آوازِ ریشه‌ها

در روزگاری دور، در فلاتی پهناور که خورشیدش از دلِ سنگ برمی‌آمد و بادش نامِ کهنِ دلاوری را زمزمه می‌کرد، سرزمینی بود که آن را «آریاگشت» می‌خواندند. مردمانش فرزندانِ روشنایی بودند؛ نه از آن‌رو که تبارشان را به نامی بزرگ پیوند می‌زدند، که از آن‌رو که رسمِ داد و خرد در جانشان ریشه داشت.

A vast ancient plateau inspired by Persian epic mythology
A vast ancient plateau inspired by Persian epic mythology

سال‌ها پیش، سایه‌ای سیاه از سوی جنوبِ شن‌زارها خزید؛ نه با تیغِ آشکار، که با زنجیرِ نرم. سایه، خود را آیینِ نجات می‌نامید، اما از مهر تهی بود. زبانِ بیگانه را بر تخت نشاند، یادِ کهن را خوار کرد، و نامِ خورشید را از دیوارها زدود. آریاگشت، آرام‌آرام، به زندانی بزرگ بدل شد؛ زندانی بی‌دیوار، با نگهبانانی که ترس را در جامه‌ی پرهیز می‌فروختند.

در این میان، کودکی زاده شد در دهکده‌ای سنگی، کنارِ درختی کهن که ریشه‌اش تا دلِ زمان می‌رفت. نامش «روشن‌زاد» بود. نه شاه‌زاده بود و نه پهلوان؛ دستانش ترک داشت و پشتش خمِ کار. اما شب‌ها، چون باد از شکافِ در می‌گذشت، او آوازهایی می‌شنید که به هیچ زبانِ امروز نبود. آوازِ داستان‌گویانِ دیرین، که از داد می‌گفتند و از ایستادن در تندباد.

روشن‌زاد بزرگ شد و سختی دید؛ دید که چگونه نام‌ها دگرگون می‌شوند، چگونه کتاب‌ها می‌سوزند، چگونه خنده خاموش می‌شود. بارها افتاد و برخاست. یک‌بار، در میدانِ شهر، نگهبانانِ سایه او را زدند، تنها برای آن‌که به خورشید نگاه کرده بود. دندان شکست، خون آمد، و شب دراز شد. امید، اما، نمرد.

روزی از روزها، پیرزنی با چشمانی چون صبحِ کوهستان، رازِ درختِ کهن را به او گفت: «این ریشه‌ها، یاد را نگه می‌دارند. هر که گوش دهد، نیرو می‌گیرد.» روشن‌زاد گوش داد. داستان‌ها را شنید؛ از پادشاهی که داد را بر تخت نشاند، از پهلوانی که با دروغ جنگید، از مردمی که بارها افتادند و هر بار، استوارتر برخاستند.

او تنها نماند. در شهرها و دشت‌ها، کسانی دیگر نیز آواز را می‌شنیدند: دختری که قلمش را پنهان می‌کرد، مردی که چکش را، زنی که لالاییِ کهن را. آنان نه شمشیر داشتند و نه سپاه؛ دارایی‌شان یاد بود و پیوند. چون شب تیره‌تر شد، آنان روشنایی را میان خود بخش کردند؛ اندک، اما راستین.

سایه، خشمگین شد. بندها را تنگ‌تر کرد. راه‌ها را بست. اما بند، اگرچه گوشت را می‌فشارد، اندیشه را نه. یک سحرگاه، وقتی که باد نام‌ها را پس می‌آورد، مردمِ آریاگشت دیدند که دیوارهای ناپیدا ترک برداشته‌اند. نه با خیزشِ یک‌روزه، که با پایداریِ سال‌ها.

پایانِ این داستان، پایان نیست. هنوز راه دراز است و رنج، کم‌نیست. اما این را بدان: سرزمینی که یاد دارد، شکست نمی‌خورد. فرزندانِ روشنایی، اگرچه زخمی، هرگز خاموش نمی‌مانند. خورشید، حتی اگر پشتِ ابر پنهان شود، راهِ بازگشت را می‌داند.

و روزی، آریاگشت دوباره نامِ خود را با صدای بلند خواهد گفت.

آریا کیانزاد