<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات رمانیک</title>
        <link>https://virgool.io/Romanik/feed</link>
        <description>رمانیک با هدف پرورش قلم و بهبود سطح نویسندگی علاقه‌مندان ایجاد شده‌است و در این راستا با ارائه خدمات رایگان به متقاضیان می‌خواهد اثر مثبتی را در این زمینه از خود برجای بگذارد.
با حمایت شما موفقیت در انتظار ماست!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 10:27:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/als8rlv2dgdg/iwk0r7.png</url>
            <title>رمانیک</title>
            <link>https://virgool.io/Romanik</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان انهدام | ترلان محمدی</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-ysbiuacr8bvt</link>
                <description>رمان انهدام از خانم ترلان محمدی رو میتونین از رمانیک بخونین.این رمان در حال تایپ هست.بسمه تعالی♠نام رمان: انهدامنویسنده: ترلان محمدیژانر: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی، تراژدیخلاصه:قصه‌ی دختری پس از ناسازگاری‌های روزگار به پرورشگاه کشیده می‌شود و شادی‌های شادین، یک شبه در اتش می‌سوزد و او را وارد دنیای بی‌پناهان می‌کند. در تنهایی خود بزرگ می‌شود و حسرت‌های زیادی به‌دلش می‌ماند تا اینکه پای کسی به زندگیش باز می‌شود که دخترک را وارد دنیای جدیدی می‌کند که تا ان موقع تصورش هم برای وی غیر ممکن بوده.​تکه ای از رمان:تنهایی، جایی پر از شعله‌های آتش. سردرگمی، صدای جیغ‌های بلند شخصی که بین شعله‌ها در حال سوختن است. اسمت رو می‌شنوی؛ کسی اسمت رو فریاد می‌زنه. می‌خوای جوابش رو بدی؛ اما احساس خفگی شدیدی می‌کنی. کم‌کم سرت گیج میره و صداها توی سرت می‌پیچه؛ محکم به زمین می‌خوری و این کابوس شونزده‌ساله تموم میشه. شونزده‌سال یکنواخت؛ همیشه کارت بعد از کابوس گیجیه. همیشه از شدت گریه و عـ*ـرق، کل لباس‌هات خیسن. تا سه‌سال پیش، حداقل کسایی بودن که بعد از کابوس کنارت باشن و یک‌لیوان اب دستت بدن؛ اما الان سه‌ساله که بعد از کابوس دراز می‌کشی و مثل دیوونه‌ها به سقف نگاه می‌کنی. نمی‌دونی چه زمانی این کابوس‌های ل*ع*ن*ت*ی تموم میشن و این بیشتر اذیتت می‌کنه؛ اما کافیه شادین، واقعاً کافیه.فصل اول/ شادین- هه... کارم به جایی رسیده که خودم به خودم دلداری میدم؛ البته جوابم میده‌ها؛ ولی تا قبل از دیدن کابوس بعدی. دفعه بعد باز همه چیز رو از یاد می‌برم.وقتی بچه بودم، بخاطر این کابوس‌ها از خوابیدن می‌ترسیدم؛ اما الان برام عادی شدن، فقط از اتش متنفرم و از تاریکی بیزار.من شادینم؛ میگن پدرت سرهنگ بوده. این کابوس‌ها برمی‌گرده به پنج‌سالگیم. دقیق یادم نیست؛ شاید شبی تو زمستون. میگن پدرت ماموریت بوده و دشمن‌هاش خانه‌تون رو آتیش زدن. میگن تو اون آتیش‌سوزی از سه‌نفری که داخل خونه بودن، فقط تو زنده موندی! دوهفته‌ی‌پیش آخرین‌نفر گفت: «فکر می‌کرده همتون مردین! اگه می‌دونست زنده‌ای حتما میومد.»هه! نمی‌دونم کدوم رو باور کنم؛ فکرم؟ یا حرف‌های اونا؟! گیریم همه مرده بودن؛ مگه میشه آدم خانوادش بمیرن، اون‌هم بخاطر خودش؛ بعد نیاد تشیع جنازه؟! نمی‌دونم؛ شاید ما رو نمی‌خواسته. شاید هم...کلی سوال تو سرمه. سه‌ساله دنبالشم و هیچ‌کس، هیچ‌ردی ازش نداره. فقط تونستم همکارای اون موقعش رو، اونم بعضیاشون رو پیدا کنم که اونا هم نشونه‌ای ازش نداشتن. به ساعت نگاه کردم. سه و نیم رو نشون می‌داد. باید می‌خوابیدم. صبح کلاس داشتم و بعدشم آموزشگاه.برای حمایت از نویسنده ی نوپای رمانیک، وارد این لینک بشین و اثرشون رو لایک کنین.</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 16:27:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی من رمان نبود | بهاره برجسته</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%87-hga8q3ulzb3s</link>
                <description>رمان زندگی من رمان نبود، از خانم بهاره برجسته رو میتونین از رمانیک بخونین.این رمان درحال تایپ هست.به نام خالق عشقعنوان: زندگی من رمان نبودژانر: عاشقانه، هیجانی، اجتماعینویسنده: بهاره برجستهخلاصه: گاهی خودخواهی برای ما و دیگران عواقب بدی داره.دختری که با تقلید از یه رمان قصد داره عشقش رو برای همیشه تصاحب کنه اما دست به کاری میزنه که آینده خودش و عشقش رو زیر و رو میکنه...مقدمه:بعضی از انتخاب های زندگی ما بدون در نظر گرفتن عواقب آن گرفته میشود و انسان رو به اعماق گودالی عمیق میکشاند که راه در رویی نداشته باشد.‏این خیلی مهارت باارزشیه که تشخیص بدی کی باید رها کنی و کی باید صبور باشی و ادامه بدی.تکه ای از رمان:تمام ذوقم یک آن کور شد و گفتم:خب میرم تو یکی از اتاقا و بیرون نمیاممحمد:چه زبون نفهمی تو..... میگم میری بیرون بگو چشم.....حاضر شو برو دیگه تکرار نکنمهجوم اشک رو تو چشمام احساس کردم و گفتم: منو واقعا داری بیرون میکنی؟محمد صداشو برد بالا و گفت :حرف نباشه میگم برو بگو چشمبا بغض گفتم :من جایی نمیرممحمد صداشوبرد بالا ودسشو بلند کرد که بزنه توصورتم ولی منصرف شد و گفت:میزرو میچینی و گم میشی ...روحرف منم حرف نمیزنی پررو وگرنه میزنم تو دهنتامیترسیدم که حرفی بزنم بخاطر همین مشغول چیدن میز شدمواشکام بیصدا میریخت محمد یه شاخه گل رز با یک جعبه جواهر گذاشت کناربشقاب .باتعجب گفتم چیه!در جعبه رو باز کرد ویک حلقه پراز جواهر رو روبه روم گرفت وگفت :برای عشقمهدستمو آوردم بالا تا تو دستم بگیرم که گذاشت توجعبه اشو گفت:هه..فک کردی واس توهه..مگه زده بسرم!بهار:پس مال کیه؟محمد :قرار نیس که تا آخر عمرم پاسوز تو وجرمی که نکردم باشم.بهار:داری شوخی میکنی نه!محمد:دلیلی نمیبینم باتو شوخی کنم...سریع برو نمیخام برگردم ریختت جلو چشمام باشهسیگارشو روشن کرد ورفت سمت تراس...از حرص چندتا نفس عمیق کشیدم و خیز برداشتم سمت غذاهای رو میز تا همشو روانه سطل زباله کنم که یهو برگشت و گفت : تا بهت خبر ندادم هم بر نمیگردی.این رفتارش دیگه ته نامردی بود ۲ ساله با هر اخلاق و رفتارش ساختم با طعنه ها و بد دهنیاش، با خرد کردن شخصیتم، با کم محلی هاشولی دیگه این کارش حرصمو درآورده بود نمیتونستم سکوت کنم برا همین جلو بغضمو گرفتم و رفتم گل و جعبه انگشتر رو...برای حمایت از نویسنده ی نوپای رمانیک، وارد این لینک بشین و اثرشون رو لایک کنین.</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 16:19:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخچه رمان نویسی آنلاین</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-vphr2tk0ddv3</link>
                <description>انجمن‌های رمان نویسی دیر زمانی‌ست که وجود دارند.از وقتی که بشر نوشتن رمان را آموخت تا به کنون، نویسندگان مختلف با یکدیگر تعامل داشته‌اند و سعی می‌کردند از تبادل نظر، اثرهای بهتر و ماندگارتری خلق کنند.این روزها که فضای مجازی با زندگی روزانه‌ی ما در هم آمیخته، انجمن‌های نویسندگی هم رنگ و بوی دیگری گرفته‌اند. علاوه بر انجمن‌های حضوری و شب‌های شعر که هنوز هم پا برجا هستند، انجمن‌های نویسندگی در فضای مجازی هم روی کار آمده‌اند و توجه خیلی از نویسندگان جوان و تازه‌کار، و علاقمندان به نویسندگی را به خود جلب کرده‌اند. در این عصر که علم در حال پیشرفت و زندگی مدام در حال تغییر است، انجمن‌هایی که در فضای مجازی وجود دارند، از انجمن‌های قدیمی کارآمدتر و به روزتر هستند. در این انجمن‌ها، نویسندگان علاوه بر انتشار رمان خود و تبادل نظر می‌توانند از ویژگی‌های متنوع آن‌ها بهره‌مند شوند. آشنایی با دوستان جدید، نقد رمان، ویراستاری رمان، آموزش‌های نویسندگی و ده‌ها ویژگی دیگر که بسیار کمک‌کننده و مفید است. انجمن‌های رمان نویسی عصر جدید، نه تنها برای نویسندگان و علاقمندان به رمان، بلکه برای عموم کارآمد است و همه‌ی کاربران می‌توانند در یک فضای امن، گرم و صمیمی فعالیت داشته باشند.</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 12 Sep 2021 13:07:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح فعالیت انجمن رمان نویسی در راستای پیشرفت سطح قلم نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%B7%D8%AD-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-bjvwgz2q5ugl</link>
                <description>نویسنده و پیشرفت سطح قلم با کمک انجمن رمان نویسیانجمن نویسندگی رمان محیطی گرم و دوستانه برای خوانندگان و نویسندگان فراهم آورده است که با هم در ارتباط باشند و اثرات را با کمک همدیگر تبدیل به بهترین ها کنند.هدف از فعالیت انجمن رمان‌نویسی ترویج کتاب‌خوانی و نویسندگی و تقویت قلم است.محیطی که کسل کننده نیست و با جمع گرمی که دارد باعث می‌شود که هم نویسنده‌ها و هم خواننده‌ها از محیط آن‌جا لذت ببرند و این تقویت روحیه‌ای نیز برای ایجاد رمان‌ها و کتاب‌های بیشتر است.دوستانی که در این انجمن فعالیت می‌کنند می‌توانند از آموزش‌های طراحی و نویسندگی و نقد کردن و... استفاده کنند و بتوانند استعداد خود را در این زمینه‌ها شکوفا سازند.ما تیم‌های کاربری حرفه‌ای داریم که باعث پیشرفت سطح و قلم نویسنده‌ها می‌شوند.از ابتدای ایجاد اثر تا انتها ناظر همراه نویسنده است و به او در بهترین کردن رمان کمک شایانی می‌کند. سپس پس از ناظر منتقد‌های کار بلد ما اثر را نقد کرده و نقاط ضعف و قوت نویسنده را بیان می‌کنند تا با ویرایش نقاط ضعف و تقویت نقاط قوت، اثر سطح بالاتری به خود بگیرد. ویراستاران انجمن نیز برای زیباتر کردن و قابل فهم‌تر کردن اثر اقدام می‌کنند و اثر را بدون نقض و کامل میکنند.طراحان انجمن نیز با سلیقه خود نویسنده و کار حرفه‌ای خود جلد تک و بینظیری برای اثر درست میکنند و اثر را بیش از بیش زیباتر می‌سازند.همچنین کپیستان و گوینده‌های انجمن نیز به هرچه بهتر شدن اثر کمک میکنند و اینطور از همه نظر نویسنده مورد حمایت و کمک قرار میگیرد.تمام این موارد گفته شده بدون هیچ چشم داشت هست و کاملا رایگان انجام میشود و هدف همه‌ی تیم‌ها فقط و فقط کمک به نویسندگان برای بیشتر کردن آثار است.در نهایت ثمره فعالیت نویسنده و کمک های تیم های اجرایی انجمن نویسندگی در فایل نهایی رمان به صورت PDF ختم می‌شود که در همه ی دستگاه‌ها قابلیت اجرا را دارد و در سایت منتشر می‌شود تا خوانندگان به آن دسترسی داشته باشند و بتوانند آن را دریافت  کنید.جهت شروع نویسندگی و استفاده از این مزایای رایگان، اکنون در انجمن نویسندگی رمانیک ثبت‌نام نمایید. نام نویسی رایگان در انجمن رمان نویسی</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 07:44:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسندگان و انجمن رمان نویسی در عصر جدید</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ovfhhxdqwpdc</link>
                <description>نویسندگی در عصر جدیدنوشتن دردناک است،یک دردناک دوست داشتنی.نوشتن یک لذت غمگین است،وقتی برای یافتن واژه ها،باید دامنه لغاتت را توسعه دهی.زمانی که تو در نقطه ای از جغرافیا زندگی می‌کنی،که از ادبیات روز جامعه و از امکانات کافیو اساتید خوب و کلاس و کارگاه های نویسندگیصدها کیلومتر فاصله داری.شاید ندانی اما،امروزه از همان جهان کوچک محل زندگی‌ات که شاید فرصت کسب دانش نویسندگی از طریق کلاس‌های آموزشی نیست، می‌توانی با استفاده از تلفن همراه خود وارد جهانی شوی که نه تنها عشق به نوشتن و مشق عشق نوشتن را به بهترین شکل آموزش می‌دهد، بلکه امکان انتشار آثاری را می‌دهد که ممکن است، سالیان سال در سررسید گوشه‌ی اتاقت به فراموشی سپرده شده باشند.حالا که انجمن‌های نویسندگی، با استفاده از دانش نوین امروز، قصد بازتاب آثار را دارند و پشتیبان نیاز جامعه‌ی نویسندگی هستند،دریغ که هنوز تعدادی از افراد علاقه‌مند از حضور چنین محافل ادبی آگاهی ندارند.پس برای انتشار نوشته‌های جا مانده در سررسید روزانه‌ات، نگاهی به دنیای جدید نویسنده‌ها داشته باش.​حال شما می‌توانید از انجمن رمان نویسی رمانیک کمک بگیرید و با توجه به امکانات رایگان سفر خود در عرصه نویسندگی را شروع کنید و به قله های ترقی برسید. ❤❤ثبت‌نام در انجمن نویسندگی رمانیک</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 07:20:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد سال تنهایی، چیزی که متفاوت‌تر است!</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ocmjq60ysuox</link>
                <description>​صد سال تنهایی دارای شاعرانه‌ترین و ناب‌ترین لحظات زندگی آدم‌هایی متفاوت است. روایتی پوشیده از همه جهات زندگی فردی و اجتماعی موجودی به نام انسان در محدوده‌ای به وسعت همه‌ی تاریخ. (از متن پشت کتاب، ترجمه عبداله جمنی، انتشارات آوای مکتوب، چاپ سوم 1399)صد سال تنهایی داستانی است درباره‌ی هفت نسل از خانواده‌ی بوئندیا و داستان از زبان سوم شخص حکایت می‌شود.ماجرای کتاب از صحنه اعدام سرهنگ آئورلیانو بوئندیا آغاز می‌شود. درحالیکه مقابل جوخه اعدام ایستاده و خاطرات گذشته‌اش را مرور می‌کند، یعنی زمان آغاز به وجود آمدن دهکده ماکوندو زمانی که جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می‌بایست با انگشت به آنها اشاره کنی. خوزه آرکادیو بوئندیا روزی از محل زندگی خود کوچ می‌کند و این دهکده را برای سکونت انتخاب می‌کند و همراه با اطرافیانش کم کم شروع می‌کنند به پایه‌ریزی این دهکده.شاید برایتان سوال پیش بیاید که چرا خوزه آرکادیو بوئندیا محل زندگیش را ترک کرد؟ او در یک درگیری، پرودنکیو آگیولار را کشت و قرار بود به خاطر این کار عقیم شود. برای همین محل زندگیش را ترک کرد. یک شب رویای «ماکوندو» را دید. شهری از آینه‌ها که جهان را در خود منعکس می‌کند و نشان می‌دهد. به محض اینکه بیدار شد، تصمیم گرفت ماکوندو را در کناره‌ی رود پایه‌ریزی کند. ماکوندو یکی از نمونه‌های ساختن اتوپیا (آرمان‌شهر) در ادبیات داستانی است. خوزه آرکادیو اعتقاد داشته ماکوندو باید دور تا دور با آب محصور شود. برای همین ماکوندو تبدیل به جزیره‌ای می‌شود که با جهان بیرون تا سال‌ها هیچ ارتباط و پیوندی ندارد. البته به جز سالی یکبار حضور گروه کولی‌ها در جزیره.سبک این رمان رئالیسم جادویی است. مارکز با نوشتن از کولی ها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می‌پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان کش و قوس می‌دهد تا حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این داستان رخ می‌دهند ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت های داستان به جادویی شدن روایت‌ها می‌افزاید. در کل جنگ و درگیری‌های داخلی، ورود بیگانگان، عشق، نفرت، حسادت، مرگ، ازدواج و تولد اساس همه‌ی اتفاق‌هایی است که در این کتاب و برای نسل‌های مختلف خانواده بوئندیا رخ می‌دهد.واقعیت‌های نهفته در &quot;صد سال تنهایی&quot;صد سال تنهایی بخشی از تلاش مارکز برای ثبت تجربه‌های واقعی خود در زمان‌های زندگی در کلمبیا است. مثلا در محل زندگی مارکز در سال‌های نوجوانی کارخانه‌های میوه خارجی به خاطر هدف‌های مختلف حضور پیدا کردند. موضوعی که در کتاب هم دقیقا به آن اشاره کرده است. در زمان حیات مارکز محل زندگیش به مرور در فقر و بدبختی فرو رفت. دقیقا همان اتفاقی که برای ماکوندوی کتابش اتفاق افتاد.علاوه بر این مارکز سعی کرده بخشی از تاریخ کشورش را در دل داستان بیاورد. مثلا در آمریکای لاتین ابتدا جمعیت بومی آزتک و ایکناها سکونت داشتند. اما به مرور اروپایی‌ها منابع این منطقه را کشف کردند و به این محدوده مدام در رفت آمد بودند و در آنجا با قتل عام و کشت و کشتار مدام دنبال غارت منابع طبیعی بودند. ساکنان بومی هم کم کم از طریق آن‌ها با تکنولوژی و بعد سرمایه‌داری آشنا شدند. دقیقا اتفاقی که در ماکوندو هم افتاد. گروه کولی‌ها و البته ملکیادس نماد همان اروپایی‌ها بودند که با حضورشان باعث آشنایی اهالی ماکوندو با تکنولو‌ژی شدند و همچنین موجب رواج پول در میان ماکوندویی‌ها شدند.همچنین مارکز وضعیت سیاسی کشورهای مختلف آمریکای لاتین را در کتابش نشان داده است. همانطور که در ماکوندو هم به سرعت قدرت میان افراد مختلف جا به جا می‌شد در کشورهای آمریکای لاتین هم در آن دوره این اتفاق می‌افتاد. آمریکای لاتینی‌ها هم انگار ناتوان از این بودند که دولتی ثابت و ساختارمند ایجاد کنند.رمانی که با بقیه متفاوت است!در اسپانیای دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ اغلب نویسنده‌ها با سبک واقع‌گرای اجتماعی می‌نوشتند. سبکی که در آن شخصیت‌های اصلی با مجموعه‌ای از داستان‌های غمگین و شرایط بد اجتماعی رو برو می‌شوند.بعضی دیگر از نویسنده‌های اسپانیایی زبان در آن دوره اعتقاد داشتند نیاز نیست هدف رمان روایت داستان باشد. آن‌ها به سبک ضد رمان اعتقاد داشتند. مثلا گئورگ پیرس در سال ۱۰۶۹ رمانی نوشت که در آن اصلا از حرف e که پرکاربردترین حرف زبان اسپانیایی است، استفاده نکرد.اما در نهایت در ۱۹۶۷ عده‌ای از نویسده‌های جوان با «بومی‌سازی» سبک‌های نوشتاری دیگران مقابله کردند. آن‌ها دنبال اثری ناب در آمریکای لاتین بودند. در بازه‌ی زمانی ۱۹۶۷ تا ۱۹۶۹ عده‌ای از منتقین به این باور رسیدند که « صد سال تنهایی» توانسته بر محدودیت‌های این سبک‌ها غلبه کند. رمانی که نه تنها در ادبیات آمریکای لایتن، که در سطح جهان هم توانست مسیر رمان مدرن را اصلاح کند. رمان او با تفسیرهایی شاعرانه و زبانی شعله‌ور مسیر خودش را کاملا از رئالیسم اجتماعی جدا کرد. او به روایت تخیل بازگشت.​بخش‌هایی از رمان صد سال تنهاییاورسولو نگران نشد. گفت: ما از اینجا نمی رویم. همینجا می مانیم، چون در اینجا صاحب فرزند شده ایم. خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: اما هنوز مرده ای در اینجا نداریم. وقتی کسی مرده ای زیرخاک ندارد به آن خاک تعلق ندارد.آئورلیانو اکنون نه تنها همه چیز را می فهمید، بلکه تجربیات برادرش را قدم به قدم برای خود مزمزه میکرد. یکبار که برادرش جزئیات عشق بازی را برای او شرح میداد، صحبتش را قطع کرد و پرسید: چه حسی به آدم دست میدهد؟ خوزه آرکادیو بلافاصله جواب داد: مثل زلزله است.در واقع برای او زندگی مهم بود؛ نه مرگ. برای همین هم هنگامی که حکم اعدام را به اطلاعش رساندند به هیچ وجه نترسید؛ بلکه احساس دلتنگی کرد.خوزه آرکادیو، ناگهان لبه برگردان های کت او را چسبیده و از زمین بلند کرد و صورت او را در مقابل صورت خودش گرفت و گفت: این کار را برای این انجام دادم که ترجیح میدهم جسم زنده ی تو را با خودم به این طرف و آن طرف بکشم، نه جسد مرده ات را.وقتی که نجار برای ساختن تابوت قدش را اندازه می گرفت از میان پنجره متوجه شدند که از آسمان گل های کوچک زردرنگی فرو می بارد. باران گل تمام شب به صورت طوفانی آرام بر سر شهر بارید. بام خانه ها را پوشاند و جلوی درها را مسدود کرد. جانورانی که در هوای آزاد می خوابیدند در گل غرق شدند. آن قدر از آسمان گل فرو ریخت که وقتی صبح شد تمام خیابان ها مفروش از گل بود و مجبور شدند با پارو و شن کش گل ها را عقب بزنند تا مراسم تشییع جنازه در خیابان برگزار شود.آئورلیانو یازده صفحه ی دیگر را هم رد کرد تا وقتش را با وقایعی که با آنها آشنا بود تلف نکند و به پی بردن رمزگشایی لحظه ای که در آن به سر می برد مشغول شد و همچنان به آن رمزگشایی ادامه داد تا اینکه خودش را در هنگام رمزگشایی آخرین صفحه ی آن نوشته دید؛ انگار که خودش را در آیینه ای ناطق ببیند. در این موقع همچنان ادامه داد تا از پیش بینی و یقین تاریخ و نوع مرگش آگاه شود؛ اما دیگر نیازی نبود که به خط آخرش برسد؛ زیرا فهمید که دیگر هرگز از آن اتاق بیرون نخواهد رفت؛ چون پیش بینی شده بود که شهر ماکوندو درست در همان لحظه ای که آئورلیانو بابیلونیا رمزگشایی نوشته ها را به به پایان می رساند، با آن توفان نوح از روی کره ی زمین و از یاد نسل آدم محو میشود و هرچه در آن نوشته آمده، دیگر از ابتدا تا همیشه تکرار نخواهد شد؛ چون نسل های محکوم به صد سال تنهایی بر روی زمین فرصت زندگی دوباره ای را نخواهند داشت.صفحه معرفی رمان صد سال تنهایی در رمانیک</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 11:44:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-zet6qlzm1ssc</link>
                <description>برگ‌های کتاب به منزله بال‌هایی هستند که روح ما را به عالم نور و روشنایی پرواز می‌دهند.بعضی وقت‌ها یه کتاب ده جلدی رو می‌خونیم و ازش فقط اندازه یه جمله به دلمون می‌شینه. بعضی وقتا هم یه جمله می‌خونیم که اندازه یه کتاب ده جلدی تو دلمون جا می‌گیره.&quot;یک تکه زندگی&quot; مجموعه‌ای از این تیکه کتاب‌های تو دل برو و باحاله، که برای شما آماده کردیم.ابتدا بخوانید: یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (معرفی)نمی‌توانیم خود را به دلیل خلاف‌هایی که کرده‌ایم ببخشیم؛ مگر این که در جهت اصلاح کارهای بدی که احساس می‌کنیم در حق دیگران انجام داده‌ایم، دست به کار شویم. باید مسئولیت رفتار خود را بپذیریم و زباله‌هایی را که در مسیر جا گذاشته‌ایم، پاک کنیم. مدام از این حیرت می‌کنم که حتی وقتی می‌دانیم اصلاح کارهایمان حالمان را خوب و ما را از قید و بند اشتباهات گذشته رها می‌کند، باز بسیاری از ما به علت خود بزرگ بینی از این کار سر باز می‌زنیم.تکبر دروغین به ما می‌گوید: گذشته، گذشته است. الان که دیگر کاری از من ساخته نیست. هنگامی که از سر محبت اعتراف می‌کنیم اشتباهاتی کرده و کارهایی انجام داده‌ایم که به ما و دیگران آسیب رسانده‌اند، در حیطه بخشایش گام برداشته‌ایم. بخشایش حقیقی از ما می‌خواهد که از سرکوب خود برای نقص‌ها و اشتباهاتمان دست برداریم. اگرچه معمولاً بخشایش همانند هدیه‌ای سخاوتمندانه که به دیگری می‌دهیم به نظر می‌رسد، در نهایت کاری در جهت دوست داشتن خود است و هدیه‌ای است که به خودمان می‌دهیم.چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند | دبی فوردزندگی‌ات را بر مبنای ترس بنا نکن؛ بی‌هیچ واهمه‌ای زندگی کن. تنها در این صورت است که به معنای واقعی کلمه، زندگی کرده‌ای. ترس، تو را بسته نگه می‌دارد و مانع باز شدن و شکوفایی‌ات می‌شود. ترس موجب می‌شود که پیش از اقدام به هر کاری، هزار و یک نگرانی و دغدغه راهِ تو را سد کنند. دغدغه‌ها و وسواس‌ها، تو را سردرگم‌تر می‌کنند. این‌ها سیاه‌چاله‌های کهکشانِ روح تواند. انسان جایزالخطاست. خطا کردن، لازمه‌ی انسان بودن و نیز انسان شدن است. فقط یک چیز را در خاطر داشته باش: سعی کن خطاهای خود را تکرار نکنی. تکرارِ خطاها نشانه‌ی حماقت است.فهم عاشقانه‌ی هستی | مسیحا برزگربه رغمِ همه‌چیز هیچ آرامشی نیست؛ امیدهای صبح در بعدازظهر دفن می‌شود. امکان ندارد که بشود با این جور زندگی، دوستانه کنار آمد. مسلماً هرگز کسی وجود نداشته که بتواند چنین کند. وقتی آدم‌های دیگر به این مرز نزدیک می‌شوند که حتی نزدیک شدن به آن هم اسف‌بار است به عقب باز می‌گردند؛ من نمی‌توانم. حتی به نظرم می‌رسد که انگار به پای خودم نیامده‌ام بلکه در کودکی به اینجا هل داده شده‌ام و بعد به این نقطه زنجیر شده‌ام.یادداشت‌ها | فرانتس کافکاگمان می‌کنم بهترین کار من به انجام رسیده است. این امر نوعی احساس راحتی و رضایت آرام به من می‌دهد. و با این همه احساس نمی‌کنم که همه نوشتنی‌ها را نوشته‌ام. می‌توانم بگویم که شور جوانی اکنون از وقتی که مرد جوانی بودم به من نزدیک‌تر است. دیگر شادی را چیزی دست نیافتنی نمی‌دانم؛ زمانی، خیلی پیش‌ترها، آن را چنین می‌پنداشتم. اکنون، می‌دانم که شادی می‌تواند هر لحظه رخ دهد، اما هرگز نباید به دنبال آن رفت.شکست یا شهرت، چیزهایی کاملاً نامربوطند و هرگز خودم را نگران آنها نمی‌کنم. آنچه امروز می‌جویم آرامش است، لذت اندیشیدن و لذت دوستی، و هر چند این شاید خیلی بلندپروازانه باشد، احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن.مرگ و پرگار | خورخه لوئیس بورخستنها محبت است که کهنه نمی‌شود. همه چیز طراوت خودش را از دست می‌دهد. تازگی همه چیز به کهنگی و پوسیدگی می‌گراید. زیباترین چهره‌ها زیر چروک‌های پیری دفن می‌شود. گرد تیره‌ی پیری، درخشنده‌ترین چشم‌ها را از لوندی و فطانت می‌اندازد. ولی محبت... نه!بیهودگی | احمد محمودمی‌دانی این عشق‌های بچگی و جوانی دست خود آدم نیست. بابا ننه‌ها بچه‌هاشان را عاشق هم می‌کنند. از روز اول همین‌طور شوخی شوخی عروس من و داماد من توی گوش بچه‌ها می‌کنند. تا یک روز که به سن عاشق شدن می‌رسی می‌بینی عاشق همان عروس بابات شدی!من هم عاشق عروس بابام شدم. اما وقتی باباها فهمیدند، روزگار ما را سیاه کردند. بابای او برای دخترش یک شوهر پولدارتر از من پیدا کرده بود. بابای من هم برای من یک عروس پولدارتر. نه خیال کنی پولدارتر. مثلاً آن موقع سالی دویست تومن تفاوت عایدی ملکی بود. منتهی ما از رو نرفتیم. آن‌قدر کتک و فحش آزار را تحمل کردیم تا ما را به هم دادند. آن‌روز دیگر خیال می‌کردیم که قدم توی بهشت گذاشته‌ایم.من دو سال تمام حتی فکر یک زن دیگر در مغزم نگذشت. انگار توی دنیا هیچ زنی غیر از زن خودم وجود نداشت. دنیا و آخرت و خواب و بیداری و گذشته و آینده و همه چیز هم توی وجود این زن خلاصه می‌شد. زنم هم یکسالی ظاهراً همین حال را نسبت به من داشت، ولی یواش یواش من به چشمش عوض شدم. دوران تحول را حوصله ندارم تعریف کنم ولی سال دوم وقتی من با عجله خودم را از اداره به خانه می‌رساندم، علتش به چشم اون این بود که جایی نداشتم بروم. اگر به زن دیگری نگاه نمی‌کردم برای این بود که عرضه‌اش را نداشتم!دایی جان ناپلئون | ایرج پزشکزادهمیشه کسانی هستند که دفاع از خدا را وظیفه‌ی خود می‌دانند، انگار که واقعیت مطلق، چهارچوب نگهدارنده‌ی وجود، چیزی ضعیف و بی‌دفاع است. این آدم‌ها از کنار بیوه‌ای بر اثر جذام از شکل افتاده که چند سکه گدایی می‌کند رد می‌شوند، از کنار کودکان ژنده‌پوشی که در خیابان زندگی می‌کنند رد می‌شوند اما اگر کمترین چیزی علیه خدا ببینند داستان فرق می‌کند. چهره‌هایشان سرخ می‌شود، سینه‌هایشان را بیرون می‌دهند، کلمات خشم‌آلودی به زبان می‌آورند. میزان خشم‌شان حیرت‌انگیز است؛ نحوه‌ی برخوردشان هراس‌آور است. این آدم‌ها نمی‌فهمند که باید در درون از خدا دفاع کرد، نه در بیرون. آن‌ها باید خشم‌شان را متوجه خودشان کنند!زندگی پی | یان مارتل​فکر نمی‌کردم که قلب، این‌همه کوچک باشد. در قفسه‌ی سینه‌ی باز بیمار، تند و با ضربان یک‌نواخت، می‌تپید. دنده‌ها را با دو‌گیره‌ی فلزی، از هم، باز نگه‌ داشته ‌بودند. جراح، مجبور بود یک لایه‌ی ضخیم چربی را بشکافد و من شگفت‌زده بودم که چرا جای برش، خونریزی نمی‌کند. عمل جراحی دو ساعت طول کشید.بعد از عمل که با جراح، قهوه می‌نوشیدم، پرسید آیا دیدن آن صحنه برایم جالب نبوده. گفتم: قلب چه کوچیکه. فکر کنم بهتر بود اصلا نمی‌دیدمش. گفت: کوچیکه و خستگی‌ناپذیر!تمام چیزهایی که جایشان خالی است | پتر اشتامواقعيت‌ها چيزهایی نيستند كه وجودشان بی‌مصرف باشد، بلكه تا حدودی شاخص‌های راهنمایی هستند كه موجب هدايت شما می‌شوند. ايده‌هایی در ذهن شما به وجود می‌آورند و شما را در يک مسير مشخص قرار می‌دهند. واقعيت‌ها طلب می‌كنند، زيرا خصوصيت مطالبه‌ای دارند، حتی چنان كه كهلر می‌گويد لازمند.من غالباً احساس می‌كنم زمانی می‌دانيم چه بايد بكنيم يا خيلی بهتر می‌دانيم چه بايد كرد كه اطلاعات ما كافی‌باشد، غالبا آگاهی كافی موجب حل مشكل می‌شود و اغلب در مراحل انتخاب و در تصميم‌گيری، در انجام دادن يا انجام ندادن كاری از نظر اخلاقی و رعايت اصول اخلاقی به ما كمک می‌كند. به طور مثال تجربه‌ی مشترکی كه ما در درمان داريم، اين است كه دانش و اطلاعات مردم هر چه آگاهانه‌تر باشد، راه حل‌ها و انتخاب‌های آن‌ها خيلی آسان‌تر و خودكارتر صورت می‌گيرد.زندگی در اینجا و اکنون | آبراهام اچ مزلویانوشکا گفت: «عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه فروشی فرق دارد. عشق یک جواهر یا عتیقه گران قیمت است که آدم را با آن معنا می‌کند، اما عتیقه فروشی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده.» چشم دوخته بود به راه رفتن یک زن و مرد، مثل این که ذهنش را راه می‌برد. وقتی آن‌ها به کوچه‌ای پیچیدند، گفت: چیزهایی که توی عتیقه فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد اعتباری ندارد.» ولی عشق لحظه کشف دارد. نمی‌شود فراموشش کرد. حتی اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری لحظه کشفش مثل زخم تازه خون می‌آید. تا یادش می‌افتی مثل این که همان موقع خودت با کارد زده‌ای توی قلب خودت.تماما مخصوص | عباس معروفیامیدواریم از بخش اول &quot;یک تکه زندگی&quot; لذت برده باشین.دوست دارین بخش‌های آینده بیشتر درباره چه موضوعاتی باشن؟ نظراتتون رو با ما به اشتراک بذارین.خوشحال می‌شیم اگه بخشی از کتابی که دوست داری رو برامون ارسال کنی.</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 20:06:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (معرفی)</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-oiy1sof4tctw</link>
                <description>شاید زندگی همان لحظه‌ایست که حتی شده جمله‌ای کوتاه، از کتابی خوب می‌خوانیم.بعضی وقت‌ها یه کتاب ده جلدی رو می‌خونیم و ازش فقط اندازه یه جمله به دلمون می‌شینه. بعضی وقتا هم یه جمله می‌خونیم که اندازه یه کتاب ده جلدی تو دلمون جا می‌گیره.&quot;یک تکه زندگی&quot; مجموعه‌ای از این تیکه کتاب‌های تو دل برو و باحاله، که برای شما آماده کردیم.برای چی تیکه کتاب؟این روزها مسائل روزمره و مشکلات کوچیک و بزرگ اینقدر توی زندگی همه‌ی ما وقت می‌گیرن که دیگه وقتی برای رسیدن به خودمون هم نمی‌مونه چه برسه به کتاب خوندن! ولی اصلاً راه نداره که کلاً کتاب رو از زندگیمون حذف کنیم. می‌شه بدون غذا زنده موند؟ نمی‌شه دیگه! بدون کتاب هم همینطور. پس باید کتاب‌هایی که می‌خوایم بخونیم رو درست انتخاب کنیم تا وقتمون صرف کتاب‌های در ظاهر کتاب نشه و بتونیم به همه جنبه‌های زندگیمون بپردازیم.برای همین می‌تونیم با خوندن چند بخش از کتابی که قصد مطالعه‌ش رو داریم متوجه بشیم که آیا این کتاب به درد ما می‌خوره یا نه. البته مطالعه معرفی و نقد این کتاب‌ها هم می‌تونه مفید باشه ولی توی اکثر معرفی‌ها بخشی از کتاب (یا شده حتی کل داستان) گفته شده و دیگه خوندنش اونقدر که باید کیف نمیده. اگه هم کتابی مد نظرتون نیست می‌تونید با مطالعه این بخش‌ها با کتاب‌های جدید و موضوعشون آشنا بشین و اگه خوشتون اومد اون رو برای مطالعه تهیه کنین.چه کتاب‌هایی؟قراره همه جور کتابی رو این‌جا ببینین. از هر ملیتی و با هر موضوعی. سعی می‌کنیم موضوع و مشخصات بیشتری از کتاب‌ها رو براتون قرار بدیم (به صورت معرفی) تا بیشتر باهاشون آشنا بشین و راحت‌تر انتخاب کنین.چه کسی؟این تکه‌ها، تکه‌های منتخب همراهان عزیز ما هست که شما هم می‌تونین جزوشون باشین! فقط کافیه به لینکی که در ادامه گذاشتیم برین و بخش مورد نظر+نام نویسنده و اگه دوست داشتین و براتون مقدور بود نام مترجم رو برامون بفرستین. بقیش با ما ?ارسال بخشی از کتاب مورد نظر شما | اگه مشکلی پیش اومد | اگه سوالی داشتینراستی شما می‌تونین از طریق ارتباط با این ایمیل (soom.romanik@gmail.com) به ما بگین بیشتر از چه نوع یا چه کتابی متن، معرفی یا... بذاریم.چه وقت؟ ما همه سعیمون رو می‌کنیم که براتون هر روز تیکه کتاب‌های باحال بذاریم ولی هنوز روز یا ساعت خاصی برای گذاشتن &quot;یک تکه زندگی&quot; مشخص نشده. (این قسمت ویرایش می‌شه.)بخش‌هایی که تا الان قرار گرفته:یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (معرفی)</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 21:04:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان بچرخ تا بچرخیم | گل سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D8%B1%D8%AE%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-f6lbfx6txzos</link>
                <description>رمان بچرخ تا بچرخیم | گل سرخنام اثر: بچرخ تا بچرخیمنوع: رماننویسنده: گل سرخژانر: طنز، عاشقانه، اجتماعیخلاصه: داستان از این قراره که مریسا، دختری شیطون و بازیگوش، با دوست‌هاش وارد شرکت سارته می‌شه. دوتا دوست خل و چل هم داره که خیلی با هم رفیق هستند.از اون‌ور هم نویان و داداش‌هاش، با داداش‌های مریسا، با هم دوست هستند و می‌خواهند دخترها رو آزار بدهند؛ ولی ماهان و ماکان نمی‌دونن مریسا همون آبجی کوچولوشونه و وقتی می‌فهمند که مریسا توی دردسر می‌افته.مقدمه: من آب و آتشم؛ با من بازی نکن!می‌گویند از باد باران، از بازی جنگ،من هم‌بازی خوبی نیستم!سرم که بشکند، میدان بازی را خالی می‌کنم.تو عاشق رمز و راز و روباه بازی؛من عاشق رمز گشایی‌‌ام!بشناسمت، ترش می‌شوم که نتوانی با صد من عسل مرا هم بخوری!من بدم، بد بَد!کاری می‌‌کنم شوره بزنی؛ ترک برداری و بعد در بخار خودت حل شوی!حالا خودت می‌دانی؛ اگر می‌‌خواهی، بچرخ تا بچرخیم!پارت اول:(مریسا)اَ بابا جونم!این چه شرکتی هست؟ فکر کنم رئیس شرکت پیر و خرفت باشه چون معمولاً رئیس‌‌های این شرکت‌‌ها، پیرن، خرفتن یا نق نقو هستن. والا! با لیدی و فاطی وارد شرکت شدیم. دوباره دهنم کف که چه عرض کنم تاید داد بیرون بس که خوشگل و جیگر بود. من که دلم نمی‌اومد توش قدم بردارم چه برسه به کار کردن. برگشتم سمت اون چلغو‌ز‌ها که دیدم اون‌ها هم دهن و چشم‌‌هاشون از حدقه بیرون زده. با دست‌هام یک پس‌گردنی مشتی نثارشون کردم که به خودشون اومدن و یه جیغ فرابنفش رو رد کردن و رسیدن به آبی. وقتی جیغ‌‌شون تموم شد، گذاشتن دنبالم و من هم فرار رو به قرار ترجیح دادم و الفرار! حالا من بدو و اون‌ها بدو! از پله‌ها بالا رفتم و رسیدم به طبقه آخر که یک فضای باز داشت. چنان می‌‌دویدم انگار مدال و جام قهرمانی می‌‌دادند. به یکی برخورد کردم؛ ولی هم‌‌چنان می‌‌دویدم. برگشتم و دیدم با فاصله دو متر از من دارن می‌دوند و من هم‌ غافل، از جلو یه دفعه پام به اون یکی گیر کرد و خواستم بیوفتم که دست‌هایی قدرت‌مند مانتوم رو گرفت و مانع شد. من هم اسکل و جوگیر، چشم‌‌هام رو محکم به هم فشار می‌‌دادم و جیغ می‌کشیدم. یک‌دفعه به خودم اومدم و یکی از چشم‌‌هام رو باز کردم و دیدم یه پسره با بهت و تعجب داره نگاهم می‌کنه. منم نامردی نکردم و گفتم:- ها چیه؟ آدم ندیدی؟!یکمی نگاهم کرد و گفت:- چرا دیدم ولی خر انسان‌نما ندیده بودم که دیدم!قشنگ با خاک یکسانم کرد که من هم پوکر نگاهش کردم.اَه! چلغوز یالغوز! ایش برو بمیر عامو کیلو چندی؟ دیدم داره بر و بر من رو نگاه می‌کنه. چیه من و نگاه می‌کنی؟! آهان، بهترین فرصت واسه انتقام. آروم آروم یکی از پاهام رو بردم نزدیک پاش دیدم هنوز غرقه. یک، دو، سه، بگیر عمو که اومد. پاش رو له کردم چنان جیغی زد که ایمان آوردم پسر دخترنماست:- دختر خیره‌ سر چه غلطی کردی؟لبخند حرص‌ دراری زدم و گفتم:- اونی که غلط می‌کنه تویی!دانلود رمان بچرخ تا بچرخیم</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 21:41:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان دوست داشتنت را کم دارم | هانیه.پ کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D9%BE-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-eqmmyeumdwti</link>
                <description>رمان دوست داشتنت را کم دارم | هانیه.پنام اثر: دوست داشتنت را کم دارمنوع: رماننویسنده: هانیه.پژانر: عاشقانه، تراژدیخلاصه: سخت است جنگیدن با روزگار و تقدیر، تقدیری که با انتقام رقم می‌‌خورد. این  رمان روایت‌‌گر زندگی دختری است که قلب پاکش را جایگاه عشق خالصش می‌‌کند؛  اما چه عشقی؟ چه علاقه‌‌ای؟ به چه کسی؟ به کسی که او را فقط با چشم کینه و  انتقام می‌‌بیند؟ کسی که مرده و زنده‌‌ی دخترک برایش فرقی ندارد؟ کسی که  خرد شدن احساس دیگران برایش لذت‌بخش است؟ عاقبت چه می‌‌شود؟ شهاب، پسری که  با نگاهش از دور در گوش دخترک داد می‌‌زند: “دوست داشتنت را کم دارم!” به  چه چیزی می‌‌رسد در حالی که نگاه عاشق دختر بدرقه کننده‌‌ی اشکان است؟!  پایان این روایت به کدام عاشق و معشوق، به کدام عشق ناکامی ختم می‌شود؟  پایان راه کجاست؟مقدمه: کنارم باش؛ اما در چشمانم نگاه نکن. صورتم را غرق نگاهت کن؛ اما در چشمانم نگاه نکن. عطر تنت را مهمان ریه‌‌‌هایم می‌کنم؛ اما در چشمانت خیره نمی‌‌شوم. تکیه‌‌‌‌گاهم باش، من تنها هستم؛ اما در چشمانم خیره نشو. نگاهت دیوانه‌‌ام می‌‌‌کند، نگاهم نکن. می‌‌خواهم دوستت نداشته باشم؛ اما مگر دیدگانت می‌‌گذارند؟ و این تنها جایی‌ست که “خواستن توانستن نیست”پارت اول:بی‌‌‌حوصلگی، بی‌‌نهایت بهم فشار آورده بود. خودم رو روی صندلی میز  کامپیوتر ولو کردم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم، بی‌‌‌هدف زل زدم به  گوشه‌‌ای‌‌‌ترین نقطه‌‌ی سقف، نفس عمیقی کشیدم و به فکر فرو رفتم. زیر لب  زمزمه کردم: – چی‌کار کنم؟ نفس سنگینم رو فوت کردم و با یادآوری  چیزی، سیخ توی جام نشستم، آره الان بهترین فرصته! گوشی رو از روی میز چنگ  زدم و توی مخاطبینم دنبال شماره‌‌ی مورد نظرم گشتم. با پیدا کردن شماره؛  گزینه‌‌ی تماس رو لمس کردم. بعد از چند بوق کوتاه صدای آرومش توی گوشم  پیچید. – جانم آرام؟ لبخندی زدم و گفتم: – سلام زن دایی، خوبی؟ با مهربونی گفت:دانلود رمان دوست داشتنت را کم دارم</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 21:47:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خرده علاقه | هانیه.پ کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D9%BE-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-koq9fngdfgvs</link>
                <description>رمان خرده علاقه | هانیه.پنام اثر: خرده علاقهنوع: رماننویسنده: هانیه.پژانر: عاشقانه، تراژدیخلاصه: فراموشی! نعمتی که خداوند برای تسکین دردها، از بین بردن کینه‌ها و ساختن  لبخندهای جدید به ما هدیه کرده است. به راستی که اگر فراموشی نبود، چه  زندگی‌ها که از هم نمی‌پاشید؛ ولیکن هیچوقت فراموشی به تنهایی کارساز نیست.  همیشه باید یک کاتالیزگر هم در کنار فراموشی قرار بگیرد. در ادامه‌ی  داستان تلخ زندگی هانیه، شهاب به افسردگی دچار می‌شود و این بین ورود شخصیت  جدیدی که نماد صبر است، باعث می‌شود برگ جدیدی از دفتر زندگی شهاب رو  بشود. روزگار چه بازی را برای این دلداده رقم می‌زند؟ این مرتبه چه کسی  قربانی آتش زیر خاکستر انتقام می‌شود؟!مقدمه: – حالا چی می‌شد مراسم رو سه هفته دیگه می‌گرفتین؟ درحالی که با گره‌ی کراواتم ور می‌رفتم، خونسرد گفتم: – به جای این‌که اینقدر غر بزنی پاشو برو لباس‌هات رو عوض کن، دیر شد! دستش رو به کمرش زد و روی مبل نشست. شکم برآمدش نوید وجود نوزادی رو  می‌داد که قرار بود خواهر زاده‌ام باشه. شیرین کمی نگاهم کرد و گفت: – خب شهاب جان! منم دوست دارم پسرم توی مراسم باشه دیگه! لبخند محوی زدم و در همون حال گفتم: – من مخلص اون جوجه هم هستم! منتها… ادامه‌ی حرفم رو خوردم. شیرین با شیطنت گفت: – منتها چی؟پارت اول:– حالا چی می‌شد مراسم رو سه هفته دیگه می‌گرفتین؟ درحالی که با گره‌ی کراواتم ور می‌رفتم، خونسرد گفتم: – به جای این‌که اینقدر غر بزنی پاشو برو لباس‌هات رو عوض کن، دیر شد! دستش رو به کمرش زد و روی مبل نشست. شکم برآمدش نوید وجود نوزادی رو  می‌داد که قرار بود خواهر زاده‌ام باشه. شیرین کمی نگاهم کرد و گفت: – خب شهاب جان! منم دوست دارم پسرم توی مراسم باشه دیگه! لبخند محوی زدم و در همون حال گفتم: – من مخلص اون جوجه هم هستم! منتها… ادامه‌ی حرفم رو خوردم. شیرین با شیطنت گفت: – منتها چی؟نفسم رو سنگین بیرون فرستادم و جوابش رو ندادم. شیرین بیخیال نشد و با ذوق پرسید:- دوستش داری شهاب؟- برو حاضر شو.مطالعه و دانلود اثر</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 21:59:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان مدرسه شبانه روزی در لندن | آرمیتا حسینی کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-itvw65zfijlt</link>
                <description>مدرسه شبانه روزی در لندن | آرمیتا حسینینام اثر: مدرسه شبانه روزی در لندننوع: رماننویسنده: آرمیتا حسینیژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانهخلاصه: اتفاقات و راز‌های اسرار آمیزی ما بین اتاقک های کلاس سوسو می‌زند. ناپدید  شدن ناگهانی معلم‌ها، ابتدا باعث شادی دانش آموزان شد و کم کم تردید را در  دل تمامی افراد جاسازی کرد. ماجرای این مدرسه‌ی شبانه روزی همچو پازلی حل  نشده بود. یک نفر، یک فرد عجیب، پشت آن همه ماجرا قرار دارد؛ اما آن فرد  عجیب تنها نیست!مقدمه: آرام دریچه را باز کردم. الکس پشت سرم مدام زمزمه می‌کرد که بازگردیم  بازگردیم اما کنجکاوی آنچان تمام وجودم را قلقک می‌داد که غیرممکن بود  بازگردم، بلاخره جایی رفتم که نباید می‌رفتم، با ورودم تاریکی همه جا را  فرا گرفت و در از پشت قفل شد. با صدای بلندی فریاد می‌زدم و مشت‌هایم را به  در می‌کوبیدم اما نه از بیرون به داخل صدایی می‌آمد نه از داخل به بیرون.  بازگشتم و با دیدن مقابلم، نفسم در سینه حبس شد و روی زمین افتادم...پارت اول:ماجرای مدرسهاستاد: بیاین برای مبارزه..دلارام از روی صندلی سرد بلند شد و سمت زمین بازی رفت. کارول وآلیس هردو در  مقابل یکدیگر ایستاده بودند و دلارام و راشل هم مقابل هم. آسمان گوشه زمین  ایستاده بود تا برنده با او مبارزه کند. در این لحظه نفس‌ها در سینه حبس  شده بود. دلارام به چشمان وحشیه راشل خیره بود ومی‌دانست این دختر بویی از  رحم نبرده و سرسخت ترین حریف است. البته از دید راشل هم دلارام دختر مغرور و  ترسناکی بود یک حریف خشن. در این میان هرکسی برای حریف خود فکرهای  وحشتناکی می‌کرد. استاد ابتدا به گروه اول یعنی کارول و آلیس اجازه مبارزه  داد. هردو خم شدند و پس از احترام به یکدیگر مبارزه را آغاز کردند. کارول  با تمام قدرت با پایش به قفسه سینه آلیس می‌کوبید و چنان محکم ضربه می‌زد  که آلیس نفس‌اش چند لحظه بند آمد اما تلاش کرد تا پا بر جا بماند. کارول  نسبت به آلیس تازه کار بود و تا زمانی که پایش را بالا بیاورد چند لگد نوش  جان می‌کرد. در آخر کارول پرید و ضربه محکم به گیج گاه آلیس زد و آلیس نقش  بر زمین شد. همه جا را تار می‌دید و صداها را گنگ می‌شنید. کل سالن دور سرش  می‌چرخید و در حقیقت آلیس در یک حالت خواب و بیداری بود و یک حس مبهمی  داشت. استاد کارول را برنده اعلام کرد و آلیس از زمین بازی خارج شد تا کمی  استراحت کند. دلارام ظاهرش را خشن و آرام نشان می‌داد اما از درون آتش  گرفته بود. راشل فقط لبخند پلیدش را حفظ کرده بود و نقشه‌می‌چید تا به نقطه  ضعف دلارام ضربه بزند غافل از اینکه دلارام نقطه ضعف ندارد. بازی آغاز شد و  اول از همه راشل حمله کرد. دلارام با لبخند ریلکس‌اش ضربه‌های راشل را یکی  پس از دیگری با جاخالی دادن دفع می‌کرد و فعلا قصد حمله نداشت. او همیشه  ابتدا حریف را خسته می‌کرد و خود نفسی تازه می‌کرد پس از خسته شدن حریف  وارد میدان می‌شد. دلارام می‌توانست قطرات عرقی را که از پیشانیه راشل  می‌ریزد تماشا کند. همچنین حدس می‌زد راشل نفس کم آورده باشد و پاهایش خسته  باشند اما فعلا داشت مقاومت می‌کرد. با بی حال شدن ضربان راشل، دلارام  سریع وارد عمل شد و پرید و با یک حرکت چرخشی پا، راشل را روی زمین انداخت و  راشل انقدر خسته بود که نتوانست بلند شود و دلارام فقط با یک ضربه پیروز شد.  آهسته روی صندلی نشست و آبش رانوشید. پس از چند دقیقه‌ مبارزه سالن بسته شد  و دلارام با بستن زیپ ساکش از سالن خارج شد.مطالعه ادامه‌ی اثر</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 21:09:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود دلنوشته پس از باران | نادیا بیرامی کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-ns49wasdopqz</link>
                <description>دلنوشته پس از باران | نادیا بیرامینام اثر: پس از باراننوع: دلنوشتهنویسنده: نادیا بیرامیژانر: عاشقانهمقدمه: آن روز می‌گذ‌شتم از کوچه‌ی یاس نظری را حس کردم بر روی خودم بی مهابا برگشتم و لرزید دلم پس از بارانی که باریده بود من باخته بودم، دلم!قسمتی از اثر: شنیده بودم که اگر روزی با دیدن کسی در دلت، توفان به پا شد و درونت آشوب، هرگز نگذار که نسیمی از آن به رخسارت بورزد. می‌ترسم و تردید دارم برق چشمانم را دیده باشد و به توفان درونم آگاه باشد. دنبال جواب می‌گشتم که چرا؟ چرا عشق پنهان؟ مگر عشق با غرور یکی می‌شود؟ یا غرور از عشق بهتر است؟ چرا نمی‌شود هر دوی آن‌ها را داشت؟ اگر غرورت را حفظ کنی، خانه عشق را ویران کردی!دانلود دلنوشته پس از باران</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 19:01:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ژویین گربه خاص | آرمیتا حسینی کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%98%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-jjen4lu8lrx8</link>
                <description>رمان ژویین گربه خاص | آرمیتا حسینینام اثر: ژویین گربه خاصنوع: رماننویسنده: آرمیتا حسینیژانر: فانتزی، عاشقانهخلاصه: داستان راجب یک گربه شرور و شیطانی اما شیرین و بامزه است که با تمام  گربه‌ها فرق دارد و زندگیش را  از آنها جدا می‌کند، او بنابر اتفاقاتی وارد  زندگی پسر جوانی به نام اَرشان می‌شود و در آنجا ماجراهایی رخ می‌دهد که  این گربه متوجه تغییر عجیبی در خود می‌شود!  او زندگی دو وجهی را تجربه  می‌کند و با همان اتفاقات عجیب در کنار اَرشان و خانواده‌اش به سر می‌برد  تا اینکه موضوع عاشق شدن اَرشان هم پیش می‌آید و... .مقدمه:  اَرشان درحالی که خیس از باران شده بود، تند تند نفس نفس می‌زد! کوچه تاریک  و سرد و البته خیس بود. باران از روی مژه‌های اَرشان روی گونه‌اش  می‌افتادند و می‌لغزیدند و از چانه‌اش چکه می‌کردند، موهای نسکافه‌ای رنگش   خیس از آب روی چشمانش افتاده بود. گویی ترسیده بود اما شاد هم بود. با  سرعتی باور نکردنی سمتم آمد و مرا، ژویین را، گربه خیس و خسته را...گربه گم شده را... از روی زمین برداشت و محکم در آ**غ**و**ش گرفت! صدایش در گوشم زنگ خورد-ترسیدم ژویین به خدا ترسیدم، ترسیدم دیگه نباشی، از دستت بدم، دیگه ژویینی نداشته باشم، می‌فهمی لعنتی؟ چرا رفتی؟دمغ و کلافه نگاهش کردم که این بار اشک ریخت- ژویین درسته خیلی اذیتم می‌کنی و شیطونی اما من خیلی دوستت دارم!پارت اول:امروز هم یک روز کسل کننده بود. از روزهای تکراری خود خسته شده بودم و این  روزها اَرشان کمتر به من سر می‌زد معلوم نیست کدام قبرستانی مشغول کار است.  اصلا اگر من او را پیدا کنم با پنجه‌ام چنان صورتش را زخمی می‌کنم که یادش  برود نامش چیست. باز پایم را روی فرش نرم و آبی رنگ کشیدم و حرکت کردم. اتاق اَرشان کاغذ  دیواری آبی‌ای داشت و تخت و کمدش هردو سیاه بود و کنار هم قرار داشت. روی  تختش عکس یک توپ وجود داشت و البته روی پرده آبی رنگ اتاقش هم عکس توپ بود.  فرش اتاقش پرپشت و مو بلند و آبی رنگ بود، درکل اتاق خوبی داشت یا بهتر  بگویم اتاق خوبی داشتیم چون تخت کوچک من نیز کنار تخت او قرار داشت و یک  پتوی زیبا و سبز رنگ هم رویش وجود داشت. دستم را روی زمین کشیدم و از اتاق  خارج شدم. سالن دراز را که در آن سرویس بهداشتی و حمام همچنین دو اتاق قرار  داشت را، طی کردم تا به پله‌ها برسم. سارن خواهر اَرشان داخل اتاق سرتاسر  صورتی رنگش ، پشت لپتاپ نشسته بود و مشغول بود. نگاه کوتاهی به اتاقش  انداختم و به اتاق پدر و مادرش خیره شدم که در آن پدر اَرشان مشغول خور و  پوف بود. روی پله بلند نشستم و خودم را سر دادم و بپر بپر کنان از روی پله ،  سر خوردم و روی زمین افتادم.- من نمی‌فهمم پله به این بلندی به چه دردی می‌خوره حیف دستم به سازنده این خونه نمی‌رسه.وارد پذیرایی شدم که در آن مبل‌های راحتی و سفید به شکل دایره چیده شده  بودند و وسطشان میز عسلی قرار داشت و البته مقابلشان یک تلوزیون. از دسته  مبل بالا پریدم و خودم را روی مبل انداختم. کنترل را در دست گرفتم و با  پنجه‌ام دکمه قرمز رنگ را فشوردم تا روشن شود. اینکه پریسیما صبح تا شب داخل آن آشپزخانه این ور و آن ور برود و مدام  زیرلب صحبت کند کمی غیر طبیعی بود البته من از اول می‌دانستم که مادر  اَرشان دیوانه است، اما حال مطمئن شدم. اصلا مشخص نیست چه می‌گوید فقط وز  وز می‌کند دقیقا مانند یک زنبور، احتمالا غذایی هم که می‌پزد نقش عسل را  دارد. البته پدر اَرشان هم نقش یک خرس گنده و خواب آلو را دارد. او سرکارش  فقط پشت میز می‌نشیند و ورق‌هایی را با خط بدش می‌نویسد، یک بار اَرشان مرا  با خود به محل کار پدرش برده بود، من مدام با خود فکر می‌کنم نوشتن ورق  باعث خستگی می‌شود؟ خب اگر بشود هم فوقش کمی باید استراحت کنی نه اینکه شب  بخوابی بعد اظهر بلند شوی. تنها موجودی که در این خانه حیوان نبود اَرشان  بود. سارن هم مانند یک گربه ملوس رفتار می‌کند و مدام چشمانش را گشاد  می‌کند و لب غنچه می‌کند تا مثل گربه شرک شود. البته بیشتر شبیه موش می‌شود  تا گربه. به صفحه تلوزیون که تام و جری را نشان می‌داد، خیره شدم. البته ما چندان با  موش‌ها دشمنی نداریم اما این انسان‌ها حتما باید یکی از ما را خول و  دیوانه نشان دهند تا سرگرمی خودشان برطرف شود. سارن روی مبل کنار من نشست و  با دستانش شروع به نوازش گردنم کرد. خودم را روی مبل ولو کردم و آخیشی  گفتم. ماساژور عزیز من بسیار عالی و ماهرانه شانه‌هایم را نرمش می‌دهد.سارن:« مامان به ژویین غذا دادی؟»پریسیما:« آره صبح بهش شیر دادم.»سارن: «الان ظهره مامان! خودم بهش یک چیزی می‌دم.»کم کم از اینکه او را موش خطاب کردم پشیمان شدم همان گربه شرک خوب است.  بیسکوییت را داخل شیر ریخت و با مخلوط کردن کاملش، ظرف را مقابلم قرار داد.- شرمندم نکن گربه شرک.سارن: «اخ فدایی اون صدات بشم من.»زبانم را داخل شیر فرو بردم و تند تند شروع به خوردن کردم. این خانواده آن  قدر به من غذا می‌دهند که دیگر جایی برایم باقی نمی‌ماند. طعم شیرین و  البته دلچسبی داشت. ظرف را با دستم عقب کشیدم و روی مبل ولو شدم. سارن ظرف  را برداشتم و با بوسیدن من سمت آشپزخانه رفت.مطالعه ادامه‌ی اثر</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 11:14:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود دلنوشته آه ماه | نیلوفر نانکلی کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-uiok9qjl709a</link>
                <description>دلنوشته آه ماه | نیلوفر نانکلینام اثر: آهِ ماهنوع: دلنوشتهنویسنده: نیلوفر نانکلیژانر: عاشقانه، تراژدیمقدمه: ای ماه تا همیشه عاشق!ای جاودانه سودا زده!از آسمان‌ها چه خبر؟!هنوز هم بر صندلی سپهر نشسته‌ای و نگاه حزن آلودت انتظار نام و نشان مهر همواره فروزانت را می‌کشد؟!سال‌ها از خواب شبانه‌ات گذشتی!این زمان برای اثبات بی‌علاقگی خورشید کافی نبود؟!بگذار یک حقیقت تلخ را برایت بگویم.می‌دانی؟!زیاد انتظار نکش، آخر خورشید با وفایت حسابی سرش شلوغ است.خود دیده‌ام که او چندین و چند قمر دارد و چه ناهماهنگی غم‌باریست که تو  چند میلیارد سال است که به امید دیدن خورشید با وفایت بی‌خوابی می‌کشی.ای ماه سراسیمه شامگاه، ‌‌‌دیگر هیچ‌گاه برای من با آه نخند!می‌دانم از غم خورشیدت تا چه اندازه، پیر شده‌ای.از دردهای جاری عمق جانت باخبر هستم؛ ‌اما تمنّا می‌کنم با آه نخند!بگذار قرص زیبایت تا همیشه کامل بماند.با آه خندیدن پر از نوای بی‌قراری است،‌ پر از فغان‌هایی پنهان شده در پس سکوت سکون شب، پر از زخم‌های نمک‌آلود! پس تا همیشه کامل بمان!ای ماه زیبا ‌رو، با آه نخند!که بغض خفته‌ی چشم‌هایت بارشِ اشکِ‌ ابرهایت می‌شود.قسمتی از اثر: ای ماه‌ تنهای گمشده در دل قیرگون شب‌، چه شده تو را؟عازم دیارِ خواب نمی‌شوی؟شهر زیر پایت را بنگر که چگونه در دل خاموشی، آرام خواب را به آ**غ**و**ش کشیده است!پس بی‌تابی چرا؟!می‌دانم در انتظار مهر حیاتت عُمری را قربانی کردی!می‌دانم عشق و احساسات پر از اندو‌هت، شب‌ها بیش‌ از هر زمان دیگر پیچک‌وار به دور گلوی عواطفت می‌پیچند.اما تحمل کن!باید به قدر تمام این چند میلیارد سال انتظاری که برای مهر تابان بی‌وفایت کشیده‌ای، غم و اندوهش را گران به جان بخری.ای ماه پر آه!به ‌راستی عشق چیزی است بسی عجیب و غریب، غرق در دریای ستارگان رنگارنگ و  فروزان هستی؛ اما دلت برای اویی می‌لرزد که تا در آسمانش ظاهر می‌شوی بار  سفر می‌بندد و در واپسینِ مهِ سپهرش پنهان می‌شود.ماه کمی بخواب!عهد می‌بندم اگر خورشیدت آمد، بیدارت کنم‌.دانلود دلنوشته آه ماه</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 20:53:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ژرفای جنون | امیر کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%98%D8%B1%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-ibj2qsnukkuf</link>
                <description>رمان ژرفای جنون | امیرنام اثر: ژرفای جنوننوع: رماننویسنده: A.m...) Amir)ژانر: تراژدی، معماییخلاصه: در گوشه‌ای از این دنیای پرهیاهو، مردی خسته از نابسامانی روزگار و قلبی که به ناچار برای زنده ماندن می‌تپید، زندگی می‌کند.ناآرامی زندگی‌اش زمانی آغاز شد که آن اتفاق شوم رخ داد؛ اتفاقی که ویرانگر آرزوهایش شد!همه‌چیز به یک‌باره تغیر کرد؛ حتی خودش!زخم خورده‌ی مجسمه‌هایی به نام انسان...خسته از آدمک‌های ساختگی...خسته از حرف‌های جا مانده در سینه...زندگی‌اش یک معمای پیچ در پیچ شده بود؛ معمای مجهولی که تنها به دست یک نفر حل می‌شد، و آن یک نفر...غافل از همه‌چیز به دیواری پوشالی مشت می‌زد، بدون آن‌که تصویر پرتگاه  هولناک پشت سرش را ببیند؛ پرتگاهی که هر از چند گاهی به او نزدیک‌تر می‌شد  تا او را در آ**غ**و**ش گیرد.مقدمه: گاهی در زندگی گیج می‌شوی. برای رسیدن به حقیقت دنیایت را  می‌سوزانی؛ غافل از این‌که حقیقت، همان آتش حریصی است که کمر به سوزاندن  خودت و دنیایت بسته! یا که دیوار غروری را تخریب می‌کنی غافل از این‌که  حقیقت با گشودن یک در هم هویدا می‌شود.و همه‌چیز را می‌دهی تا شاید با رسیدن به حقیقت آرام شوی؛ اما حقیقت چیزی  جز یک آتش نیست که روی خاکستر‌هایت جولان می‌دهد! آتش درونت، اکسیژنی  می‌خواهد تا شعله‌ور شود. حریص می‌شوی! دور برمی‌داری و خود را نشان  می‌دهی. این تویی که حکم‌رانی می‌کنی بر نیازهایت و قوی می‌شوی با  باورهایت.دیواری می‌کشی در گرداگرد قلبت. این تویی که پادشاهی می‌کنی!پارت اول: چشمانش به سرخی می‌زد. انگشتانش را در هم گره کرده بود. دو سر ابروانش به هم چسبیده بود و نگاه بی‌روحش به دود سیگار برگش بود.- ماهان!فکش منقبض شد؛ شقیقه‌اش نبض گرفت. نگاهش را بالا آورد و به مسبب تمام  بدبختی‌هایش دوخت. خشم در نگاهش شعله می‌کشید. هر لحظه که می‌گذشت، فشار  دندان‌هایش بیشتر می‌شد. با صدایی عربده مانند، فریاد زد:- این‌جا چه غلطی می‌کنی آ**ش**غ**ا**ل؟مرد که با داد او لرز خفیفی به جانش افتاده بود، پلک‌هایش را روی هم فشرد تا بر خود مسلط شود. با ملایم‌ترین لحن ممکن نجوا کرد:- توضیح می‌د...که با فریاد گوش‌خراش او، حرفش ناتمام ماند:- دِ چی رو می‌خوای توضیح بدی؟ هان؟نگاه شرمنده‌ی امیر، چیزی را عوض نمی‌کرد. برای پشیمانی دیر بود، خیلی دیر! با صدای شکستن شی‌ئی به خود آمد. با چشمانی ترسان اطرافش را  کاوید. نگاهش  روی تکه‌های شیشه افتاد. سرش را بالا آورد. ظاهر آشفته‌ی مرد روبرویش دلش  را لرزاند. بادیدن قطره‌های خون روی پارکت‌ها، قلبش فرو ریخت.قطرات، نجوا  می‌کردند؛ نجوایی ناله‌گونه و پر درد! دردی که از بند بند وجودش سرازیر  می‌شد و طوفان به پا می‌کرد. با تردید نگاهش را بالا آورد. نگاهش که به  دست‌های خونی ماهان افتاد، قلبش فشرده شد. چه کشیده بود این مرد! با صدای  دورگه‌ای لب زد:- دستت...باز هم ماهان حرفش را قطع کرده بود:- دستم نه، قلبم!نگاه طوفانی‌اش را از پارکت‌های خونی گرفت و به امیر دوخت:- گمشو بیرون؛ از خونم، از زندگیم. دعا کن دیگه چشمم به چشمت نیفته امیر، دعا کن!نگاه مأیوس امیر به آن نگاه طوفانی، بیش از حد غمگین بود. غمگین و پشیمان.  آری! پشیمان بود از هرآن‌چه که نباید می‌شد و شد. مگر چه بدی‌ای کرده بود  که این‌طور مجازات می‌شد؟مطالعه ادامه‌ی اثر</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 13:07:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ساحره | ح.خدّامی کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D8%AE%D8%AF%D9%91%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-ikaihfcatxus</link>
                <description>رمان ساحره | ح خدامینام اثر: ساحرهنوع: رماننویسنده: ح.خدامیژانر: علمی-تخیلی، جنایی، معماییخلاصه: دخترک مشکی‌پوش، از خیابان ترس، گذر می‌کند!نامه‌ها را می‌گشاید!اخم‌ها را تکه - تکه می‌کند!به کدامین گناه محکوم است؟! محکوم به درد، زجر، بیچارگی!تبسمش پر می‌کشد؛ نگاهش آلوده می‌شود... .سقوط! سقوط اشک!از مبدا دریای دریایی به مقصد خاک سر.مقدمه: رهایی از بند او سخت است و جان گداز.من را فرا گرفته. رها نمی‌کند. نه نه. ممکن نیست.جادو می‌کرد و زندانیش را می‌فشرد.اما جنسیت او چیست؟ ساحر است یا ساحره؟حرکت او به سمت در و فشردن من با سِحر خود به چه معنیست؟مایعی به طعم خون را در دهان حس می‌کنم.با افزایش میزان فشار، مقداری خون خارج می‌شود و راه تنفس من گشوده.به راستی ذکاوت دارد. اما چیست سِرّ این راز؟بند سخت می‌شود و من عاجز ز حرکت. بند تنگ می‌شود و حنجره عاجز ز فریاد.  بند تنگ می‌شود و دیدگان عاجز ز بینش. آه به راستی این است پایان زندگی.پارت اول: به سمت دکه‌ی روزنامه فروشی حرکت می‌کند؛  روزنامه‌ای خریداری می‌کند و خبری که در صفحه‌ی اول، با تیتر بزرگ،   نوشته‌شده را می‌خواند: «مرگ سرهنگ س.ز نظر تیمسار را به خود جلب می‌کند.»  پوزخندی می‌زند و روزنامه را به سمت کیف می‌برد. کبوترها به سرعت شروع به  پر زدن می‌کنند. شاخه‌های درخت، با هر بادی که می‌وزید، رقص را تجربه  می‌کردند؛ رقص برگ.به سمت ماشین گران قیمتش حرکت می‌کند و سوار می‌شود. جاده‌ی خاکی، رفته –  رفته سبز پوش می‌شود. عینک آفتابی بر روی چشم‌هایش، با هر تکان خورشید، برق  می‌زند. سبزه‌ها، درخت می‌شوند. پرنده‌ها آواز می‌خوانند. چهارپاها دنبال  غذا می‌گردند. خرس تنبل به نحوی شاخه را چسبیده که انگار به او چسب زدند و  درنهایت در میان تمام این‌ها، کلبه‌ای چوبی نمایان می‌شود.***بعد از سه - چهار ساعت به جنگل می‌رسم. تاریکی جنگل، من رو وادار به روشن  کردن چراغ ماشین می‌کنه. سیاهی شب توی هاله ای از روشنایی ماشین فرو میره.  حیوانات جنگل با روشن شدن لامپ و حرکت ماشین، به این سمت و اون سمت فرار  می‌کنن.خوب شد این راه رو برا خودم ساختم وگرنه همش رو باید پیاده می‌اومدم.ماشین مشکی رنگش را پارک می‌کند و پیاده می‌شود. از حیاط پر گل خانه عبور  می‌کند. حیاطی پر از گل‌های یاس رنگارنگ و رزهایی که در باغچه، پادشاهی  می‌کنند؛ نرگس‌های سفید و زرد. در گوشه‌ی خانه، درخت بید مجنون بزرگی رشد  کرده که در زیر آن، تاب طلایی رنگی خودنمایی می‌کرد. کلبه‌ی چوبی، با چوب  تیره تزئین شده بود. دو پنجره‌ی کوچک در سمت راست، آشپزخانه و دوپنجره‌ی  دیگر در سمت چپ، برای هال بود. در طبقه‌ی بالا هم، دو پنجره دیده می‌شد.  یکی در راست و یکی در چپ. یکی اتاق او و دیگری اتاق میهمان. کلبه‌ای چوبی  در قعر جنگل که دو طبقه داشت و در فصل‌های سرد سال، تکه‌های چوب در شومینه،  جلز و ولز می‌کردند. کلبه‌ای خالی از هر انسانی و تنها به همراه او.وارد کلبه‌اش می‌شود. کلاه هودیِ مشکی رنگ، با طرح اسکلتش، را در می‌آورد.  موهای شکلاتیش روی شونه‌هایش پخش می‌شود و رایحه‌ی گل‌های یاسِ موهایش، به  سمت بینی هجوم می‌برند.نفس عمیقی می‌کشد و به سمت قهوه جوش گام بر می‌دارد. حرف زدن با خودش، در  کلبه‌ای تنها، چیز ترسناک و عجیبی نبود: «چه روز خسته کننده‌ای بود ولی  واقعا خوش گذشت. نظر تو چیه آقای کریس؟»سرِ عروسک پارچه‌ای که کت و شلوار اسپرتی به تن داشت را تکان می‌دهد. باید  عروسک السا را به او بر می‌گرداند. این عروسک، تمام دنیای السا کوچولوی  چهار ساله بود و از شانس بد او، السا آن را در ماشینش جا گذاشته بود.درک السا کوچولو کار سختی نبود. دختر کوچولویی که به خاطر از دست دادن  پدرش، با آقای کریس حرف میزد و ددی صدایش می‌کرد. این درد، مختص به کودکانی  بود که به مانند او تنها در خانه به سر می‌کردند. مادرش از ساعت هفت صبح  تا هفت شب کار می‌کرد و پدرش... کدامین پدر؟!به ساعت نگاهی انداخت. شب نزدیک بود بنابراین می‌توانست به ملاقات السای کوچک برود.به صورت آقای کریس خیره شد. انگار او هم دلش برای السا تنگ شده بود:- آره آقای کریس؟ تو هم دلت تنگ شده؟مطالعه ادامه‌ی اثر</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 11:46:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان آغوش خیالی | زهرا سرابی کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-ccoqvdt9368r</link>
                <description>رمان آغوش خیالی | زهرا سرابینام اثر: آغوش خیالینوع: رماننویسنده: زهرا سرابیژانر: عاشقانهخلاصه: دلم تنگ است؛ برای کسی که نمی‌شود او را خواست، نمی‌شود او را داشت، فقط می‌شود سخت برای او دلتنگ شد؛ و در حسرت آغوشش سوخت.من دختری هستم از تبار لیلی، پس محکومم به عاشقی از جنس جنون.و تو ای جانان من؛ وقتی که مجنون می‌شوی لیلی شدن را کم می‌آورم.آوای دلت را با کدامین ساز عاشقی می‌شود نواخت؟بند بند وجودم تار می‌شود، دلم به لرزه می افتد،لیلی شده‌ام؟مقدمه: ثانیه‌ای نیست که نشود به تو اندیشید؛وقتی می‌خندم،وقتی می‌گریم،وقتی قدم می‌زنم،در ذهن و قلبم هک شده‌ایای یار شیرین!دیوانگی بدون تو بی‌معناستای‌ عشق دوست داشتی!من از عشق به جنون رسیده‌ام...پارت اول:با حسرت از پنجره به روبه رو نگاه می‌کردم، پرده یاسی رنگ از فشار  انگشت‌هام چروک شده بود، صدای هق‌هق‌ام سمفونی دردناکی ساخته بود و خواننده  محبوبم همراه با من ناله می‌کرد:دوست دارم، ولی با ترس و پنهانیکه پنهان کردن یک عشق یعنی اوج ویرانیدلم رنج عجیبی می‌برد از دوری‌ات امانجابت می‌کند مانند بانوهای ایرانی.نمی‌دونم چند ساله نجیبانه دوستت دارم! چند سال پشت این پنجره پنهونی گریه کردم!انگار از ازل می‌شناسمت، آره عشقت بی‌رحمانه با تمام‌ وجودم عجین شده.و تو بدون این‌که نیم نگاهی به‌ این عاشق دل‌خسته بندازی، دست به موهای خوش حالتت می‌کشی و نمی‌دونی تو اون لحظه جون دادنم حتمیه؟!میری، آره بازم میری و نمی‌فهمی یه دختر با چشم‌های اشکی‌اش هر روز پشت پنجره می‌شینه تا با اشک بدرقه‌ات کنه.تا ماشین لوکسش پیچ کوچه رو رد کنه نگاهش می‌کنم ؛ و وقتی از مقابل چشم‌هام  محو می‌شه آب دهانم و قورت می‌دم تا شاید این بغض لعنتی رهام کنه، و بازم  تو دلم می‌نالم: چیکار کردی با من؟ آخه بی‌انصاف یه نگاه که چیزی ازت کم  نمی‌کنه همونم ازم دریغ می‌کنی؟صدای روژان که از پایین میاد منو به خودم میاره:‐ یاسی من اومدم، توروخدا یک ساعت از اون کتابات دل بکن و مارو دریاب.و صدای قهقهه‌اش خونه رو پر می‌کنه، کنایه زد؟ هه… اون که می‌دونه من تو  این اتاق لعنتی جز دید زدن خونه روبرویی کار دیگه‌ای ندارم، پس کنایه  می‌زنه.تو سرویس اتاق، آبی به صورت خسته‌ام می‌زنم تا آثار گریه توش پیدا نشه. با  دلی خون از پله‌ها پایین میرم، روژان نیومده معرکه راه انداخته! صدای خنده مامان و خودش کمی حالم رو بهتر می‌کنه؛ مامان تا متوجه حضورم می‌شه لیوان آب میوه رو سمتم می‌گیره و میگه:‐ بگیر قربونت برم، این‌همه درس می‌خونی مخت تاب برمیداره.روژان از خنده ریسه میره و بریده‌ بریده به حرف میاد:‐ درس…خوندن… خوش گذشت؟چشمکی می‌زنه و وقتی مامان از ما دور میشه زیر لب میگه: خب امروز کدوم دختری مهمون خونش بود؟‐ روژان دوباره شروع نکن لطفا.‐ دختره‌ی دیوانه، داری مثل شمع آب می‌شی حواست هست؟ آخه از این می‌سوزم  طرف یه ذره‌ام ارزش نداره که بخاطرش داری خودتو به آب و آتیش می‌زنی.‐ روژان!‐ چیه؟ مگه دروغ می‌گم؟ پسره اندازه موهای سرت دوست دختر داره.‐ صد بار اینارو گفتی لطفا چیز تازه بگو.‐ ام… چیز، تازه اینه که تو واسه اون زیادی هستی، متوجهی؟‐ فعلا که اون محل بهم نمی‌ده.‐ اخه خنگ خدا مگه باهات برخورد داشته که معلوم بشه محلت می‌زاره یا نه.آب پرتقالش رو سر می‌کشه و با صدای آرومی میگه:‐ یاسی، بیخیال این پسر خوشگله شودستمو رو قلبم می‌زارمو و می‌گم:‐ این لعنتی حرف حالیش نمی‌شه!روژان می‌خواد حرفی بزنه که با ورود بابا و یاسین بحث یواشکی مون ناقص می‌مونه. بلند می‌شم و به سمت بابایوسف پرواز می‌کنم و یک‌ ب**و**س**ه از لپ‌های یخ زده‌اش برمی‌دارم.‐ سلام به بابا یوسف خودم، آقا یوسف راستشو بگو از بازار تا اینجا چند تا کشته مرده داشتی؟بابا با شعف می‌خنده و درحالی که صورت روژان رو می‌ب**و**س**ه میگه: پدر صلواتی چند دفعه گفتم زبون نریز؟!می‌خندم تا هیچ کدومشون به حال افتضاحم پی‌ نبرن، دست یاسین که دورم حلقه می‌شه به حرف میام:‐ به‌به داش یاسین چه عجب از روژان جونت دل کندی تا با ماهم حال‌احوال کنی؟ ها؟!‐ مگه مغز خر خوردم روژان به اون خوشمزگی و ول کنم بچسبم به توعه گوشت تلخ!پس گردنی محکمی می‌زنم و با حرص می‌غرم: نوش جونت.‐ آخ، چه‌قدر وحشی شدی تو دختر، بهت نگفتن احترام به برادر بزرگ واجبه؟ پس تو اون دانشگاه چی یادتون میدن؟‐ همونایی که به نامزد محترمت یاد میدن.‐ پای روژان و وسط نکشامی‌خوام جواب دندون شکنی بهش بدم که با صدای اعتراض مامان هر دومون با عجله وارد آشپزخونه می‌شیم.مطالعه ادامه‌ی اثر</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 19:55:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماقتی از جنس بی‌شعوری</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1%DB%8C-zi75bpxbyqxt</link>
                <description>اثر هستی همتی*چرخه‌‌ی زندگی، حماقتی ساده است. جانداران بزدلی به زیستن می‌‌پردازند که نام عاقل مهر بر پیشانی‌‌شان شده، اما دریغ از قطره‌‌ای شعور که به جانشان رخنه کرده باشد! خودتان بگویید؛ آن کس که راحت طلبانه، با دستان آلوده‌‌اش ریشه‌‌ی زندگی خودش را با تیغِ تبرِ حرص و طمع، شقه می‌‌کند و طناب دار خفگی را با محو کردن دانه دانه‌‌ی هوای خالص ریه‌‌هایش، به گردن خود می‌‌آویزد، دیوانه‌‌ای کم عقل بیش نیست؟*به کشوی میزش که کمی آن سوتر، در فاصله‌‌ی چند قدمی‌‌اش واقع است، خیره خیره می‌‌نگرد. تصویر خانه‌‌ای که بنا شده بر کاغذ سفید رنگ مقابلش طرح بزند، نیازمند در اختیار داشتن خط کش است؛ واگرنه طرح کج و معوجش مورد قبول نخواهد بود!زنگ تنبلی در گوش‌‌های پهنش صدا می‌‌دهد؛ خط کش در کشوی میز قرار دارد و او چه جانی دارد از روی زمین برخیزد، میان انبوه اقسام و ابزارکشوی برهم ریخته دنبال خط کش از ریخت افتاده‌‌اش بگردد و به جایش بازگردد؟ بیخیال! ارزش انرژی گذاردن که ندارد.بی‌‌تفاوت شانه‌‌ای بالا می‌‌راند و امتحانی، نیمی از طرح را به یاری سرعت دستان بی‌‌حوصله‌‌اش به تصویر می‌‌کشد. سرش را که عقب می‌‌برد، ابروهایش یکدیگر را می‌‌ربایند؛ گویا از پایه، تصویر را شکسته و نامیزان طرح زده اند!حرص درون شریان‌‌هایش می‌‌پیچد و کاغذ، به ضرب در فشار مشت دستش مچاله شده، روانه‌‌ی سطل زباله‌‌ی اتاق می‌‌شود. کاغذی دگر از پوشه‌‌ی خاکستری بیرون می‌‌کشد و اینبار هم با بها دادن به تنبلی مفرط، از کناره‌‌ی خودکار برای زدن طرح یاری می‌‌جوید؛ اما لغزش ناگهانی خودکار، بانی در زباله دانی فرود آمدن کاغذی دگر می‌‌شود؛ برگ در پی برگ و کاغذها چنان فرو می‌‌ریزند که گویی بارش خرده کاغذ آغاز شده! با پر شدن سطل باریک اندام هم که سونامی مچاله‌‌های کاغذ، کف اتاق را غرق می‌‌کند...دقایقی که گفته اند عیارشان از طلا بالاتر است، به یغما می‌‌روند و واژه‌‌ی پنج حرفی بختک مانند «تنبلی»، تیز و برّنده بر تنه‌‌ی درختان محوطه نشسته است که در ازای سخاوتمندانه دور ریختن تعدد نقوش بد تصویر، به تیرگی هوای آلوده‌‌ی نفس‌‌هایمان افزوده شود که این تنها یک قسم است!یک تنبلی، یک احمقانه‌‌ی مبهوت کننده از آدمیزادی که ادعای عاقل بودن دارد، جرقه‌‌ی نگون بختی‌‌ای را می‌‌زند که با طمانینه پیش می‌‌آید. قدم نخست، نابودی تنه به تنه‌‌ی استقامت قهوه‌‌ای گون بدنه‌‌ی سایه بان زندگانی، درختان است. یک پایه‌‌ی زندگی که بلنگد، مابقی نیز سستی می‌‌پذیرند و تدریجِ وحشت زایی روی کار می‌‌آید که هاله‌‌ی اوزون را سمی‌‌تر از افعی‌‌های چند سر و کره‌‌ی خاکی را به مریخی دگر بدل می‌‌کند؛ آواره‌‌ای به جا مانده و هوایی که کم می‌‌آید!آدمی، اگر عمق این‌‌ها را ببیند، قطع بر یقین دچار شوکی خواهد شد که برجای بماند؛ امان از اراجیف و به راستی هراس، جان آدمی را که شعور حقیقی دارد -و نه صرفاً تظاهر- می‌‌رباید که بر سر آیندگان چه خواهد آمد؟ آن گاه تصویری در اذهانم نقش می‌‌بندد که تلخی کوته قصه‌‌ای تراژدی را نمایان می‌‌کند.روال بی‌‌توجهی که این چنین باشد، دیری نمی‌‌پاید و در آینده‌‌ی نزدیکی پس از رفع زحمت من و شما، پای کودکی، ناگاه کف پوش سنگی را می‌‌شکافد. میان بهت نگاهش خرده گلوله‌‌هایی قهوه‌‌ای رنگ می‌‌بیند که نمی‌‌داند نامشان را چه بگذارد؛ زیر ساخت سنگی؟ زیر ساخت بتنی؟ اما هرچه گمان به سرش بیاید، سه حرف «خ، الف، کاف»، نقش نخواهند بست؛ دگر تصوری از خاک نخواهد ماند و از صفحات کتب درسی، سوال تکراریِ «دانه را که در خاک بکاریم، زودتر جوانه می‌‌دهد یا ریشه؟» محو خواهد شد. و به راستی این است حقیقت تراژدی‌‌ای که بر لحظات ادراک آیندگان سایه‌‌ای شوم دارد.ترس می‌‌گوید اگر این پافشاری بر تخریب کره‌‌ی خاکی قطع نشود، سودجویانی که در تمامی عرصه‌‌ها حضوری پررنگ دارند، قدم به جلو می‌‌گذارند؛ زادگان اکسیژن که بر زمین رها شده، تجزیه شوند و گازِ آلوده هوا را مسموم سازد، انتظاری دگر نمی‌‌توان داشت که مخزن اکسیژن فروشی شود و ما آدمیانی که خود حماقت می‌‌کنیم، مجبور به پرداختن بها برای تنفسمان شویم؛ هر دقیقه زیستن قیمتی خواهد داشت!خودکشی جرمی ست نابخشودنی؛ آدمی با چنین عملی در حق خود ظلم می‌‌کند و وای بر ما که واضحاً، دستانمان آغشته به قطرات خونی ست که با بی‎‌‌توجهی به کره‌‌ی خاکی‌‌مان، قطره قطره می‌‌ریزیم. هر گناهی که در حق طبیعتمان انجام دهیم، سختی تیزی خنجری می‌‌شود که نه چندان دور، زمان فرو رفتنش بر پیکرمان فرا خواهد رسید. شاید هم اکنون به آرامی پوست و استخوانمان را می‌‌شکافد و ما در غفلت، خفته ایم... ا ستاندن جان گیاهی که نفس می‌‌کشد، بند ریشه‌‌ی خودمان را قطع می‌‌سازیم و زندگی‌‌مان بر لبه‌‌‌ی پرتگاهی ست که خود، در پی آغوشی باز آن را به انتهای دره می‌‌رانیم.ما، اشرف مخلوقات، اعتمادی داریم که نفس را شرمنده می‌‌سازد و چه مغرورانه از شعور والای خود، سخن به میان می‌‌کشانیم. برای یکبار هم که باشد، لای چشمان پف کرده‌‌ی خود را بگشایید و دور از سنگینی حس طمع، حرص، تنبلی و هرچه بانی آسیب زدن ما به محل زندگی‌، در نتیجه پیکر خودمان می‌‌شود، به آن بیندیشید غایت به کجا خواهد رفت؟ بیایید یکبار در طول عمری که تباهش کردیم، پای شعوری بمانیم که بارها در تاریخ، به ناراستی از آن لاف زده ایم...نویسنده:هستی همتیگوینده:ح.خدامی#پیک زمین</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 00:02:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ ناقص</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-f2srybdaswxy</link>
                <description>اثر ح.خدامیصدای فریاد...هو - هوهای باد...نم - نمک باران...تَرَق - تَرَق صدای تبر...به کدامین گناه خانواده‌اش را گرفتند؟ اصلا کسی به یاد نهال کوچک خانواده بود؟ کسی اشک‌های نهال را می‌دید؟کسی ناله‌هایش را می‌شنید؟ کسی زرد شدنِ برگ‌هایش را دیده بود؟ناله‌های برگ‌ها بلند شد؛ چرا او را قطع نکرده‌بودند؟ فقط چون نهال بود و بزرگ نشده‌بود؟ نهال بودن به چه دردش می‌خورد وقتی خانواده‌اش را گرفته‌بودند؟ آن‌ها خوششان می‌آمد که مادر و پدرشان را قطع کنند و بُکُشند؟تنه‌ی قطع شده‌ی درختان، بیشتر از هر چیزی در چشم بود. نهال‌ها به یک‌دیگر نگاه می‌کردند و بعضی‌ها خود را نگه می‌داشتند و بعضی، بی‌پروا، اشک می‌ریختند.مادرها، ذره - ذره فرو می‌ریختند و می‌رفتند؛ پدرها، استوار و با صلابت، آخرین نگاه خود را به نهال‌هایشان می‌انداختند و می‌مردند.غروب غم‌انگیزِ رها شدنِ نهال‌ها در همین‌جا ختم نمیشد! قلب سوخته‌ی آن‌ها به این راحتی ترمیم نمیشد. رنگ سبز نهال‌های دیگر، در چشم هر نهال، فرو ریخت و آبیِ آسمان، خاکستری‌تر از هر خاکستری‌ای، تیره شد.درخت‌های مرده، به سمت کارخانه حرکت می‌کردند؛ در گوشه کناری، برگ‌های سبزشان، زرد میشد و ناله‌هایشان فرو می‌ریخت. مرگ تدریجی درد بسیاری داشت؛ سلول به سلول را، نه در یک ثانیه بلکه در یک‌ساعت و شاید بیش‌تر، از جانشان می‌گرفتند و پودرشان می‌کردند.بارانی سخت در گرفت. قطرات، نم‌گرفته‌های چشم آسمان بودند که می‌ریختند. هر قطره، سناریوی زندگی یک نهال بود. سناریوی غم‌انگیز زندگی نهال‌ها، اشکم را در آورده بود؛ انگار چشمان من هم قصد نواختن سناریوی تلخ دیگری را داشتند.اینک من بودم که با تبسم تلخی، بر منظره‌ی روبه‌رو، نگاه می‌کردم و در ذهنم تجسم می‌کردم؛ تجسم از دست دادن خانواده‌ام، تجسم کاغذهای سفیدی که، بی‌مصرف، رها می‌شدند.آن‌گاه بود که بخشی از کتاب زندگی خصوصی درختان، اثر آله‌خاندرو سامبرا، در ذهنم نقش بست:«خولیان لکه‌ای است که حذف می‌شود و می‌رودورونیکا لکه‌ای است که حذف می‌شود و می‌ماندآینده داستان دانیلاست»«زندگی خصوصی درختان» داستان مردی به نام خولیان که شبی تا صبح در انتظار بازگشتن همسرش، ورونیکا، می‌نشیند و در گذشته و آینده و حال تأمل می‌کند. چنان که راوی می‌گوید «وقتی ورونیکا بیاید داستان تمام می‌شود. کتاب تا آن‌جا ادامه دارد که او برگردد یا تردیدی در ذهن خولیان باقی نماند که ورونیکا برنخواهد گشت.» اینک سرنوشت نونهالان جنگل هم این‌گونه بود یا در انتظار خانواده می‌ماندند تا قصه تمام شود و یا به این باور می‌رسیدند که بازگشتی وجود ندارد!خولیان حالا حوالی خیابانی به رنگ آبی آسمانی به نام توبالابا زندگی می‌کند، قبلاً در چندقدمی خیابانی آبی به نام ایراساوال، روبه‌روی پلاسا نیونیوآ، همراه زنی زندگی می‌کرد که در شرف مبدل شدن به دشمن او بود. از خیابان‌های دیگری به آن خانه می‌رسید که در نقشه‌ی بازی متروپولیس ازشان خبری نیست چون این خیابان‌ها دورافتاده و در مسیر غرب پایتخت بزرگ است. این خیابان‌های بی‌رنگ به ته‌رنگی خاکستری‌گون در ذهنش نقش می‌بندد. این خیابان‌ها در سال‌های کودکی و نخستین سال‌های جوانی خولیان سفید بود و حالا غبارگرفته و مات شده است. حالا، همین اخیراً، زمان موفق شده است به زنگارش بیالایدشان.و اینک ابراهیم گلستان بود که در داستان درخت‌ها این‌گونه می‌نگاشت:«کسی که میوه را چشیده بود، خورده بود و هسته را همین کنار جوی، یا نه دورتر، تا سر قنات پرت کرده بود و آب هسته را کشانده بود تا رسانده بود لای پونه‌ها. بعد هسته رفته بود زیر خاک یا همان میان پونه‌ها شکاف خورده بود، جوانه داده بود، ریشه کرده بود و بعد برف روی سال مرده ریخت.» این بود که داستان زندگی نهال بی‌چاره را روایت می‌کرد. بی‌تردید او نبود که می‌خواست زندگی‌‌اش این شود؛ طبیعت بود که برای نهال، زندگی بدون برنامه و مرگ غم‌انگیز ساخته بود.آخر آبان که برگ‌ها تکید. چند میوه‌ی نچیده لای کاج مانده بود. میوه‌ی نچیده خشک بود. میوه‌های خشک را کلاغ کند. کاج سبز بود. کار کاج سبز ماندن بود و در نهایتِ سبز بودنش، تماشای مرگ هم‌خاک‌هایش را حقش دانسته بودند!سرانجام، نهالی بود که با صلابت بزرگ میشد و دردی بزرگ در سینه داشت؛ اشک‌هایش را می‌خورد و ناله‌هایش را خفه می‌کرد؛ زجه میزد و قطره - قطره فرو می‌ریخت و در انتظار قطع شدن، آرزوهایش را چال می‌کرد و کاغذ میشد و من بودم و تو! می‌شویم ما! مایی که بی‌درنگ، ورق به ورق ایجاد شده از درخت را، پاره می‌کنیم و دور می‌اندازیم؛ ماییم و نوایی! ماییم و آهی جگرسوز! ماییم و نفرین نهالان این سرزمین!نویسنده: ح.خدامیگوینده:ح.خدامی#پیک زمین</description>
                <category>رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 23:54:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>