<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات شاید دوباره</title>
        <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/feed</link>
        <description>هر پایانی یه شروع دوبارست . از جایی که هیچ وقت فکرشو نمیکنیم دوباره همه چی شروع میشه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:29:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/xlkppcjvu7ub/whqjsy.jpg</url>
            <title>شاید دوباره</title>
            <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خداحافظی با غم آشنا روز اول</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%BA%D9%85-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-rtl60iwpk2cd</link>
                <description>میدونی فکر کنم زمان این رسیده که از غمام جدا شم ولی از اونجایی که خیلی وقته باهاشون اخت شدم و عین چی رفیق شدیم انگار باید اینجا بنویسمشون که خیالم راحت باشه که بلاخره اینجا هستن و از دستشون نمیدم و اگه یه زمانی بخوامشون هستن . و بعد فراموش کنم میم رو و احساساتم بهش رو شاید برای همیشه شایدم برای روزی که شاید بهم برگرده . و البته احساسات غمگینم به غ رو رها کنم ولی خودشو نه رفیقمو که ول نمیکنم اصولاالبته که تا جایی که بشه سعی میکنم همه احساساتمو بگنجونم اینجا ، اگر مثل من روحیه لطیفی دارین که غمگین میشید با خوندن این چیزا پیشنهاد میکنم نخونینش . و اینجا پره از اعترافات من و نشون دادن بخشایی که شاید خیلی نشون داده نشده تا حالا و اون بچه معصوم درونمه .البته پارتای مختلفی داره و اسمشم فعلا به ذهنم نرسیده تا آخر این متن مینویسمش خب داستان چیه ؟ داستان اینه که من الان یه رفیق دارم به نام غ و یکیم سه ساله که دوسش دارم به نام میم . الان دیگه میم می‌دونه که من دوسش دارم ولی غیب شده و نمیدونم چی در انتظارمونه بزارید اصلا از اول اول بگم وقتی اولین بار رفتم  مدرسه جدید حدود دو سال و 9 ماه پیش خیلی گارد داشتم و سعی میکردم گنگ به نظر برسم ولی در کل یه آدم تشنه توجه و محبت بودم ، از تنهایی خیلی میترسیدم و خب به محض اینکه رفتم مدرسه نشستم روی صندلیم و کیفمو انداختم روی زمین و قشنگ لش کردم روی صندلی و یه جور طلبکاری همه جا رو نگاه کردم یهو نگاهم افتاد به صندلی آخر و میم رو دیدم ، دیدم که یه آدم غوره به نظر میرسید ، موهای پسرونه و با خودم گفتم وعیی این چیه دیگه . خب اون موقع هنوز نمیدونستم لزبینم و قبلش از یه پسره خوشم اومده بود حدود سه سال قبلش خلاصه میم رو دیدم و گفتم وای انقد لاغر ، انقد اسکل چیه این بعد گذشت و گذشت فرداش دوباره نگاش کردم و دیدم عه شین رو بغل کرده و شین خواب بود تو بغلش ، همونجا ازش خوشم اومد . نمیدونم ولی انگار این منو جذب کرده بود که من تشنه محبت بودم و ناخودآگاه اونو دیدم که شین رو بغل کرده و به معلم میگه خستست خوابیده بعد حالا اینجا خیلی جدی نبود همه چی ، از جایی جدی شد که نشستیم شجاعت حقیقت بازی کنیم و خانوم میم با غ که الان رفیق منه انگار اوایل این بود که دوست بشن ، آها میم خیلی درونگرا بود (ارواح عمش☺️😂 )و رفیق من غ که اون موقع رفیقم نبود خیلی با سیاست و اهل انگل دادن ملت و خوب بلد بود آدما رو جذب کنه .الانم خیلی خوب بلده که متاسفانه من اگه بلد بودم الان وضع این نبود .البته دوست نداریم از راه بازی روانی اینکارو کنم و میخوام جذب آدما رو صادقانه یاد بگیرم بعد نشستیم دور هم تا بازی کنیم یه 8 نفری بودیم . میم نشست روی پای غ . و من هیچ نسبتی با هیچ کدوم اون موقع نداشتم ولی دلم میخواست جرشون بدم ، آره خلاصه شروع کردیم به بازی و گفتن آخرین باری که گریه کردین کِی بوده ، همه نظرمونو گفتیم و نوبت میم که شد گفت برای دوست دخترش که رفت دبی . بعد من همون لحظه دیگه نگم براتون تا ته رفت تو پاچم . دیگه بازی ادامه پیدا کرد و بعدش غ و میم رفتن بیرون و من باز دلم میخواست دوتاشونو پاره کنم نمیدونم چرا . اصلا نمیدونم چرا عاشق لزبین بودنش شدم بعد تو راه مدرسه که داشتم میومدم خونه آهنگ ساقی ددون میخوندم و همش تو ذهنم میم بود و مدام به خودم میگفتم نه بابا ازش خوشم نمیاد و تا میتونستم انکارش میکردم تو ذهن خودم و نمی‌پذیرفتم که بهش حس پیدا کردم و اومدم خونه و باز همون آهنگو گوش میدادم و روز دوم .... حالا کِی پذیرفتم ؟ 13 فروردین سال دهم 1403که داستان مفصلی داره ایشالا دوشنبه بقیشو مینویسم روز بعد که رفتم مدرسه مدام دنبالش میگشتم و دیدم عه اونجاست ، بیشتر وقتا ساکت بود . من برای جلب توجهش هر کاری میکردم یعنی هرکاری </description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 16:45:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AC%D9%85-mg6kme97shcc</link>
                <description>آدم ها بخشی از جهان بیرون از ما هستند🌈از اینکه بدون من وارد رابطه ها شده بودی تا جای خالی من را پر کنی❄️در مقابل جهان بیرون از خودمان سکوت کنیم و تسلیم باشیم اجازه دهیم او به راه خودش برود و ببینیم این گذر در نهایت به ما چه خواهد آموخت🌈نگران هیچ جریانی بیرون از خودتان نباشید آدم ها و سیگنال ، قضاوت ها ، رفتارها ، برداشت ها همه جزئی از جهانی هستند که به شما ارتباطی ندارند ، آنچه به شما مربوط است در ذهن شماست ، در درون شماست . و تمرکز بر دنیای بیرونی تمرکزی خسته کننده و دور کننده است❄️ آدم ها همیشه در نوسانی از حالت های نوسان خلقی اند. امروز احتیاج به بت و قهرمان دارند و حالشان خوب است و شما را به عرش میبرند،فردا حالشان بد است و شما را با دستان خودشان پایین میکشند. یک بازی فریبنده و گمراه کننده ناخواسته🌈بیشتر از آن که به شادي احتیاج داشته باشیم که احساس کنیم خوشبخت هستیم به هوشیاري و پذیرش احتیاج داریم و هوشیاری و پذیرش شادی بخش نیستند❄️چقدر همیشه در مسیر زندگی به دنبال تماشاگرانی بودم ، آدم هایی که مرا ببیند ، تحسین کنند ، درک کنند ولی این مسیر خالی از تماشاگر و چشم ها بود🌈زمانی که حضورت را پیدا کردممتوجه شدم خود من مهمترین و قطعا بهترین تماشاگرت هستم ،تماشاگری که بی دریغ می تواند عشق بورزد ، تشویقت کند. پر و پا قرص ترین تماشاچی آدم درونی باشیم❄️چه تماشاگري میتوانست بهتر از خودم تو را حس کند و تشویق کند ؟هیچکس تو نمیتوانست بهتر از خودم تو را ببیند و مسیر زندگی ات را درک کند. بی شک که تو زیباترین پیداشده ام هستی و این با نا امید شدن از دیده شدن توسط آدم های دیگر شروع شد.🌈دنیا را با چشمها و احساسات خودمان کشف کنیم8 شهریور 1404#4021:57🌈</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 21:58:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم دل بگشا . فصل 2</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%DA%AF%D8%B4%D8%A7-%D9%81%D8%B5%D9%84-2-g0jskbjjn14c</link>
                <description>خب بریم واسه فصل 2فصل 1 هم گذاشتمبعد اون همه تجربه احساساتم با مقدار ده برابر معمول و غرق شدن توی فکرام ،دیگه دل خوشیم چایی های عصر، پادکست قصه های هزار و یک شب آخرشب ، بعد کارام نوشتن خلاصه های کتابم توی ویرگول، سبزیای کاشته شده تو گلدون، پلی لیست بیکلام پیانو و تنبور و هنگدرام و سازای مختلف ، شعرای مولانا فکر کنم تو اوج جوونی پیر و عارف شدماین پرنده باید بپره ☄️🌠فصل 2 پالایش ذهن برای توانگریسه گام برای کامیابیپالایش و نظافت2.دریافت هدایت3.یگانگی و یکی شدن با جهان اطراف و انسان ها و خداتا از هیجانات و عواطف منفی رها نشوید ، توانگری تجلی نمیابدزندگی فرایند پالایش مداوم است پس :انواع پالایشپالایش ذهن2.پالایش اشیای کهنه3. پالایش اشیای گرانبها4. ایجاد نظم5. رهاییباید خودتان را از آنچه نمی‌خواهید خلاص کنید ، تا جا را برای چیزهایی که میخواهید بگشایید. پس خلا در درون و بیرون ایجاد کنیداگر نتونی از کهنه هات دل بکنی ، تازه ها به سراغت نمیانپس تکرار کنید:اکنون چیزهای پوسیده و اوضاع و شرایط کهنه و روابط فرسوده را رها میکنم . اکنون نظم الهی در من و جهانم استقرار میابد و پایدار میماند دل بکنید ، دلتونو به دریا بزنید و تمام چیزهایی که ماه هاست از آن استفاده نکردید را دور بریزید ، کاغذها ،لباس.ادامه دارد .....و در آخراوج‌ بگیر‌ که ببینی‌ ، نه که دیده بشی🌱</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 19:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به دخترم</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-er565nm4jjwk</link>
                <description>میدونی من که بچه ندارم ، ولی بازم براش می‌نویسم.دخترم ، میدونی مامانت روزای سختی داشت ولی الان حالش خوبه، اون یکی والدت رو هنوز نمیشناسم ولی قول میدم یکیو انتخاب کنم که بدونم والد خوبی برات خواهد بود ، میخام طوری باشم که هروقت ناراحت بودی بغلم جای امنت باشه و پیشم امنیت داشته باشی ، وقتی بزرگ شدی مامانتو الگو خودت بدونی نه اینکه ازش خجالت بکشی .من حتی الان دارم یاد میگیرم که با بچه چطور رفتار کنم که بهش کمترین آسیب برسه ، هیچ وقت تحقیرت نمیکنم و با رفتارام بهت این حسو نمیدم که از پسر چیزی کم داری ، اجازه نمیدم تروما های نسل قبلت بهت منتقل بشه ، بهت این حسو نمیدم که چون سنت کمه تصمیماتت بی ارزشه ، نمیزارم چیزی توی دلت بمونه . همیشه ازت دفاع میکنم و پشتتم . هر تصمیمی که بگیری یه نفر پشتته که حمایتت کنه ، هیچ وقت قضاوتت نمیکنم . اونقدری بهت عشق میدم که توی آدمای دیگه دنبال ته مونده های محبت نگردی .اگر کسی بهت بی احترامی کنه یا بخاد روت دست بلند کنه دستاشو میشکنم . حتی اگر اون فرد خودم یا اول یکی والدت باشههیچ وقت از چیزایی که برام تعریف کردی توی دعوا و بحثمون برای تحقیرت استفاده نمیکنم و ازت آتو نمیگیرموقتی داری برام تعریف میکنی بجای نصیحت کردنت ، میشنومت. حرفاتومیشنوم .به زور نمیفرستمت رشته ای که دوست نداری و مجبورت نمیکنم آرزو های منو برآورده کنی و دوست داشتن و رفتار خوبم رو محدود نمیکنم به زمانی که نمره خوبی گرفته باشیتو بدون قید و شرط دوست داشته خواهی شدهیچ وقت تو رو با کسی مقایسه نمیکنم ، اجازه نمیدم از چیزایی که واسه هم سن و سالات هست محروم بمونی ،کاری نمیکنم که به خودت حس بدی داشته باشی ،امر و نهی نمیکنم که چیزی که من دوست داشتمو تو باید بشی و اجرایی کنی ،محدودت نمیکنم ، باهات کاری نمیکنم که با خودت بگی ای کاش پسر بودمحرفتو باور میکنم ، اگر گفتی فلانی این کارو کرده نمیگم تو دروغ میگیبهت اعتماد میکنم و نمیزارم حس کنی بی ارزش و غیر قابل اعتمادی و باید خودتو اثبات کنیدختر عزیزم نگاه ، به عنوان پارتنر کسیو انتخاب نمیکنم که موقع تعیین جنسیت آرزو کنه کاش پسر بودیکسیو انتخاب نمیکنم که سرت داد بزنه ،بهت بی احترامی کنه . کسیو انتخاب میکنم که دوستت داشته باشه و بهت عشق بورزهاگر بهم بگی لزبین هستی ، هیچ وقت ناراحت نمیشم و تحقیرت نمیکنم .به حرفات بی اهمیتی نمیکنم ، برات یه مادر بالغ خواهم بود نه یه مادر احمق و مثل بچه 5 ساله که توی بچه مجبوری تحملش کنی و حتی شاید مجبور باشی بار اونو به دوش بکشی .هیچ بار مشکلاتمو روی دوشت نمیندازم و بهت عذاب وجدان نمیدم ، هیچ وقت به زور بوست نمیکنم و بغلت نمیکنم ، کتک که دستم بکشه ، داد زدن که لال بشم ، بهت یاد میدم تو و بدنت ارزشمندین ، حرفات ارزشمنده . تو میتونی انتخاب کنی میتونی تصمیم بگیری هیچ وقت مجبور نیستی ، بهت نشون میدم که دنیا چقدر قشنگه ، به اندازه آدمای بد آدمای امن و خوبم وجود داره و همه آدما دزد و قاتل و متجاوز نیستن . بخاطر دختر بودن و ترس از اینکه بهت تجاوز بشه تو خونه حبست نمیکنم و اون کلمه آبرو رو دفن میکنم زیر خروار ها خاک ، و بخاطر آبرو و حرف مردم جیگرتو خون نمیکنماسم دخترمو بزارم نگاه . یا شایدم پناه که به اسم خودمم بیادو در آخرانسان تا وقتی به درون خودش وفادار باشد پیروز است ،وقتی خودت را نفی میکنی و به دشمنت عشق خود را نثار میکنی ، خودت را از هم فرو می پاشی23:51#34</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 23:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم از خودم بگم</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%85-yfy1hxulq6ak</link>
                <description>اسم من پریاست ، کتاب خوندن و آهنگ رو خیلی دوست دارم ، معمولا تتلو گوش میدم ، کتابای زیادی خوندم اگر بخام بهتون یه کتاب معرفی کنم تکه هایی از یک کل منسجم . اگر بخام فیلمم بهتون پیشنهاد بدم گودال(ترکی) و صد نفر(آمریکایی) .و آهنگم که مال من باش و من 2 تتلومن گربه ها ، بچه ها ، ارتباط با آدمارو دوست دارم ، میخام دوست زیاد داشته باشم ولی فقط یه رفیق داشته باشم .همیشه حواسم هست که وقتی دارم حرف میزنم باعث نشم کسی ناراحت بشه یا دلش بشکنه و بهش بر بخوره یا ضایع بشه . (البته تا وقتی ناراحتم نکرده باشن)وقتی اون فرد ناراحتم میکنه دیگه تبدیل میشم به یه آدم بی رحم و حاضر جوابمن شاید از بیرون به نظر بی احساس و خشک و خشن بیام ولی از درون یه آدم احساسی و حساس و دلسوزم به روانشناسی علاقه زیادی دارم ، کتاب ، پادکست ، چنلای فرزند پروری به بازیگری ، کارایی که نباید انجام بدم و کارای یواشکی خیلی علاقه دارم، به تتو ، پیرسینگ ، استایلای لش و راک ، و کارای مردونه علاقه زیادی دارم . البته در کنارش به چیزای ظریف و طبیعتم علاقه دارم البته اینم بگم که آدم لجباز و سرکش و قانون شکنی هستم  از بیرون</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 00:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر و مادر ها بخونن</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%86-gnbskndiqpin</link>
                <description>امروز که اومدم یکی دیگم بنویسم ، معلوم نیس که دوباره کِی وقت کنم بیام ، میدونی کاش برای اینکه به خانواده ها بچه بدن ، کارت صلاحیتی ، مدرک آموزشی چیزی میدادن آدما اگر اعصاب ندارن ، اگر حوصله اذیت بچه رو ندارن چرا بچه میارن؟ پدر و مادرایی که میخونید شماها صاحب بچه هاتون نیستید، لطفا تا دیر نشده به بچه هاتون عشق بدید، احترام بزارید ، شما دشمنای خونی اونا نیستید ، حق ندارید  کتکشون بزنیدشون ، سرشون داد بزنید ، یا تحقیرشون کنید مگه فکر کردید کی هستید که با این بچه های معصوم مثل برده رفتار میکنید ؟  اونارو کتک میزنید و باهاشون بد رفتاری میکنید چون اذیت کردن ؟ چون فحش دادن ؟ چون دعوا کردن ؟ چون وسایلاشون نامرتبه ؟ خب هشت مگه خودتون این کارارو نکردید ؟ والدینتونم باهاتون همین رفتارارو کردن ؟ خب تقصیر بچتون نیست که شما کودکی سختی داشتید ولی قطعا تقصیر شماعه که بچتون و نوه هاتون در آینده زندگی بدی داشته باشن بچه هایی که خونه امنی ندارن ، محبت نمیبینن در آینده یا تبدیل میشن به قربانی ، یا ظالم . تبدیل میشن به یه فرد مهر طلب که اولین کسی که بهشون کوچک ترین محبتی رو بده رو میپرستن، رام اون آدم میشن ، خودشونو پیش شما سانسور میکنن و یه غریبه میشه نقطه امنشون ، یه غریبه رو خانواده خودشون میدونن . تضمین میکنین که اون غریبه آدم خوبی باشه و زخمیش نکنه ؟ بیشتر بهش آسیب نزنه ؟ آسیبی که شماهل هیچ وقت ازش خبر دار نمیشید . بچتون پیشتون میخنده ولی از درون توی تنهایی خودش میشکافه و شما نمی‌فهمید بچتون چند بار بخاطر چند تا آدم تا صبح گریه کرده بخاطر شمایی که والد امنی نبودی ، بهش گفتی دست نزن ، نرو تو خاک و گل ، نرو تو بارون سرما میخوری. باشه اون جلوی شما نمیره ولی وقتی شما نیستی با یکی دیگه میره تو بارون میخابه .شما میگی نه با دوستات نرو بیرون ، اون یواشکی با آدمای اشتباه میره تو والد امنی نبودی ، وقتی بچت برات چیزی تعریف کرد ازش آتو گرفتی و شروع کردب به نصیحت ، براش شنونده خوبی نبودی و باعث شدی حس کنه بی ارزشه و حرفاش بی اهمیته . تو حرفاشو باور نکردی ، برای علایقش ارزش قائل نبودی . اونم در به در دنبال این ویژگی ها توی آدمای دیگه میگرده . دنبال مامان بابا توی غریبه ها میگرده. تا دیر نشده به خودت بیا ببخشید اگه لحنم تند شد ، قصدم تحقیر نبود، فقط این بود که تغییر کنی ، لطفا توی با بچه هاتون مکالمه و ارتباط سالم داشته باشید ، از کانالای روانشناسی رفتار با فرزند و فرزند پروری ، هوش مصنوعی ، کتاب ها ،طرحوتره ها هم میتونید کمک بگیرید و در آخر مایکل بالینت میگه: «هر زمان که داریم از چیزی فرار می‌کنیم، در واقع داریم به سوی چیز دیگری می‌دویم.»برای کسی که داره به سمتت می‌آد فوراً آغوشت رو باز نکن، شاید اون در حال فرار از کس/چیز دیگه‌ای باشه</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 00:14:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوری توی تاریکی هام</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%85-zq39nfudg4xk</link>
                <description>یه ماهی میشه ننوشتم ، توی این مدت حالتون چطوره ؟من ؟ منم گاهی خوبم ،گاهی غمگین ، گاهی شکر گزار ، گاهی میگم چرا ؟ چرا من ؟ مگه من چه گناهی کردم. ولی بلاخره آدم یه جایی با غمش به صلح میرسه ، امروز اومدم که خداروشکر کنم ، همش گلایه کردم یه بارم شکرگزاری کنم . میدونی خدا گفته من همه غم هات رو جبران میکنم ، و حس میکنم جبران شد ، جبران کرد برام ولی اگر اینو هم برام تبدیل به غم کنه فکر کنم دیگه جبران نشه . راستش نمیخاستم هیچ وقت درموردش بنویسم چون ترسیدم که از دست بدمش و اون موقع من بمونم و زندگی که سراسر پر از اونه ، چون بهم گفتن خوشحالیاتو جار نزن ممکنه آدمایی که ندارنش دلشون بگیره و خدا ازت خوشحالیاتو بگیره ، چون با خودم شاید زیاده روی باشه که بخاطرش انقد شکرگزار باشم و بزرگش کنم ، شاید لیاقت و ارزششو نداشته باشه ، گفتم شاید آشناها به گوشش برسونن یا خودش ببینه و پررو بشه ولی حس کردم الان وقتشه ، بعدشم مهم نیست درمورد چی حرف میزنم ؟ درمورد رفیقم ،کسی که فکر میکنم رفیق واقعیمه ، کسی که جوری دوسش دارم که انگار بچه خودمه ،من  همیشه توی خیالاتم همیشه همچین رفاقتیو میخاستم ، کسی که بتونم حرف دلمو بهش بزنم ، کنارش احساس کنم که امنیت کامل دارم ، کسی که تمام غمایی که توی این یه سال تحمل کردمو بشوره ببره ، کسی که میخام با خودم به آیندم ببرمش ، اون کسیه که میتونم همه فکرامو بهش بگم ، کسیه که پیشش یه ساعت غر زدم و از زندگی و حتی خودش گله کردم (البته با لحن و روش درست) و اونم بهم گفت که سعی میکنه بیشتر درکم کنه و گفت یه جاهایی مقصر بودم خوبی این آدم اینه که صداقت زیادی داره ، وقتی بهش بگم فلان چیز درسته ؟ این کارو کردی ؟ این حسو داشتی ؟ اعتراف میکنه و انکار نمیکنه ، خیلی راز داره ، بغلش ، آخ بغلش جای امن توی دنیاعه برام ، اون فرزندمه ، عزیزکمه ، کسیم جاشو نمیگیره ، هیچ کس . اگر از زندگیم بره ، فکر کنم به این زودیا نتونم خودمو جمع کنم ، بعدشم که جمع کردم تبدیل بشم به یه آدم آهنی و البته که دیگه با کسی اینجوری صمیمی نمیشم ، چه باشه چه نباشه . چون عذاب و دردش خیلی زیاد بود . آها داشتم از ویژگی هاش میگفتم . ما یه سال و نیمه رفیقیم ولی حس تعلقی بهش دارم که تا حالا به هیچ کدوم از رفیقام نداشتم دوتا قطب مخالفیم من درونگرا و احساسی ، ولی اون برونگرا و منطقی . بخاطر همینم بعضی جاها حس کردم بهم بی توجهی میشه ، ما حتی بعد از یک ماه قهر دوباره به هم برگشتیم میدونی هربار کاری کرد که حس کردم براش مهم نیستم ، حتما براش به توضیحی داشت و دوباره دیدم که اشتباه فکر میکردم الان فقط از خدا میخام که برعکسش ثابت نشه ، و اونو سال های طولانی پیشم نگه داره ، میخام رفیقای 30 ساله بشیم ، تو روزای سخت و غمگین و شادش کنارش باشم . میخام غم و شادیمو با اون سهیم شم . و البته که براتون نمیدونم براتون این رفاقتو آرزو کنم یا نه . آخه سختی و غمش خیلی سخت بود ..و در آخر رفاقت واقعی نسبت به سه چیز دوام میاورد.  فاصله ، سکوت و گذر زمان 27 مرداد 1404 23:52</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 23:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه بهترین خودت باش دختر</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-x0zgiruef1xm</link>
                <description>این کتاب 18 فصله و این خلاصه ای از اونه...بریم که شروع کنیم . پس یه دفتر بزارید برای تمرین های ساده و دوست داشتنی که به عزت نفستون کمک زیادی می‌کنه🌈فصل اول....شادمانی من به دیگران وابسته استکارهایی که باعث شادمانی شما میشود را پیدا کنید و انجام دهید . خودتان را با دیگران مقایسه نکنید . با اسباب کشی ، تغییر آدم های اطراف مشکلات شما حل نمیشد ، چون همیشه خودتان را به همراه دارید. کسانی که احساس خوشبختی دارند 90 درصد از زندگی خود راضی هستندتمرین : در صفحه اول لیستی بنویسید از کارهایی که دوست دارید در حال حاضر میتوانید انجام دهید و خوشحالتون میکنه و هر هفته یکی از انها را انجام دهید . مثلا آشپزی برای خودم،کتاب خوندن، شعر یا داستان نوشتن و...🔮فصل دوم ..... به زودی شروع میکنم ، احتمالا از فردابه تصمیمی که گرفتید و قولی که به خود دادید احترام بگذارید و عمل کنید وگرنه ناخودآگاهتان شما را غیر قابل اعتماد میداند و برایتان ارزش قائل نمیشود . اگر چند بار به دیگران قول بدهید و به آن عمل نکنید شما را به رسمیت میشناسند؟ و زمانی به خود قولی بدهید که مطمئنید صد درصد انجامش میدهید و از تصمیمات و قول های کوچک شروع کنیدتمرین: در یک صفحه از دفتر لیستی از کارهایی که به تعویق انداخته اید تهیه کنید و از آسان ترین آن شروع کنید به انجام دادن و تیک بزنید🏖️فصل سوم ..... به اندازه ای که نیاز است خوب نیستمنویسنده میگوید برای اینکه احساس کافی بودن کند به کار اعتیاد داشته تا جایی که فشار کاری باعث فلج شدن موقت صورتش و بیماری جسمی میشه.اگر ندای درونتان و جسمتان را با دقت بشنوید هر چیزی که به ان نیاز دارید را به شما یادآوری میکند. و اگر به استراحت توجه نکنید و بیش از حد از بدنتان کار بکشید ، بدن هوشمندتان با درد جسمی این را نشانتان میدهد . یک عکس العمل جسمانی به یک مشکل احساسیبین حس امنیت نداشتن در کودکی و مشکلات بزرگسالی رابطه قوی وجود دارد ، پس مشکلات کودکی خود را حل کنید.تمرین :برای تفریحتان برنامه ریزی کنید و در حد توانتان خوش بگذرانید. در یک برگه از دفترتان بنویسید که چه تفریحاتی میتونید انجام بدید مثلا آخر هفته کار مورد علاقتان را کنید ، نوشیدنی مورد علاقه خود را درست کنید یا خودتان را مهمان کنید و جشن کوچکی در خلوت خود بگیرید یا نامه ای برای خود بنویسید. و برای موفقیت هایتان خوشحال باشید حالا چطوری؟توی یه برگه دیگه از دفترتون دستاورد هاتونو بنویسید حتی کوچیک در حد یاد گرفتن یه غذای جدیدبه لیست کارتان نگاه کنید روزانه 3 تا 5 تا از مهم ترین های آن را فقط انجام دهید . شما مهم ترین بخش لیست خودتان هستید و اولین اولویت لیست کاری و زندگیتانچطوری اعتماد به نفس به دست بیارم؟یه هدف کوچک، شناخت نقاط قوت و ضعف ، از ترس رد شو و قوی تر میشی ، مقایسه نکن ادامه دارد.....ودر آخریادت نره حال بدت برای کسی مهم نیست ،تو اولویت اصلی زندگی خودت هستی و تنها کسی که همیشه دنبالش توی بیرون از خودت میگشتی🐚فصل چهارم...... من از تو بهترم</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 15:34:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vfg8nf9pr2yf</link>
                <description>فصل 1همه ما آمده ایم به زندگی برای عشق و سوگ. و این که ما را زنده نگه میدارد . اگر از سوگ فرار کنیم هرگز زندگی واقعی را تجربه نخواهیم کرد .نمی‌توانیم درد را از بین ببریم ، بلکه باید بر آن مرهم بگذارید.آرامش حقیقی این است که به درد های هم وارد شویم و خود را در آن پیدا کنیمچاره دیگری نداریم ،این آتشی است که می‌سوزاند ولی از بین نمی‌بردعشق ورزیدن کاری شجاعانه است.تصمیم گرفتیم از سوگمان نگوییم تا مجبور باشیم از غممان در مقابل بقیه دفاع کنیمهمه ما محبت و توجه میخواهیم ولی فقط به ما یاد میدهند که آن را سرکوب کنیمسعی میکنیم کسی را از سوگش بیرون بکشیم اشتباه میکنیم ، بلکه باید فرد یاد بگیرد با سوگش زندگی کندعشق و سوگ باید با هم آمیخته شوند و با هم تجربه شودسوگتان همانقدر که فکر میکنید سخت است ، و مهم نیست بقیه چه فکر میکنند . شما نیازی ندارید با شادی های سطحی آن درد را از خودتان دور کنید یا از آن خلاص شوید بلکه نیاز به پذیرش دارید. باید آن را به دوش کشیدزندگی ناعادلانه میشود و همه فقط شعار میدهند، اگر و ای کاش ها زیاد میشود، تغییرات فیزیکی ایجاد میشود ، این سوگ همه چیز را تحت تاثیر قرار می دهد.شما دیوانه نیستید، این واکنشی طبیعی به اتفاقی دیوانه کننده است.ما فکر میکنیم حمایت از سوگ یعنی زودتر خارج شدن از آناین که احساس بدی دارد ، به این معنا نیست که واقعا بد استدوست داشتن یکدیگر یعنی از قبول کردن دست دادن و ما باید در این مسیر یاد بگیریم چطور از خود مراقبت کنیم و دوام بیاوریمفصل 2چرا هنگام دلداری شنیدن از افراد حس تحقیر و ناراحتی میکنیم؟افرادی که به ما دلداری میدهند دنبال معنا بخشیدن هستند و مدام شعار میدهند، هر چیزی حکمتی داره ، این تورو به آدم بهتری تبدیل میکند ، حتما برات لازم بوده ، این وضعیت همیشگی نیست و تموم میشه ، برای ما هم اتفاق افتاده ، آخرش قوی تر از اینم میشی ،به خاطرات خوبتون فکر کن، الان دیگه میفهمی که چی برات مهم بوده ، تو رو به زندگی بهتری میکشاند. آنها اینجوری باعث خشم شما میشود چون حس میکنید دارند به سوگ شما اهانت می‌کنند و آن را کوچک میشمارند و اشتباه از شما است و دارید دیوانه یا افسرده میشوید و به خود آسیب میزنید .معنی واقعی این جملات اشتباهشان این است که شما قبل این به اندازه کافی خوب نبودید ، یا سوگ شما را نادیده میگیرند و در بخش ناگفته حرفشان این است که پس دیگر این حس را نداشته باش ، و عیب دارد که ناراحت باشی. این باعث میشود که درد او را حذف کنید و این نمیتواند تسلی دهنده باشد .تسلی واقعی در سوگ وقتی است که شنیده شوید و درک شوید و حمایت شوید، نه اینکه از شما بخواهند آن را رها کنیدهیچ کس برای تبدیل شدن به چیزی که باید و رشد کردن نیازی به از دست دادن و سوگ بزرگ نیاز نداشتید ، و این فقط یک راه است .مسابقه سوگواری ... وقتی از داستان سوگشان تعریف میکنند ، توجه از غم شما دزدیده میشود و مسابقه سوگ ایجاد میشود که غم کی بزرگ تر است .هر فقدان معتبر است و نباید باهم مقایسه شوند ، هر کدام از آنها دردناک اند و نیازمند احترام و شنیده شدن موردنیازشان هستند .اینکه کسی از شما درد بزرگتری تجربه کرده ، چیزی از سوگ شما کم نمیکند .(این را بدانید که آنها قصد بدی ندارند و فقط میخواهند کمک کرده باشند )سوگ بیماری نیست که آن را درمان کنید، سعی میکنند آن را زودتر حل کنند و از بین ببرند.سوگ به دل برمیگردد نه منطق، سوگ نوعی عشق است ، پس بجای کنار گذاشتن آن ، با آن همراه شوید و زندگی کنید ، رنج و زندگی و شادی کم کم راه هایی برای همزیستی باهم را پیدا میکنند، و تبدیل به بهترین زندگی میشود که میتوانستید با وجود این اتفاق داشته باشیدفصل3 .سوگ مشکلی نیست که باید حل شود بلکه باید پذیرفته شود و با واقعیت زندگی کردشعارها و تلاش بقیه برای خوب شدن شما ، کار درستی نیست .سوگ نوعی اختلال نیست که باید در چند هفته به پایان برسد و اصلاح شودافراد شادی را به عنوان ملاک زندگی خوب و سلامت روان میدانند ، درحالی که زندگی سالم همراه با شادی ها و غم ها و سوگ های متفاوتی استحرفای سوگ ستیزی میشنویم که غممان را قضاوت میکند و حال ما را بدتر میکند . مثل اینکه اگر تا این اندازه برای کسی ناراحت باشم خودم را دوست ندارم ، او الان جای بهتری است و روحش آزاد و شادتر است، اگر جای تو بود انقد برای تو غصه نمیخورد، اون دوست نداشت تورو انقد ناراحت ببینه، تو خودت در زندگی قبلی ابن زندگی را قبول کردی، بخاطر ارتعاشات و مشکلات قبلی تو بود که این رو به خودت جذب کردی، تو اعضای دیگه خانوادتو داری و سالمی خیلیا اینم ندارن ، تو قوی نبودی که انقد وابسته اون شدی ،ولی اینا هیچی که دردو کم نمیکنه فقط خشم رو بیشتر میکنه و به نظر میاد که سوگ ما تحقیر شدهو همه سعی میکنند زودتر از آن خارج شوید و غمگین باقی نمانیدروش درست یا نادرست برای سوگواری وجود ندارد و نباید سعی کنید راه مشخص و قفسی منظم را برای سوگوار مشخص کنید تا از آنها رد شود و هیچ الگویی برای اینکه چطور سوگواری کنید وجود ندارد ، سوگواری مانند عشق منحصر به فرد است و نباید سعی کرد به آن افسار زد بلکه باید به آن ، فضای مورد نیازش را دادباید به سوگواری با احترام و محبت و درکی که شایسته آن است نگاه شودمجبور نیستید به خودتان سخت بگیرید که از این سوگ رشد کنید و زندگی بهتری بسازید یا درسی مهم بگیرید ، این فقط میتواند یکی از انتخاب های شما باشد نه اجبارمشکل ما این است که به دنبال پایان خوش هستیم و اگر پایان خوش نبینیم صددرصد مشکل از بازیکن داستان است ، و فکر می‌کنیم که شجاعت یعنی پیشرفت کردن و پیدا کردن موهبت از درون درد ، و وقتی به آن نمیرسیم احساس میکنیم که به اندازه کافی خوب نیستیم و حالا دردی به درد سوگمان اضافه شدهولی شجاعت واقعی یعنی روبه رو شدن با قلبی که شکسته و ممکن است دیگر خوب نشود ، روبه رو شدن با دردی که فرار کردن از آن را ترجیح میدهیم ، شجاعت یعنی بگذاریم درد آزاد باشد و فضای مورد نیازش را اشغال کند ، شجاعت یعنی ایستادن در لبه پرتگاه زندگی و فرار نکردن ازآن ، یعنی بیدار شدن در صبحی که ترجیح میدهیم بیدار نشویم . این هم وحشتناک است و هم زیباهمه داستان ها ، کتاب ها ،فیلم ها ،آدم ها به من این حس را القا میکردند که باید زودتر از سوگم رها شوم وگرنه به من آسیب میزنند و این حس را می‌دادند که خیلی این موضوع را کش دادم و باید زودتر از اینها تموم میشدولی واقعیت این است که ما نیازی نداریم به داستان هایی که به ما یاد دهند چطور از سوگ رها شویم بلکه نیاز داریم که به ما تعریف جدیدی از درد، عشق ، سوگ و چگونگی زندگی با چیزی که درمان ندارد را یاد بدهند ، زیرا سوگ و درد اتفاق می افتد . و این وضعیتی انحرافی که نیاز به تغییر دارد نیست ، چون این درد قابل تغییر نیست ، بلکه نیاز دارد که فقط حاضر باشیم و با آن همراه باشیم و دیده شود بدون تلاش برای از بین بردن آنبپذیرید که سوگتان چقدر بد است و این وضعیت طاقت فرساست و نیازی نیست که از آن خلاص شوید یا از آن فرار کنید و زندگیتان را به روال عادی برگردانید ، بلکه باید یادبگیرید چطور میتوانید با آن سوگ زندگی کنید و به دوش بکشید و در آن دوام بیاورید . سوگتان را بنویسید .سوگ برخلاف تصور جمعی مراحل مختلفی ندارد که باید زودتر طی شود و تمام شود و از آن خارج شدسوگ عملی فکری نیست که بشود آن را از ذهن دور کردما سوگ را قضاوت و سرزنش میکنیم، تحلیل میکنیم و کوچک میپنداریم .به دنبال ایراد ها و ایجاد دلایلی هستیم که کار را به اینجا کشید ، مثل هنوز مشکلات کودکیش را حل نکرده بود، قبل از این هم بی ثباتی عاطفی داشت ، به اندازه کافی ورزش نکرد ، نباید بی احتیاطی میکرد ،وقتی حالمون بده چیکار کنیم ؟خواب ،غذا و ارتباط رو قطع نکن ادامه دارد....و در آخرآبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم / از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم#29است</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 15:13:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادوم سنگی توی قلبم پارت 2</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-oriqsaaerple</link>
                <description>من:خوبی ؟خودم:خوبم ؟ آره خوبم فقط خستم ، رسیدم به اونجایی که شاعر میگه دلم شده ماتم کده این همه اشک حتی واسه چشاتم بدهمن:کسی هست که باهاش حرف بزنی؟خودم: آره هست ولی من اعتقاد دارم که نباید بهش بگممن:چرا؟خودم:چون باید همیشه آدم مثبت و حمایتگری باشم ، باید روی پای خودم وایسم ، نباید همش غر بزنم و ناله کنم ، چون باید قوی باشم. اگه یه روزی اونا نباشن که بخام بهشون بگم حالم خوب نیس چی ؟( نه من که خوبم کی گفته خوب نیستم). من نباید وابسته کسی بشممن: میدونی من واسش یه آدم بادرک ، شنونده خوب ، کسی که قضاوتش نمیکنه ، دوسش داره ، به حرفاش اهمیت میده ، بدون بخیل بازی هر چی که به پیشرفتش کمک کنه رو براش میفرسته، بعد دعواها پیشقدم میشه که قهر ادامه پیدا نکنه ، تا ساعت 3 نصفه شب باهاش چت میکنه، حالشون که خوب نیس چندین ساعت باهاش چت میکنه ، حرفای قشنگ میزنه و میگه من کنارتم ، عیبی نداره از ایناعم میگذریم. که بابت گفتن این حرفای محبت آمیز حس بدی دارم ، انگار خودمو خورد کردم و زیاده روی کردم من پشت سرشون معمولا حرف نمیز..خودم : دروغ نگو پشت سر دو نفر تاحالا حرف زدی ، خودتم میدونی و بابتش عذای وجدان داریمن: آره چون عصبانی بودم ، ولی حس گناه دارم که اینکارو کردم ، داشتم میگفتم ، کلی تلاش کردم واسه اینکه نگهش دارم ، هنوزم هست ولی ...سریال صد ، خیلی قشنگ بود ...خودم :ولی ؟من: ولی من حس کردم ،هر لحظه نبودشو حس کردم ، هر بار ترسیدم که دیگه نباشه ، که بره ، چون من باورش کردم ، هنوزم باورش دارم ، چون بعد اون نمیخام خودمو انقد به پای کسی بریزم ، انقد از خودم مایه بزارم .و در آخراگه روی سر کسی جا نداری پس فرش زیر پایش هم نشو🔮</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 14:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادوم سنگی توی قلبم. پارت 1</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-b6bsdhq7m8i6</link>
                <description>امروز که سرم خلوت شده ،تصمیم گرفتم بنویسم چون آرومم میکنه ، ولی کمالگرایی که دارم بهم میگه برو بابا تو که نمیتونی همیشه بنویسی وقتی سرت شلوغ بشه دوباره این کارو ول می‌کنی ،چند روز مینویسی بعد ولش میکنی .شاید تونستم به عامل اصلی این حالم یا صداهای توی ذهنم اعتراف کنمولی فعلا مینویسم، ببینم تا کجا پیش میره ، این قسمت اولهحس میکنم چیزی که باید نبوده ، هیچ وقت نبوده . چیزی که من میخاستم کجا و چیزی که شده کجا . زندگیمو خراب کردم ،گند زدم بهش .تا حالا دوبار منصرف شدم و گفتم همشو پاک میکنم ، چون حس کردم آمادگیشو ندارم که همه چیو بگم ، شاید واسه آدما زننده باشهپس بزار از چیزی که میتونم بگمبخشی از مکالمات من با خودممن :مثلا چی حالتو خوب میکنه ؟خودم : کتاب خوندن ، نوشتن وای نوشتن همیشه منو نجات داده (نجات دهنده در قلم و کاغذ است)، وقت گذروندن با بچه ها ، مرتب کردن و تمیز کردن جاها ، کمک به دیگران ، نقاشی ، فیلم دیدن آخرشب ، ستاره درست کردنستاره هایی که درست کردم ، هنوز تموم نشده البته اصن واسه چی میپرسی مگه قراره بهش عمل کنی؟ من که میدونم تو واست کی مهمه و اگه اون نباشه داغون و مضطرب میری تو خودتمن: راست میگی ، من خیلی سعی کردم بجنگم ، با بادوم سنگی توی قلبم ، با اتفاقات ، پارسالو یادته ؟ گفتم خب دیگه من فراموشش میکنم و کلا میزارمش کنار ، چون درد دوست داشتنش زیاده . ولی دیدی که غم دوست نداشتنشم زیاد بود ، درسته تموم شد ولی بجاش یکی دیگه اومد‌.خودم : خب تو چی میخای ؟ چرا انقد از آدما بت میسازی ؟ (آره بت میسازم کاملا درسته )من: خب من امنیت میخام ، ثبات میخام، یه نفرو میخام که همیشه باشه ، بتونم بار سنگین غمو از دوشم برداره ، یکی که باهم زخمامو مرهم بزاریم ، یکی که نگران رفتنش نباشم ،بتونم بدون سانسور کردن خودم کنارش باشمخودم :آخ آخ این جملات دوسال پیش و پارساله که تو هنوزم درس نگرفتی نه ؟ باشه جدا از سرکوفت شاید اون آدمو ، اون چیزایی که میخاییو داری جای اشتباهی جستجو میکنی ، باید توی خودت جستجو کنیمن: نمیدونم ، واقعا نمیدونم . گشتم ولی پیدا نکردم توی خودم ، آخه حس میکنم دروغیه ، اگه توی دنیای بیرون باشه به نظرم واقعیه وگرنه حس میکنم خیالاتی شدم و زیاد مزه نمیده و لذت بخش نیس .خودم : ولی اون تنها کسیه که این ویژگی هایی که میخاییو داره ، یکم نگا کن بهش . تا آخرین لحظه کنارته ، حتی از بدترین شرایطم که رد شدید باز میبینی همینجاست کنارتهمن : ولی تو خیلی تنبلی ، با اینکه میدونی چه کارایی حالمو خوب میکنه ، ولی انجامشون نمیدی، مدام بهونه که کار دارم وقت نمیکنم ، خب یه ساعت توی روز واسه من خیلی زیاده؟ خودم: آره راست میگی ، سعیمو میکنم من :لازم نکرده ، سعیمو میکنم همون از سرت باز کردنه عجب بین خودم و خودم درگیرم ...و در آخر وقتی سعی میکنی پارچ درونتو توی لیوان جا کنی هدر میری</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 22:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول برای من؟</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-exhcze1zxnf3</link>
                <description>خب بعد از مدت ها دوباره نوشتم ...همیشه دوست داشتم بنویسم ، با خودم میگفتم اگه یه جایی باشه که بنویسم و منتشر کنم و مردم ببینن و لایک کنن خیلی باکلاس و گنگه . به نظرم خیلی جالب و فرهیخته طور بود که یه آدم بگه من مقاله مینویسم تو فلان سایت.کلی گوگل رو گشتم و گشتم که ببینم چطوری میتونم بنویسم و منتشر کنم تا با ویرگول آشنا شدموقتی دیدم جایی هست که میتونم بنویسم اصن قند تو دلم آب شد ، و بزرگترین خوشحالی اون روزام این بود چون حس کردم قرارع تمام مشکلاتم حل بشه و دیگه مسکلی نخواهم داشت . البته اون روزا من خیلی لش و داغون بود ، از لحاظ روحی انگار تریلی از روم رد شده بود یا انگار بیخیال انگار چی .خلاصه داغون بودم دیگه نابود نابود ، غمگین ، دلگیر ، بی کس ، تنها ، حس میکردم دارم از دست میدم .اولین بار فکر کنم طرفای دی 1403بود که نوشتم . افسرده خالصالان چطورم؟ الان خیلی بهترم چون خودم و خدا رو پیدا کردم (منی که وقتی میگفتن خدا میخندیدم و میگفتم آدما چقد خشک مذهبن . البته من الان اصلا مذهبی نشدم فقط خدارو دارم وگرنه نه حجابی نه اصول دینی هیچی )راستی برام خیلی جالب بود که اینجا آدما از هم انتقاد نمیکنن و مثل اینستا و یوتیوب یا دنیای بیرون هیت نمیدن به هم و باهم بد رفتاری نمیکننچی باعث شد خودمو پیدا کنم؟ چند تا چنل تو تلگرام و چند تا کتاب و البته غم و رنج زیادی که تحمل کردمhttps://t.me/childhealinghttps://t.me/uareshinehttps://t.me/schemapsytalenthttps://t.me/amin_podcastاینم اولین پستمhttps://vrgl.ir/JdVo8و در آخر(این دفعه بخاطر ویرگول درآخرمون قرار نیس چیز خاصی باشه و تبریک تولد خودشه)تولدت مبارک ویرگول(ایموجی ؟ نه دلم به استفاده ازش نمیرهچی شده؟ هیچی والا فقط بی حسم )</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 14:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودتو حروم آدما نکن</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D9%86-jnktnxqj3kud</link>
                <description>چقد خودمو حروم کردم ، حروم آدمای دوزاری ، متظاهر ، دورو، ناخالص آدمایی که فقط ظاهرشون شبیه آدمه ، همش غیبت ، دروغ ، همش نقشه برای آزار هم یعنی نمیتونید در همراه با قدرت انسانیت رو هم در نظر بگیرید ، باید حتما طرفو تا مرز بگایی ببری ؟ سعی کردم محبتو به آدمایی نشون بدم که نمیدونستم محبت چیه و فقط به عنوان سرگرمی و رفع نیازهاشون میدیدن . من از ته قلبم بغلشون میکردم و به حرفاشون گوش میدادم ولی اونا فقط برای سرگرمی و خوش گذرونی باهام وقت میگذروندن سعی میکردم به آدمایی احساس امنیت بدم که از ناامن ترین آدما هستن کنار آدمایی بودم و غماشونو به آغوش کشیدم که تو روزایی که نا نداشتم نفس بکشم داشتن با رفیقاشون میخندیدن و حتی بهم نگاهم نکردن دلم واسه اون بغلا تنگ نشد؟ واسشون صدبار مردم و زنده شدم . عصبانی نشدم ؟ غمگین نشدم؟ متنفر نشدم؟ شدم ولی بخشیدم و رها کردم و رد شدم . آره متاسفانه باید بعضی وقتا آدم از اونایی که براش عزیزن فاصله بگیره . چون اینجوری براش بهتره و میتونه از خودش محافظت کنهفکر کن آدم در مقابل کسایی که براش امن بودن الان باید از خودش محافظت کنهولی به این نتیجه رسیدم درد و زخم ، درک عمیقی از زندگی به آدم میده البته اگه نفرت و سیاهی که بهشون داره رو بزاره کنارانگار دیگه اون آدم خامه نیستی و پخته شدیخیلی چیزا تو این یه سال یاد گرفتم با همه سختیاس خیلی خوشحالم که اینجوری گذشت و خیلی چیزا رو تجربه کردمولی نباید به مدت طولانی از آدما عصبانی باشی و نفرتشونو تو خودت نگه داری حتی اونایی که خیلی اذیتت کردنو باید ببخشی ولی دوباره مث قبل بهشون برنگردی و ازشون رد شیتو نفرتشونو نگه ندار ، بگذر و شعرشو بنویس من رها کردم ، گذشتم . سخت نبود؟ اون روزا نفسم بالا نمیومد ، امروزم یکم شبیه اون روزا بود . ولی با غمام صلح کردم ، فهمیدم غم هیچ جا نمیره باید با تمام محبت و عشق در آغوشش بگیری و در آخر بسوزان ، بگذر و از اول بساز </description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 20:57:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم دل بگشا (کتابی برای تعالی روح و توانگری ذهن) فصل 1</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%DA%AF%D8%B4%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-1-za0tmrywuqn1</link>
                <description>سلامم،امروز خیلی حالم خوبه🌈🍭 بلاخره این پروانه از پیله در اومد (روزایی که هدف و برنامه دارم و بهشون عمل میکنم  خیلی سطح ارتعاشم بالاعه)من امشب زودتر کارمو تموم کردم خلاصه یکی از بهترین کتابایی که خوندمو براتون بنویسم البته که یه ماهه میخام این کارو کنم ولی همش عقب مینداختمش . راستی قصد دارم خلاصه کتابای دیگه رو بزارم فهرستمونفصل 1 چشم دل بگشا نویسنده در فصل اول میگه که در کودکی غذایی که مادرش برایش میگذاشت و لباس هایشان را به افراد دیگر می‌بخشید و بخاطر همین مورد اعتاب مادرش قرار میگرفتبرای گشایش چشم دل بدانید که اگر فقیر باشید نمیتوانید شاد باشید و پول میراث معنوی است و خدا همه چیز را برای شما آفریده از حیوانات تا آسمان همه از آن شماست و همه چیز را به فراوانی قرار داده تا بر همه اینها مسلط شوید اگر هنگام فشار و تنگدستی ذهنتان را به روی توانگری بگشایید در زندگیتان دگرگونی های شگرف پیش می آیدنان و ماهی و رقم ده نماد افزایش و توانگری هستندثروت بد نیست به شرطی که به دارایی خود مسلط باشید ، نه اینکه زیر سلطه داراییتان در آیید توانگری یعنی :آرامش ذهن . هماهنگی . فراوانی مالی. تندرستی و اینها میزان توانگری شما را نشان میدهندهیچ کس و هیچ چیز و رویدادی نمیتواند موهبت های شما را بدزدد یا بین تو و موهبت هایت قرار بگیردتکرار کنید:من فرزند دولتمند پدری مهربانم . پس دل و جراتش را دارم که همواره توانگر بمانم به موهبت های دیگران حسادت نکنید و توانگری آنها ایراد نگیرید و انتقاد نکنید چون :در عشق رشک و حسد نیست و بگویید:حقیقت توانگری بخش هم اکنون آزادم میکند و زندگی و درآمدم نمیتواند محدود باشد . خدای درونم هم اکنون مرا از هرگونه محدودیت می رهاندشما خدا را وادار نمیکنید که چیزی به شما بدهد ، بلکه ذهنتان را به روی دریافت چیز هایی میگشایید که خدا از ازل به شما دادهخب این از فصل 1 بریم واسه فصل 2و درآخرباید واقعی باشی و نزدیک ، وزنه بودنو ران کنی نه بیخودی آویزون و سبکجمعه ، 28 فروردین 22:19</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 22:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ارزشمند در روابط</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-j5lpdh7oppon</link>
                <description>فهمیدم باید برای خودت برنامه داشته باشی ، همیشه دردسترس نباشی ،همه میگن دست نیافتنی باش ولی چجوری؟ خب اول اینکه باید اقتدار داشته باشید و اجازه ندید بهتون به شکل یه گزینه نگاه کنن. هر وقت خاست بره و هر وقت خواست بیاد نداریم، آدما اگه خاستن میتونن برن و دیگه نمیتونن برگردن و اگرم اومدن باید از میزان صمیمیت و فضا و بهایی که بهش میدادید کم کنید و حد و مرز بزرگ تری رو قرار بدید . اول بهش محترمانه و قاطعانه ولی آروم میگید که این رفتارت بهم فلان احساس رو میده (زبان بدن و لحن قدرتمند) . بار دوم یکم فاصله میگیرید و یه هفته صبر میکنید ، اگه توجهی نکرد که کلا قید اون رابطه رو بزنید. اگه گفت چرا تغییر کردی دلیلشو بدون ترس از طرد شدن و واضح میگید و میگید که اگه دوباره تکرار شد فلان میشه (تهدید توخالی نکنید ، کاری که واقعا انجام میدید رو بگید) . و اگه بار سوم انجام داد وقت اقدامه و متناسب با مرزی که شکسته مرز بزرگتری رو میزارید و اجازه نمیدید رد بشه ، و باور کنید با این قضیه روابط ضعیف نمیشن و تازه با حد و مرز قوی ترم میشن بازم تاکید میکنم که قدرتمند باشید ، اگرم نیشتید چن روز تلقین کنین تبدیل به اون فرد قوی میشید ، نیازمند و ضعیف و وابسته بودن رابطه رو زیبا و دوست داشتنی نمیکنه بلکه باعث میشه که شما چیزایی رو تجربه کنید و حس کنید درحالیکه طرف مقابل خوش و خرم به زنذگی ادامه میده برای خودتون روزتون زندگیتون برنامه داشته باشید ، و برای هیچ کس ازشون نزنید . حدو مرز هاتون رو مشخص کنید ارزش هاتونو و بخاطر کسی ازشون نزنید به نظرم قهر و دعوا کردن وقتی زیاد بشه دیگه احساساتتون برای بقیه اهمیتی نداره اجازه ندید طرف کنترلتون کنه ، هرکاری دلش خاست انجام بده و بعد با یه حرکت ساده رامتون کنه صمیمیت زیاد از حد به رابطه آسیب میزنه (هر رابطه ای نه فقط پارتنری)محبت زیاد ، توجه زیاد باعث میشه طرف خودشو قدرتمند بدونه و شمارو کسی که تو مشتشه در نظر بگیره و کنترلتون کنه اگه باهاتون بد حرف زد ، بدرفتاری کرد نیازی نیست طوری رفتار کنید که انگار ناراحت نشدید ، واکنش نشون بدید قاطعانه و محترمانه و بالغانه و با لحن قوی ولی در عین حال آروم و غیر تهاجمی حواستون باشه که نباید زیاد واکنش تند نشون بدید ، فقط چند ماهی یه بار اونم جایی که لازمه وگرنه بجای حساب بردن و احترام ، شمارو بی منطق و بی کلاس و کسی که نمیتونه خودشو کنترل کنه میبیننسعی کنید توی برنامه روزانتون یادگیری باشه ، درمورد هرچی که حس میکنید نیاز له پیشرفت داره ، اطلاعات عمومی ،روابط ، خودکنترلی ، تقویت روحیه ، اصلا آشپزی ، ولی یاد بگیرید درمورد خودتون هوش هیجانی دوستای مشخصی داشته باشید و اصیل باشید ، با همه صحبت کنید ،محترمانه و یه ذره ملایم خوش رفتاری ولی با همه مثل هم رفتار نکنید ، با رفیق مثل پارتنر رفتار نکنید و با یه دوست معمولی یا آشنا مثل رفیق و پارنتر صمیمی نشید. محبت و عشقتونو به همه نسار نکنید ، آدما رو از محبت سیر و لبریز نکنید چون بعدش دنبال ایرادات میگردن و دلشونو میزنن کاریزماتیک بودن و ارزشمند بودن؟همیشه تایمتونو برای به نفر نزارید و وقتی اومد سراغتون بقیه کارا رو رها کنید ، همیشه انتخابش نکنید . اجازه ندید هر وقت خاست بیاد سراغتون و هر وقت خاست بره (جاده نباشید ، سالن کنسرت باشید تا بها پرداخت کنن برای ورود) اگه الان وقت رفتن با دوستاتونه ، بخاطر اون ولشون نکنید و بگیپ چشم بریم. اگه خاست میتونه تو زمان خالی شما بیاد ، ولی قرار نیست هر وقت اومد فقط به اون توجه کنید . اگه دیدید حالش خوب نیست با اقتدار ازش بپرسید که چی شده؟ میخاد حرف بزنه یانه؟ اگه گفت نه دیگه اصرار نکنید ، زور نزنید ، تلاش نکنید ، سگ دو نزنید برای حفظ یه رابطه یا صمیمیت بیشتر یا از بین نرفتن صمیمیت. مسیری که براتون تعیین شده نه با تلاش بیخود کردن تغییر میکنه ، نه با نقشه و پلن ریختن ، همه چی از قبل تعیین شده . پس رها کنید و خودتونو بسپرید به جریان زندگی . و به آدما هم اونقدر زیاد رو ندید و توجه نکنید که بعدش نیازمند توجهشون بشیدزیاده روی نکنید توی صمیمیت ، یه روز کلی بگو بخند ‌و کنار هم بودن ، چن روز بعد با هم طوری رفتار کنید که انگار پدرکشتگی دارید . تعادلرو حفظ کنید و باور کنید رابطه اینجوری بی مزه و مسخره و سطحی نمیشه ، بلکه مسیر درست و مدت زمان متعادلشو میگذرونه و میتونید صمیمیت و ارتباط عمیق تر و معنا دار تری رو بسازیدشما فرض کنید یه سنگ دارید که میخایید تبدیلش کنید به مجسمه، امروز 7 تا ضربه میزنید ، فردا 5 تا ، پس فردا اصلا نمی‌زنید ، چند روز بعد 6 ضربه آیا تاثیر داره؟. حالا فرض کنید هر روز به اون سنگ 2 تا ضربه میزنید بعد چند هفته چی میشه؟ مجسمه شما زیبا و زیباتر میشه پس تداوم و تعهد مهمه ، نه هیجان زودگذر و تلاش برای اینکه چند لحظه حال کنید و لذت ببرید و در آخر بعضی وقتا سهم تنهاییه و پافشاری برای پیدا کردن یه نفر فقط باعث میشه که دست هر عن و گوهی بهت برسه</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 17:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر اینکه زخمی شدیم  یه بی گناه دیگه رو زخمی نکنیم</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ncjx8hl1zrit</link>
                <description>اگه آدمایی که باهاشون بودی آدمای درستی نبودن و زخمیت کردن ، تو تبدیل نشو به یه نسخه از اونا، انتقام زخمی که خوردیو از یه بی گناه که بهت اعتماد کرده نگیر ، دردشو زخمشو تجربه کن همه سختی و آزارشو بچش ، تهش یه جای لذت بخشی داره .اگه چون زخمی شدی نفر بعدیو زخمی کنی ، بدون که اونم بعدیو زخمی می‌کنه و همبنطوری بعدی و اینطوری تو که چرخه ناخالص رو ایجاد کردی که انقد ادامه پیدا میکنه تا آدمای زیادیو مسموم کنه ، همونطوری که تورو مسموم کرد و بعد اونقدری میچرخه تا دوباره توی روابط بعدی بهت برگرده و این دفعه بدتر از قبل مسموم بشی ولی اگه اون سمی که رابطتت و آدم کثیفی که باهاش بودی رو آسیبی که بهت زده رو درمان کنی و تو تبدیل نشی به اون آدمی که اونا بودن و تو نمیخاستی بشی ، اون موقعس که یه چرخه شفابخش میسازی و حتی بعضی از چرخه های سمی که قبلا یاخته شده رو میتونی بشکنی و انرژی که تو جهان راه انداختی بهت برمیگرده و رابطه ای گه لایقش بودبو به دست میاری . فقط یادت باشه که با صبر کنی و با تمام سختیش و تمام خستگی و غم و زخمات ادامه بدی تا توی مسیر یهو میبینی که شفا پیدا کرده یکی از بهترین چیزایی که تجربه کردم ساختن وقتی درحال فروپاشی بودم و محبت در حالی که خودم هیچ وقت نداشتمش و عشق دادن در حالی که پر از نفرت و خشم بودن و تلاش کردن در حالی که نای نفس ندارم بوده فکر می‌کنی آسون بود ؟امیدوارم که عشق جریان پیدا کنه ، اول که مختص یه نفر خاص( روح خودت) و بعد نسبت به جهان اطرافت و هر چیزی که باهات در ارتباطه عشق بدی بخاطر اینکه با تو در ارتباطهنباید به دیگران محبت کنی و انتظار داشته باشی برات جبران کنن باید محبت کنی چون این محبتت به محض ابنکه بیاد بیرون بهت برمیگرده و به جهان اظرافت رفته و جهان اطرافت و طبیعتم بهت برش میگردونه مث آیینهمن خیلی آسیب دیدم و زخمی شدم ولی اینو به بقیه ندادم ، بجاش عشقو بهشون دادم و اینجوری خودمم عشق گرفتمو اینجوری عمق سفر انسانی رو تجربه کردمهمیشه فکر میکردم زندگی یعنی خوشحال بودن و شادی ، الان فهمیدم زندگی کردن یعنی تجربه کردن هر اتفاقی که میاد توی زندگیت و خودتو به جریان زندگی سپردنه ، بیخودی دست و پا نزدن برای بیرون اومدن از غم و اتفاقات تلخ ، فرار نکردن از غم هات . در آغوش گرفتنشون و نترسیدن ازشون ، ابنکه بدونی میگذره و تو باید حسش کنی ، با تمام وجودت لمس شی و پر بشی از هر لحظه و احساسی که داری بدون توجه به اینکه چیه ، غمه ، هیجانه ، عشقه ، درده ، خشمه . چون هرچی بیشتر فرار کنی زندگی بیشتر سعی می‌کنه تورو تو اون شرایط قرار بده تا بهت ثابت کنه که ترسناک نیس. طعم هر لحظه و هر احساسی توی زندگی رو باید بچشیبله من عذرخواهیو می‌پذیرم ولی اعتماد و حذف می‌کنم، جایگاهتو توی ذهنم میارم پایینتر، انتظاراتم نسبت بهتو حذف می‌کنم، و با هر اشتباهی که بکنی و بهم آسیب بزنه، از حسمم بهت کم می‌شه. تا روزی که هیچی ازش نمونه.و در آخر بعضی وقتا باید از همه آبیا و قرمزا بگذری تا بتونی سبز بشی تا نتونی از کهنه هات دل بکنی جدیدا به سراغت نمیان</description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 15:25:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عزیزم ببخشید</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-e2nmjgpeuh7j</link>
                <description>من عزیزم ، خیلی بد رکب خوردی؟ عب نداره فدای سرت .دیگه انقد زخمیت کردن که بخاطر صمیمی شدن و دوست داشتن آدما ذوق که نمیکنی هیچ ، میترسی؟ تو از ته عمق قلبت اونو دوست داشتی و هر وقت حالش خوب نبود تمام غماشو بغل میکردی و مث بچت ازش محافظت میکردی؟ واسش دلسوز بودی و حس میکردی مسئولشی؟ هرکاری کردی واسه اینکه کنارت احساس امنیت کنه در حالی که اون بجای یه پناهگاه به چشم یه تفریحگاه نگاه میکرد ؟ وقتی حالت خوب نبود طوری رفتار کرد که انگار نمیبینه؟ تو از بغل متنفر بودی و فقط اونو بغل میکردی ولی اونیه جوری میچسبید به همه که حس میکردی دارن قلبتو تو مشتشون فشار میدن و وقتی بهش میگفتی اذیت میشی میگفت به تخمت من تو بغل کیم؟تمام احساساتی که بهش داشتی ، دوست داشتنش ، محبت بهش ، حساس بودنت بهش ، امنیت دادنت همش براش درحد سرگرمی بود ؟ نور باید همیشه بتابه ببخشید معذرت میخام که تو این چند وقت هر چی زخم بود بهت زد و منم نتونستم ازشون بگذرم ، نمیدونم چرا ، واقن نمیدونم ... ولی این بار دیگه انگار واقن تموم شد، چیزی که برام بود، دوست داشتنش و فقط برای این تموم نشد برای همه آدما ، اعتماد کردن بهشون و توجه کردن بهشون ، دل رحم بودن همش تموم شد  از آذر 1403 مدام میگفتم کی تموم میشه باور کردنش ؟ https://vrgl.ir/BoXwU (توی این پست)کی خلاص میشم از این چرخه معیوب ولی بلاخره تموم شد . با اینکه ندیدنش به دلایلی ممکن نیست ولی دیگه رامش نمیشم ، تمام چیزایی که میتونست باهاش خرم کنه رو باخت ، دوست داشتنش تموم شد و الان بعد از اینکه حس کردم تو روح هم نفوذ کردیم و ارتباط عمیقی بینمون شکل گرفته ، باید قبول کنم که برای من اینجوری بوده برای اون فقط یه وسیله ای برای کنترل کردن ، بازی کردن ، به دست آوردن فرصت ، جولون دادن و یه بلیت برای استفاده کردن داشته . الان دیگه خیلی خسته شدم . باید دور شم ، زخمامو آروم کنم، خودمو پیدا کنم و دیگه به اون نسخه احساسی سابقم برنگردم و در آخر امروز در آخری نداریم بیخیال . </description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 08:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزایی که دوست داریو رها کن تا به دستشون بیاری</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-e7fdpijk8gzp</link>
                <description>امروز داشتم فکر میکردم و پست «عمو کیا» درمورد غریق نجات رو میخوندم  https://vrgl.ir/frN13 این فکر به ذهنم رسید که منم خیلی جاها تقلای بیخود کردم ، شاید چندین ماه زور زدم ، هر تلاشی که میتونستم برای بیشتر نزدیک شدن و نگه داشتن آدمایی که دوسشون داشتم میکردم . من هر تلاشی میکردم نگهشون دارم چون فکر میکردم دارم از دستشون میدم درحالی که اونا قصد رفتن نداشتن ، در حالی که اونا جایی نمیرفتن و بودن. حتی شاید بعضی وقتا به خودم و اونا سخت میگرفتم، انگار به زور توی قفس دوست داشتنم قرارشون میدادم ، تقلا میکردم و زور میزدم برای بودنشون . و هرچی بیشتر تلاش میکردم و دست و پا میزدم بیشتر از دستشون میدادم و ازم دور میشدن . انگار تلاشام نتیجه عکس داشت . ولی از یه جایی خسته شدم و کلا رها کردم ، یا حداقل سعی کردم رها کنم . توی کتاب چشم دل بگشا که دارم خلاصشو برای پستای بعدی آماده میکنم چیزی خوندم که واقعا روم تاثیر داشت و درست بود (( موهبت خود دست بکشید. به آرامی و ملایمت نگاهش دارید . همواره آماده باشید که رها و آزادش کنید ))تکه ای از کتاب چشم دل بگشاشما با رهایی عاطفی هرگز چیزی را که حق الهی شماست از دست نمی دهیدواقعا درست بود من وقتی که رها کردم ، تمام چیزایی که از داشتم بخاطر دست و پا زدن الکی از دست میدادمو دوباره به دست آوردم میدونی آدما مثل ماهی میمونن اگه فشارشون بدی از دستت سر میخورن ولی اگه فقط تو دستت نگهشون داری چیزی نمیشهیکی از دوستام میگفت اگه بتونی بگذری و رها کنی دنیا جلوتر برات چیزای قشنگ تری در نظر گرفتهو در آخر آدما مثل پروانه میمونن اگه بگیریشون بالشون میشکنه ، بجای اینکه بگیریشون باید یه باغ زیبا درونت بسازی که همه پروانه ها بیان سمتش </description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sat, 05 Apr 2025 17:12:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درسهایی از سال 1403</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1403-ia4jdzgqpmq8</link>
                <description>.درس هام از سال 1403.1.میتونم از قوی ترین احساساتم عبور کنم و بدون آدمای قبلی زندگی حتی قشنگ تر از قبلو داشته باشم 2. نیازی به بغل و محبت و حرفای قشنگ و مهرطلبی و جلب توجه بقیه برای ارزشمندی ندارم3. باید ارزش خودمو بدونم و ارتباطاتتمو در حد تعادل پیش ببرم و هر به آدمی اجازه ندم که با من ارتباط برقرار کنه 4.ارتباطاتتمو در حد تعادل پیش ببرم و از آدما بت نسازم و سعی نکنم ازشون چیزی که نیستنو بسازم 5. نیازی نیس همیشه جواب بدم و فحش بدم و زبون درازی کنم باید نگهش دارم برای وقتایی که واقعا لازمه6. با آدما بحث نکنم و رها کنم و اجازه بدم مسیرشونو پیدا کنن و برای بودن کسی تو زندگیم زور نزنم 7. بپذیرم و درد و غم رو تجربه کنم و درس بگیرم و رد بشم 8. خودمو تو اولویت قرار بدم و برای خودم ارزش قائل باشم و به خودم احترام بزارم و اجازه ندم که منو انتخاب کنن یا کنترلم کنن9.به هیچ کس بیشتر از اندازه ای که باهام خوب رفتار میکنه خوب رفتار نکنم و اگرم دوسش دارم میتونم دیگه دوسش نداشته باشم . محبت زیادی و افراطی همیشه اشتباهه. به اندازه ظرفیت آدما باهاشون باش 10. این منم که انتخاب میکنم عاشق بشم یا نه ، رام بشم یا نه ، غصه بخورم یا نه ، میتونم خودمو کنترل کنم11.خودمو با حرف نه بلکه با رفتارم نشون بدم . از خودم و دانسته هام و ارزشام جلوی آدما هیچی نگم 12. فن بیانم خیلی بهتر شده و بلدم مشکلاتمو با حرف زدن حل کنم13. آدمایی که بهم احترام نمیزارن رو رها کنم 14. روی خودم ، اهدافم، نیازم ،سلامت روانم، علایقم سرمایه گذاری کنم نه به آدمای بیرون 15. اگه نمیتونم آدما رو خوشحال کنم با زخم زبون و انتقاد و تحقیر بهشون انرژی منفی منتقل نکنم16.هیچوقت جایی که نمیخوانت، نروخودتون رو خرج ادمی که برات ارزش قائل نیست، نکن17.به ادمها بیشتر از ارزششون بها نده.تا کاری رو ازت نخواستن، انجام نده.18.اگر در کاری تخصص داری، مجانی انجام نده.19.بیشتر از اون حدی که بهت لطف کردن، لطف نکن20. با ملایمت تر و آروم تر باشم و اون روی هارم رو همه جا نشون ندم 21. همیشه در دسترس نباشم و آدما برای به دست آوردنم تلاش کنن و هم مسیرم باشن22. از واقعیت زندگیم و ارزشام و علایقم خجالت نکشم و بهشون احترام بزارم23. آدمی که برام مهم بود هربار که دلمو شکست یه لول از جایگاهش پیشم کم کنمو در آخر تا وقتی که از اتفاقات بد زندگیت درس نگیری هر روز به شکل های مختلفی تکرار میشن </description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 17:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وحشی ولی ملایم</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%85-jpjwrko2klu9</link>
                <description>امروز به این نتیجه رسیدم که چقدر پدر مادرا میتونن به بچه هاشون آسیب بزنن ، درحالی که فکر میکنن دارن نجاتش میدن . مثلا وقتی کوچیک بودم بابام همیشه سعی میکرد منو قوی بار بیاره ، یه دختر قوی به عنوان پسری که نداره . مثلا مدام میگفت گریه نکن قوی باش زرنگ باش فرز باش ساده نباش همش تحقیر و احساس ناکافی بودن و میشه گفت تا حدود زیادی من خشن شدم ولی نه اون چیزی که بابام میخاست و خوشش بیاد . الان من آدمیم که خیلی مستقلم ، به هیچ کس وابسته نیستم (بلاخره تونستم)، سرکش و آدمی که به کار خودشو میکنه حالا هرچی میخای  نصیحتش کن ، داد میزنم فحش میدم ، آدم خشن و جدی هستم ، سعی میکنم خودم کارای مردونه و فنی بودن رو انجام بدم . بهم هر کاری که میگفتن نکن چون تو دختری و مردم چی میگن رو حتما انجام میدادم . هنوزم انجام میدم و برام مهم نیست که عرف جامعه چیه. اصن هرچیزی که بگن تابوعه من حتما باید انجامش بدم . از تنهایی مسافرت رفتن بگیر تا دعواهای خیابونی و بحث کردن و داد زدن با مردا و تو جمع مردونه بگو بخند کردن و حاضرجوابی کردن و هرچی که بگی ولی جدیدا (منظورم از جدیدا به چند ماه پیشه)یه بخشایی از خودمو دیدم که اصلا متوجهشون نبودم . این آدم وحشی و سرکش ، یه بخش خیلی مظلوم و گوگولی و آروم داشته و من نمیدونستم . یه بخشی که رام شدنش غیر ممکنه (البته بعد از اون روزا) ولی وقتی رام میشه از اون گرگ خشن تبدیل میشه به یه بچه گربه کوچولو . نمیدونم ولی پارادوکس باحالی حس میکنم خشن ولی مهربون و حامی بی رحم و جدی ولی حساس منطقی ولی پر از احساس و روحی که میره تا اون بالا بالاها و اوج عرفان آزاد و مستقل ولی عاشق و عاطفیقلدر ولی با محبتآهنگ رپ و پر از فحش ولی عاشق شعرای مولانا و معنویاتش و احترام به آدما زبون دراز و هار ولی مواظب اینکه با حرفام کسیو ناراحت نکنم(البته تا وقتی ناراحتم نکنن) و انسانیت خیلی زیاد هنجار شکن و به فکر آزادب از محدودیت های اجتماعی و رفتاری ولی حساس درمورد آسیب زدن به روح آدماقوی و قدرتمند و با قاطعیت ولی در عین حال آروم و ساکت و مراقب حرفایی که میزنم هستمرک و راست و با صداقت ولی نگاه با محبت بد اخلاق و به نظر بی احساس ولی عمیق و خواستار روابط معنا دار و پایدار و وفادارراستش به این نتیجه رسیدم که شاید هیچ کدوم از آدمای اطرافم حتی مامان بابام که کلی سال باهام زندگی کردن منو نمیشناسن و در آخر یه سری چیزا از بیرون سبزه ولی از تو قرمزه و سیاه. </description>
                <category>شاید دوباره</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 15:48:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>