استبداد فرهنگی یا استبداد سیاسی!

تاریخ نگارش ۱۴۰۵/۰۳/۱۷

...
...

آنچه که نخبگان اسمی ظاهربین ایرانی می‌بیند ظاهر استبداد سیاسی است و آن را ریشه مشکلات معرفی می‌کند حال آنکه از ریشه ی بنیادین و عمیق انحطاط دهشتناک اخلاقی کشور به صورت عجیبی غافل است

از این رو مشکل اصلی ایران نه دشمن خارجی بلکه عوام نادان و نخبگان ظاهربین و سطحی گرا اعم از اسلامی یا سکولار است

از استبداد فرهنگی تا استبداد سیاسی: تأملی بر ریشه‌های انحصار، طمع و بحران توسعه

چکیده

در بسیاری از جوامع، استبداد سیاسی به‌ مثابه ی پدیده‌ای مستقل و صرفاً وابسته به اراده حاکمان یا ساختارهای حقوقی تحلیل می‌شود؛ حال آنکه این نوشتار بر آن است که استبداد سیاسی، در اغلب موارد، بر بستری از استبداد فرهنگی شکل می‌گیرد. از این منظر، فرهنگِ مبتنی بر منفعت‌طلبی افراطی، طمع، انحصارطلبی و تقدم منافع فردی بر منافع جمعی، زمینه‌ساز بازتولید مناسبات سلطه، فساد، ناامنی اقتصادی و انسداد افق توسعه است. نوشتار حاضر با تکیه بر این فرض، استدلال می‌کند که گذار به جامعه‌ای توسعه‌یافته و پایدار، نه از مسیر زور و نه از مسیر تزویر، بلکه از راه تربیت اخلاقی، نهادینه‌سازی مسئولیت جمعی و پرورش شهروندانی آگاه ،همبسته ممکن می‌شود.

مقدمه

یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌ها در تحلیل جوامع انسانی آن است که سرچشمه استبداد و انحصار در کجاست؟

آیا استبداد سیاسی، علت اصلی فساد و عقب‌ماندگی اجتماعی است، یا خود معلول لایه‌های عمیق‌تری در زیست فرهنگی یک جامعه؟

به نظر می‌رسد که پاسخ دوم از قدرت تبیینی بیشتری برخوردار است. زیرا هر نظم سیاسی، پیش از آنکه در قالب قانون و نهاد تجلی یابد در بطن ارزشها و عادتها، و الگوهای ذهنی یک جامعه ریشه می‌دواند. از این رو، اگر در سطح فرهنگ عمومی، طمع، خودخواهی، بی‌اعتمادی، حذف دیگری و انحصارطلبی هنجار شود، استبداد سیاسی نیز نه به‌عنوان امری استثنایی، بلکه به‌ مثابه امتداد طبیعی چنین فرهنگی پدیدار خواهد شد.

استبداد سیاسی؛ معلول استبداد فرهنگی

استبداد سیاسی غالباً در سطحی ظاهری و نهادی مشاهده می‌شود: در تمرکز قدرت، حذف رقبا، سرکوب آزادی ها و تحدید مشارکت عمومی.

با این حال، این صورت سیاسی، آیا ریشه در لایه‌ای عمیق‌تر دارد؟؟

جامعه‌ای که در آن اساس فرهنگ عمومی بر مدار منفعت‌طلبیِ کوتاه‌مدت، رقابتِ مخرب، و ترجیح منافع فردی بر خیر عمومی می‌چرخد، به‌تدریج شرایط ظهور و دوام ساختارهای مستبدانه را فراهم می‌کند. در چنین جامعه‌ای، انحصار نه امری ناپسند، بلکه گاه نوعی «موفقیت» تلقی می‌شود؛ و فریب، رانت، رابطه و حذف رقیب، به‌جای آنکه نشانه انحطاط اخلاقی باشند، به ابزارهای عادی پیشرفت بدل می‌گردند.

از این منظر، استبداد سیاسی صرفاً از بالا تحمیل نمی‌شود، بلکه از پایین نیز بازتولید می‌گردد. حکومتی که بر جامعه‌ای با فرهنگ انحصارطلب و فرصت‌جو حکم می‌راند، به ناچار برای استمرار خویش نیازمند خشونت عریان (روش نادرشاه ها ) یا فریب(روش ...) سازمان‌یافته است؛ اما همین دو ابزار، هم هرچند در کوتاه‌مدت کارآمد جلوه کنند، در بلندمدت به فرسایش مشروعیت، زوال اعتماد عمومی و تعمیق بحران های متعدد منجر می‌شوند.

طمع، انحصار و ناامنی اقتصادی

یکی از نتایج مستقیم فرهنگ انحصارطلب، بی‌ثباتی و ناامنی اقتصادی است. اقتصادی که در آن کنشگران به‌جای التزام به قواعد شفاف و همکاری پایدار، در پی بیشینه‌سازی سود شخصی و کوتاه‌مدت خود باشند، ناگزیر به سمت فساد، رانت، تبعیض و فرسایش سرمایه اجتماعی می‌لغزد. در چنین وضعیتی، رقابت سالم جای خود را به حذف رقیب می‌دهد و اعتماد، که شالوده هر مناسبات اقتصادی پایدار است، از میان می‌رود.

اقتصادِ بی‌اعتماد، اقتصادی است که در آن آینده قابل پیش‌بینی نیست؛ و جامعه‌ای که آینده‌اش نامعلوم باشد، از درون دچار اضطراب، انفعال و رکود می‌شود. بنابراین، انحصارطلبی فرهنگی تنها یک معضل اخلاقی نیست، بلکه به‌صورت هدفمند و مستقیم ساختار اقتصادی و امکان توسعه را نیز مختل می‌سازد. در حقیقت، توسعه زمانی معنا پیدا می‌کند که منافع فردی در چارچوب منافع جمعی سامان یابد، نه در تعارض مستمر با آن.

گذار از قانون جنگل به تمدن

تاریخ تمدن بشر، تاریخ عبور تدریجی از منطق «قانون جنگل مبتنی بر رقابت کور منفعت شخصی»به منطق «اخلاقِ همزیستی همکاری و تنظیم جمعی مناسبات» است.

انسان در وضعیت ابتدایی، اگر صرفاً بر اساس غریزه منفعت‌طلبی و بقای فردی عمل کند، در چرخه‌ای از ستیز، رقابت و بی‌اعتمادی گرفتار می‌شود. اما تمدن هنگامی آغاز شدکه بشر دریافت بقا وشکوفایی واقعی نه در حذف دیگری، بلکه در همکاری و همزیستی با دیگری ممکن است.

از این حیث، منافع جمعی نه امری انتزاعی یا تزئینی، بلکه شرط اولیه امکان تمدن است.

نهادهای قانون، اخلاق، آموزش و انتظام اجتماعی ، همگی بر این پیش‌فرض عقلی استوارند که انسان‌ها بتوانند بخشی از منافع کوتاه‌مدت خود را در راه خیر عمومی تعدیل کنند. هرگاه این اصل فراموش یا کمرنگ شود، آن جامعه به‌سوی فروپاشی اخلاقی و سپس انحطاط سیاسی حرکت می‌کند.

سوال اصلی:

آیا واقعاً اکثریت مردم می‌توانند به طور پایدار منافع جمعی را بر منافع شخصی مقدم بدانند؟

دو نکته مهم

اولا منافع شخصی هرگز حذف نمیشود بلکه باید در راستای منافع جمعی با آموزش نهادی تعدیل گردد

دوما جواب همین سوال نشان دهنده عمق تمدنی و ظرفیت بالقوه تمدنی یک جامعه برای رسیدن به رفاه و توسعه و سعادت را مشخص میکند.

منافع مشترک همبستگی و همبستگی بزرگی می آورد و منفعت طلبی شخصی اختلاف و اختلاف فروپاشی میاورد
منافع مشترک همبستگی و همبستگی بزرگی می آورد و منفعت طلبی شخصی اختلاف و اختلاف فروپاشی میاورد

آموزش اخلاق؛ شرط امکان توسعه پایدار

اگر ریشه بسیاری از بحران‌های اجتماعی در فرهنگ باشد، آنگاه راه‌حل نیز ناگزیر باید از مسیر فرهنگ عبور کند.

از همین‌رو، آموزش اخلاق، مسئولیت اجتماعی، و درک منافع جمعی، باید از ابتدایی‌ترین سال‌های آموزش کودکان آغاز شود. نظام آموزشی، صرفاً محلی برای انتقال دانش فنی نیست، بلکه مهم‌ترین بستر تربیت شهروندانی است که بتوانند در آینده، حاملان نظم اجتماعی عادلانه و پایدار باشند.

آموزش اخلاقی، البته نباید به معنای تحمیل شعارهای تهی یا اطاعت‌پذیری کور باشد. آنچه مورد نظر است، پرورش انسانی است که بتواند نسبت میان خود و جامعه را بفهمد؛ انسانی که دریابد آزادی فردی بدون مسئولیت جمعی به بی‌نظمی می‌انجامد، و رفاه پایدار فردی بدون رفاه جمعی ممکن نیست. تنها در چنین صورتی است که امکان بروز شهروندی اخلاق مدار که بتواند مسئول، قانون‌مدار و همبسته با اجتماع باشد شکل می‌گیرد.

نتیجه‌گیری

بر این اساس، می‌توان گفت که استبداد سیاسی، انحصار اقتصادی و ناامنی اجتماعی، در نهایت ریشه در نوعی انحطاط عمیق فرهنگی دارند که در آن طمع، منفعت‌طلبی افراطی و حذف دیگری به ارزش بدل شده است.

اگر جامعه‌ای بخواهد به توسعه‌ای پایدار و تمدنی انسانی دست یابد، ناگزیر است از سطح سطحی و ظاهرین سیاست صرف فراتر رود و به بازسازی فرهنگ عمومی همت گمارد. این بازسازی، پیش از هر چیز، از آموزش اخلاق، نهادینه‌سازی منافع جمعی و پرورش شهروندان آگاه و مسئول آغاز می‌شود.

به بیان دیگر، آینده ی یک جامعه نه با زور و شمشیر عریان ساخته می‌شود، نه با خدعه و فریب ؛ بلکه با تربیت انسان‌هایی ساخته می‌شود که بتوانند میان خیر شخصی و خیر عمومی، نسبتی عقلانی، اخلاقی و پایدار برقرار کنند و این مهم هم جز با آموزش عمیق «اخلاق و آداب زندگی» از اولین سالهای آموزش رسمی و این مهم جز با تکیه بر خرد محض عملاً ممکن نیست

باز هم سوال که مثل همیشه در ذهن حقیر به صورت شبانه روز فریاد میکشد این است که

آیا کسی هست که بخواهد بفهمد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منبع

https://zenodo.org/records/20629382