگاهی به آنچه که از 1917 تا 1919 رخ داد</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D9%82%D8%AD%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-1917-%D8%AA%D8%A7-1919-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-fbrhbtffshqb</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/1917--1919-enc4hs نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتاربشریت تا کنون شاهد دو جنگ جهانی بزرگ بوده. جنگی که چه در غرب و چه در شرق تلفات بسیاری داده. ایران در هر دوی این جنگ‌ها بی‌طرف بوده، ولی پس از اتمام هر دو جنگ صدمات بسیاری متحمل شده. پس از جنگ جهانی دوم، ایران به اشغال نیروهای متفقین درآمد، رضاشاه از سلطنت عزل شد و ارتش ایران [بنا به روایاتی] در عرض یک و نیم روز سقوط کرد. اما آن‌چه که برای بعد جنگ جهانی اول می‌دانیم در این جمله خلاصه می‌شود: قحطی شد و ایرانی‌ها مردند. آمارها و اطلاعات ضد و نقیضی در این باره می‌شنویم. یک دسته می‌گویند که در طی این قحطی جمعیت ایران نصف می‌شود و دسته‌ای دیگر می‌گویند که این آمار درست و منطقی نیست و آمار کشته‌ها زیاد بوده، ولی نه آن قدر. اما واقعاً در خلال سال‌های 1917 تا 1919 چه رخ داد؟ اوضاع ایران در آن دوره چطور بود؟ چرا قحطی شد؟ و چند نفر مردند؟ ایران و جنگ جهانی اولدر سال 1907، قراردادی با نام «قرارداد سن‌پترزبورگ» امضاء شد که ایران را به سه قسمت شمالی (تحت کنترل روسیهٔ تزاری)، جنوب (تحت کنترل امپراطوری بریتانیا) و مرکزی (منطقه‌ای تحت حاکمیت ملی ایران) تقسیم می‌کرد. ایران، «واسطه‌ای» دیپلماتیک بود بین دو ابرقدرت جهانی. و تلخ‌تر این که حاکمیت وقت ایران [البته اگر بتوان نامش را حاکمیت گذاشت] توانی برای مخالفت با این قرارداد نداشت. ایران در آن زمان دولت و ملت به معنای مدرن و امروزی‌اش نداشت، ایران (که در آن دوران با عنوان Persia شناخته می‌شود) مجموعه‌ای از قبایل و قومیت‌ها و خاندان‌ها بود و دولتی با حاکمیت قانون در آن استقرار نداشت. رأس قدرت در ایران، خاندان قاجار بود.از اواخر ژوئیهٔ 1914 جنگ اول جهانی آغاز شد و تا اوایل نوامبر 1918 ادامه داشت. در این جنگ همهٔ کشورهای اروپایی به جز سوییس و اسپانیا و هلند و کشورهای اسکاندیناوی وارد جنگ شدند. یک سوی جنگ متحدین بودند (آلمان و هم‌پیمانانش؛ اتریش-مجارستان، امپراطوری عثمانی و بلغارستان) و سوی دیگر متفقین (امپراطوری روسیه، بریتانیا، فرانسه، صربستان، ایتالیا، ژاپن، رومانی و ایالات متحده.) آمار دقیقی از تلفات جنگ اول جهانی نداریم؛ تنها اجماعی که وجود دارد، این است که حدود 10 میلیون سرباز در طول 5 سال جنگ کشته شدند. اما دربارهٔ قربانیان غیرنظامی اطلاعات دقیقی در دست نیست. (قربانیان غیرنظامی کسانی هستند که در جنگ یا در اثر عوارض آن مردند؛ عوارضی مانند بیماری‌های مهلک یا قحطی. مهلک‌ترین این بیماری‌ها، آنفولانزای اسپانیایی بود.) بنا بر روایاتی، تلفات غیرنظامی جنگ 13 میلیون نفر تخمین زده می‌شود.بررسی تاریخیِ قحطی ایراندر کمال تعجب، منبع چندانی برای بررسی قحطی ایران نداریم [البته برای مخاطب عام] و گفته‌های مورخان هم‌خوانی خاصی با یک‌دیگر ندارند! این قضیه پژوهش دربارهٔ قحطی ایران را به کاری سخت و طاقت‌فرسا تبدیل کرد. تنها منبع مکتوبی که برای قحطی ایران نوشته شده، کتاب «The Great Famine And Genocide in Iran» از محمدقلی مجد است که با عنوان «قحطی بزرگ» ترجمه و منتشر شده. این کتاب بر اساس اسناد و مدارک و گزارش‌های آرشیو وزارت خارجه آمریکا و گزارش‌های موجود در روزنامه‌های آن دوره نوشته شده و در آن از خاطرات افسران و فرماندهان انگلیسی حاضر در ایران نیز استفاده کرده. تاکید اصلی کتاب بر نقش بریتانیا در این قحطی‌ست. اما ادعایی که اختلاف نظرات بسیاری را برانگیخته، این است: ایران در آن دوره 20 میلیون نفر جمعیت داشته و 40٪ این جمعیت (معادل 8 میلیون نفر)، در اثر گرسنگی و سوءتغذیه جان سپردند.در واقع فصل دوم کتاب، تلاش نویسنده است برای استدلال آماری. نویسنده از گزارش‌های دیپلمات‌های آمریکایی در تهران و تبریز، مطبوعات و شهادت‌های شاهدان عینی برای تخمین رقم کشته‌شدگان استفاده می‌کند. در فصل سوم هم با استفاده از مقایسهٔ جمعیت ایران در سال‌های 1914 و 1919 به بررسی آمار جمعیت ایران می‌پردازد و ادعا می‌کند که جمعیت ایران در سال 1914 میلادی، 20 میلیون نفر بوده؛ نه 10 میلیون نفر. [رقمِ 10 میلیون نفر حاصل پژوهش‌های مورخین در دهه‌های 60 و 70 میلادی بوده] و پس از قحطی، جمعیت ایران به 11 میلیون نفر سقوط کرده است. با حساب و کتاب سرانگشتی، نتیجه گرفته شده که 10 میلیون نفر (معادل 40٪ جمعیت ایران) در قحطی تلف شده. [20 منهای 11 می‌شود 9، ولی باید نرخ زادوولد را نیز در نظر گرفت.]کتاب، سرشار است از کینه و تنفر نویسنده از بریتانیا. دو فصل بعدی این کتاب، به دلایل قحطی در ایران می‌پردازند. در این کتاب آورده شده:«در نیمه دوم سال 1916، در اثر جنگی که در خاک ایران، ابتدا میان ایرانیان و روس‌ها؛ و سپس میان روس‌ها و ترک‌های عثمانی درگرفته بود، مردم ایران با کمبود مواد غذایی و گرانی روبرو شدند. کمبود مواد غذایی، در پاییز 1917 به قحطی انجامید. در بهار 1917، ترک‌های عثمانی خاک ایران را ترک کردند و به دنبال انقلاب روسیه، نیروهای روسیه نیز در پایان پاییز 1917 از ایران رفتند. از آن پس تنها انگلیسی ها در ایران باقی ماندند. بنابراین، ایران زمانی به بزرگ ترین فاجعه تاریخ خود دچار آمد که تمام خاک ایران و کشورهای همجوارش در شرق و غرب، علاوه بر خلیج فارس، در اشغال نظامی انگلستان بود. از همان آغاز، انگلستان، دست به تبلیغات ماهرانه‌ای زد تا مسئولیت و تقصیر فاجعه قحطی ایران را متوجه روس‌ها و عثمانی‌ها کند. اما همانطور که گفته شد، ترک‌ها و روس‌ها پیش از بروز قحطی، ایران را ترک کرده بودند. در این پژوهش نشان داده می شود عامل اصلی تشدید و طولانی شدن قحطی‌ای که منجر به مرگ میلیون‌ها ایرانی شد، سیاستهای بازرگانی و مالی بریتانیا بود.»البته نویسنده اشاراتی به نقش روس‌ها در قحطی هم داشته و در فصل چهارم کتاب هم به این موضوع پرداخته. برای مثال، ارتش روسیه برای تامین هیزم مورد نیاز خود، تیرک‌ها و پنجره‌های خانه‌ها را از جای درآورده و سوزانده‌اند و مردم هم از گرسنگی و هم از سرما جان داده‌اند. در واقع فصل چهارم کتاب،‌ روایت غارت اموال مردم به دست روس‌ها و استثمار آن‌هاست. نویسنده هرچند به این موارد اشاره می‌کند، ولی نقش انگلیس را پررنگ‌تر می‌داند.فصل پنجم کتاب، بررسی خرید‌های غلهٔ ایران است و در آن سعی شده تا با ارائهٔ شواهدی، به نقش انگلیس در خالی شدن انبار غلات ایران پرداخته شود. و جالب‌تر این که انگلیسی‌ها مانع از وارد شدن غلات از آمریکا، هند و بین‌النهرین به ایران شدند. در این فصل یادداشت‌های ژنرال دنسترِویل آورده شده:«ژنرال دنسترویل، در جایی با صراحتی عجیب ضمن اظهار تأسف، به این واقعیت اعتراف کرده است که خریدهای غله از سوی انگلیسی‌ها منجر به کمبود و افزایش قیمت‌ها گردید و در نتیجه به مرگ شمار بسیاری از ایرانیان انجامید؛ از این عجیب‌تر گزارش سرگرد داناهو درباره تخلیه شهر مراغه در آستانه شکست ارتش انگلستان از ترک‌ها در سپتامبر 1918 است. انگلیسی ها که قبلاً مواد غذایی بسیاری خریده بودند، ذخیرهٔ غله شهر را در شرایط سخت قحطی از میان بردند تا به دست ترک‌های عثمانی نیفتد.»فصل هفتم کتاب نیز دربارهٔ تنگا‌های مالی حاکمیت وقت ایران و عدم پرداخت درآمدهای نفتی از جانب انگلستان است.لبّ کلام کتاب این است: خالی شدن انبار غلهٔ ایران به دست انگلیسی‌ها و عدم واردات مواد غذایی از هند، آمریکا و بین‌النهرین، باعث افزایش قیمت غلات شد و این که در این دورهٔ قحطی، انگلیسی‌ها از پرداخت پول نفت ایران ممانعت کردند. نویسنده در مصاحبه‌ای گفته که:« چنین اقداماتی را قطعاً باید جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت به شمار آورد. هیچ تردیدی نیست که انگلیسی‌ها از قحطی و نسل‌کشی به‌عنوان وسیله‌ای برای سلطه بر ایران استفاده می‌کردند.»هرچند نویسنده تلاش کرده تا با سند و مدرک صحبت کند، اما چیزهایی با واقعیت و منطق هم‌خوانی ندارند. آقای مجد تنها مورخیست که به جمعیت بیست میلیونی ایران در آن دوره اشاره کرده و تا پیش از ایشان همه این رقم را معادل 10 میلیون نفر می‌دانستند. از سویی دیگر، ایشان در مقدمهٔ کتابشان به نکته‌ای عجیب و مبهم اشاره کرده‌اند. ایشان در پاسخ به این که چرا تنها منبع استفاده شده، منبع آمریکاییست گفته‌اند:«میان عملکرد دولت‌های آمریکا و انگلیس در زمینه انتشار اسناد طبقه‌بندی‌شده تفاوت جالبی وجود دارد. در آمریکا قانون آزادی اطلاعات وجود دارد. طبق این قانون دستگاه‌های دولتی موظفند پس از گذشت 30 سال اسناد طبقه‌بندی‌شده خود را علنی کنند و اگر بخواهند سندی را همچنان در حالت طبقه‌بندی‌شده نگه دارند، باید دلیل موجهی ارائه کنند. در چنین مواردی، محقق می تواند با استناد به قانون آزادی اطلاعات، خواستار علنی شدن سند فوق شود. اگر دستگاه دولتی مربوط امتناع کند، محقق می تواند در دادگاه فدرال اقامه دعوی کند و سرانجام با حکم دادگاه سند را به دست آورد. در انگلستان مسئله کاملا فرق می کند. در این کشور قانون آزادی اطلاعات وجود ندارد. دولت بریتانیا می تواند اسناد را همچنان در حالت طبقه‌بندی‌شده نگه دارد و تنها اسناد گزیده و دست‌چین شده را در اختیار محققین قرار دهد. به علاوه، امکان اقامه دعوای محققان علیه دولت به خاطر علنی نکردن اسناد تاریخی نیز وجود ندارد. به این دلیل، دستگاه‌های دولتی بریتانیا می توانند تا هر وقت که بخواهند اسناد را در حالت طبقه‌بندی‌شده نگه دارند و از انتشار آن خودداری کنند.یک نمونه چشم‌گیر و مهم، اسناد وزارت جنگ و اسناد نظامی انگلیس در رابطه با ایران 1914-1921 است. این اسناد هنوز در حالت طبقه‌بندی‌شده قرار دارند و اعلام شده که تا پنجاه سال دیگر، یعنی تا سال 2053، علنی نخواهند شد. حتی اگر این پنجاه سال نیز طی شود، هیچ تضمینی وجود ندارد که این اسناد حتی در آن زمان نیز علنی شوند. در اینجا، انسان حیران می‌شود که انگلیسی‌ها می‌خواهند چه چیزی را پنهان کنند؟»همین‌جا به یک مشکل بزرگ برمی‌خوریم. نویسنده خودش بعدها گفته که سندی از مرکز اسناد بریتانیا درخواست نکرده. و حتی به این مورد که کدام اسناد تا سال 2053 منتشر نخواهد شد هم اشاره‌ای نکرده. دکتر مجید تفرشی (مورخ ایرانی ساکن بریتانیا) مکاتباتی با ایشان داشته و پرسش‌ها و نکات جالب توجهی را مطرح کرده‌اند. برای مثال دکتر تفرشی در گوشه‌ای گفته‌اند:«آقای دکتر مجد به گزارش‏های آمریکایی‏ها درباره کاهش شدید جمعیت ایران و شهر تهران استناد می‏کنند، ولی آمارهای دولتی و مستقل داخلی و گزارش‏های آلمانی، بریتانیایی، روسی، عثمانی و فرانسوی و آرای شماری از مورخان داخلی و خارجی ناقض و مخالف دیدگاه ایشان و منبع منحصرشان را به کلی نادیده می‏گیرند.» (منبع)هم‌چنین گفته‌اند:«در آرشیو ملی بریتانیا دقیقاً 2716 پرونده شامل تقریباً 204 هزار برگ سند مربوط به ایران در فاصله سال‏های 1914 تا 1918 وجود دارد. اگر مقدمات و تبعات این حادثه را به آن بیافزاییم (دوره زمانی 1913 تا 1919) حجم اسناد مرتبط با جنگ جهانی اول در ایران در این آرشیو، به 3590 پرونده شامل حدود 270 هزار برگ سند خواهد رسید. این مجموعه عظیم کمی وکیفی را نه می‏توان نادیده گرفت و نه منکر اهمیت آن در تاریخ‏نگاری جنگ جهانی اول در ایران شد. ضمن آن که همه منابع تاریخ معاصر ایران این اسناد نیستند و این اسناد هم طبعاً مثل هر سند دیگری، خالی از حب و بغض و نادرستی نمی‏تواند باشد.» (منبع)ما حتی در دیدگاه‌های مورخین دیگر هم به نکات جالبی برمی‌خوریم. برای مثال دکتر عباس میلانی (مورخ در واحد ایران‌شناسی دانشگاه استنفورد) در کتاب «نگاهی به شاه»، بسیاری از آراء مطرح شده توسط آقای مجد را «محل تردید» می‌نامند و گفته‌اند که ایشان منابعی را برگزیده‌اند تا دیدگاه‌های از پیش تعیین شده‌شان تایید شود. از سویی دیگر، رکسانا فرمانفرمائیان، استاد تاریخ دانشگاه کمبریج، معتقد است که ایران نصف جمعیتش را از دست نداده، بلکه 20٪ کل جمعیت کشته شده‌اند و این رقم برای جمعیت 10 میلیونی ایران در آن دوره، معادل 2 میلیون نفر می‌شود. حتی اگر میزان جمعیت ایران را 20 میلیون نفر در نظر بگیریم، با این اوصاف تعداد کشته‌شدگان از 4 میلیون نفر تجاوز نمی‌کند.در سویی دیگر، آقای آبراهامیان گفته اند که:«ما آماری در اختیار نداریم. اما یک تخمین محافظه‌کارانه این است که یک دهم جمعیت در ایران در فاصله سالهای ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ در ایران کشته شده‌اند.»ایشان شیوع آنفولانزای اسپانیایی و خشک‌سالی را عامل اصلی مرگ‌و‌میر می‌دانند، نه قحطی. سال‌ها پیش از آقای مجد، آقای احمد کسروی در آثار خودش این ادعا را کرده بود که جمعیت ایران در طول این قحطی یک سوم شده. ایشان اشاره‌ای به این که جمعیت ایران در آن دوران چند نفر بوده نکرده‌اند.تورج اتابکی، استاد کرسی تاریخ خاورمیانه و آسیای مرکزی، در مصاحبه‌اش با یورونیوز فارسی به نکات جالبی اشاره کرده:«یک پژوهشگر چگونه می‌تواند بر اساس یک روایت تاریخ یک مملکت را بنویسد؟ منابع آقای محمدقلی مجد منحصر است به آرشیو واشنگتن. در صورتی که ما باید همه روایت‌ها را در نظر بگیریم. اسناد انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها و روس‌ها را در کنار اسناد داخلی مد نظر قرار دهیم و نهایتاً روایتی بدست دهیم که یکسویه و تک‌منبعی نباشد. اسناد آرشیو واشنگتن حتماً باید مبنای تاریخ‌نگاری ما باشد ولی توجه به این اسناد نمی‌تواند ما را از در نظر گرفتن اسناد داخلی و سایر اسناد خارجی بی‌نیاز کند. در آن زمان ۷۵ درصد جمعیت ایران روستایی بود. ما از جمعیت شهرهای بزرگ ایران در آن زمان تقریبا خبر داریم. بنابراین باید بر اساس یک روش‌شناسی علمی، معلوم کنیم که آن ۷۵ درصد جمعیت روستایی ایران چند نفر بودند. اما این کار با استناد به گزارش چند دیپلمات یا سیاح آمریکایی و بدون توجه به اسناد داخلی، امکان‌پذیر نیست.»به عبارت بهتر، ایشان آمار 8 میلیونی کشته‌شدگان را حاصل تاریخ‌نگاری غیرعلمی می‌دانند. در بحث جمعیت‌شناسی و دموگرافی، تخمین جمعیت فرمول ریاضی مخصوص خودش را دارد که عوامل مختلف را در محاسبهٔ میزان جمعیت در نظر می‌گیرد. این روابط و تحقیقات به ما می‌گویند که جمعیت ایران در آن دوره 20 میلیون نفر نبوده، 10 میلیون نفر بوده. (این تخمین جمعیت حاشیهٔ خطای 10٪ دارد، به این معنا که میزان جمعیت را می‌توان با دقت خوبی بین 9 تا 11 میلیون نفر در نظر گرفت.)در نظر داشته باشید که در آن زمان ملت ایران شناسنامه‌ هم نداشتند و سرشماری‌ای صورت نگرفته بوده. دکتر تفرشی (در همان مصاحبه با یورونیوز) تلفات هشت میلیونی را واقعی نمی‌دانند و معتقدند که آمار کشته‌شدگان 1 میلیون نفر بوده. ایشان دربارهٔ نظر سایر مورخین گفته:«درباره رقم بین مورخین اجماعی وجود ندارد ولی رای غالب یک تا سه میلیون است. ارقام ذکر شده از سوی هوشنگ صباحی و رکن‌زاده آدمیت و مورخ‌الدوله سپهر و ملک‌الشعرای بهار در همین محدوده است. کسروی هم که به مرگ یک‌سوم مردم ایران در اثر قحطی اشاره کرده، احتمالاً جمعیت ایران را چیزی در حدود ۹ میلیون نفر می‌دانست. یعنی او هم احتمالاً به مرگ ۳ میلیون ایرانی در اثر قحطی اعتقاد داشت نه بیشتر. البته من ندیده‌‌ام که کسروی در جایی تصریح کرده باشد جمعیت ایران چقدر است اما بعید است در آن زمان کسی معتقد بوده باشد جمعیت ایران بیش از ۱۰ میلیون نفر است.»دکتر اتابکی در ادامه دربارهٔ علل قحطی می‌گویند:«بیشتر این تلفات در پایان جنگ ایجاد شد. قحطی و بیماری، بخصوص آنفولانزای اسپانیایی که وارد ایران شد، علل اصلی مرگ و میر بودند. ما تلفات در میدان جنگ نداشتیم. قحطی هم علل گوناگونی داشت. خشکسالی یکی از این عوامل بود. علاوه بر این، حضور نیروهای نظامی انگلیسی و روسی و عثمانی موجب لطمه خوردن شبکه حمل و نقل ایران در آن زمان شد. نظامیان خارجی حیوانات ایران را مصادره کردند. انگلیسی‌ها در جنوب ایران شترها را مصادره کردند و روس‌ها در شمال ایران اسب‌ها را. در نتیجه قابلیت انتقال مواد غذایی از بین رفت.»«مردم گندم داشتند اما نمی‌توانستند گندمشان را به نقاط مختلف کشور ارسال کنند. ترکش‌های جنگ این گونه به ایران اصابت می‌کرد. عامل بعدی، مصادره یا خرید غلات ایران توسط نظامیان خارجی بود. در شمال ایران برنج را و در جنوب ایران گندم و جو را مصادره کردند یا خریدند تا خوراک سربازانشان در جبهه‌های جنگ تامین شود. عامل دیگر، احتکار غله از سوی سرمایه‌داران ایرانی بود. محتکر ایرانی در ازای دریافت ارز خارجی، که روپیه یا روبل بود، اجازه نمی‌داد غلات در خود ایران مصرف شود.»«مصادره یا خرید غلات فقط برای مصرف سربازان مستقر در ایران نبود بله برای مصرف سربازان مستقر در جبهه‌های جنگ نزدیک به ایران هم بود. ارتش‌های عثمانی و روسیه و انگلیس، خوراک سربازانشان در جبهه‌های نزدیک به ایران را حتی‌المقدور از ایران تامین می‌کردند. غلات خریداری شده، بیشتر به جبهه‌های شمال و شمال غرب و غرب کشور ارسال می‌شدند. اما چنانکه گفتم، در کنار ارسال آذوقه برای سربازان خارج از ایران، خشکسالی هم عامل موثری بود. در اوایل جنگ قحطی چندان گسترده نبود؛ با اینکه آذوقه سربازان خارج ایران با غلات ایران تامین می‌شد. بروز خشکسالی‌های متمادی و احتکار تجار و صاحبان مزارع در داخل ایران، موجب تشدید قحطی در ایران در اواخر جنگ جهانی اول شد.»بحث خشک‌سالی و احتکار موضوع بسیار مهمی‌ست که در کتاب آقای مجد به آن چندان پرداخته نشده، و نویسنده تلاش داشته تا «فقط» بریتانیا را مقصر جلوه دهد. در پرتال جامع علوم انسانی، نوشته‌ای شش صفحه‌ای با عنوان «سندی از قحطی سال 1287 هجری قمری» موجود است که توسط دکتر محمداسماعیل رضوانی نوشته شده. (از ایشان به عنوان پدر تاریخ مطبوعات و تاریخ معاصر ایران یاد می‌شود.)صفحهٔ دوم سند مذکوردر ادامه گفته که چون در آن دوران، بارش باران کم بوده، محصولات زراعی برداشت شده هم کم بوده. این کمبود زندگی مردم را مختل کرد. حتی جابجایی غلات هم میسر نبود و حتی دسته‌ای از غلات هم توسط آفت از بین رفتند. اما عجیب‌تر این بود که در آن دوران، ناصرالدین شاه ایران را به مقصد زیارت عتبات عالیات (در عراق) ترک کرد.سند روایت‌های تلخ بسیاری را نیز در خود دارد. در جایی گفته شده که مردم شهر تربت (تربت جام) از گرسنگی به مرده‌خواری پرداختند. حتی موردی مشاهده شد که در آن شهر، مردم به جوانی حمله کرده و کشته و گوشتش را خوردند! در شهر قاین، دو نفر سر دو من آرد کشته شدند. در این سند قیمت کالاهای اساسی آن دوران هم آورده شده. این سند حتی به اهتکارهایی که در آن دوران صورت گرفت هم اشاره می‌کند. مثلا در جایی آورده شده که ریگ بیابان را زیر آسیاب خرد و با آرد و جو و گندم مخلوط می‌کردند. و قیمت‌ها به اندازه‌ای بالا رفته بود که کسی عملا توان خرید نداشت. میزان دزدی و غارت به قدری بالا رفته بود که مردم خواب راحتی نداشتند. تلخی روایت‌های این سند باورنکردنیست؛ در جایی گفته شده که «مردم اطفال کوچک را طعام [غذا] نمی‌دادند تا زودتر فوت کنند.» مردم در کوچه و خیابان می‌مردند و کسی آن‌ها را تا چند روز پس از مرگشان جمع نمی‌کرد.[بخشی از سخنان غلامحسین ساعدی در تاریخ شفاهی ایران (دانشگاه هاروارد) دربارهٔ قحطی تبریز.]«یک قبرستان بود در تبریز به اسم «آش تُوهتی قبرستانی» [یعنی قبرستانی که در آن آش ریخته شد.] و این خیلی جالب است برای اینکه داستانش اینجوری است که در یکی از قحطی هایی که در تبریز ظاهر شده بود یک مادری بچه هایش از گرسنگی می میرند و بعد از اینکه قحطی رفع می شود این یک دیگ بزرگ آش می پزد و می برد و می ریزد روی قبر بچه هایش، قبرستان خیلی معروفی بود...»  (بخشی از سخنان غلامحسین ساعدی در تاریخ شفاهی ایران (دانشگاه هاروارد) دربارهٔ قحطی تبریز.)حتی مورد مشابه این را از اطرافیانم شنیده‌ام، گفته می‌شود که تا مدت‌ها پس از پایان قحطی، مردم هنگام گذر از گورستان قحطی‌زدگان، مقدار نان یا گندم روی قبرها می‌ریختند؛ «بخورید، بخورید تا از گرسنه نمیرید...»دکتر تفرشی در واقع علت اصلی قحطی را فقر مردم و کمبود ارزاق می‌داند. ایشان گفته:«جنگ و کمبود ارزاق و کمبود نقدینگی یعنی فقر مردم عوامل اصلی قحطی بودند. خشکسالی عامل اصلی نبود. بین کمبود ارزاق و فقر مردم نیز، فقر عامل مهم‌تری بود. در واقع مردم امکان خرید نداشتند.»کلام آخراین مطلب سعی داشت با دید سنجش‌گرانه، بحث قحطی ایران را مورد بررسی قرار دهد. نکتهٔ مهمی که باید به آن توجه داشته باشیم، این است که یک میلیون نفر که سهل است، اگر حتی 1 نفر هم به خاطر گرسنگی بمیرد، فاجعه است و ما نیازی به اغراق در ارائهٔ آمار نداریم. و توجه داشته باشید که علیتی که ما در ذهنمان داریم، علیتی سطحی و محدود است و هیچ‌گاه نمی‌توان به صورت قطعی، یک یا چند عامل را به عنوان دلایل اصلی بروز حادثه‌ای معرفی کرد؛ و مهم‌تر آن که نمی‌توان اثر شانس را نادیده گرفت. [ما در قسمت دوم رادیو می، دایی‌جان‌ناپلئونیسم به این قضیه پرداخته‌ایم.]تاریخ ایران سرشار است از ظلم‌هایی که از سوی بیگانگان به ما وارد شده، و کسی نمی‌تواند منکر نقش بریتانیا و روسیه و آلمان و... در فاجعهٔ قحطی و سایر حوادث تلخ ایران شود، اما نکته‌ای که باید به آن توجه داشت این است که محکوم کردن این کشورها دوای درد ما نیست؛ درس گرفتن از تاریخ بهترین کاریست که می‌توانیم انجامش دهیم. به نظر شما چه درسی از این قضیه می‌توان گرفت؟رادیو می تلاش داشت تا با آوردن گفته‌های مورخین مختلف، جنبه‌های مختلفی از ماجرای قحطی را مورد بررسی قرار دهد و درستی یا نادرستی منبع خاصی را تایید یا تکذیب نمی‌کند. [منابع مورد استفاده برای نوشتن این و آهنگی هم که در پایان این پادکست قرار داده شده، آهنگ بوی گندم از داریوش اقبالیست، که از نظر خودم ارتباط بسیاری با موضوع این قسمت دارد.</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 11:54:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا انسان‌ها «بد» می‌شوند؟ مروری بر ریشه‌های توحش، نژادپرستی و عادت به ستم</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AD%D8%B4-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AA%D9%85-yud5i7ni9iu6</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-empr98 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتارقسمتی که در حال شنیدنش هستید، تلاش شخصیِ من است برای پیدا کردن پاسخِ یک پرسش: چرا و چگونه انسان‌ها بد می‌شوند؟ بگذارید کمی وارد عمق ماجرا شوم. وقتی به تاریخ جنگ هشت‌سالهٔ ایران و عراق نگاه می‌کنیم، صحنه‌های دل‌خراش و ناراحت‌کننده کم نیستند، اما یک صحنهٔ خاص و یک رخداد خاص همواره ذهن مرا مشغول کرده، بمباران شیمیایی حلبچه. حلبچه داخل خاک ایران نیست و جزوی از عراق است، و مردمانش هم از کردهای خود عراق بودند. در تاریخ 25 اسفند 1366، حلبچه مورد حملهٔ شیمیایی صدام قرار می‌گیرد و شهر به مدت دو روز با گازهای عامل اعصاب (مانند سارین، وی‌سیکس و...) مورد بمباران قرار می‌گیرد. نزدیک به 5000 کشته و 10 هزار زخمی، که عمدهٔ این تلفات غیرنظامیان بودند. خوب و بد عینیت ندارند، به این معنا که زشت، زیبا، بزرگ، کوچک، خوب و بد و سایر صفات دیگر، صرفاً چیزهایی هستند نسبی در ذهن ما؛ مفهوم ما از زیبایی در طول قرن‌ها تغییر کرده [برای مثال نگاه کنید به زیبایی زنان در قاجار و امروز ما]، اما می‌توان با تقریب خوبی قبول کرد که با هر دین و آیین و ذهنیتی، بمباران شیمیایی یک منطقهٔ مسکونی کار «خوبی» نیست. حلبچه داخل خود عراق بود و نمی‌توان بهانه آورد که آن‌ها دشمن بودند (مثل کاری که در بمباران سردشت انجام دادند) و آن افراد نظامی هم نبودند. چه بهانه‌ای می‌توان انسان را به چنین توحشی وادارد که با سلاح شیمیایی هم‌وطن خودش را بکشد؟ یک انسان در چه فرایندی چنان افول پیدا می‌کند که با فشردن یک کلید و انداختن یک موشک، هزاران زن و کودک بی‌گناه را در چندین ثانیه بکشد.مثال حلبچه مربوط به سال 66 بود، اما آخرین حملهٔ شیمیایی نبود. در سال 2013 نیز در جنگ سوریه، در یک سری حملات، منطقهٔ غوطه (در دمشق) مورد حملهٔ شیمیایی قرار می‌گیرد؛ باز هم با گازهای عامل اعصاب. ایالات متحده، فرانسه، اسرائیل، سوئد، بریتانیا و ترکیه، بشار اسد را به عنوان مسئول این حملات معرفی کرده‌اند در حالی که ایران، روسیه و دولت سوریه مخالفان را مسئول این قضیه می‌دانند. این که چه کسی مسئول این حملات بوده موضوع بحث امروز ما نیست، چیزی که مهم است این است که چگونه و در طی چه فرایندی یک انسان به چنین توحشی متوسل می‌شود؟یا در مثالی دیگر، امپراطوری عثمانی در طی چند عملیات، رقمی بالغ بر 600 هزار تا 1.8 میلیون ارمنی را می‌کشد، با اعدام و راهپیمایی مرگ [بدون دسترسی به آب و غذا آن‌ها را آنقدر مجبور به راه‌رفتن می‌کردند تا بالاخره بمیرند]. همان ارامنه 80 سال بعد در خوجالی (که در منطقهٔ قره‌باغ است) صدها انسان را با وحشیانه‌ترین روش‌ها قتل عام می‌کنند؛ سوزاندن، کندن پوست، از حدقه در آوردن چشم و غیره. تاریخ ما تا بخواهید از چنین صحنه‌ها دیده؛ نبرد استالینگراد، قحطی ایران، کربلای 4، چرنوبیل و غیره.کاری به این که کدام طرف حق بوده و کدام طرف ناحق نداریم و موضوع بحث ما نیست؛ یک چیز برای ما مهم است و آن هم این است که انسان در طی یک فرایندی وحشی می‌شود. چرا و چگونه؟ آلمانی‌هایی که کوره‌های آدم‌سوزی و اتاق گاز ساخته بودند، چه فرقی با آلمانی‌هایی که پورشه و بی‌ام‌وی می‌سازند، دارند؟ آلمانی‌ها که ژنتیکشان تغییری نکرده، چه چیزی ماهیت آن‌ها را در آن برهه از تاریخ دگرگون ساخت که دست به چنین توحشی زندند؟ توجه داشته باشید که در وقایع پاک‌سازی نژادی  لهستان و...، گروهان ذخیرهٔ پلیس آلمان حق انتخاب داشتند تا نکشند، اما با این همه دیدیم که همان آلمانی‌ها و همان نیروهای ذخیرهٔ پلیس، در میدان تیر به جای هدف قرار دادن سیبل و سیب‌زمینی و هندوانه، از زنان حاملهٔ یهودی به عنوان هدف استفاده می‌کردند. مای قرن بیست‌ویکمی همیشه دوست داریم تا فکر کنیم هیچ‌گاه شبیه آن‌ها نخواهیم شد، ولی واقعاً ما چقدر تا توحش فاصله داریم؟ در ابتدای جست‌و‌جویم به مقاله‌ای برخوردم از یکی از انستیتوهای مطالعات بین‌الملل دانشگاه استنفورد به نام «Why do humans commit genocide?» که تلاش کرده بود پس‌زمینهٔ بروز یک نسل‌کشی را تشریح کند. در این مقاله اشاره شده بود که عوامل مختلفی می‌توانند سهیم باشند؛ ماهیت خشن جنگ‌ها، مشوق‌های اقتصادی و انسانیت‌زدایی (dehumanization) [= قربانیان را پست‌تر از انسان معمولی تلقی کردن.] اما این‌ها پاسخ سوال من نبود. [چیزی که بیشتر از بقیه مرا اذیت می‌کرد، بحث سوگیری شناختی بود که در قسمت دوم، دایی‌جان‌ناپلئونیسم، دربارهٔ آن صحبت کرده بودم. به صورت خلاصه یعنی این که نمی‌توان با ارائهٔ چند عامل، کلیت یک مبحث را شناخت.]روی علمی قضیهمشخصاً جوابی که دنبالش بودم، باید چیزی کلی‌تر و علمی‌تر می‌بود. جست‌وجوهای من منتهی شد به کتابی تحت عنوان «Behave: The Biology of Humans at Our Best and Worst» از رابرت ام. ساپولسکی که سعی داشت ریشهٔ افکار و رفتار ما انسان‌ها را بکاود. موضوع اصلی‌ای هم که کتاب آن را مورد بررسی قرار داده، مسئلهٔ خشونت است. کتاب در نگاه اول و سطحی بیشتر در مورد نحوهٔ کارکرد مغز انسان و هورمون‌ها و ژنتیک انسان‌هاست ولی در انتهای هر فصل به زیبایی منشاء رفتار انسان را استنتاج می‌کند. [به نقطه‌ای می‌رسد که یکهو ناخودآگاه می‌گویید «پشمام!»] متنی که می‌خوانید، خلاصه‌ای از این کتاب است به همراه چند نکتهٔ تکمیلی.آبراهام مازلو (مزلو) در جایی گفته که «هنگامی که چکش به دست می‌گیریم، همه چیز شبیه میخ به نظر می‌رسد.» هنگامی هم که سعی در بررسی رفتار انسان‌ها داریم، با همین قضیه روبرو هستیم. اگر از یک زیست‌شناس منشاء خشونت را بپرسید، به شما خواهد گفت ژن یا هورمون. اگر از یک روان‌شناس بپرسید خواهد گفت تجربیات و عقده‌های کودکی و تفکر نابه‌هنجار. اگر هم از یک جامعه‌شناس بپرسید، خواهد گفت که دین، فرهنگ و سیاست انسان‌ها و رفتارشان را شکل می‌دهد. به صورت خلاصه، بحث منشاء رفتارهای انسانی، امری پیچیده است و از ترکیب این سه رویکرد قابل درک است؛ کتاب هم همین قضیه را مبنای بررسی خود قرار داده. کتاب را می‌توان در 10 بخش خلاصه کرد:1. مدل سه‌بخشی مغزیکی از بهترین روش‌ها برای بررسی عمل‌کرد کلیت مغز، استفاده از مدل سه‌بخشی است؛ که می‌گوید مغز انسان سه لایه دارد:هوش خزنده (Reptilian Brain): عمیق‌ترین لایهٔ مغز ما شبیه مغز خزندگان است. (در واقع پستانداران 300 میلیون سال پیش از خزندگان فرگشت یافته‌اند.) این بخش از مغز ما مسئول فرایندهای اتوماتیک بدن مانند تنظیم دما، تنفس، ضربان قلب و... است.هوش احساسی (Emotional Brain) یا سیستم لیمبیک: این بخش احساسات ما، مانند خشم، ترس، پیوند اجتماعی و... را کنترل می‌کند. سایر پستانداران، مانند سگ‌ها، هم هوش احساسی دارند و به همین علت است که ما موقعی که سگ‌ها ناراحت یا خوش‌حال هستند، این قضیه را متوجه می‌شویم.نئوکورتکس (Neocortex): از دیدگاه فرگشتی، جدید‌ترین بخشِ مغز ما، نئوکورتکس است که مسئول تفکر انتزاعی، ریاضی، حافظه، زبان، موسیقی، برنامه‌ریزی بلند‌مدت و... است. سایر پستانداران نیز نئوکورتکس دارند اما نئوکورتکس ما انسان‌ها به طرز قابل توجهی بزرگ‌تر است.توجه داشته باشید که این مدل (از نظر علمی) چندان دقیق نیست، اما به ما کمک می‌کند تا دید کلی‌ای از عمل‌کرد مغز داشته باشیم؛ در واقع مغز پیچیده‌تر از این حرف‌هاست که بتوان آن را به سه بخش کلی تقسیم کرد. شناخت کلی از بحث (که این مدل ما را در این راستا کمک می‌کند) در پاسخ دادن به پرسش اساسی ما کمک خواهد کرد.2. آمیگدال: مرکز ترس، اضطراب و خشونت در مغزآمیگدال از دو خوشهٔ بادام‌شکل در مغز انسان تشکیل شده که وظیفه‌اش، ایجاد احساس ترس است. یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌های آمیگدال، تحریک انسان به مبارزه یا فرار کردن (هنگام مواجهه با تهدیدات) است. هنگامی که یک موش، مار یا سوسک می‌بینیم، معجونی از آدرنالین و کورتیزول در بدن ما ترشح می‌شود که وظیفه دارد به ما کمک کند تا از پس تهدید بر بیاییم. اگر آمیگدال به صورت مکرر تحریک شود، باعث بروز استرس مزمن می‌شود که خطرات جدی‌ای برای بدن ما دارد. (البته این تهدید لزوما مار و موش نیست، بلکه می‌تواند مالیات و قسط هم باشند!)اما نکته‌ای که در بحث ما اهمیت پیدا می‌کند، ارتباط آن با خشونت است. آزمایش‌ها نشان داده که تحریک آمیگدال در مغز انسان باعث ایجاد خشم و خوی تهاجمی به صورت ناگهانی می‌شود. حتی دیده شده که در افراد مبتلا به صرع، خارج کردن آمیگدال، خشونت را در این افراد کاهش داده. و حتی در جاهای دیگر هم ارتباط شدید بین آمیگدال و خشونت قابل توجه است؛ که معروف‌ترین مثال آن، مورد چارلی ویتمن است.چارلی ویتمن همسر و مادرش را با ضربات چاقو به قتل رساند، سپس به بالای برج دانشگاه تگزاس رفت و با یک رایفل 17 نفر دیگر را هم کشت و 31 نفر را زخمی کرد. نکتهٔ عجیب این ماجرا این بود که از دید اطرافیان چارلی یک فرد باهوش و خوش برخورد بوده. آی‌کیوی چارلی 138 بود که او را در صدک 99ام قرار می‌داد! او خوش برخورد و خوش قیافه هم بوده و رفتارش از کودکی نزد سایرین زبان‌زد بود. اما پس از ورودش به دانشگاه همه چیز شروع به تغییر کرد. دچار سردردهای مزمن شد و برخوردش با دیگران رنگ و بوی خشونت گرفت. او در اواخر زندگی‌اش حتی توانایی خوابیدن را نیز از دست داده بود. پس از آن حادثه، در یادداشت خودکشی‌اش اموالش را به مرکز سلامت روان بخشید و درخواست کرد که کالبدشکافی بر روی مغزش صورت بگیرد. پس از انجام کالبد شکافی مشخص شد که غده‌ای در ابعاد و اندازهٔ یک گردو، در حال فشردن آمیگدال مغزش بوده!3. کورتکس جلوییکورتکس جلویی (Frontal Cortex) که در پشت پیشانی شماست، وظیفهٔ برنامه‌ریزی بلند‌مدت، تصمیم‌گیری استراتژیک، تعدیل احساسات و مقاومت در برابر هیجانات (impulse) و... را داراست. به صورت خلاصه، کورتکس جلویی ما را مجبور می‌کند که کارهای سختِ درست را انجام دهیم!در دههٔ شصت میلادی، والتر میشل از دانشگاه استنفورد آزمایشی را انجام می‌دهد که به «آزمایش مارشملو» معروف می‌شود. در این آزمایش در برابر کودکان یک بشقاب با یک مارشملو قرار می‌دهند و به آن‌ها می‌گویند که اتاق را ترک می‌کنند و پس از پانزده دقیقه بازمی‌گردند، اگر خواستند می‌توانند مارشملو را بخورند ولی اگر مقاومت کنند، یک مارشملوی اضافی دریافت خواهند کرد. برخی از کودکان بلافاصله مارشملو را خوردند. میانگین صبر کردن کودکان 11 دقیقه بوده و حدود یک سوم کودکان توانستند 15 دقیقه دوام بیاورند. اما محققان تحقیقشان را متوقف نکردند و دهه‌های بعدی زندگی کودکان را نیز مورد بررسی قرار دادند. چیزی که مشاهده کردند حیرت‌انگیز بود؛ کودکانی که در برابر خوردن مارشملوها 15 دقیقه دوام آوردند (به عبارت بهتر توانستند خودشان را کنترل کنند و به عبارت بهترتر کورتکس جلوییِ قوی‌تری داشتند)، نمرهٔ SAT بهتری داشتند، به لحاظ اجتماعی موفق‌تر بودند و انعطافشان (از نظر ذهنی) بیشتر بوده.اما چه ارتباطی به بحث ما پیدا می‌کند؟ ارتباطش این است: در یک مقاله که توسط دانشگاه اوهایو در سال 2007 منتشر شد، نوشته شده بود که «در انسان‌ها، بسیاری از گزارش‌ها و بررسی‌ها ارتباط واضحی بین آسیب مغزی به کورتکس جلویی و افزایش رفتارهای خشن دیده شده. همچنین دیده شده که افرادِ تندخو، فعالیت کمتری در کورتکس جلویی (نسبت به میانگین) دارند.»ما دانستیم که خشونت در آمیگدال ایجاد می‌شود، اما می‌بینیم که کورتکس جلویی وظیفهٔ مهار کردن خشم را دارد. در بسیاری از درمان‌های خشم و استرس، از درمان شناختِ رفتاری (Cognitive behavioral therapy) استفاده می‌شود که عملکردش استفاده از فرایندهای منطقیِ کورتکس جلویی برای محدودکردن آمیگدال است.4. نورون‌ها و رشد مغز انساناز میان همهٔ حیوانات، رشد ما انسان‌ها پس از تولد از بقیهٔ حیوانات کندتر است. در آفریقا، حیوانات باید چند دقیقه پس از تولد روی پایشان باایستند وگرنه جان سالم به در نخواهند برد. اما برای ما انسان‌ها قضیه کمی متفاوت است، چرا که ما انسان‌ها تا 18 سالگی اختیار و مسئولیت کامل کارهایی که انجام می‌دهیم را نداریم! چرا انقدر طول می‌کشد؟ به این این علت که 18 سال متوسط زمانی‌ست که در آن انسان (حداقل به صورت حدودی) با محیط اطرافش تطبیق می‌یابد. قوانین و نُرم‌هایی که انسان آن‌ها را یاد می‌گیرد پیچیده و غامض است. آموختن توانایی پیداکردن آجیل برای سنجاب‌ها زمان‌بر نیست ولی یادگرفتن مهندسی مکانیک فرایندی زمان‌بر است. به عبارت بهتر، انسان‌ها تا اواسط دههٔ سوم زندگیشان به بلوغ فکری نمی‌رسند. اما فرایند بلوغ فکری چگونه صورت می‌گیرد؟ اینجاست که نورون‌ها وارد عمل می‌شوند.نورون‌ها نوعی سلول‌اند که توانایی ارتباط با یکدیگر را دارند. نورون‌ها به صورت مستقیم به یکدیگر متصل نشده‌اند، بلکه به واسطهٔ مواد شیمیایی که به آن‌ها نوروترنزمیتر گفته می‌شود با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند. هنگامی که یک نورون تحریک می‌شود (یعنی بار الکتریکی نورون به جای منفی، مثبت می‌شود)، نوروترنزمیتر را در فاصلهٔ بین دو نورون (که سینپس نامیده می‌شود) ترشح می‌کند. به عبارت ساده‌تر، سینپس‌ها نورون‌ها را به یکدیگر متصل کرده و نوروترنزمیتر‌ها پیام‌ها را منتقل می‌کنند. البته در واقع عملکرد نورون‌ها به این سادگی که گفته شد نیست، ولی برای مثال ما کافیست. مغز ما حدودا 86 میلیارد نورون دارد و هر نورون می‌تواند همزمان با 10 هزار نورون دیگر در ارتباط باشد.تا مدت‌ها تصور بر این بود که هنگام یادگیری چیزهای جدید، نورون‌ها سینپس جدید می‌سازند و ارتباطات جدید ایجاد می‌کنند، اما در سال 1949، یک روان‌شناس کانادایی به نام دونالد هِب تئوری جدیدی را مطرح کرد. تئوری او می‌گفت که برای یادگرفتن و به‌خاطرسپردن چیزهای جدید نیازی به ایجاد پیوند‌های جدید بین نورون‌ها نیست، بلکه اتفاقی که هنگام یادگیری صورت می‌گیرد، تقویت اتصالات موجود در مغز است. یعنی با تکرار و تمرین، اتصالات نورونی موجود تقویت شده و انجام دادن آن در دفعات بعدی راحت‌تر می‌شود.در حالت کلی با افزایش سن، کنترل ما بر خودمان، دانش و خردمان افزایش پیدا می‌کند. اما این به معنای بزرگ‌تر شدن مغز در طول زمان نیست، بلکه حتی با افزایش سن، تعداد نورون‌ها مغز ما کاهش می‌یابد! نوجوانان نورون‌های بیشتری دارند اما این نورون‌ها نامرتب، ناهماهنگ و ناکارآمدند. در بلوغ فکریِ مغز انسان، نورون‌های نامرتب هَرَس شده و نورون‌های مرتب و هماهنگ تقویت می‌شوند و این فرایند توسط ماده‌ای به نام مایِلین سرعت می‌یابد. مایلین، ماده‌ای چرب است که اطراف نورون‌های ویژه‌ای را گرفته و انتقال پیام میان آن‌ها سرعت می‌بخشد. [البته حرف‌های ارائه شده در این بخش بسیار ساده‌سازی شده‌اند و این عملکردها در واقعیت پیچیده‌تر از این حرف‌ها هستند.]اما ارتباط این گفته‌ها به بحث ما چه بود؟ با رشد مغز انسان‌، فعالیت کورتکس جلویی افزایش پیدا کرده و احساسات و واکنش‌های ما در هنگام خشم، ناراحتی و درد را تعدیل می‌کند. دلیل تغییر رفتار انسان‌ها با گذر زمان و افزایش سن هم همین است، افرادی که به بلوغ نرسیده‌اند واکنش‌های احساسی بیشتری به وقایع مختلف نشان می‌دهند در حالی که افراد بالغ (از نظر ذهنی) اهمیت چندانی به مسائل این‌چنینی نمی‌دهند.5. دوپامیندوپامین یکی از نوروترنزمیترهاییست که بالاتر به آن اشاره کردیم. به صورت خلاصه، دوپامین عامل سیستم پاداش و جزای مغز ماست. دوپامین چیزی که به ما حس رضایت و شادمانی می‌دهد و در واقع دلیل اصلی انجام‌دادن بسیاری از کارها توسط ما انسان‌هاست. برای مثال اگر گرسنه باشیم، خوردن غذا باعث ترشح دوپامین می‌شود. فهم دوپامین برای درک مود و انگیزه‌های انسان حیاتی‌ست. [اعتیاد هم ارتباط بسیار شدیدی به دوپامین دارد.]مقدار دوپامین ترشح شده در مغزمان ارتباط مستقیمی با انتظارتمان دارد. برای مثال، اگر شما سگتان را با یک بیسکوییت پاداش می‌دهید، با دادن دو بیسکوییت ترشح دوپامین در سگ را به شدت افزایش می‌دهید. برعکس این قضیه هم برقرار است، اگر پاداشی کمتر از آن‌چه که مورد انتظار است دریافت کنیم، ترشح دوپامینمان کاهش چشم‌گیری می‌یابد. اگر هم پاداش دریافتی ما با گذر زمان تغییری نکند، ترشح دوپامین ما رفته‌رفته کمتر و کمتر می‌شود؛ شاید به همین علت است که انجام‌دادن یک بازی خاص برای مدت‌زمان طولانی ما را خسته می‌کند.محققان چندین آزمایش با چند میمون و مقداری کشمش انجام دادند. آن‌ها به میمون‌ها آموختند که با ده بار فشار دادن یک اهرم، مقداری کشمش به عنوان پاداش دریافت می‌کنند. در ابتدا، دوپامین در بدن میمون‌ها هنگام دریافت کشمش ترشح می‌شد اما با گذر زمان اتفاق شگفت‌انگیزی افتاد. پس از چند بار که میمون‌ها به دریافت کشمش عادت کردند، زمان‌بندی ترشح دوپامین تغییر کرد. آن‌ها قبل از فشار دادن اهرم مقادیر قابل توجهی از دوپامین را ترشح می‌کردند، چرا که انتظار دریافت پاداش را داشتند. این به چه معناست؟ محققان از این قضیه این نتیجه را گرفتند که دوپامین سوخت اصلی انگیزه برای انجام‌دادن کارهای مختلف است. به عبارت دیگر، دوپامین تنها دربارهٔ شادی دریافت پاداش نیست، بلکه دربارهٔ شادیِ دست‌یابی به پاداشیست که احتمال رسیدن به آن بسیار بالاست!در مطالعهٔ آزمایش کشمش و میمون‌ها، رخداد عجیب دیگری نیز مشاهده شد. محققان آزمایش را تغییر دادند، به این صورت که با 10 بار فشار دادن اهرم، تنها 50٪ مواقع کشمش به میمون داده شود. در واقع پاداش ناپایدار شد. اتفاق عجیب این بود که ترشح دوپامین به طرز چشم‌گیری افزایش پیدا کرد. این پدیده می‌تواند دلیل اعتیادآور بودن قمار را توضیح دهد.مطالعهٔ دوپامین اهمیت فراوانی دارد، چرا که فهم انگیزهٔ انسان‌ها برای انجام دادن یک عمل به خصوص تنها و تنها با درک دوپامین قابل دریافت است. و جالب‌تر این که اثر دوپامین هنگام افسردگی و فعال‌شدن آمیگدال سرکوب می‌شود.6. هورمون‌ها: تستسترون، اوکسی‌توسین و استرسهورمون‌ها پیام‌رسان‌های شیمیایی‌ای هستند که از غدد مختلف بدنمان ترشح می‌شوند و وظیفه‌شان اثر گذاشتن بر روی مود، گرسنگی، سیستم تناسلی و... است.تستسترون: تستسترون (که با آن آشنا هستید) در مردان بیشتر از زنان است. تستسترون مستقیماً با خشونت ارتباط دارد. برای مثال، زندانیانی که خشن‌ترند، تستسترون بیشتری ترشح می‌کنند. البته این معنی «تستسترون = خشونت» نیست؛ تستسترون خشونت جدید ایجاد نمی‌کند، بلکه خشونت‌هایی که از قبل داشتیم را تشدید می‌کند. تستسترون می‌تواند با کاهش فعالیت در کورتکس جلویی و آمیگدال، احساس ترس را در ما کمتر کند و ما را وادار به واکنش‌های شدید‌تر و خطرناک‌تر بکند. به صورت خلاصه، تستسترون تمایل ما برای به دست آوردن و حفظ موقعیت را افزایش می‌دهد. مهندسی اجتماعی و افزایش سطح تستسترون می‌تواند انسان‌ها را وادار به انجام کارهای غیرعقلانی بکند.اوکسی‌توسین: از اوکسی‌توسین به عنوان هورمون عشق یا هورمون هم‌آغوشی (Cuddling) هم یاد می‌شود. پستانداران ماده، اوکسی‌توسین بیشتری نسبت به پستانداران نر دارند. این هورمون با دزهای بسیار بالا هنگام بارداری زنان ترشح می‌شود و نسبت بسیار شدیدی با «رفتار مادرانه» دارد. به صورت خلاصه، اوکسی‌توسین برای پیوند عاطفی ضروری‌ست. اما اوکسی‌توسین همواره به نفع ما عمل نمی‌کند. اوکسی‌توسین قوم‌مداری را در ما تقویت می‌کند. به عبارت دیگر، ما به گروه خودمان تعلق خاطر داریم ولی به گروه‌های دیگر مشکوکیم و با آن‌ها جانب‌دارانه و با تبعیض برخورد می‌کنیم.هورمون‌های استرس: هنگامی که آمیگدال را توضیح می‌دادیم، گفتیم که مسئولیت آمیگدال ایجاد حس «ترس و مبارزه» است. همچنین اشاره کردیم که تحریک متداوم آمیگدال می‌تواند به استرس مزمن منجر شود. اگر استرس کوتاه‌مدت باشد، می‌تواند فواید بسیاری برای ما داشته باشد؛ چرا که به ما کمک می‌کند تا از دست خرسی که به سمت ما حمله‌ور شده فرار کنیم! اما استرسی که امروزه تجربه‌اش می‌کنیم، استرس‌های کوتاه‌مدت نیست، بلکه چیزهایی مانند مالیات و ترافیک و کنکور و... است. و بدتر از همه این که فراری از این‌ها نیست، ما خواه ناخواه مجبور به مواجهه با این‌ها هستیم. اگر هورمون‌های استرس برای مدت زیادی در بدن ما بمانند، می‌توانند آثار مخربی داشته باشند؛ تضعیف سیستم ایمنی بدن، افزایش خطر ابتلا به بیماری و عفونت، افزایش فشار خون و ابتلا به دیابت و ام‌اس. اما استرس چه ربطی به بحث ما پیدا می‌کند؟ ربطش در این است که استرس عملکرد تعدیلی کورتکس جلویی، در برابر آمیگدال را دچار اختلال می‌کند و این بدان معناست که تصمیمات احمقانه و واکنش‌های ناگهانی ما، که گام‌های ابتدایی خشونت‌اند، در هنگام استرس تشدید می‌شوند. اما این تمام ماجرا نیست.آزمایش‌ها به ما نشان می‌دهد که میزان ترشح هورمون‌های استرس، ارتباط بالایی با سطح [طبقه] اجتماعی افراد دارد. آزمایشی روی میمون‌ها صورت گرفته که نشان می‌دهد هر چه یک میمون در توالی اجتماعیِ قبلیه‌اش پایین‌تر باشد، سطح هورمون‌های استرس در وی بسیار بالاست و همهٔ کاستی‌های مربوط به سلامتی (که بالاتر شمردیم) در آن‌ها دیده می‌شود. البته آزمایشی که روی میمون‌ها صورت گرفت یک استثنا هم دارد؛ نر ‌آلفا. نر آلفا (یعنی نری که بالاترین مرتبهٔ اجتماعی را دارد) هم سطح استرسش به اندازهٔ میمون‌های پایین‌ترین طبقه، بالاست. چرا؟ شاید به این دلیل که بیشتر وقتش را درگیر جنگیدن با سایر نرها (که قدرتش را تهدید می‌کنند) و حفظ شرکای جنسی‌اش (از سایر نرها) است؛ که کار پر استرسی‌ست. ما انسان‌ها اغلب اوقات فکر می‌کنیم که افراد طبقات بالاتر، استرس و دغدغهٔ بیشتری دارند، ولی تحقیقات نشان می‌دهند که معاونان بیشتر از رؤسا استرس دارند! اما این هم تمام ماجرا نیست!استرس، میزان Displacement Aggression (= خشونت نابجایی؟ نزاع طبقاتی؟) را نیز افزایش می‌دهد. آزمایشی که روی میمون‌ها صورت گرفت، نشان داد که اگر میمون‌ها سطح استرس بالایی داشته باشند، با طبقات پایین‌تر از خود رفتار خصومت‌آمیز می‌کنند. 50٪ نزاع بین میمون‌ها در این دسته قرار می‌گیرد! و نکتهٔ جالب توجه‌تر این است که این روش کاراست! به این معنا که نزاع طبقاتی سطح استرس میمون‌ها را کاهش می‌دهد! هنگامی که رشد اقتصادی سیر معکوس به خود می‌گیرد، نرخ همسر آزاری و کودک آزاری افزایش قابل توجهی پیدا می‌کند.7. خردسالی، کودکی و محیط اطراف ماما حتی پیش از این که متولد شویم، تحت تاثیر محیط اطرافمان هستیم. هنگامی که یک مادر باردار استرس می‌گیرد، نوزاد درون رحم نیز همان استرس را تجربه می‌کند و آن کودک، در هنگام بلوغ، مستعد اضطراب و افسردگی خواهد بود. حتی شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد مادرانی که هنگام قحطی باردار بوده‌اند، کودکانی را زاییده‌اند که نرخ چاقی، دیابت و اسکیزوفرنی در آن‌ها به شدت زیاد بوده. پس از زایمان نیز این تاثیر‌پذیری از محیط ادامه دارد و ما این مورد را در دههٔ پنجاه میلادی متوجه شده‌ایم؛ این که نوزاد، پس از تولد، به توجه، محبت و مراقبت هم نیاز دارد، نه صرفاً غذا و سرپناه.ناملایمات دوران کودکی، اثرات منفیِ ماندگار و گوناگونی دارد. ناملایمات کودکی، طیف وسیعی از رخدادها را در بر می‌گیرد؛ مانند سوء استفاده، مورد بی‌توجهی قرار گرفتن، شاهد خشونت بودن و غیره. هر چه میزان این ناملایمات بیشتر، احتمال ابتلا به استرس مزمن و افسردگی هم بیشتر. [و دیدیم که استرس عملکرد کورتکس جلویی را دچار اختلال می‌کند و این یعنی افزایش برخوردهای ناگهانی و احساسی و افزایش خشونت.] البته توجه داشته باشید که اثر ناملایمات کودکی حتمی نیست؛ به این معنا که شما می‌توانید ناملایماتی را در کودکی تجربه کرده باشید ولی در مهار کردن استرس و خشونت عملکرد خوبی داشته باشید.8. وَراژن‌شناسی: تاثیر محیط بر ژن انساندر فرهنگ عامه‌پسندِ ما، ژن‌ها به نوعی با جبرگرایی مترادف‌اند؛ برای مثال، هنگامی که یک فرد باهوش یا زیبا می‌بینیم، می‌گوییم که هوشمندی و یا زیبایی در ژن آن‌هاست. اما آیا در واقعیت، این نسبت به این اندازه صفرویکی است؟ با این که بسیاری از خصلت‌های ما، مثل رنگ چشم، مو، پوست ما ریشه در ژن ما دارند، اما بسیاری از خصلت‌های دیگر ما ریشه در ژن ما ندارند، بلکه صرفاً از آن اثر می‌پذیرند. به عبارت بهتر، ژن‌های ما اثرگذارند، ولی تعیین‌کنندهٔ قطعی نیستند.ژن‌های ما از رشته‌های طولانی DNA تشکیل شده‌اند. DNA ما همانند کدی‌ست که با چهار حرف A, G, T, C که به آن‌ها نوکلئوتید گفته می‌شود، نوشته شده و این کد همانند نقشه‌ایست که طریقهٔ تشکیل پروتئین‌ها را، که اجزاء اصلی سازندهٔ بدن ما هستند، نشان می‌دهد. پروتئین‌ها پوست، مو و اعضای بدن ما را تشکیل می‌دهند و نوروترنزمیترها و هورمون‌ها هم از پروتئین‌ها ساخته می‌شوند. DNA چگونه به پروتئین تبدیل می‌شود؟ به این صورت که بخش‌هایی از DNA به مولکول‌های کوچک‌تر و فرزتری به نام RNA کپی می‌شوند و این RNAها فرایند تبدیل به پروتئین را تسریع می‌کنند. اما سلول‌های ما از کجا می‌فهمند که کی و کجا را کپی کنند؟ نوع دیگری از پروتئین که به آن فاکتور رونویسی (Transcription Factor) گفته می‌شود، کل فرایند تشکیل پروتئین را تنظیم می‌کند. ما حدود 2600 فاکتور رونویسی داریم که به صورت یک کلید «خاموش/روشن» برای ژن‌های مشخص کار می‌کنند و با این کار، پروتئین‌های گوناگون تولید می‌شوند. [پیچیده شد! بار دیگر مرور می‌کنیم. DNAها به کمک RNAها و با کمک فاکتورهای رونویسی به پروتئین تبدیل می‌شوند.] اما چه چیزی فاکتورهای رونویسی را کنترل و تنظیم می‌کند؟ محیط! در نگاه اول باورنکردنی به نظر می‌رسد، ولی واقعیت امر این است که این که در چه محیط و چه شرایطی قرار می‌گیریم، بر پروسه‌های ژنتیکی ما تاثیر می‌گذارد.فرهنگ عامه‌پسند همیشه به ما گفته که هر چیزی ژن مخصوص خودش را دارد، ولی دانش به ما می‌گوید که یک ژن، در شرایط مختلف می‌تواند اثرات مختلفی داشته باشد. برای مثال ژنی به نام 5HTT وجود دارد که وظیفه‌اش حذف سرتونین از سیناپس‌های ماست و به نظر می‌رسد که گونه‌ای از این ژن احتمال ابتلا به افسردگی را افزایش می‌دهد؛ اما (و این اما بسیار در بحث ما مهم است) فقط در انسان‌هایی که در کودکی و خردسالی آسیب روحی (trauma) دیده‌اند.در بسیاری از موارد، صدها و هزاران ژن، به صورت هم‌زمان، بر یک خصلت به‌خصوص در ما (مانند قد) تاثیر می‌گذارند. ژن 5HTT نمونهٔ کمیابی از ژن‌هاییست که می‌توان اثر آن به صورت جداگانه و ایزوله شده مطالعه کرد.لبّ کلام این بخش، این است که با این که ژن‌ها نقش کلیدی‌ای دارند، اما تمام ماجرا در ژنتیک ما خلاصه نمی‌شود و اثرات محیطی را هم باید در نظر گرفت.9. ژن‌ها چگونه فرگشت می‌یابند؟ انتخاب طبیعی، انتخاب جنسی و زیست‌جامعه‌شناسیحال بیایید یک قدم به عقب برگردیم؛ چه می‌شود که ما دسته‌ای از ژن‌ها را داریم و دسته‌ای دیگر را نه؟دلیل نخست، انتخاب طبیعی‌ست که به آن «فرگشت ژنتیکی» هم گفته می‌شود. پروسهٔ انتخاب طبیعی را می‌توان با مثال معروف زرافه توضیح داد؛ به این صورت که زرافه‌هایی که گردن کوتاهی داشتند، نمی‌توانستند از برگ درختان تغذیه کنند و زودتر نابود می‌شدند. به همین علت گونه‌ای که گردن دراز‌تر (بخوانید =ژنِ گردنِ درازتر) داشته، پیروزِ نبردِ انتخاب طبیعی بوده.دلیل دوم، انتخاب جنسی است. به این معنا که ممکن است چیزی نرها و ماده‌ها را به هم جذب کند که با انتخاب طبیعی در تضاد و تناقض باشد. برای مثال، پرهای طاووس؛ پرهای طاووس نر برای طاووس ماده جذابند، ولی آن را به طعمه‌ای آسان برای حیوانات درنده تبدیل می‌کند.اما این دو دلیل، همهٔ ماجرا نیستند. رشتهٔ جدیدی از مطالعات با نام زیست‌جامعه‌شناسی، به ما می‌گوید که فرگشت ژن‌های ما تنها تحت تاثیر مسائل مادی و فیزیکی نیست، بلکه از خوی حیوانی ما هم تاثیر می‌پذیرد.اولین نمونهٔ خوی حیوانی که مطالعه شده، با نام Competitive Infanticide شناخته می‌شود؛ ترجمه‌اش می‌شود نوزاد‌کشیِ رقابتی. میمون‌های دم‌بلند خاکستری به صورت گروهی و با روش «نر آلفا» زندگی می‌کنند. نر آلفا، که راس هرم قدرت در گروه است، به صورت میانگین 27 ماه در راس می‌ماند و پس از آن، نر دیگری که قدرت‌مند‌تر است جای او را می‌گیرد. حال تصور کنید که یک نر آلفا کنار زده شده و نر آلفای جدیدی بر سر کار آمده. هر نوزادی که در دور و برش می‌بیند متعلق به او نیست و ماده‌هایی هم که نوزاد به دنیا آورده‌اند، تخم‌گذاری نمی‌کنند. پس نر آلفای جدید دست به کشتار نوزادهایِ نر آلفای قبلی می‌زند. ماده‌هایی که به پرستاری از این نوزادها مشغول بودند، دوباره شروع به تخم‌گذاری می‌کنند و نر آلفای جدید، صاحب نوزادهایی جدید (که از خون خودش است) می‌شود. نوزادکشیِ رقابتی تا کنون در 119 گونهٔ دیگر هم مشاهده شده، مثل شیرها و اسب‌های آبی. حتی مشاهده شده که شامپانزه‌های ماده هم نوزاد‌های ماده‌های غریبه را می‌کشند. [اینجا شباهت قابل توجهی با آن چیزهایی که در ابتدای پادکست گفتم مشاهده می‌کنید!]حال بیاییم به رفتار دیگری بپردازیم. از دیدگاه زیست‌جامعه‌شناسی گونه‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند: Pair-bonding (جفت‌پیوندی) و Tournament (رقابتی؟)در حیوانات Pair-bonding، نر و ماده اکثراً تک‌همسرند و نر پس از به دنیا آمدن فرزندان از آن‌ها مراقبت می‌کند. اما در حیوانات Tournament، هر ماده تنها از فرزندان خودش مراقبت می‌کند و در کمال تعجب، تنها 5٪ از نرها تولید مثل می‌کنند! [چرا که نرهای قدرت‌مند مالک ماده‌ها هستند.]در حیوانات Pair-bonding نر و ماده شباهت بسیار زیادی به هم دارند؛ سایز یکسان، وزن یکسان و ظاهر یکسان دارند. ولی در حیوانات Tournament نر و ماده اختلافات بسیاری در ظاهر دارند؛ نرها ابعاد بزرگ‌تری دارند و شباهت ظاهری‌شان به ماده‌ها کم است. برای مثال در شیرها اختلاف بین نر و ماده بسیار مشهود است درحالی که در قوها، تشخیص نر از ماده دشوار است. و نکته‌ای که جالب توجه است، این است که ما می‌توانیم از ظواهر حیوانات به اطلاعات عمیقی از شیوهٔ زندگی آن‌ها دست پیدا کنیم.و این قضیه ما را به سوال اساسی [که احتمالاً در ذهن شما هم هست] می‌رساند: انسان‌ها Pair-bonding هستند یا Tournament؟ با نگاهی به فیزیک بدنی‌مان، مردان به صورت میانگین 10٪ بلند‌تر و 20٪ سنگین‌تر از زنان هستند. این بدان معناست که ما انسان‌ها به صورت کامل Pair-bonding نیستیم ولی اختلافمان به اندازهٔ حیوانات Tournament هم نیست. ما در جایی بین این دو قرار داریم. این امر شاید بتواند دلیل بسیاری از اختلافات ما انسان‌ها در روابط و ازدواج را توجیه کند.10. «ما» در برابر «آن‌ها»در بسیاری از گونه‌های حیوانی، الگوی مشخصی از تخاصم نسبت به غریبه‌ها وجود دارد. برای مثال شامپانزه‌ها و بابون‌ها گاهاً در برخورد با اعضای گروه‌های دیگر آن‌ها را می‌کشند. تاریخ ما انسان‌ها سرشار است از این مدل تقسیم‌کردن‌ها. برای مثال در فاجعهٔ هولوکاست، «آن‌ها» همان یهودیان و قبطی‌ها و دگرباشان و... بودند. اریک هافر (که جنبش‌های بزرگ را مورد بررسی قرار داده) دربارهٔ نازیسم گفته:جنبش‌ها و انقلاب‌های بزرگ می‌توانند بدون اعتقاد به خدا و نیکی گسترش یابند، اما بدون اعتقاد به اهریمن هرگز.چیزی که ناامید‌کننده‌ است، وجود پایه‌ای زیست‌شناختی برای سوگیری نژادی و جنسی‌ست. تحقیقات به ما نشان داده که هنگام دیدن چهرهٔ انسان‌ها از نژاد‌های دیگر، در عرض 50 میلی‌ثانیه، آمیگدالِ مغز ما فعال می‌شود. به صورت مشابهی مغز ما جنس مخالف و طبقات دیگر را هم به عنوان خطر در نظر می‌گیرد. همواره یک دسته «ما» در برابر «آن‌ها» قرار دارد.روان‌شناسی به نام سوزان فیسک «مدل محتوای کلیشه (Stereotype content model)» را ابداع کرده که به زیبایی به ما نشان می‌دهد که ما دیگران را چگونه دسته‌بندی می‌کنیم. این مدل به ما می‌گوید که ما انسان‌ها را بر اساس دو ویژگی و بُعد تقسیم می‌کنیم: ملایمت (warmth) و رقابت (competence). ملایمت و گرمی یعنی این پرسش که «آیا این آدم‌ها به من ضرر می‌رسانند یا کمکم می‌کنند؟» و رقابت هم یعنی این پرسش که «این‌ها چقدر در رسیدن به چیزها موفق عمل می‌کنند؟»با این اوصاف برخورد کلیشه‌ای ما با دیگران (همان «آن‌ها») در چهار دسته جای می‌گیرد. دستهٔ اول افرادی هستند که ملایمت چندانی ندارند ولی از نظر رقابت بسیار قوی‌اند؛ این‌ها همان افراد ثروت‌مند، یهودیان و چشم‌بادامی‌ها هستند. ما در برابر این افراد احساس «حسادت (envy)» می‌کنیم. دستهٔ دوم افرادی هستند که هم ملایمت کمی دارند هم رقابت کمی: مانند فقرا، انسان‌های بی‌خانمان. ما در برابر این افراد احساس «انزجار و نفرت (disgust)» داریم. دستهٔ سوم افرادی هستند که ملایمت بالایی دارند ولی از نظر رقابتی عقب‌اند؛ مانند کهن‌سالان و افراد ناتوان جسمی. ما در برابر این افراد احساس «ترحم (pity)» داریم. و دستهٔ چهارم افرادی هستند که هم ملایمت بالا و هم رقابت بالایی دارند، این افراد همان کسانی هستند که با عنوان «ما» می‌شناسیم. ما در برابر این افراد، احساس «افتخار (pride)» داریم.هنگامی که تنفر، خصومت و خشونت بین دو یا چند گروه وجود دارد، به احتمال خیلی بالا تنها مقصر اصلی وجود احساس حسادت و نفرت است که از یک چیز ناشی می‌شود: نبود ملایمت. برای مثال در هنگام انقلاب فرهنگی چین که در دههٔ 60 میلادی رخ داد، طبقهٔ الیت روشن‌فکر، هنرمند و مذهبی در ملاء عام تحقیر می‌شدند و به سمت اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده می‌شدند. یا در آلمان نازی، یهودیان مورد «حسادت» و «نفرت» بودند و بهانه هم مشکلات اقتصادی آلمان بود و کتاب «نبرد من» هیتلر.هنگامی که با دشمنانمان رودررو می‌شویم، احساس «انزجار و نفرت» داریم. انزجار یعنی چه؟ انزجار احساسی است که هنگام فعال شدن بخش اینسولا (insula) حس می‌کنیم. هنگامی که غذای فاسد‌شده می‌خوریم و عکس انسان‌های معتاد و بی‌خانمان را می‌بینیم، غدهٔ اینسولای مغزمان فعال می‌شود. انزجار و نفرت می‌تواند توسط پروپاگاندیست‌ها هم مورد سوء استفاده قرار بگیرد؛ برای ساختن تفرقه، نفرت و خشونت علیه یک گروه خاص. [یک راه ساده برای این کار هم تشیبه انسان‌ها به حیوانات موزی‌ست. برای مثال، یهودیان به موش، اقلیت توتسیِ روهاندا به سوسک و فرانسوی‌ها به قورباغه تشبیه شده‌اند.]بحث کتاب با این نکته به پایان می‌رسد: ما همان‌طور که می‌توانیم احساس نفرت و انزجار را علیه گروه‌های مختلف ایجاد کنیم، می‌توانیم احساس هم‌بستگی و محبت را هم در میان گروه‌ها ایجاد کنیم. روش‌های مختلفی برای این کار وجود دارد. برای مثال یک روش، فردی‌سازی (که ترجمهٔ نادرستی برای individuation می‌باشد) است. مردم «ما» را به عنوان مجموعه‌ای از افراد می‌بینند در حالی که «آن‌ها» را به عنوان یک هجمهٔ همگنِ خطرناک. [«اون‌ها همشون عین همن!» در برابر «آدما که همه مثل هم نیستن!»] برای مقابله با این قضیه، باید تمرین کنیم تا افرادِ گروه‌های دیگر را به صورت یک «شخصِ مجزا» ببینیم.روش دیگری به نام «نظریهٔ تماس (Contact Theory)» هم وجود دارد که به ما می‌گوید که تماس درست و به‌موقع بین گروه‌های مختلف می‌تواند سوگیری‌های نژادی را کم‌رنگ‌تر کند. شرط کارکرد این قضیه (همان درست و به‌موقع بودن)، برخورد عادلانه و برابر با افراد هر دو گروه است. هم‌چنین این گروه‌ها نباید با هم رقابت داشته باشند، بلکه دست در دست هم برای رسیدن به یک هدف و خیر مشترک حرکت کنند. یک مطالعه در سال 2003 نشان داده که بازیکنان ورزش‌های تیمی (که هم افراد سفید‌پوست دارند و هم افراد سیاه‌پوست) سوگیری نژادی کمتری نسبت به بازیکنان ورزش‌های انفرادی (مانند شنا و دو) دارند.حتی مواردی از مصالحه در وسط میدان جنگ هم گزارش شده، که معروف‌ترینش «صلح کریسمس 1914» در زمان جنگ جهانی اول است. هنگامی که سربازان آلمانی، فرانسوی و بریتانیایی، به صورت خودجوش تصمیم به صلح گرفتند، از سنگرهای یکدیگر رد شدند، جنازه‌های یکدیگر را تشییع کردند، غذا و یادگاری مبادله کردند، با هم سرود خواندند و با هم فوتبال بازی کردند.این پایان خلاصهٔ کتاب بود. کتاب رفتار انسان را از دیدهای مختلفی مورد بررسی قرار داده. شاید بتوان یک نتیجه از این کتاب گرفت و این نتیجه چیزی نیست جز این که «انسان‌ها مستعد خشونت‌اند و چیزی که به آن می‌گوییم خوی حیوانی، در ما هم هست.» و عوامل محیطی، آموزش، ناملایمات شخصی (به ویژه در دوران کودکی)، رسانه‌ها و آداب و رسوم ما تاثیرات به‌سزایی بر این خشونت دارند. اینجاست که می‌بینیم یک اندیشهٔ ساده می‌تواند به کشتار میلیون‌ها انسان بینجامد. ولی این پایان ماجرا ما نیست.ریتم صفرچیزهایی که از این به بعد قصد گفتنشان را دارم، اثبات آکادمیک و علمی‌ای برایشان ندارم ولی چیزهایی هستند که عمیقاً به آن‌ها باور دارم. بگذارید با مثال شروع کنم. مارینا آبراموویچ یک پرفرومنس اکتور صرب است. او در سال 1974 پرفورمنسی به نام «ریتم صفر» را اجرا کرد که در آن به مدت شش ساعت همانند شیء‌ای بی‌حرکت در جای خود ایستاده بود و دیگران آزاد بودند هرکاری که می‌خواستند با او بکنند. او حتی 72 وسیله (مانند گل، آب، چاقو، سیم، زنجیر، تیغ و...) هم روی میز قرار داده بود. دیگران می‌توانستند به هر طریقی که شده هر کاری که می‌خواهند با او بکنند و او واکنشی نشان نخواهد داد و مسئولیت هر چیزی را می‌پذیرد. نکته‌ای که وجود داشت این بود که این ابزارها در دو دسته بودند، دسته‌ای از آن‌ها ابزارهای لذت بودند و دسته‌ای دیگر ابزارهای شکنجه. حتی یک اسلحهٔ پر نیز روی میز بود! تماشاگران با دادن یک رز یا یک بوسه آغاز کردند. آغاز این پرفورمنس بسیار عادی و رقیق بود. یکی او را چرخاند، یکی دستش را بلند کرد، یکی شروع به لمس اندام‌های بدنش کرد. تا این که در ساعت سوم، تیغ‌های همان رز را به شکمش فرو کرده بودند و همهٔ لباس‌هایش را با تیغ بریده بودند. در ساعت چهارم، همان تیغ‌ها شروع به بریدن پوستش کردند. یکی گردنش را با تیغ زخم کرده بود تا بتواند خونش را بمکد. تعرض‌های جنسی گوناگونی بر او صورت گرفت ولی او کماکان به نقش خودش ادامه می‌داد. در انتها اسلحهٔ پر به سمت سر مارینا نشانه رفته بود و او را مجبور کرده بودند تا با دستانش تفنگ را به سمت سرش نگه دارد. آبراموویچ بعدها گفت که اگر به خواست مخاطب بود، می‌توانستند او را بکشند. پس از شش ساعت که اجرا به اتمام رسید، مارینا شروع به راه رفتن کرد و همهٔ کسانی که در اطرافش بودند شروع به فرار کردند. او بعدها گفت هنگامی که به اتاقش در هتل برگشت دید که دسته‌ای از موهایش سفید شده‌اند.چیزی که من به شخصه از این پرفورمنس برداشت می‌کنم این است: آدم‌ها به تدریج به چیزهای مختلف عادت می‌کنند. ما دوست داریم برای این که صلح ظاهریمان را حفظ کنیم، ناراحتی‌ها را تحمل کنیم. ما به دیدن اخبار بد مربوط به سوریه و افغانستان و ... عادت کرده‌ایم. شاید سوختن کلیسای نتردام جنجال زیادی بیافریند، ولی دیگر کسی دلش به حال کودکان افغان نمی‌سوزد. ما به چیزهای مختلف عادت می‌کنیم و درست در زمانی که انتظارش را نداریم، همان چیزها به «نُرم» تبدیل می‌شوند. یک بار اتفاق می‌افتد، دو بار اتفاق می‌افتد، باز هم اتفاق می‌افتد تا این که به آن عادت کنیم. ما موقعی که به چیزی عادت می‌کنیم دیگر حضورش را حس نمی‌کنیم. انسان‌ها موجوداتی تطبیق‌پذیرند و این عادت کردن هم جزوی از همین فرایند است. خوب و بد هم ندارد، ما به همه‌چیز عادت می‌کنیم. به چالش کشیدن خودمان و افکارمان وحشت‌ناک به نظر می‌رسد، پس سعی می‌کنیم در حاشیهٔ امنِ افکار ناقصمان پنهان شویم.اگر بخواهم هم مطالب علمی گفته‌شده و هم مطالب ثانویهٔ خودم را در یک یا چند جمله خلاصه کنم، می‌شود این:انسان‌ها بد می‌شوند، البته به تدریج. انسان‌ها عادت می‌کند حتی به ظلم.احتمالاً این جواب سوالات من در ابتدای این قسمت بود.موسیقی‌ای که در انتهای پادکست قرار داده شده، لالایی‌ای‌ست که کیهان کلهر [یک کرد] در اکتبر 2019، در رویال هال لندن، به کودکان جنگ‌زدهٔ سوری تقدیم کرد. و هنگامی که من [یک ترک] آن را شنیدم، به این فکر فرو رفتم که آیا روزی خواهد رسید که دیگر «ما» و «آن‌هایی» نباشد و همهٔ ما به یک اندازه «انسان» باشیم؟</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 08:46:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگیری ذهن: شناخت - چرا هر فکر کردنی مستعد خطاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%B3%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wrm9iotmh9hm</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/--em44ic نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتارخب، ما با دانش امروزی می‌دانیم که بدنمان حاصل میلیون‌ها که نه، میلیاردها سال فرگشت ژنتیکی است. ما [به عنوان گونه‌های بشری] از گونهٔ خاصی از شامپانزه‌ها فرگشت پیدا کردیم و استخوان‌بندی، اندام‌ها و پوستمان در برهه‌های تاریخی گوناگون دچار تغییرات اساسی شده‌اند؛ تغییراتی که میلیون‌ها سال به طول انجامیده. اما فرایند متمدن شدن انسان، چندان هم که ما فکر می‌کنیم از ما [به لحاظ زمانی] دور نیست. از اکتشافات و پژوهش‌های صورت‌گرفته می‌دانیم که نخستین‌جهش‌های ما از حدود 6 میلیون سال پیش آغاز شدند، ولی انسان‌های نخستین حدود 300 هزار سال پیش آتش را کشف کردند. ساپین‌ها (انسان‌های خردمند) نخستین بار از حدود 12 هزار سال پیش از غارها خارج شده و در کنار رودها ساکن شدند. از حدود 5 هزار سال پیش بود که انسان‌ها توانستند با ایجاد امپراطوری، پول و توهم مشترک، نخستین شهر‌ها را به وجود آورند. اما انقلاب علمی (که در قسمت یک مفصل به آن پرداختیم) تنها 500 سال پیش رخ داده. از دیدگاه فرگشت ژنتیکی، 500 سال، آن هم برای موجودات پیچیده‌ای مثل ما انسان‌ها، همانند یک پلک‌زدن می‌ماند. انسان خردمند امروزی، شاید در ظاهر شباهت چندانی به انسان 10 هزار سال پیش نداشته باشد، اما بدن او تفاوت اساسی چندانی نکرده. مهم‌ترین عضو بدن ما مغز ماست و مغز ما با مغز انسان‌های نخستین [که در اینجا منظورمان نئاندرتال‌ها نیست، بلکه نخستین ساپین‌هاست] تفاوت چندانی ندارد. ما در 5 قرن گذشته، تغییرات شگرف فکری داشته‌ایم بدون آن که تغییر قابل توجهی در مغزمان رخ داده باشد. به عبارت بهتر، مغز ما برای شکار کردن و شکار نشدن، جفت‌گیری کردن و بقا فرگشت پیدا کرده، نه حل مسائل فیزیک و یا درک سیاست. اسم این نقص سوگیری ذهن (Bias) است. ما در این قسمت سعی داریم تا سوگیری‌های شناختی و پیش‌داوری‌های ذهن انسان را مورد بررسی قرار دهیم و با چند نمونه شما را با واقعیت فکر کردن مغز انسان آشنا کنیم.سوگیری شناختیسوگیری شناختی یک خطای سیستماتیک در فکر کردن ماست و هنگامی رخ می‌دهد که در حال پردازش و تفسیر جهان اطرافمان هستیم و در تصمیم‌گیری و قضاوت‌های ما تاثیر می‌گذارد. مغز انسان بسیار قدرت‌مند است اما به همان اندازه مستعد خطاست. سوگیری شناختی حاصل تلاش مغز انسان برای ساده‌کردن اطلاعات در حال پردازش است. در واقع سوگیری شناختی، حساب‌کتاب سرانگشتی مغز انسان است تا در زمانی کوتاه تصمیم بگیرد و این لزوماً چیز بدی نیست. روان‌شناسان باور دارند که این سوگیری‌های شناختی برای تطبیق ما با جهان اطرافمان حیاتی هستند؛ چرا که کمک می‌کنند تا به سرعت تصمیم بگیریم و هنگامی که در خطر هستیم یا چیزی ما را تهدید می‌کند، ما نیاز به تصمیم‌گیری سریع داریم.دسته‌ای از سوگیری‌های شناختی، به حافظهٔ ما مربوطند؛ یعنی به بخشی از مغز که مسئول ثبت و ضبط رخداد‌های اطراف ماست. دسته‌ٔ دیگری از سوگیری‌ها به دقت و تمرکزما ربط دارند؛ چرا که ما تنها بر روی مقدار محدودی از چیزها می‌توانیم به صورت همزمان تمرکز کنیم. مفهوم سوگیری شناختی اولین بار توسط آموس تورسکی و دنیل کانمن در سال 1972 معرفی شده.توجه داشته باشید که سوگیری شناختی، همان مغلطه نیست. مغلطه ریشه در خطای ما در استدلال کردنمان دارد در حالی که سوگیری شناختی ریشه در محدودیت مغز ما دارد.نشانگانهر انسانی مستعد سوگیری شناختی است، اما تشخیص این سوگیری در دیگران بسیار راحت‌تر از تشخیص سوگیری در خودمان است و از آن‌جایی که این سوگیری‌ها شناخت ما از اطرافمان را تحت تاثیر قرار می‌دهند، شناخت آن‌ها اهمیت فراوانی دارد. بسیاری از سوگیری‌های شناختی ویژگی‌های زیر را دارند: محدود کردن توجهمان به چیزهایی که با اندیشه‌هایمان هم‌خوانی دارند. مقصر دانستن عوامل خارجی، هنگامی که اوضاع بر وفق مراد ما نیست. شانسی دانستن موفقیت دیگران و موفقیت خود را حاصل تلاش و پشتکار دانستن. فرض گرفتن این قضیه که همه با ایده‌ها و عقاید ما موافق‌اند. آموختن سطحی چیزها با این فرض که «بقیهٔ آن را بلدیم»ما موقعی که تصمیم‌گیری یا قضاوت می‌کنیم، دوست داریم خودمان را بی‌طرف و منطقی جلوه داده و ادعا کنیم که همهٔ جوانب مسئله را در نظر گرفته‌ایم، در صورتی که سوگیری‌های مغز انسان مانع این کار است.انواع سو‌گیری ذهنیقبل از پرداختن به سو‌گیری‌های ذهنی لازم می‌دانم به این نکته اشاره کنم که معادل‌های فارسی سوگیری‌ها از ویکی‌پدیای فارسی استخراج شده‌اند و نویسنده اطلاعی از درست‌بودن این ترجمه‌ها ندارد، به همین علت به نام‌های انگلیسی این سوگیری‌ها هم اشاره می‌شود.سوگیری بازیگر-مشاهده‌گر (Actor-Observer Bias)این سوگیری در جایی بیشتر مشاهده می‌شود که اوضاع بر وفق مرادمان نیست. [بالاتر هم اشاره شد،] این سوگیری یعنی این که اگر اتفاق ناگواری برای ما افتاد، اوضاع و شرایط محیط را مقصر جلوه دهیم، ولی اگر اتفاقات ناگوار برای دیگران افتادند، دیگران و انتخاب‌ها، رفتار و عملکردشان مقصرند. برای مثال، اگر پزشک به ما بگوید که قند خونمان بالاست، آن را تقصیر ژنتیک می‌اندازیم ولی اگر قند خون فرد دیگری بالا باشد، کوتاهی از خودشان بوده و ژنتیک و این‌ها همه بهانه است! به صورت خلاصه، یعنی هیچ‌چیز تقصیر ما نیست و ما کنترلی نداریم، ولی دیگران کنترل چیزها را بر عهده دارند و اشتباهشان گردن خودشان است.اما این پرسش ایجاد می‌شود که دلیل این سوگیری چیست؟ یک جواب محتمل می‌تواند این قضیه باشد که ما خود مشاهده‌گر اعمال و رفتارهای خودمان (از دید سوم‌ شخص) نیستیم، ولی می‌توانیم رفتارها و عملکرد دیگران را با دقت مشاهده کنیم. به همین علت ما [هنگامی که خودمان را بررسی می‌کنیم] بیشترِ حواسمان به عوامل محیطی‌ست ولی هنگامی که دیگران را مورد بررسی قرار می‌دهیم به جزئیات رفتاریشان دقت می‌کنیم. برای مثال، هنگامی که برای آزمونی آماده می‌شویم، دقت چندانی به نحوهٔ درس‌خواندمان نمی‌کنیم ولی دمای اتاق، پشه‌ای که در گوشمان وزوز می‌کند و صدای ضربات پای میز بغلی را در خاطرمان نگه می‌داریم. [اما در رابطه با دیگران برعکس عمل می‌کنیم!]این سوگیری می‌تواند مشکل‌ساز و آغازگر اختلافات باشد. به این معنا که ما حواسمان 100٪ به رفتارهای خودمان نیست، و اگر به جدلی برسیم، اولین کاری که می‌کنیم این است که می‌گوییم: «اون شروع کرد!»سوگیری دیگری هم هست که شبیه بازیگر-مشاهده‌گر ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد:سوگیری نفع شخصی (Self-serving Bias)ما موقعی که در امتحان ریاضی، نمرهٔ خوبی می‌گرفتیم، به این خاطر بود که تلاش فراوانی کرده بودیم، زحمت کشیده بودیم و به طور خلاصه، عوامل درونی ما (که تحت کنترل ما هستند) باعث و بانی موفقیت ما بوده‌اند. اما موقعی که در امتحان ریاضی کم می‌گرفتیم چه؟ «معلم سوال سخت داده بود!»، «سروصدای کلاس نمی‌ذاشت تمرکز کنم!» و... در واقع ما باز در حالتی قرار می‌گیریم که عوامل خارجی را مقصر کوتاهی‌های خودمان می‌دانیم نه عوامل درونی مربوط به خودمان را.چرا چنین سوگیری‌ای داریم؟ چون اعتماد به نفس ما در گرو این سوگیری‌ست! ما دوست داریم تصور کنیم که شخصیت و «منِ» ثابتی داریم، به این معنا که دسته‌ای از ویژگی‌ها را از خصوصیات خودمان می‌دانیم؛ برای مثال یکی خودش را قدبلند، خوش‌صدا، زرنگ و... می‌داند. در حالی که ما چیزی به اسم منِ ثابت [شخصیت تغییرناپذیر] نداریم! [اشاره به کتاب تفکر زائد از دکتر محمد جعفر مصفا] این سوگیری در واقع به ما کمک می‌کند تا مهر تاییدی بزنیم بر این هویت دروغین.این دو سوگیری که برای شما شمردیم، در روان‌شناسی با نام خطای Attribution مورد بررسی قرار می‌گیرند.سوگیری لنگر انداختن (Anchoring Bias)[احتمالاً این مورد قبلا به گوشتان خورده!] هنگامی که می‌خواهیم تصمیم‌گیری کنیم، مغزمان از یک لنگرگاه یا نقطهٔ خاص (به عنوان رفرنس و مبدأ) استفاده می‌کند. روان‌شناسان دریافته‌اند که انسان‌ها تمایل دارند تا با شدت بر دانسته‌های قبلی خود پافشاری کنند و به نخستین شنیده‌هایشان دربارهٔ چیزی اعتماد کنند. در واقع فرایند فکر کردن انسان‌ها به گونه‌ایست که «از نقطه‌ای آغاز می‌کند و آن‌قدر خودش را با اطلاعاتی که دریافت می‌کند تطبیق می‌دهد تا به جواب نهایی برسد و لنگرگاه‌های متفاوت، به نتایج متفاوت می‌انجامد.»بگذارید با مثال توضیح دهیم. فرض بگیرید شما قصد خرید کالایی را دارید و با جست‌وجو در اینترنت می‌بینید که قیمت آن 10 میلیون تومان است. شال‌وکلاه می‌کنید و به بازار می‌روید و همان کالا را با قیمت 9.5 میلیون تومان قیمت می‌کنید، 0.5 میلیون تومان ارزان‌تر. مغز شما (که به طرز عجیبی به تصمیم‌گیری عجولانه علاقه دارد) سریع به این قیمت راضی می‌شود و آن کالا را می‌خرید، چرا که در ذهنان قیمتی که برای آن کالا داشتید 10 میلیون تومان بوده! اما به این نکته توجه ندارید که ممکن است در فروشگاهی دیگر، همان کالا را 9 میلیون تومان بخرید! به این قضیه می‌گویند لنگر انداختن که نخستین بار توسط کانمن و تورسکی در سال 1974 مطرح گردیده. مثالی که مطرح شد بسیار ساده بود، در ابعاد دیگری می‌توانیم لنگر انداختن را در زندگی روزمره‌مان ببینیم. تحقیقات نشان داده که پدرمادرها دوست دارند فرزاندانشان چیزهای مختلف را از سنی که خودشان شروع به تجربه‌کردن چیزها کرده‌اند، چیزهای مختلف را تجربه کنند. یا به همان اندازه که خودشان [در کودکی] تلویزیون نگاه می‌کردند، به کودکانشان اجازهٔ تلویزیون نگاه‌کردن بدهند و مواردی از این قبیل. یا این شما موقعی که احساس بیماری می‌کنید، سریعاً در اینترنت شروع به جستجو کردن می‌کنید و در واقع دنبال لنگرگاهی برای تصورتان از بیمارتان می‌گردید؛ به همین دلیل است که هنگامی که به پیش پزشک می‌روید، می‌گویید: «حس می‌کنم آنفولانزا دارم!» در صورتی که ندارید! [این اتفاقی بود که برای من افتاده.] یا برای مثال شما موقعی که به ترانه‌ای جدید از همایون شجریان گوش می‌دهید، انتظار دارید موسیقی دستگاهی و تحریر بشنوید، نه آهنگ بندری!سوگیری در توجه (Attentional Bias)این سوگیری به صورت خلاصه به این معناست که ما همزمان با این که به دسته‌ای از چیزها توجه می‌کنیم، به دستهٔ دیگری از چیزها بی‌توجهیم. این سوگیری نه‌تنها بر روی درک ما از اطرافمان تاثیر می‌گذارد، بلکه بر روی تصمیماتی هم که می‌گیریم هم تاثیرگذار است. واقعیت این است که ما اغلب موارد از بسیاری از متغیرهای تصمیم‌گیری و عواقبشان چشم‌پوشی می‌کنیم. در برخی مواقع، ما تمرکزمان را محدود به چند عامل می‌کنیم و از بقیهٔ عوامل چشم‌پوشی می‌کنیم. به این سوگیری، سوگیری در توجه گفته می‌شود. اما چرا این سوگیری در مغزمان وجود دارد؟ دانشمندان و محققان احتمال می‌دهند که این سوگیری ریشه در فرگشت ما انسان‌ها داشته باشد. پیشینیان ما [که گفتیم به لحاظ فرگشتی فاصلهٔ چندانی با آن‌ها نداریم] مجبور بودند برای زنده‌ماندن تنها بر روی مسائلی محدود (که بقای آن‌ها بدان وابسته بود) تمرکز کنند و نسبت به چیزهایی که تهدیدی برای آن‌ها نیستند بی‌تفاوت باشند. حتی تحقیقاتی هستند که نشان می‌دهند وضعیت احساسی ما بر روی توجه ما تاثیرگذارند. افرادی که اختلال در خوردن [=خوردن غیرعادی] دارند، به محرک‌های مربوط به غذا بیشتر واکنش می‌دهند. افرادی که اعتیاد دارند، به محرک‌های مربوط به اعتیاد واکنش بیشتری نشان می‌دهند. سوگیری در توجه است که درمان اختلال‌ها و ترک اعتیاد را بسیار سخت کرده. همچنین این سوگیری بر روی خاطرات ما نیز تاثیر می‌گذارد. از آن‌جایی که مغز ما تنها بر روی عوامل محدودی متمرکز می‌شود، ممکن است از جنبه‌های دیگر یک حادثه چشم‌پوشی کنیم و خاطراتی که از یک رخداد داریم، تحت تاثیر قرار بگیرند.سوگیری راه‌حل دم دست (Availability heuristic)سوگیری راه‌حل دم دست به صورت خلاصه یعنی این: «ما برای اطلاعاتی که سریع‌تر به ذهن ما می‌رسد، ارزش بیشتری قائلیم.» به همین علت است که ما فکر می‌کنیم اگر رخدادهای دربارهٔ آن‌ها زیاد تمرکز کرده‌ایم، باز هم تکرار خواهند شد. برای مثال، رامین را در نظر بگیرید که در یک شرکت برنامه‌نویسی کار می‌کند. رامین بهترین برنامه‌نویس دپارتمان خودش است اما در روزهای ابتدایی که آغاز به کار کرده بود، به اشتباه و سهواً چند فایل مهم را از رایانهٔ شرکت پاک می‌کند و شرکت را دچار اختلال. موقعی که تصمیم به ارتقاء درجه در شرکت می‌رسد، این رخداد همواره در پیش‌داوری‌ها نسبت به عملکرد رامین سنگینی خواهد کرد، چرا که یادآوری آن بسیار ساده و دم دستی‌ست. رامین بهترین برنامه‌نویس است ولی عملکرد شرکت را دچار اختلال کرده بوده. در واقع بخشی از واقعیات، دید ما نسبت به کلیت یک قضیه کور کرده.یا مورد دیگری که این سوگیری مشاهده می‌شود، در حالتی‌ست که تحت تاثیر تبلیغات رسانه‌ای قرار می‌گیریم. برای مثال فرض کنید یک مستند دربارهٔ زندگی پرزرق و برق برندگان لاتاری می‌بینید. بعد تماشای این مستند، به اشتباه فکر می‌کنید که شانس برنده‌شدن شما در لاتاری بالاتر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کردید! چرا؟ چون دیدن زرق‌و‌برق زندگی برندگان لاتاری در ذهن شما تاثیر به‌سزایی گذاشته که هربار که به لاتاری فکر می‌کنید، به یاد آن زرق‌وبرق و ماشین‌های آخرین مدل و... بیفتید. در حالی که احتمال برنده‌شدن شما در لاتاری تغییر خاصی نکرده و کماکان یک در 14.000.000 است!یا یک پرسش دیگر، آیا سیگار بیشتر انسان می‌کشد یا تغذیهٔ نادرست؟ واقعیت این است که تغذیهٔ نادرست انسان‌های بیشتری را می‌کشد ولی بیشتر تبلیغات معطوف ضررهای سیگار است. در واقع سیگار به جواب دم دستی من و شما تبدیل شده.حال چرا این سوگیری اهمیت پیدا می‌کند؟ سوگیری راه‌حل دم دست عواقب جدی‌ای در بسیاری از تصمیمات کاری و شخصی ما دارد. انسان‌ها روزانه هزاران تصمیم می‌گیرند و این تصمیمات اکثرشان منطقی نیستند! بلکه ملغمه‌ای هستند از اثر رسانه‌ها، احساسات شخصی و خاطراتی که از چیزها در ذهنمان داریم. ما باید از این سوگیری مغزمان آگاه باشیم، چرا که این سوگیری می‌تواند باعث ایجاد مغلطه یا پیش‌داوری و تبعیض شود. البته صرف دانستن این سوگیری به جلوگیری از آن کمک نمی‌کند. این سوگیری به ما می‌فهماند که مغز ما تمایل دارد تا به جای فکر کردن به کلیت یک ماجرا، میان‌بر بزند. از این رو کانمن و تورسکی [که این سوگیری را کشف کرده‌اند] روشی با عنوان «سیستم دوم فکر کردن» را معرفی کرده‌اند. «سیستم دوم» یعنی شبکه‌ای ذهنی که کند، پرزحمت، منطقی، غیرمتداول و آگاه است در واقع در تضاد با «سیستم اول فکر کردن» که خودکار، متداول، احساسی، کلیشه‌ای و سریع است قرار می‌گیرد. [اشاره به 33+77=100] سوگیری راه حل دم دستی در سیستم اول فکر کردن اتفاق می‌افتد. برای کسب اطلاعات بیشتر دربارهٔ این مدل فکر کردن می‌توانید کتاب Thinking Fast and Slow از دنیل کانمن را بخونید.سوگیری تأییدی (Confirmation Bias)این سوگیری به صورت خلاصه یعنی این: «ما تمایل داریم تا به اطلاعاتی اهمیت بیشتری بدهیم که دانسته‌های قبلی ما را تایید می‌کنند.» تا کنون این سوال را از خودتان پرسیده‌اید که عقاید شما از کجا می‌آیند؟ ما دوست داریم تا فکر کنیم که اعتقادات ما منطقی، حساب‌شده، بی‌طرف و حاصل سال‌ها تجربه و فکر کردند. اما در واقع همهٔ ما مستعد چیزی هستیم تحت عنوان سوگیری تاییدی. اغلب عقاید ما حاصل این هستند که به اطلاعاتی که درستی آن‌ها را تاکید و تایید می‌کردند، بیشتر توجه می‌کردیم. برای مثال آدم‌های چپ دست دوست دارند خودشان را خلاق‌تر یا زرنگ‌تر از آدم‌های راست دست بدانند، یا حتی دنبال اثبات این قضیه بروند ولی به عکس این گزاره توجهی نداشته باشند. سوگیری تاکیدی علاوه بر این که یادگیری ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد، تفسیر ما از وقایع و خاطرات ما را نیز تحت تاثیر قرار می‌دهد.ما دوست داریم اصفهانی را خسیس، شیرازی‌ها را تنبل و تهرانی‌ها را سوسول تصور کنیم و بیشتر دنبال داده‌هایی برویم که درستی حرف ما را اثبات می‌کنند. یا شما چنین تفکراتی را در گرایش‌های سیاسی داخل ایران هم می‌بینید. مثلا دعواهای بین جناح‌های اصلاح‌طلب و اصول‌گرا.سوگیری تاییدی به ما اجازه نمی‌دهد تا بی‌طرف و خنثی باشیم. همواره تمایلی درونی و برتری‌جویانه افکار ما را تحت شعاع قرار می‌دهد. ما بیشتر تحت تاثیر کلیشه‌ها هستیم تا فکت‌های منطقی. [گفتاوردی آزاد در باب آسیب این مدل سوگیری به دانش و مذمت اندیشهٔ آرزومندانه.]اثر اجماع کاذب (False Consensus effect)اثر اجماع کاذب یعنی تمایل بیش از حدمان به دیدن موافقت دیگران با ما و داشتن این حس که عقاید ما «عادی و طبیعی» هستند و اکثریت مردم هم با آن موفق‌اند. برای مثال ما موقعی که در شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کنیم، دائم خودمان را در احاطهٔ هم‌فکران خودمان می‌بینیم ولی به این قضیه توجه نداریم که محتوایی که در شبکه‌های اجتماعی مشاهده می‌کنیم یا افراد جدیدی که دنبال می‌کنیم، همگی از طریق یک سری الگوریتم‌های مخصوص تبعیت می‌کنند. [اشاره به انتخابات سال 96 ایران و دوگانهٔ روحانی-رئیسی] دلیل این اثر چیست؟ یک جواب احتمالی می‌تواند همان سوگیری راه‌حل دم دست باشد. ما هنگامی که می‌خواهیم عقایدمان را ابراز کنیم، مخاطبمان را کسانی انتخاب می‌کنیم که بیشترین شباهت فکری را به ما دارند. محققان سه دلیل عمده را برای این سوگیری ارائه کرده‌اند:1. خانواده و دوستان ما به احتمال قوی با ما عقاید مشترک و شباهت رفتاری بسیاری دارند.2. دانستن این قضیه که دیگران با ما هم‌فکرند به ما احساس اعتما‌د به نفس می‌دهد. برای این که حس خوبی نسبت به خودمان داشته باشیم، دوست داریم تا دیگران دوستمان داشته باشند.3. ما با عقایدمان آشناتریم. از آن‌جایی که همواره در پس ذهنمان هستند (سوگیری راه‌حل دم دست!) هنگامی که شباهت‌های فکری را در دیگران مشاهده می‌کنیم، بیشتر متوجه‌شان می‌شویم و بر آن‌ها تمرکز بیشتری می‌کنیم.ثبات عملکرد (Functional Fixedness)ثبات عملکرد یعنی این که ذهنمان به کاربرد خاصی از یک مفهوم یا یک ابزار محدود شود و تمام پتانسیل‌های آن را نبینیم و این قضیه حل مسئله را برای ما سخت‌تر می‌کند. فرض بگیرید که یک جعبه کبریت، دو شمع و چندین پونز دارید. از شما خواسته می‌شود تا با استفاده از همین ابزارها شمع‌ها را به دیوار بچسبانید. بسیاری از افراد بلافاصله سعی می‌کنند تا با پونز شمع‌ها را به دیوار وصل کنند. به علت همین ثبات عملکرد، بسیاری از افراد تنها از همین روش برای حل این مسئلهٔ خاص استفاده می‌کنند در حالی که راه بهتری هم هست. جعبهٔ کبریت! کمی از هر شمع را ذوب کرده و با استفاده از مومِ مذاب شمع‌ها را به دیوارهٔ کبریت بجسبانید. سپس با استفاده از پونز، جعبهٔ کبریت را به دیوار متصل کنید. یا مثلا اگر بخواهید یک پیچ تخت را باز کنید، به سراغ پیچ‌گوشتی تخت می‌روید، هیچ‌گاه از همان ابتدا به این قضیه فکر نمی‌کنید که پیچ را باید با چاقو باز کرد!  [اشاره به حل تست‌ها] جالب است بدانید که کودکان کمترین ثبات عملکرد را دارند و در واقع هرچقدر که سنمان افزایش پیدا می‌کند، ذهنمان در حل مسائل خلاقیت کمتری به خرج می‌دهد!اثر هاله‌ای (Halo Effect)اثر هاله‌ای یعنی این که برداشت کلی ما از یک شخص، بر احساس و تفکر ما دربارهٔ شخصیت یک فرد تاثیر می‌گذارد. به عبارت بهتر، ما از ظاهر چیزها دربارهٔ باطن چیزها قضاوت می‌کنیم. به اثر هاله‌ای، اثر «جاذبهٔ فیزیکیِ کلیشه‌ای» هم گفته می‌شود. یا در مطالعهٔ آکادمیکی که سال 1973 صورت گرفته، معلمان در اغلب مواقع دانش‌آموزانی را زرنگ تلقی می‌کردند که خوش لباس و مرتب بودند. یا در محیط کار، طرز برخورد شما با دیگران و اشتیاق شما از دانش و مهارت شما مهم‌تر تلقی می‌شود، چرا که دید کلی‌ای که این صفات مثبت در شما ایجاد می‌کند، اثرات منفی کمبود دانش و مهارت را از بین می‌برد! بازاریاب‌ها از اثر هاله‌ای (تبلیغات کردن، انتخاب نمایندهٔ برند و...) برای افزایش فروش محصولات و خدمات خود استفاده می‌کنند. برای مثال عمده تبلیغات محصولات اپل حول محورهای «آسان بودن استفاده از محصول»، «انقلابی بودن نوآوری استفاده شده»، «به‌صرفه بودن»، «ارزش‌مند بودن» و... می‌چرخد. یا محصولات برندهای آلمانی همواره حس‌و‌حال «قابل اعتماد بودن» را دارند؛ برعکس محصولات چینی.از این اثر هاله‌ای باید چه آموخت؟ این که اگر کسی خوش‌لباس، سخنور، مشهور و... است، لزوماً انسانی کامل، قابل اعتماد، با مهارت و... نیست و باید در تصمیم‌گیری‌های خود در نظر داشته باشیم که عملکرد یک شخصیت را در نظر داریم یا برند کفش وی را؟!خب...، تا اینجای کار کافیست. مواردی که به آن‌ها اشاره کردم، مواردی بودند که بیشتر از همه به دانسته‌شدن آن‌ها احساس نیاز می‌کردم؛ اما این پایان راه نیست. سوگیری‌های دیگری هم هستند که من در این قسمت به آن‌ها اشاره نکردم ولی علاقه‌مندان می‌توانند خودشان به صورت آزاد دربارهٔ آن‌ها مطالعه کنند. برای مثال اثر میس‌اینفورمیشن (Misinformation Effect)، سوگیری خوش‌بینی (Optimism Bias)، اثر دانینگ-کروگر (The Dunning-Kruger Effect)، آپوفینیا (Apophenia)، سوگیری فرهنگی (Cultural Bias)، سوگیری وضعیت موجود (Status Quo Bias) و...منبعی که برای توضیحات این سوگیری‌ها استفاده شد، وب‌سایت Verywellmind بود که دربارهٔ هر سوگیری ذهنی، با رفرنس‌دهی دقیق به مقاله‌های علمی به توضیح هر کدام از این سوگیری‌های شناختی پرداخته بود و توصیه می‌کنم سری به این وب‌سایت بزنید.اما از همهٔ این سوگیری‌ها چه نتیجه‌ای می‌توان گرفت؟ به نظر من تنها یک نتیجه‌گیری می‌توان داشت، آن هم چیزی نیست جز این که هیچ انسانی کامل و هیچ عقیده‌ای بی‌نقص و عاری از اشتباه نیست. پس چه بهتر که به جای داشتن تعصب و پیش‌داوری، با دیدهٔ باز به مسائل مختلف نگاه کنیم.</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 09:22:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دموکراسی: چیست و چرا باید دموکراتیک شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%AF-y7gfrx0lspb4</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-elkqap نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتاربیایید با این واقعیت کنار بیاییم، ما ایرانی‌ها هرچقدر هم که تحصیل‌کرده باشیم، درک روشن و واضحی از دموکراسی نداریم. صرفاً چیزی از آن شنیده‌ایم، آشنایی عمیقی با آن نداریم و در نظام آموزشی و دانشگاهی ما گفتمان درست‌ودرمانی برای دموکراسی نمی‌بینیم. اگر به ما بگویند دموکراسی، تنها چیزی که در ذهن ما نقش می‌بندد یک صندوق سفیدرنگ است که کاغذی را در درون آن می‌اندازیم، همین! اگر از ما بپرسند «پلورالیسم یعنی چه؟» به تته‌پته می‌افتیم. برای ما آلمان و آمریکا و استرالیا یعنی دموکراسی و خوش‌بختی، ولی این پرسش که چه چیزی آن‌ها دموکراتیک می‌کند و یا این پرسش که آیا اصلاً آن‌ها دموکراتیک هستند یا خیر، چیزهایی هستند که جواب روشنی برای آن نداریم. آیا آمریکا دموکراتیک است؟ آیا دموکراسی به رفاه می‌انجامد؟ اصلاً چرا باید دموکراتیک شد؟ دموکراسی چگونه سنجیده می‌شود؟ اصلاً دموکراسی مگر چیزی مال گروه‌های کوچک یونانی نبود؟ چرا در قرن 21 از آن استفاده می‌کنیم؟ این‌ها پرسش‌هاییست که در این قسمت سعی در پاسخ به آن‌ها داریم.واقعیت امر این که بیاییم به تاریخ دموکراسی بپردازیم چیزیست که از حوصلهٔ من و شما خارج است. در کل بدانید که دموکراسی را یونانیان باستان ساختند و دموکراسی از ترکیب دو بخش «دمو» به معنی مردم و «کریتوس» به معنی قدرت تشکیل یافته. بعد سیر تاریخی‌ای طی شده که شما می‌توانید در صفحهٔ History of Democracy ویکی‌پدیای انگلیسی بخوانید. ما با گذشته کار خواهیم داشت، ولی نه به آن صورتی که فکرش را می‌کنید. در بحث دموکراسی، تاریخ دموکراسی اهمیتی ندارد، بلکه برخورد ما با تاریخ دموکراسی‌ست که اهمیت پیدا می‌کند. در واقع سازوکار درس‌گرفتن ما از تاریخ اهمیت دارد، نه این که در گذشته چه اتفاقی در چه سالی و توسط چه فردی افتاده. بگذارید بیشتر وارد عمق ماجرا شویم.دموکراسی و مدرنیتهما در قسمت یکِ رادیو می به تشریح به بحث «سنت و مدرنیته: تاریخ و مفهوم روشن‌فکری» پرداختیم و اگر آن را نشنیده یا نخوانده‌اید، توصیه می‌کنم سری به قسمت اول بزنید. اگر بخواهیم آن قسمت را خلاصه کنیم، مدرنیته (متشکل از رنسانس، عصر روشن‌نگری، ایده‌آل‌گرایی آلمانی و...) گذر انسان بوده از سنت و یقین و انجماد فکری به سمت روشن‌نگری، تفکر نقادانه (یا به عبارت بهتر سنجش‌گرانه)، شک‌گرایی و تکیه بر دانش. ما در مدرنیته تصمیم گرفتیم به جای این که دنبال یقینِ بی‌بنیاد دربارهٔ هرچیزی برویم گزاره‌هایی را مطرح کنیم که بتوانیم آن‌ها را رفته رفته بهتر و بهتر کنیم. نمود سیاسی مدرنیته در «دموکراسی» و «حقوق شهروندی» تجلی می‌یابد.در واقع دموکراسی، در جهان و تفکر مدرن، سیستمیست که رفته رفته خود را بهبود می‌دهد. دموکراسی هیچ‌گاه مقدس نبوده، بلکه سامانه‌ای بوده که توان بهبود خودش را داشته. دموکراسی بی‌عیب و نقص نیست، اشتباه هم کم نداشته، بلکه تنها روشیست که می‌تواند از اشتباهاتش درس بگیرد. این بخش را خیلی خلاصه گفتیم، ولی خواهید دید که چیزهایی که اینجا گفتیم بر کلیّت بحثی که خواهیم داشت سایه می‌افکند. در ادامه خواهید دید.دموکراسی چیست؟دموکراسی تعریف واحدی ندارد، چرا که مفهومیست پیچیده. ولی اگر بخواهیم برای آن یک تعریف مشخص کنیم، به تعریف زیر می‌رسیم:«دموکراسی روشیست برای ادارهٔ یک گروه، جامعه و... بر اساس نظر اکثریت اعضا، با رعایت حقوق همهٔ اعضا.»دموکراسی به صورت خلاصه‌تر، یعنی اتکا به خرد جمعی به جای استبداد اقلیتی. دموکراسی قابل سنجیدن است. یعنی سنجه‌هایی برای دموکراتیک بودن یا غیردموکراتیک بودن داریم. این سنجه‌ها عبارت‌اند از:⚫ قانون اساسی و حاکمیت قانون: تا پیش از مدرنیته، قانون در چنگال حاکم بود، اما پس از مدرینه، حکومت در چنگال قانون. حاکمیت قانون یعنی این که هیچ چیز و هیچ ‌کس بالاتر از قانون نیست و همه در برابر قانون با هم برابرند.⚫ تفکیک قوا و توازن قوا: به این معنا که سه قوهٔ اصلیِ هر دستگاه حکومتی، یعنی قوهٔ مقننه، مجریه و قضا [البته برای حکومت‌های سه بخشی] باید مستقل از هم فعالیت داشته باشند و فعالیت آن‌ها تعارضی با هم نداشته باشند. همچنین برای این که اعمال قدرت در هر کدام از این سه قوه متمرکز نشود، هر قوه می‌تواند محدودیت‌هایی را در عملکرد قوهٔ دیگر اعمال کند که به این کار توازن یا تعادل قوا گفته می‌شود. این مفهوم [در فرم سه بخشی که به آن اشاره شد] اولین بار توسط شال مونتْسِکیو در کتاب روح‌القوانینارائه شده. ⚫ آزادی بیان و رسانه: آزادی بیان به این اصل اشاره دارد که اشخاص یا گروه‌ها یا جوامع، بتوانند عقاید و ایده‌های خود را بدون ترس تفتیش، اقدام تلافی‌جویانه، سانسور یا محدودیت قانونی ابراز کنند. آزادی بیان، اصل 19 اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر است. [که سازمان ملل آن را ارائه داده.] رسانه‌ها (در هر فرمی) آینهٔ دیدگاه‌های انسان‌ها هستند و باید آزادی رسانه هم در متن قانون هر کشوری گنجانده شود. البته در بحث آزادی بیان باید به دو نکته توجه داشت:نخست این که آزادی بیان به معنای «احترام به عقاید» نیست! آزادی بیان به صورت خلاصه در این جمله خلاصه می‌شود: «You are entitled to your opinions.» به این معنا که شما حق دارید تا به چیزی اعتقاد داشته باشید. اما متاسفانه این جمله در ایران به این صورت ترجمه شده: «هر عقیده‌ای محترم است.» که به هیچ عنوان درست نیست و این جمله در زمرهٔ مغالطه‌ها قرار می‌گیرد. هر عقیده‌ای محترم نیست، بلکه حقِ داشتن عقیده محترم است. آزادی بیان این اطمینان را به ما می‌دهد که ما بتوانیم دیدگاه‌های یک‌دیگر را نقد کنیم و به سمت بهتر شدن حرکت کنیم.در ثانی، باید توجه داشت که آزادیِ بیانِ ما، نباید آزادیِ دیگری را زیر سوال ببرد. به همین علت بسیاری از کشورها قوانینی در جهت محدود کردن آزادی بیان تصویب کرده‌اند، برای مثال تهمت و افترا، فحش و فصاحت، سخت نفرت‌پراکنانه (Hate Speech)، پورنوگرافی و... در قوانین کشورهای مختلف آزادی‌های مختلفی دارند.⚫ پلورالیسم یا چندصدایی (تکثرگرایی): یعنی این که دیدگاه‌های مختلف، در طیفِ سیاسی آن کشور به رسمیت شناخته شده و حق اعمال قدرت یا شرکت در انتخابات داشته باشند. در اکثر کشورها، چندصدایی از طریق «حزب» به دست می‌آید. فلسفهٔ پشت مفهوم حزب این است که به جای آن که مردم مستقیماً در امر سیاست درگیر باشند، احزاب نمایندهٔ مردم باشند. به این معنا احزاب خواسته‌های مردم را می‌شنوند و آن‌ها را پیگیری می‌کنند. تقریباً در هر سیستم دموکراتیکی دولت در اختیار حزبی قرار می‌گیرد که بیشترینِ آرا را به خود اختصاص می‌دهد. در کشوری مانند آمریکا، کنگره (که نمایندگان هر ایالت در آن کرسی دارند) بین دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات تقسیم شده و احزاب دیگر کرسی ندارند. تنها جایی که دو حزب اصلی با یکدیگر برخورد دارند، در هنگام تصویب قوانین یا بودجه است که با استفاده روش‌های خاص (که در متن قانون اساسی گنجانده شده) لابی‌گری می‌کنند. در کشوری مانند انگلستان، پارلمان به ازای درصد رایی که هر حزب در انتخابات کسب می‌کند، به نمایندگان آن حزب کرسی اختصاص می‌دهد. دولتِ درکار (پیروز انتخابات) یک سو قرار می‌گیرد و دولتِ سایه (حزب شکست‌خورده در انتخابات) در سویی دیگر و هر حزبی کرسی دارد. نخست‌وزیر و کابینه‌اش موظف‌اند هر هفته در جلسهٔ پرسش‌وپاسخ به پرسش‌های نمایندگان پارلمان (که نمایندهٔ بخش‌های مختلفی از بریتانیا هستند) پاسخ بدهند. چندصدایی می‌تواند در فرم‌های مختلفی اجرایی شود، ولی نکته‌ای که باید به آن توجه داشت این است که دیدگاه‌های سیاسی مختلف به رسمیت شناخته شده و توانایی اعمال قدرت داشته باشند.پلورالیسم ابزارِ دموکراسیست برای رسیدن به «خیر مشترک (=منفعت اکثریت)» که تنها و تنها با تساهل و تحمل به دست می‌آید. نبود پلورالیسم یعنی به وجود آمدن افراط‌گرایی و ایجاد چنددستگی در بندهٔ جامعه.⚫ انتخابات آزاد و عادلانه: ابزار تصمیم‌گیری در یک سیستم دموکراتیک برای انتخاب دولت یا نمایندگان. پروسهٔ انتخابات باید توسط چارچوبی شفاف اجرا شده و توسط مردم مستقل و رسانه‌ها نظارت شود. رفراندوم نوعی انتخابات است که در آن مردم یه اجرایی شدن یک سیاست یا اتخاذ یک تصمیم بزرگ پاسخ آری/نه می‌دهند. در پاره‌ای از دموکراسی‌ها، کاندیداها باید از طریق انتخابات درون‌حزبی انتخاب شوند، در پاره‌ای دیگر از دموکراسی‌ها هم نیازی به عضویت در حزب نیست و هر فردی (که واجد شرایط کاندیداتوری) می‌تواند در انتخابات شرکت کند. انتخابات باید عادلانه باشد، به این معنا که نباید کاندیدا یا کاندیداهایی مورد تبعیض قرار بگیرند و با همهٔ کاندیداها به صورت یکسان برخورد شود.⚫ بازار آزاد: می‌دانیم هر سیستم اقتصادی‌ای که ما در جهان امروز شاهدش هستیم، از نوع سرمایه‌داریست. بازار آزاد، یعنی این که نرخ عرضه و تقاضا ارزش کالا را مشخص می‌کند. بازار آزاد از این رو «آزاد» نامیده می‌شود که معامله‌کنندگان (یا خریدار و فروشنده) به دلخواه خودشان و به صورت «آزاد» با یکدیگر معامله می‌کنند و دولت و دستگاه حکومتی حق دخالت در معامله را ندارند. این که حق دخالت دولت در دستگاه اقتصاد باید چقدر باشد، موضوع بحث و اختلاف نظر بسیاری از اقتصاد‌دان‌هاست. برای مثال اقتصاد کینزی می‌گوید که دستگاه حکومتی و دولت باید با استفاده از افزایش «تقاضا (demand)» چرخهٔ اقتصاد را به گردش در‌آورند؛ برای مثال، اگر یک منطقه‌ای از کشور از نظر اقتصادی راکد و نازاست، دولت می‌تواند با استفاده از جاده‌سازی و توسعهٔ زیرساخت شهری در آن منطقه، هم خودش به صورت مستقیم ایجاد شغل کند، و هم این که توجه بخش خصوصیِ سرمایه را به سرمایه‌گذاری در آن منطقه جلب می‌کند (مثل تاسیس کارخانه و کارگاه تولیدی، تاسیس فروشگاه و...). اما از سویی دیگر ما تئوری اقتصاد نئوکلاسیکال را داریم که توسط فون هایِک مطرح شده. این تئوری به زبان ساده به ما می‌گوید که باید نقش دولت و دستگاه حکومتی در امر اقتصاد حداقل شود و خود دستگاه اقتصاد، با افزایش «عرضه» خودش را متعادل کند. [در واقع نگرش نئوکلاسیکال از نگرش کانتی نسبت به امر اقتصاد ناشی می‌شود. به این معنا که ما برای ایده دادن در امر اقتصاد باید آن را بشناسیم، در حالی که درک سیستم اقتصادی به صورت کامل ممکن نیست، پس هر ایده‌ای ناقص خواهد بود.]هر دوی این تئوری‌ها که مطرح شدند در حوزهٔ سرمایه‌داری قرار می‌گیرند و ایدهٔ بازار آزاد در آن‌ها قابل اجراست. اما در مقابل سرمایه‌داری، تئوری اقتصاد سوسیالیستی قرار می‌گیرد که خواستار تمرکز اقتصاد در دستگاه دولت است و می‌خواهد نقش سایر بنگاه‌های اقتصادی را به حداقل میزان ممکن یا صفر برساند. ایدهٔ سوسیالیستی هیچ‌گاه نتوانسته آنگونه که شعار داده اجرایی شود (توجه داشته باشید که سیستمی مانند اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نبوده، بلکه سرمایه‌داریِ دولتی بوده.) ولی باید توجه داشت که اقتصاد سوسیالیستی نمی‌تواند ضامن بازار آزاد باشد. دخالت مستقیم دستگاه دولت در اقتصاد و کنترل 100٪ آن، علاوه بر کاستی‌های دیگری (که در این قسمت مجال بحثش نیست)، مستعد فساد و تمرکز قدرت در دستگاه دولت است. دموکراسی این ایده را مطرح کرده تا قدرت در دستگاه حکومت و دولت متمرکز نباشد و قدرت در دست مردم باشد. دولتی شدن اقتصاد و نبود بازار آزاد، یعنی گرفتن قدرت از دست مردم. بنابراین بازار آزاد یکی از ارکان اصلی سیستم‌های دموکراتیک است.توجه داشته باشید که تعاریفی که از دموکراسی داریم، تعاریف «ایده‌آل» هستند و در واقعیت هیچ سیستمی نمی‌تواند 100٪ دموکراتیک باشد ولی سیستم دموکراتیک سیستمی‌ست که می‌تواند رفته رفته خودش را بهبود دهد. و همچنین توجه داشته باشید که دموکراسی یک چیز صفرویکی نیست، بلکه نسبی‌ست، به این معنا که برخی جوامع از جوامع دیگر دموکراتیک‌ترند.اما در اینجا یک پرسش بسیار مهم و بنیادین مطرح می‌شود: چرا؟ چرا باید این همه رحمت را تحمل کنیم؟! [یا به صورت خودمانی، دموکراتیک بشیم که چی بشه؟!] به پاسخ این پرسش خواهیم رسید، اما پیش از آن بگذارید به بحث دیگری اشاره کنیم.ما در ابتدای بحث گفتیم که دموکراسی امروزی که مورد بررسی قرار می‌گیرد، دموکراسیِ مدرن است. و همچنین گفتیم که نگاه ما به تاریخ با آن چیزی که در ذهن شماست تفاوت دارد. اینجا کمی مسئله را باز می‌کنیم. مدرنیته به صورت خلاصه، فرار انسان بود از خرافه و یقین، به دانش و تردید. دموکراسی، به معنی مدرن و نواندیش‌اش هیچ‌گاه ادعای بی‌نقص بودن و کامل بودن نداشته و ندارد. بلکه دموکراسی این ادعا را دارد که «می‌تواند از تاریخ درس بگیرد.» واقعیت این است که دموکراسی تعریف ثابتی ندارد، چرا که دموکراسی مفهومیست در حال تغییر و فرگشت. درک ما از دموکراسی پس از هولوکاست، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، پس از پایان جنگ ویتنام، پس از یازده سپتامبر، پس از حملهٔ کشورهای ناتو به عراق و افغانستان و پس از بحران مالی سال 2008 تغییر کرده است. حتی الآن که در حال خواندن/شنیدن این پادکست هستید، دموکراسی توسط همه‌گیری ویروس کرونا و ضعف سازمان جهانی بهداشت (WHO)، بحران پناهجویان و جنگ سوریه به چالش کشیده می‌شود. دموکراسی مفهوم ثابتی نیست و دائم در حال دگردیسی‌ست. برای مثال بگذارید به تعریفی که از دموکراسی در ابتدای متن گفتیم، بپردازیم. ما دموکراسی را این‌گونه تعریف کردیم: «دموکراسی روشیست برای ادارهٔ یک گروه، جامعه و... بر اساس نظر اکثریت اعضا، با رعایت حقوق همهٔ اعضا.» یک پرسش، چرا در انتهای این جمله گفته شده که «با رعایت حقوق همهٔ اعضا؟»این قسمت از تعریف دموکراسی به این معناست که اگر اکثریت جامعه‌ای، رای به استبداد علیه یک اقلیت، نادیده‌ گرفتن آن‌ها و کشتن آن‌ها بدهند، این فرایند دموکراتیک و این کار دموکراسی نیست، بلکه «استبداد اکثریت» است. دموکراسی باید ضامن حقوق همهٔ اعضای جامعه باشد و اقلیت‌های یک جامعه، همواره مستعد استبداد و ظلم‌اند. و این مفهوم پس از واقعهٔ هولوکاست مورد توجه قرار گرفته. از یاد نبریم که یهودی‌ستیزی ریشه در افکار جامعهٔ غربی داشت و اکثریت اروپاییان (حتی آن‌هایی که قربانی دستگاه هیتلری شدند) با یهودیان سر سازگاری نداشتند و آن‌ها را به موش تشبیه کرده و آنان را عامل نحسی می‌دانستند. هولوکاست و «راه حل نهایی (Final Solution)» ریشه در این فکر داشت. از یاد نبریم که هولوکاست (که باعث کشتار و استثمار سیستماتیک 5.5 میلیون یهودی شد) مورد تایید اکثریت اروپا بود. و ما پس از هولوکاست بود که عمق فاجعهٔ نژادپرستی و ظلم علیه اقلیت‌ها را درک کردیم. فاجعه‌ای که آن‌قدر عمیق بود که باورمان نمی‌شد که یک «انسان» بتواند جایی مانند آشویتس بسازد.توجه داشته باشیم که دموکراسی ایده‌ای کامل نیست و هیچ‌گاه چنین ادعایی نکرده. پس سعی کنیم نقدمان به دموکراسی (از دیدگاه هگلی)، از جنس نقد مشخص باشد، نه نقد مجرد. به این معنا که سعی در اصلاح دموکراسی داشته باشیم، نه پس زدن کلیتِ آن. درک امروزی ما از دموکراسی چیست؟چه چیزی دموکراسی را در جوامع از بین می‌برد؟ما امروزه می‌دانیم که دو چیز دموکراسی را از بین می‌برد: 1- تمرکز قدرت در دستگاه حکومتی و 2- تمرکز قدرت در بنگاه‌های اقتصادیذهنیت ما هنگام تعریف و نقد دموکراسی، عمدتاً درگیر تهدید اول، یعنی استبداد حکومتی‌ست. اما نباید از تهدید دوم، یعنی بازار آزاد کنترل‌نشده غافل شد. امر اقتصاد و امر سیاست مستقل از یکدیگر نیستند و انسان معاصر، نخستین بار این قضیه را پس از بحران مالی سال 2008 درک کرد. بحران مالی سال 2008 در واقع ترکیدن حباب مسکن بود در آمریکا که اقتصاد آمریکا را راکد کرد، میلیون‌ها نفر را بی‌خانمان کرد، شرکت‌های بسیاری را ورشکسته کرد و حتی دامن بانک‌ها و کشورهای اروپایی را هم گرفت. اما بانک‌های آمریکایی و بنگاه‌های اقتصادی نه‌تنها آسیبی ندیدند، بلکه ثروتشان به طرز چشم‌گیری افزایش پیدا کرد؛ چرا که دولت، برنامهٔ نظارتی مشخصی نداشت، همان شرکت‌هایی که سود بردند به لابی‌گری در کنگره و سنا پرداختند و حتی دلاری هم جریمه ندادند. دولت در جریان حباب مسکن بود، ولی عمداً کاری برای جلوگیری از تشکیل حباب انجام نداد. جزئیات بیشتر را می‌توانید از کتاب یا فیلم The Big Short (=کمبود بزرگ) دریافت کنید، ولی مخلص کلام این است: مردم در تصمیم‌گیری دربارهٔ سرنوشت خودشان درگیر نبودند، بلکه صرفاً قربانی نهاد‌هایی بودند که اختیاراتی فراتر از آن‌چه که باید داشتند.تعریف امروزهٔ ما از دموکراسی هم تحت سلطهٔ همین رخداد است. تا پیش از این تعریف ما از دموکراسی صرفاً محدود می‌شد به وجود قوانین دموکراتیک در متن قانون اساسی، اما امروزه می‌بینیم که صرفاً وجود قانون اساسی دموکراتیک به معنی وجود دموکراسی در جامعه نیست. ایالات متحدهٔ آمریکا، یکی از شاهکار‌ترین قانون‌های اساسی جهان را داراست. قوانینی که چنان آینده‌نگر و کامل‌اند که کسی باورش نمی‌شود که تنها توسط 10 نفر (که به آن‌ها Founding Fathers گفته می‌شود) نوشته شده باشد! ولی می‌بینیم که با این همه، قدرت دست مردم نیست و به عبارت بهتر، مردم تصمیم‌گیر سرنوشت خود نیستند. این چیزیست که ما پس از بحران مالی سال 2008 یاد گرفتیم. ما امروزه دموکراسی را تنها از مجرای «قانون اساسی دموکراتیک» اندازه‌گیری نمی‌کنیم. حال با این تعاریفی که ارائه شد، شما جامعهٔ آمریکا را تا چه اندازه دموکراتیک می‌دانید؟می‌بینید؟ دموکراسی این شکلی‌ست. دموکراسی بی‌عیب نیست. اگر بخواهیم به معایب دموکراسی بپردازیم، می‌توانیم به عیب‌های زیر برسیم:سیستم‌های دموکراتیک در تصمیم‌گیری‌های مهم (گاهاً) کند عمل می‌کنند.بحث‌ها و جدل‌های بی‌مورد و بی‌اهمیت بسیاری در آن‌ها شکل می‌گیرد.همواره اقلیتی هستند که تصمیمات کلی به ضرر آن‌ها تمام می‌شود.چون سیاست‌مداران برای مدت محدودی مسئول پست‌های اداری هستند، ممکن است دید بلند‌مدت نداشته باشند.انتخابات فرایندی پرهزینه است.ممکن است رای‌دهندگان اطلاعات کافی نداشته باشند.و....با این همه، چه جایگزینی می‌تواند جای دموکراسی را بگیرد؟ ما جایگزین بهتری برای دموکراسی نداریم.همچنین توجه داشته باشید که دموکراسی یک ایدئولوژی نیست، بلکه چارچوبی‌ست که در آن ایدئولوژی‌های مختلف می‌توانند در بستر جامعه فعالیت داشته باشند. به عبارت بهتر، جامعه زمانی پیشرفت می‌کند که در آن گروه‌های مختلف و احزاب به این نتیجه برسند که تنها راه حل و فصل مشکلاتشان از راه دموکراسی می‌گذرد. ایدئولوژی‌ها باورهایی هستند ایده‌آل‌گرایانه برای روزهای خوب، دموکراسی چارچوبی‌ست واقع‌گرایانه برای روزهای بد.اگر بخواهیم به نکات مثبت دموکراسی اشاره کنیم به بندهای زیر می‌رسیم:سطح پایین نابرابری و تبعیضتضمین رعایت حقوق انسانیآزادی اندیشهآزادی ارزش‌های فرهنگیحق تحصیلآزادی‌های فردیتغییر قدرت سیاسی حاکم پس از اتمام دوره‌ای مشخص و برگزاری مجدد انتخابات و انتقال قدرت مسالمت‌آمیزبرابری در برابر قانونخارج شدن سیاست از دست اقلیت و بورژوای حاکم و پخش شدن قدرت (Decentralization)جلوگیری از افراطی‌گری در سطح کشوریوجود بازار آزاد و تمایل شرکت‌های خصوصی داخلی و خارجی به سرمایه‌گذاری در کشورهای دموکراتیکآیا جایگزینی که ویژگی‌های بالا را داشته باشد و بهتر از دموکراسی باشد را سراغ دارید؟! این نکته را هم در نظر داشته باشید که دموکراسی تنها یک مخالف دارد: استبداد.حال که دموکراسی را شناختیم، می‌توانیم به این پرسش پاسخ بدهیم که:«چرا دموکراسی؟»دموکراسی، تلاش مدرنیته بود برای ساختن چارچوبی اصلاح‌پذیر، از مردم برای مردم. به جای این که قدرت دست یک استبدادِ خودمختار باشد، مردم حاکم کشورشان باشند. به جای این که قاضی زیر نظر حاکم مستبد حکم صادر کند، قوهٔ قضائیه‌ای مستقل به مبارزه با فساد حکومتی بپردازد. انسان‌ها در بیان اندیشه‌هایشان آزاد باشند و کسی آزادی دیگری را محدود نکند. به عبارت بهتر، دموکراسی ابزار ماست برای حرکت به سمت مدنیت و جامعهٔ مدنی. حرکت به سمتی که ما را به دو چیز می‌رساند: رفاه و هم‌زیستی. این دلیل اصلی حرکت بشر به سمت دموکراسی‌ست.این قسمت همین جا به پایان رسید. ما می‌توانستیم به کلی آمار و ارقام مبتنی بر این که کشورهایی که دموکراتیک‌ترند، شاد‌تر، مرفه‌تر و موفق‌ترند، ولی این کار را نکردیم، چرا که استناد صرفْ به آمار و ارقام برای قبول یک واقعیت کافی نیست. ما حتی راجع به این که چند مدل دموکراسی وجود دارد هم صحبت نکردیم. اما شما اکنون می‌دانید که دموکراسی چیست و چرا باید به سمت دموکراسی حرکت کرد.اگر می‌خواهید اطلاعات به‌روزی دربارهٔ دموکراسی داشته باشید، توصیه می‌کنم کتاب From Post-democracy to Neo-democracy از انتشارات Springer را بخوانید. [می‌توانید از وب‌سایت لایبرری‌جنسیس برای دانلود کتاب استفاده کنید.] اگر علاقه‌مند به گسترش دانش عمومی خودتان در زمینهٔ دموکراسی هستید، می‌توانید کتاب «دربارهٔ دموکراسی» از رابرت دال به ترجمهٔ رابرت دال را مطالعه بفرمایید.اما اجازه بدهید به نکتهٔ دیگری هم اشاره بکنیم. با وجود شمرده شدن این‌همه مزیت برای دموکراسی، ما با آمدن سیاست‌مدارانی مانند ترامپ، پوتین، اردوغان، چاوز و... شاهد سست‌شدن بنیاد دموکراسی، یا به عبارتی مرگ دموکراسی هستیم. از سوی دیگر، ما می‌بینیم که گسترش فعالیت مجازی کاربران و شبکه‌های اجتماعی باعث بروز جنجال‌هایی در زمینهٔ سیاست و دموکراسی شده‌اند؛ برای مثال، جنجال بریتیش آنالیتیکا و انتخابات آمریکا، یا رفراندوم برگزیت در بریتانیا. این که چرا دموکراسی‌ها در حال مرگ هستند، موضوع قسمت دیگری از رادیو می خواهد بود.ممنون که خواندید/گوش دادید!</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Mon, 02 Nov 2020 09:54:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایی‌جان‌ناپلئونیسم: نگاهی به مرز علم و شبه علم (تئوری توطئه)</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87-g3wrdaolsaru</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-elbvre نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتارالآن که در حال صحبت با شما هستم، نزدیک 50 سال از انتشار رمان «دایی‌جان ناپلئون» (نوشتهٔ ایرج پزشک‌زاد) و نزدیک 44 سال از پخش مجموعهٔ تلویزیونی همین رمان (ساختهٔ ناصر تقوایی) می‌گذره. در این داستان، دایی‌جان ناپلئون، بزرگ خاندان که هیچ مقام و منسب قابل توجهی در دستگاه حکومتی ندارد، دائم درگیر این توهم است که «انگلیس‌ها» بر علیه او توطئه کردند و قصد ترور او را دارند. چرا؟ چون موقعی که در نبرد تنگستان «دلاوری» می‌کرده، انگلیسی‌ها به مرام وی پی برده‌اند و احساس خطر کرده‌اند! در صورتی که همهٔ این‌ها توهم بوده و چه انگلیسی‌ها چه غیرانگلیسی‌ها اهمیتی به وی نمی‌دادند! او حتی «دلاوری» خاصی هم در تنگستان نکرده و همهٔ این‌ها دروغ بوده! همه چیز صرفاً توهمی بوده در ذهن دایی‌جان، توهم توطئهٔ انگلیس‌ها! ما وقتی امروز به دایی‌جان ناپلئون نگاه می‌کنیم، نگاه سخت‌گیرانه‌ای نسبت به وی نداریم. چرا که می‌گوییم آن زمان سطح سواد کم بوده، مردم فقیر و بی‌سواد بودند و غیره.نرخ سواد ما نسبت به آن روز‌ها بیشتر شده، رفاه اجتماعی ما بیشتر شده، ارتباطات ما بیشتر و سریع‌تر شده، رسانه‌های ارتباط جمعی داریم، اینترنت و تلگرام و یوتیوب و توییتر داریم، ولی باز دایی‌جان ناپلئون داریم! چه مواقعی که سوار تاکسی می‌شوید، چه زمانی که به بحث‌های جمع‌های خانوادگی نگاه می‌کنید، می‌بینید که ما همیشه با انواع مختلفی از دایی‌جان ناپلئون طرف بوده و هستیم. درست شبیه یک بیماری. شاید بتوان نامی برایش گذاشت، دایی‌جان‌ناپلئونیسم!تئوری توطئه چیست؟چیزی که به آن گفتیم دایی‌جان ناپلئونیسم، در واقع تئوری توطئه نام دارد. همهٔ تئوری‌های توطئه 6 مورد پایین را دارا هستند: یک سناریوی مخفیانه را فرض می‌گیرند. یک گروه توطئه‌گرند. [به ظاهر] «شواهد» درستی تئوری توطئه را تایید می‌کنند. آن‌ها [به اشتباه] باور دارند که هیچ رویدادی تصادفی رخ نمی‌دهد و همواره می‌توان گوزن را به شقایق ربط داد. آن‌ها جامعه را به دو بخش «خوب» و «بد» تقسیم می‌کنند. آن‌ها افراد، گروه‌ها یا قومیت‌ها را متهم می‌کنند.تئوری‌های توطئه ظاهری علمی دارند ولی در واقعیت علمی نیستند و حاصل سوگیری ذهنی‌اند (مغلطه، سفسطه و...).مرز بین علم و شبه‌علماذهان پشت تئوری توطئه اغلب برای علمی جلوه دادن گفته‌های «شبه‌علمی (Pseudoscience)» خود از واژگان علمی مانند «داده»، «تحقیق»، «منبع» و «به گفتهٔ متخصصان» استفاده می‌کنند ولی از روش‌های علمی برای بحث استفاده نمی‌کنند. درحالی که هیچ تعریف مشترکی برای شرایط روش علمی وجود ندارد، ولی چند اصل پذیرفته‌شده هستند که کاندید‌های مناسبی برای این شرایط هستند. ادعاهای علمی یا باید بر اساس مشاهدات یا تجربیات سازمان‌یافتهٔ قابل قبول باشند، یا بر اساس یافته‌های دیگران باشند، و یا در حالت ایده‌آل با جملات (ترم‌های) منطقی یا ریاضی بیان شوند.اصل مهم دیگری که باید در ادعاهای علمی رعایت شوند، اصل تحدید کارل پاپر [که اشتباهاً پوپر تلفظ و نوشته می‌شود] است. این اصل به ما می‌گوید که گزاره‌های علمی باید ابطال‌پذیر (Falsifiable) هم باشند؛ یعنی باید راهی داشته باشیم تا بتوانیم نادرست بودن آن‌ها را نشان دهیم. وقتی می‌گوییم که گزاره‌ای ابطال‌پذیر نیست، بدان معناست که راهی نداریم تا نشان دهیم آن گزاره درست نیست، نه می‌توان آزمایشش کرد و نه می‌توان آن را سنجید. برای مثال ما می‌توانیم نظریه یا آزمایشی طراحی کنیم که در آن فرض کنیم قانون گرانش عمومی نیوتن درست نیست، چرا که این گرانش عمومی نیوتن ابطال‌پذیر است و همواره این پتانسیل را دارد که با تئوری‌های بهتر جایگزین شود.اصل دیگری هم که باید به آن توجه داشته باشیم، تیغ اکام است. تیغ اکام یعنی این که اگر نیازی به جزئیات نداریم، آن را به گزارهٔ خود اضافه نکنیم. یا به عبارت بهتر، ساده‌ترین توضیح [در عین درست بودن] بهترین توضیح است.با استفاده از نگاه انتقادی، می‌توان گزاره‌های علمی را بهبود بخشید؛ اما دیدگاه‌های شبه علمی را نه. دیدگاه‌های شبه علمی (در مثال ما تئوری‌های توطئه) به ندرت از مشاهدات سازمان‌یافته نشئت می‌گیرند، به ندرت با واژگان دقیق یا آمار و آمایش بیان می‌شوند. این نظریات انسجام ندارند، اغلب ابطال‌پذیر نیستند و از عوامل ماورائیِ پیچیده و خرافاتی استفاده می‌کنند. این نظریات شبه علمی را نمی‌توان سنجید و بهبود داد.سوگیری‌های ذهنی که به شبه‌علم و تئوری توطئه می‌انجامندفیلسوفی به نام جری فودور گفتاورد جالبی دربارهٔ رویکرد تئوریسین‌های توطئه مطرح کرده. وی گفته که «رویکردی که این افراد می‌گیرند شبیه دکتری‌ست که دیده آسپرین برای سردرد مریضش جواب‌گو نیست، قطع سر را تجویز کرده!» واقعیت امر این که چه خطا و سوگیری ذهنی‌ای به شبه‌علم و یا تئوری توطئه می‌انجامد در دو دستهٔ کلی جای می‌گیرد: خطای شناختی و مسئلهٔ انگیزه.خطای شناختی: تئوری‌های توطئه اغلب از یک شکِ به‌جا و بدبینی سالم علیه یک مسئلهٔ خاص آغاز می‌شوند، ولی در انتها به قول معروف «از سوی دیگر بام می‌افتند» و ادعاهای چرت‌و‌پرت را مطرح می‌سازند. تحقیقاتی که روی این افراد صورت گرفته، نشان می‌دهد که این افراد نوعی سیستم تفکر شهودی (intuitive) دارند که بیشتر بر مبنای صحیح‌وخطای شخصی (gut feeling) است تا مبتنی بر آمار و استنتاج و مشاهده. حتی مشاهده شده که چنین افرادی عمدتاً تحصیلات کمی داشته و باورهای مذهبی و خرافاتی دارند. این افراد حتی با این که همزمان به چند باور ناسازگار باور داشته باشند، مشکلی ندارند. وقتی به باورهای شبه‌علمی می‌پردازیم، می‌بینیم که درک ناقص نظریه‌پردازان این باورها از علیّت به شدت قابل توجه است. برای مثال این که اقلیتی به صورت مخفیانه در حال کنترل بشریت هستند. در حالی که شرایط غامض (complex) و فرار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بر زندگی بشریت تاثیر می‌گذارند. جهان اطراف ما از میلیاردها میلیارد عامل ریز تشکیل شده که برآیند کلی تغییرات آن‌ها و تعامل بینشان به جهان ما شکل می‌دهد، تعامل‌هایی که اغلب کاتوره‌ای‌اند. برای مثال در تاریخی که به خرد ما می‌دادند، می‌گفتند که ظلم شاهان، فساد درباریان، استعمار خارجی، نارضایتی داخلی باعث سقوط فلان حکومت شد؛ ولی اشاره‌ای به عامل شانس نمی‌شد. (شاید چون جذابیتی نداشت، برای مثال فکر کنید که در تاریخ به ما می‌گفتند که لیاخوف شانسی مجلس را به توپ بست!)علیت به ما گوید که هر پدیده‌ای، علتی دارد. برای مثال اگر شما لیوانی را بیندازد روی کاشی، لیوان به احتمال قوی می‌شکند. یا این که ما می‌دانیم توهین کردن به انسان‌ها، معمولاً آن‌ها را خشمگین می‌کند. یا این که اگر به اورانیوم غنی‌شدهٔ نوترون شلیک کنیم، دو نوترون به همراه کلی انرژی آزاد می‌کند. علیّت بنیاد افکار هرروزهٔ ما را تشکیل می‌دهد، چه در علم باشد چه در کارهای روزمره. امانوئل کانت علیّت را یکی از اصول سادهٔ منطق می‌داند؛ به این معنا که ما نمی‌توانیم جهان را بدون آن که پدیده‌ها و علت‌هایشان را بشناسیم، درک کنیم. بسیاری از علت‌ها پیچیده، غامض، نامرئی بوده و اثر غیرمستقیم یا خیلی دور دارند. برای مثال بحران مالی سال 2008 نتیجهٔ هزاران تصمیم در طول یک زمان طولانی بوده، نه تصمیم یک گروه خاص. [اشاره به فیلم و کتاب Big Short] یا این که انقلاب سال 57 نتیجهٔ فقط شعار دادن مردم یا جشن 2500 ساله و اشرف و ساواک نبوده (یعنی نمی‌توانیم چند عامل خاص را معرفی کنیم)، بلکه هزاران هزار عامل در طول سال‌ها به اتفاقات مختلفی دامن می‌زنند که منتهی به انقلاب می‌شوند. یک گروه خاص یا یک کشور خاص یا یک فرد خاص نمی‌توانند در کشوری انقلاب کنند! و مهم‌تر این که نمی‌توانیم اثر شانس را نادیده بگیریم!ما به این مدل از نگاه کردن به جهان اطرافمان عادت نداریم، علیتی که در ذهن ما هست محدود به چیزهایی‌ست که بالاتر اشاره کردیم؛ لیوان، اورانیوم و.... ما عادت نداریم به دلایل عمیق پدیده‌ها فکر کنیم. شاید به همین علت بود که یونانیان باستان به زئوس اعتقاد داشتند.اگر آشنایی ابتدایی با احتمالات داشته باشید، می‌دانید که اگر دو نفر در دو جای مختلف تصادف رانندگی داشته باشند، به احتمال خیلی خیلی بالا این رخداد اتفاقی بوده، حتی اگر این دو نفر سال‌ها پیش برای یک شرکت کار می‌کردند. اما تئوریسین‌های توطئه با واژه‌های «اتفاقی» و یا «شانسی» بیگانه‌اند. روان‌شناسان این پدیده را Hyperactive agent detection (شناسایی عامل هایپراکتیو؟) می‌نامند. مسئلهٔ انگیزه: با توجه به همهٔ مواردی که در بالا گفتیم، چرا یک عده‌ای هنوز معتقدند که یازده سپتامبر کار خود آمریکا بوده؟ چرا باید یک انسان باور بکند که خود آمریکا، به دست خودش دو برج 500 متری را، با 3000 شهروند آمریکایی در داخلش، آن هم در وسط شهر نیویورک نابود کند؟ آن هم در حالی که مجموع خسارت مالی صرفاً تخریب ساختمان‌ها 40 میلیارد دلار برآورد می‌شود. چرا؟ برای این که به افغانستان حمله کند؟ اینجا جاییست که دومین سوگیری وارد عمل می‌شود: «این کار به سود کیست؟» اگر از دیدگاه فرگشتی به قضیه نگاه کنیم، این اصل منطقی به نظر می‌رسد. شما موقعی که داستان‌های جنایی را بررسی می‌کنید، با کاراکتر‌هایی طرف هستید که انگیزه‌ای برای انجام کار خود داشته‌اند. ولی این کار از نظر استدلالی درست نیست، به این معنا که «صرف سودمند بودنِ انجام یک عمل، به معنیِ حتمی بودن انجام آن کار توسط آن شخص خاص نیست!»به عبارت ساده‌تر، این که انجام فلان کار یا اتفاق افتادن فلان رخداد به نفع کسی تمام شده، به این معنا نیست که فلانی حتماً این کار را انجام داده.  اگر هدف آمریکا حمله به افغانستان بود، می‌توانست بهانه‌های ساده‌تر و کاراتری را بیاورد، مانند سلاح کشتار جمعی.این دو مورد که در بالا به آن اشاره شد، به ما نشان می‌دهد که افکار و تصمیمات ما مستعد انحراف و سوگیری هستند، چرا که ما این‌گونه فرگشت یافته‌ایم. مغز انسان برای دانش قرن 21 فرگشت نیافته، اما همین فرگشت به ما قوهٔ منطق را داده، از آن استفاده کنیم. اگر با دیدهٔ باز و روشن و سنجش‌گرانه به مسائل مختلف نپردازیم، مستعد سوگیری و مغلطه و تعصبیم.و انتها به یک نکته که به نظر من بسیار مهم است هم اشاره می‌کنم...مسئولیت‌پذیری عار نیستاگر در جایی تصمیم اشتباهی گرفتیم و یا این که جزو کسانی بودیم که اشتباه کرده‌اند، اشتباه خود را بپذیریم. قبول کنیم که مقصر خود ما هستیم، دنبال مقصر خارجی نباشیم. مسئولیت‌پذیری عار نیست. درس گرفتن از اشتباه شجاعت بیشتری می‌طلبد نسبت به دنبال مقصر گشتن.منبع: وب‌سایت ElephantInTheLab</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 11:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنت و مدرنیته: تاریخ و مفهوم روشن‌فکری</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%88-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-yuao5f1wg5ed</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-el0cc2 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.پیش‌گفتاروقتی می‌گوییم که «طرز فکر فلانی سنتی‌ست.» یا «فلان مدل فکر کردن، سنتی‌ست.» یعنی چه؟ چه چیزی ما را از سنت جدا می‌کند؟ ورای سنت چیست؟ اصلاً سنت یعنی چه؟ چه کسی «روشن‌فکر» می‌شود؟ «روشن‌نگری» چیست؟ آیا هر دگراندیشی روشن‌فکر است؟ آیا ما می‌توانیم روشن‌فکر دینی داشته باشیم؟ این‌ها پرسش‌هاییست که اغلب در ذهنمان جواب روشن و قاطعی برای آن‌ها نداریم، چرا که مرز بین سنت و مدرنیته و پست‌مدرنیته را نمی‌دانیم. اما هنگامی که دربارهٔ آن‌ها به مطالعه می‌پردازیم، می‌بینیم که اهمیت این مباحث فوق‌العاده بالاست. به نوعی می‌توان گفت که این سه قلمرو، چارچوب‌های فکری ما هستند و ما هنگامی که به طرح یک پرسش، حل یک مسئله یا نقد یک اندیشه می‌پردازیم، باید مرزبندی مشخصی بین این سه قلمرو داشته باشیم. نگاه سنتی به یک مسئله زمین تا آسمان با نگاه مدرن یا پست‌مدرن به یک مسئله تفاوت دارد. آیا می‌توانیم مفاهیم مهمی مانند دموکراسی را در درون سنت (برای مثال مسیحیت یا اسلام) جای دهیم؟  آیا می‌توانیم با فکر سنتی، جهان مدرن را رام کنیم؟البته توجه داشته باشیم که عمده بحثی که می‌کنیم در باب جنبهٔ فلسفی مدرنیته است و اشاره‌ای به هنر مدرن نخواهیم داشت. برای درک مدرنیته، باید در ابتدا به چیزی که به مدرنیته دامن زد بپردازیم.قرون وسطی و استبداد کلیسااز زمانی که امپراطور کنستانتین اول، مسیحیت را مذهب رسمی پادشاهی روم اعلام کرد، استبدادی مذهبی بر جامعهٔ غربی سایه افکند. متن انجیل، تنها منبع قابل استناد و «درست» بود و هر مخالفی با کلیسا و انجیل یک پیامد داشت: مرگ. کلیسا در طی قرن‌ها از وحشیانه‌ترین روش‌ها برای کشتن دگراندیشان استفاده کرد؛ در لجن غرق کردن، تکه تکه کردن، زنده‌زنده آتش زدن، خوراندن به گرگ‌ها، کباب کردن و... از روش‌های کلیسا برای سرکوب مخالفان بوده. کلیسا با نظام فئودالی‌اش، مالکیت سرمایه و قدرت سیاسی را در اختیار داشت. کلیسا بهشت را در ازای پول به مردم می‌فروخت و زمین‌های خوب همگی در اختیار کلیسا بودند. و صد البته مهم‌تر از همهٔ این‌ها، خرافه بر منطق ارجح بود. برای مثال، زنی که در خانه‌اش گربه نگه می‌داشت، حتماً جادوگر بود و باید اعدام می‌شد!در این حین، جریان‌های زیرزمینی‌ای شکل گرفتند که به مقابله با استبداد کلیسا پرداختند. برای مثال ایلومیناتی یکی از این گروه‌های زیرزمینی بود؛ عده‌ای از دانشمندان، هنرمندان و فلاسفه که به صورت زیرزمینی به مبارزه با کلیسا می‌پرداختند.رنسانساین استبداد، به آغاز پدیدهٔ رنسانس در ایتالیا (قرن 14 میلادی) انجامید و به مدت سه قرن در سراسر اروپا انتشار یافت. [نقطه آغاز رنسانس، انتشار کتاب کمدی الهی (Devine Comedy) توسط دانته بود.] این قرن‌ها سرشارند از تغییرات بزرگ و نهادین در اندیشه و سبک زندگی انسان که زندگی امروزه ما را رقم زده‌اند و از سویی، این که چنین تغییرات بزرگی در زندگی بشر رقم خورده باشد، از نظر تاریخی به معجزه می‌ماند! رنسانس اساس فلسفه، هنر، اقتصاد و سیاست را برای همیشه تغییر داد. در این دوران بود که کلیسا قدرت خود را از دست داد و نیروهایی جدید، با سبک فکری جدید جای کلیسا و استبدادش را گرفتند. ترجمهٔ آثار علوم مختلف آغاز شد و سیری از انتقال دانش، کل اروپا را در نوردید. اما سه انقلاب علمی بزرگ‌ترین تاثیر را از نظر فکری داشتند:1- انقلاب کوپرنیکی: در متون مسیحی، زمین، مرکز جهان و انسان اشرف مخلوقات بود. اما کوپرنیک ایدهٔ «زمین‌مرکزی» را رد کرد و گفت که این زمین است که به همراه سایر سیارات به دور خورشید می‌چرخند. این موجب بحرانی فکری بزرگی شد. از یک سو کتاب مقدس (انجیل) و نجوم بطلمیوسی نقض می‌شد، از طرف دیگر، انسان دیگر اشرف مخلوقات و مرکز هستی نبود! انسان ذره‌ای بود در بی‌کرانِ جهان. کوپرنیک در بستر مرگش اولین نسخهٔ چاپی کتابش را دید. اما پس از هفتاد سال، کلیسا نشر این کتاب را ممنوع اعلام کرد، چرا که با متن کتاب مقدس در تضاد بود.2- انقلاب گالیله: شهرت گالیله دلایل عمدهٔ بسیاری دارد. اما از نظر بسیاری، عمده شهرت گالیله، به علت تایید نظریهٔ کوپرنیکی بود. (پیش از کوپرنیک فیزیک‌دانان بسیاری به نقص نظریهٔ بطلمیوسی پی‌برده بودند، مثل ابن هیثم یا خواجه نصیر.) او چند سال قبل ممنوع شدن نشر نظریهٔ کوپرنیکی، به بسط آن پرداخت و آن را اثبات کرد. کلیسا به مقابله با وی پرداخت و دو راه در پیش روی وی قرار داد: توبه یا زنده‌زنده سوزانده شدن. گالیله در هفتاد‌سالگی توبه‌نامه امضاء کرد.گالیله به زعم عده‌ای، شاخص‌ترین چهرهٔ رنسانس است. او به سکولاریزه کردن علم فیزیک پرداخت و آن را مستقل از الهیات و کلیسا، و پایهٔ آن را «خرد انسان» دانست.3- انقلاب دکارت: انقلابی که دکارت ایجاد کرد، شک دکارتی (کارتزینی) نام دارد که در کتاب گفتار در روش تشریح شده. این که انسان باید در همه‌چیز شک کند غیر از یک چیز، شک کردن! او حتی به این که آیا وجود دارد یا خیر هم شک کرد و جملهٔ معروف «می‌اندیشم پس هستم» در واقع به این موضوع اشاره دارد. او در واقع به یقین می‌تازد و تردید را برتر از یقین می‌داند. مقصود او از این کار، ارجح‌دانستن خرد بشر بر کلیسا و متن انجیل بود. فلسفه و نگاه دکارتی، نقطه آغاز از میان رفتن خرافات در اروپا بود چرا که همه‌چیز با یک محک سنجیده می‌شد: عقل و منطق!انقلاب دکارتی تاثیر عمده‌ای بر فلسفه داشت. پیش از شک دکارتی، تنها فرم فلسفهٔ موجود، فلسفهٔ اسکولاستیسم یا مَدرَسی بود. فلسفهٔ مدرسی نوعی تفکر انتقادی دین‌مدارانه بود. دکارت در کتاب «تأملات در فلسفهٔ اولی» به نقد خویشتن، خدا و هستی می‌پردازد و به نوعی با این تفکر جاهلانهٔ کلیسا به ستیز می‌پردازد. باید توجه داشت که در آن زمان، بزرگ‌ترین گناه شک به وجود خدا بود و دکارت از انجام آن ابایی نداشت! او شک می‌کند که آیا خدایی هست؟ و حتی این پرسش را مطرح می‌کند که آیا خدا فریب‌کار است؟! دکارت در واقع به نوعی مسیری که گالیله آغازگر آن بود را در همهٔ ابعاد فکری بشر تعمیم می‌دهد به دنبال درک جدیدی از طبیعت می‌گردد.در واقع دکارت می‌گوید که چرا باید به چیز‌هایی که اثباتی برای آن‌ها نداریم، یقین داشته باشیم؟ [دکارت تاثیر مهمی در علم ریاضی داشته و پایه‌گذار هندسه تحلیلی محسوب می‌شود.]شک‌گرایی دکارتی، نقطهٔ پایان مسیر رنسانس بود که چهره‌های مختلفی، مانند داوینچی، ماکیاولی، فرانسیس بیکن، میکل آنژ، اراسموس و... داشت و تولد مسیر جدیدی در فلسفهٔ غرب بود؛ عصر روشنگری.عصر روشن‌نگری، عبور از مکتب‌گرایی به انسان‌گراییشک دکارتی، نقطه آغاز بزرگ‌ترین تحول فکری در زندگی بشر بود. کلیسا و مسیحیت و سنت اهمیت خود را از دست می‌دهند و خرد انسان و منافعش جای آن را می‌گیرند؛ به عبارت بهتر، انسان‌گرایی (اومانیسم) متولد می‌شود. [اشاره به انسان خداگونهٔ حراری] از سوی دیگر تفکر سنتی جای خود را به تفکر سنجش‌گرانه یا انتقادی (Critical Thinking) می‌دهد. و به عبارت بهتر‌تر، روشن‌فکری زاده می‌شود!شاید بتوان گفت بهترین تعریف از روشن‌نگری را امانوئل کانت در «روشن‌نگری چیست؟» ارائه داده است.«روشن‌نگری همانا به‌درآمدن انسان است از حالت کودکی‌ای که گناهش به گردن خود اوست. کودکی یعنی ناتوانی از به کار گرفتن بهم خود بدون راهنمایی دیگران و اگر علت این کودکی نه فقدان فهم، که نبود عزم و شجاعت در به‌کارگیری فهم خود انسان بدون راهنمایی دیگران باشد، گناه آن به گردن خود انسان است. شعار روشن‌نگری این است: Sapere Aude! یعنی جسارت آن را داشته باش که فهم خود را به کار گیری! این که بخشی بدین بزرگی از انسان‌ها، با آن که دیریست طبیعت آنان را به بلوغ طبیعی رسانده، باز به دلخواه تا دم مرگ کودک می‌مانند و چنینی به سادگی خود را سرپرست ایشان می‌کنند، علتی جز کاهلی و بزدلی ندارد. راستی که کودک بودن چه آسان است! اگر کتابی داشته باشم که جای فهمم را بگیرد و مرشدی که کار وجدانم را انجام دهد و پزشکی که خوراک مناسبی برایم معین کند و... دیگر لازم نیست خودم را به زحمت بیندازم. همین که بتوان بتوانم پولی بدهم، دیگر نیازی به اندیشیدن ندارم؛ دیگرانی هستند که این کار کسالت‌بار را به جایم انجام دهند.» (ترجمهٔ همایون فولادپور)اگر متنی بالا را نفهمیدید، آن‌قدر آن را بخوانید تا بالاخره آن را بفهمید. روشن‌نگری نقطه آغاز مسیری بود که در آن دید ما نسبت به جهان و چیزهایی که آن را تحت تاثیر قرار می‌دهد دگرگون شد. عینکی که ما با آن جهان را مورد بررسی قرار می‌دادیم دگرگون شده بود، و آن عینک چیزی نبود به جز «دانش». حال دانش از چنگال خرافات کلیسا رها شده بود و مسیر جدیدی را در پیش گرفته بود. ما در مدرنیته بود که فهمیدیم نباید سوگیری ذهنی داشته باشیم. ما در مدرنیته بود که فهمیدیم نباید بر روی چیزی یقین داشت و اگر گزاره‌ای را مطرح می‌کنیم باید ادلهٔ محکمی برای دفاع از آن داشته باشیم. [اشارهٔ کوتاه به ابطال‌پذیری کارل پوپر و کتاب ساختار توماس کوهن] به عبارت بهتر ما در مدرنیته انتخاب کردیم که به جای این که دنبال «یقین» باشیم، دنبال گزاره‌ای باشیم که بتوانیم رفته‌رفته آن را بهبود دهیم. دیگر چیزی «خوبِ مطلق» نیست و همه‌چیز با دیدهٔ سنجش‌گرانه مورد بررسی قرار می‌گیرد و می‌توانیم مخالف عقاید یکدیگر باشیم. با این اوصاف مدرنیته، چارچوبیست «خودبنیاد» که از ابزار «خرد» استفاده می‌کند برای کاویدن چیزها.تجلی سیاسی مدرنیته، می‌شود «دموکراسی» و «حقوق شهروندی». نمود علمی مدرنیته در افسون‌زدایی و انقلاب صنعتی و پیشرفت فناوری دیده می‌شود. جنبهٔ فلسفی مدرنیته در این قضیه تجلی پیدا می‌کند که دیگر بشر مرکز هستی (که شش هزار سال پیش خلق شده) نیست، بلکه سوژه‌ای در طبیعت است که میلیاردها سال فرگشت پیدا کرده. اگر بخواهیم پایه‌ و اساس مدرنیته را به صورت خلاصه بیان کنیم، به بند‌های زیر می‌رسیم:اندیشهٔ سنجش‌گرانه: اندیشهٔ سنجش‌گرانه، یک سری فضیلت‌های فکری دارند که در ادامه به آن‌ها می پردازیم:تواضع فکری (در برابر خودبرتربینی فکری): یعنی این که بدانیم که چیزهای بسیاری هستند که ما آن‌ها را نمی‌دانیم.شهامت فکری (در برابر بزدلی فکری): یعنی نسبت به لزوم مواجهه با افکاری که نسبت به آن‌ها احساس منفی داریم و هیچ‌گاه آن‌ها را جدی نکاویده‌ایم، آگاه باشیم.همگامی فکری (در برابر تنگ‌نظری فکری): یعنی این که با استفاده از نیروی تخیلمان، خودمان را به جای دیگری بگذاریم تا بتوانیم آن‌ها را واقعاً بفهمیم. برای این قضیه باید آگاه باشیم که ما (به صورت ذاتی) تمایل داریم تا خودمحور باشیم و اندیشه‌های قدیمی‌ای که داریم را معادل حقیقت بدانیم.استقلال فکری (در برابر دنباله‌روی فکری): یعنی این که با استفاده از ابزار خرد، کنترل عقاید و ارزش‌هایمان را در دست بگیریم.صداقت فکری (در برابر دورویی فکری): یعنی این که هنگام اندیشیدن دربارهٔ چیزهای مختلف، با خودمان روراست باشیم.پشتکار فکری (در برابر تنبلی فکری): خیلی وقت‌ها ما اصولی عقلانی داریم که دیگران با روش‌های غیرعقلانی با آن مخالفت می‌کنند. پشتکار فکری یعنی آن که تسلیم عقاید نادرست یا ناقص دیگران نشویم.اطمینان به عقل (در برابر بی‌اعتمادی به قوهٔ عقل و تفکر): یعنی اعتماد به این نکته که منافع شخصی و جمعی تنها و تنها زمانی تامین می‌شوند که بیشترین میدان به عقل و منطق و دلیل داده شود.انصاف (در برابر بی‌انصافی فکری): انصاف یعنی این که با همهٔ دیدگاه‌ها عادلانه برخورد کنیم و اجازه ندهیم احساس یا منافع شخصی، دیدگاه‌های ما نسبت به اندیشه‌ای را تحت تاثیر قرار دهد.مطالب گفته شده از کتاب «مفهوم‌ها و ابزار‌های تفکر نقادانه»، اثر ریچارد پل و لیندا الدر، از نشر نو بود.فردگرایی: یعنی انسان موجودیست دارای شخصیت و حریم و حقوق خصوصی. (در اینجا فردگرایی به معنی خودپرستی نیست و در تقابل با اقتدارگرایی و جمع‌گرایی مطرح شده) [آیا بر فردگرایی نقد دارید؟ هیچ مشکلی ندارد! خاصیت مدرنیته این است که نقد بکنیم! برای مثال مارکس کسی بود که با این جنبه از مدرنیته مشکل داشت.]تاکید بر علم و افسون‌زدایی: تنها زمانی می‌توانیم دربارهٔ چیزی استدلال کنیم که به نحوی مفهومی‌سازی را دربارهٔ آن انجام دهیم، یا به عبارت بهتر آن را در قالب مفاهیم بریزیم. طبیعت مفاهیم را به صورت خودکار در اختیار ما قرار نمی‌دهد، پس مجبوریم مفاهیم را به صورت فردی یا اجتماعی بیافرینیم.سکولاریسم: جدایی نهاد دین از سیاست [با لائیسم تفاوت دارد.]چیزی که خواندید، مفهوم روشن‌فکری و روشن‌نگری بود. روشن‌فکر باید حتماً ویژگی‌های بالا را داشته باشد. روشن‌فکری نوعی دگرگونی ذهنیِ چارچوب‌مند است، نه صرفاً یک‌سری تغییرات ظاهری و ادعا. فرق بین روشن‌فکر و روشن‌فکرنمایی را محکی که گفتیم رقم می‌زند.نکتهٔ مهمی که باید به آن توجه داشت، این است که مدرنیته هیچ‌گاه در مقام تقدس قرار نمی‌گیرد. تاریخ مدرنیته پر است از اشتباهات و تجربیات تلخی که زمینه‌ساز اندیشه و رفاه امروز بشری بوده‌اند. مدرنیته هیچ‌گاه عاری از اشتباه نبوده. برای مثال می‌تواند به بحث‌های مربوط به حقوق زنان یا برده‌داری اشاره کرد. جمله‌ای از نیچه هست که گفته «به سراغ زنان که می‌روی، شلاق را فراموش نکن!» [البته نیچه مدرن نبود، پست مدرن بود که در قسمت دیگری به آن خواهیم پرداخت.] موارد مشابه در آراء سایر فلاسفه و روشن‌فکران آن دوران دیده می‌شود. مارکس، کانت، ارسطو و... هم گفتاوردهای مشابهی داشته‌اند. فراموش نکنیم که از اعطای حق رای به زنان صد سال هم نمی‌گذرد و از نقطه نظر تاریخی، زنان همواره پایین‌تر از مردان انگاشته شده‌اند. [باورش سخت است ولی ایران قبل از اتریش به زنان حق رای داده.] مدرنیته ادعای بی‌اشتباه بودن ندارد، بلکه ادعای اصلی مدرنیته این است که تنها در این چارچوب فکریست که ما می‌توانیم به سوی بهتر شدن حرکت کنیم. [مقایسه بکنید سیر تغییرات در قرون وسطی که تقریبا 12 قرن به طول انجامیده با سیر تغییرات پس از رنسانس و عصر روشن‌گری. رفاه، مدنیت، آزادی بیان، علم و فناوری، بهداشت، تغذیه، تحصیل و... تغییرات محسوس و قابل توجهی در چهار قرن گذشته داشته و ما این مورد را مدیون مدرنیته‌ایم.] پس توجه داشته باشیم که مدرنیته مقدس نیست، بلکه کارآمد و منطقیست و تنها با ابزار مدرنیته است که ما می‌توانیم به سمت بهتر شدن حرکت کنیم.آیا عصر مدرنیته به پایان رسیده؟این که پست‌مدرنیسم چیست و این که آیا ما از مدرنیته عبور کرده‌ایم یا خیر، موضوع قسمت دیگری از رادیو می خواهد بود. ولی به این پرسش مهم اشاره‌ای کوتاه می‌کنیم. عده‌ای از فلاسفه (به ویژه پس از پایان جنگ جهانی دوم) به پایان مدرنیته اشاره کردند. نامی‌ترین این فلاسفه، لیوتار، دریدا و میشل فوکو بودند. ژان-فرانسوا لیوتار در کتابی با عنوان «وضعیت پست‌مدرن»، پایان مدرنیته را اعلام می‌دارد و می‌گوید که انسان وارد فاز تازه‌ای از تفکر شده: پست‌مدرنیسم یا پسامدرنیته. این فلاسفه وجهه‌های مختلفی از پسامدرنیته را مورد بررسی قرار داده‌اند و کتاب‌های بسیاری در این زمینه‌ها منتشر شده‌اند. ما در این قسمت از رادیو می دربارهٔ پست‌مدرنیسم صحبت نخواهیم کرد، ولی اشاره‌ای کوتاه می‌کنیم به نقدی بر پست‌مدرنیسم. فیلسوفی با نام یونگر هابرماس (که از چهره‌های نامی مکتب فرانکفورت است)، در کتابی با نام «گفتار فلسفی مدرنیته»، به آراء این فلاسفهٔ پست‌مدرن می‌تازد و استدلال می‌کند که مدرنیته محدود به زمان نیست. ما هنوز هم در مدرنیته قرار داریم و به قول وی، «مدرنیته پروژه‌ایست ناتمام.»متاسفانه، پست‌مدرنیسم ترند دگراندیشی در ایران است. بحث دربارهٔ پست‌مدرنیسم و نظریه‌های پست‌مدرن را به روز دیگری موکول می‌کنیم و در آینده با جزئیات، به نقد این شیوهٔ فکری خواهیم پرداخت.در ادامه به چند نکته در باب روشن‌فکری می‌پردازیم:ما چیزی داریم تحت عنوان «روشن‌فکر قلمرو عمومی»، روشن‌فکری که معتقد است برای عبور از جامعه‌ای سنتی به سوی جامعه‌ای مدرن، باید از ابزار نقد بهره ببرد. [این ایده را هابرماس مطرح کرده که بالاتر به وی اشاره کردیم.] موضوع بحث امروز ما «روشن‌نگری و روشن‌فکری» بود، نه «روشن‌نگری و روشن‌فکری در ایران». ولی اگر بخواهیم اشارهٔ کوتاهی به تجدد در ایران بکنیم، چیزی که به وضوح می‌بینیم، این است که روشن‌فکرِ قلمرو عمومی ایرانی، هیچ‌گاه مگر در معدودی از موارد به اشتباه خود اعتراف نکرده. نکتهٔ مهمی که باید به آن توجه داشته باشیم این است که «روشن‌فکر قلمرو عمومی باید با مسئولیت صحبت کند.» شاهرخ حقیقی در این باره مصاحبه‌ای داشته با روزنامهٔ شرق که توصیه می‌کنیم حتماً آن را مطالعه کنید.داریوش شایگان: شرمنده‌ام که نسل ما گند زد. [اشاره به کتاب آسیا در برابر غرب و مفهوم کلی کتاب]هما ناطق: اعتراف می‌کنم که ما گه زدیم، اکنون هم همان گه را قاشق‌قاشق می‌خوریم.یکی از مواردی که برای مفاهیم مدرنی مانند دموکراسی مطرح می‌شود، این است که این مفاهیم «غربی‌»اند و به درد شرق و خاورمیانه نمی‌خورند. [در اینجا نظر شخصی نویسنده مطرح می‌شود] آیا این که ما فکر کردن را از نظر جغرافیایی تقسیم‌بندی کنیم، کاری منطقی‌ست؟ من فکر می‌کنم که نه! به چند دلیل. یک این که آیا شرق بر اندیشهٔ غربی بی‌تاثیر بوده؟ مفهوم نیکی و بدی برای اولین بار در آیین زرتشت مطرح شده‌اند و ایران به سمت غرب رفته‌اند. یا کتاب فلاسفهٔ یونانی مانند ارسطو و سقراط و... که توسط کلیسا یا عوامل دیگر نابود شده بودند، از کشورهای اسلامی به غرب رفته و از عربی و فارسی به لاتین و فرانسوی و انگلیسی ترجمه می‌شوند. از سویی دیگر، ما می‌دانیم که کتب ریاضی و طب و سایر علوم از ایران و سایر مناطق خاورمیانه به سوی غرب رفته‌اند و می‌دانیم که آراء فلاسفه‌ای مانند ملاصدرا (و نظریهٔ جوهری‌اش) و سهروردی هم همراه آن کتاب‌ها به سمت غرب رفته. یعنی این‌ها بی‌تاثیر بوده در اندیشهٔ به اصطلاح غربی؟ گوته حافظ را از روی چه شناخته بود که وی را می‌ستود؟ از سوی دیگر، مگر مدرنیته و روشن‌فکری چیزی مربوط به فکر کردن نیست؟ و فکر کردن هم در مغز صورت نمی‌گیرد؟ مگر مغز مایِ خاورمیانه‌ای و اروپایی با هم تفاوت دارند؟ همچنین مگر می‌توان از صرف «غربی بودن»، «نادرست بودن» را استناد کرد؟ به همین دلایلی که به آن‌ها اشاره شد، بنده شخصا این گفتمان را قبول ندارم و از نظر من این مدل گفتمان بیشتر به مغلطه می‌مانند.از سوی دیگر گفتمان‌هایی مانند «غرب‌زدگی» جلال آل احمد یا «آسیا در برابر غرب» اثر داریوش شایگان هستند که از جنبه‌های دیگری به مخالفت با مدرنیته و «غرب» می‌پردازند. بحث امروز ما به پایان رسید، شاید در آینده دربارهٔ تجدد در ایران و این که روشن‌فکری در ایران به کجا رسید و سایر مباحث مربوط به این‌ها صحبت کنیم.در این قسمت از رادیو می سعی داشتیم اشاره‌ای کوتاه داشته باشیم به مدرنیته و روشن‌فکری و روشن‌نگری. مسائل بسیاری بودند که در این گفته‌ها اشاره‌ای به آن‌ها نشد و از آن‌ها عبور کردیم. مانند انقلاب فرانسه، ایده‌آل‌گرایی آلمانی، مکتب فرانکفورت و غیره. اگر علاقه‌مند به تفکر سنجش‌گرانه و انتقادی (Critical Thinking) هستید، توصیه می‌کنم که مجموعه کتاب‌های نشر نو دربارهٔ تفکر نقادانه، از ریچارد پل و لیندا الدر را بخوانید.</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 16:33:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رادیو مِی، گاه‌نامه‌ای برای ذهن‌های دغدغه‌مند</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%85%D9%90%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AF-rvbe4swvvkfv</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-ekpc19 ایده‌آل هر جامعه‌ای این است که مردمش با مطالعه و تفکر تصمیم‌گیری کنند و عقایدشان را به چالش بکشند، اما متاسفانه ما چیزی داریم تحت عنوان هرم مازلو. یک هرم که به زبان ساده به ما می‌گوید اگر حداقل‌ نیازهای کفِ آن مثل غذا، مسکن، امنیت شغلی و... را نداشته باشید، نمی‌توانید به نیازهای والاتر مانند خلاقیت، اخلاق، موفقیت و... فکر کنید. در واقع، مطالعه و تفکر تبدیل می‌شود به اولویت آخر انسان‌ها. شکم‌های گرسنه نایی برای فکر کردن ندارند، جیب‌های خالی، ذهن‌هایی فقیر می‌سازند و ذهن‌های فقیر، جامعه‌ای عقب‌مانده.یک خاورمیانه‌ای باید بداند که باید بجنگد؛ با گذر زمان، با جبر جغرافیا و با جهل اکتسابی. خاورمیانه یعنی جغرافیایِ مرگِ رؤیا.رادیو می تلاش می‌کند تا دانش و تفکر را به صورت رایگان و بی هیچ چشم‌داشتی در اختیار همگان قرار دهد. رادیو می باور دارد که روز‌های روشن، از پسِ اندیشه‌های روشن می‌رسند و تاریکی پایدار نیست. رادیو می باور دارد که یک قلم و یک کاغذ و یک اندیشه کافیست برای سست کردن بنیاد تاریکی. رادیو می باور دارد که تنها روشنی‌ست که جای تاریکی را خواهد گرفت. رادیو می باور دارد به آمدن روزهایی روشن، به خاورمیانه‌ای آباد و به مردمی آزاد.پس ما می‌مانیم و این شعر از سایه، که می‌گوید:الا ای صبح آزادی، به یاد آور در آن شادی، کز این شب‌های ناباور، مَنَت آواز می‌دادم.سلام، به رادیو مِی خوش آمدید.</description>
                <category>رادیو مِی</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 21:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>