پرواز روح در جسمی به پهناوری کل جهان
خداحافظی با غم آشنا روز اول
میدونی فکر کنم زمان این رسیده که از غمام جدا شم ولی از اونجایی که خیلی وقته باهاشون اخت شدم و عین چی رفیق شدیم انگار باید اینجا بنویسمشون که خیالم راحت باشه که بلاخره اینجا هستن و از دستشون نمیدم و اگه یه زمانی بخوامشون هستن . و بعد فراموش کنم میم رو و احساساتم بهش رو شاید برای همیشه شایدم برای روزی که شاید بهم برگرده . و البته احساسات غمگینم به غ رو رها کنم ولی خودشو نه رفیقمو که ول نمیکنم اصولا
البته که تا جایی که بشه سعی میکنم همه احساساتمو بگنجونم اینجا ، اگر مثل من روحیه لطیفی دارین که غمگین میشید با خوندن این چیزا پیشنهاد میکنم نخونینش . و اینجا پره از اعترافات من و نشون دادن بخشایی که شاید خیلی نشون داده نشده تا حالا و اون بچه معصوم درونمه .البته پارتای مختلفی داره و اسمشم فعلا به ذهنم نرسیده تا آخر این متن مینویسمش
خب داستان چیه ؟
داستان اینه که من الان یه رفیق دارم به نام غ و یکیم سه ساله که دوسش دارم به نام میم . الان دیگه میم میدونه که من دوسش دارم ولی غیب شده و نمیدونم چی در انتظارمونه
بزارید اصلا از اول اول بگم
وقتی اولین بار رفتم مدرسه جدید حدود دو سال و 9 ماه پیش خیلی گارد داشتم و سعی میکردم گنگ به نظر برسم ولی در کل یه آدم تشنه توجه و محبت بودم ، از تنهایی خیلی میترسیدم و خب به محض اینکه رفتم مدرسه نشستم روی صندلیم و کیفمو انداختم روی زمین و قشنگ لش کردم روی صندلی و یه جور طلبکاری همه جا رو نگاه کردم یهو نگاهم افتاد به صندلی آخر و میم رو دیدم ، دیدم که یه آدم غوره به نظر میرسید ، موهای پسرونه و با خودم گفتم وعیی این چیه دیگه . خب اون موقع هنوز نمیدونستم لزبینم و قبلش از یه پسره خوشم اومده بود حدود سه سال قبلش
خلاصه میم رو دیدم و گفتم وای انقد لاغر ، انقد اسکل چیه این
بعد گذشت و گذشت فرداش دوباره نگاش کردم و دیدم عه شین رو بغل کرده و شین خواب بود تو بغلش ، همونجا ازش خوشم اومد . نمیدونم ولی انگار این منو جذب کرده بود که من تشنه محبت بودم و ناخودآگاه اونو دیدم که شین رو بغل کرده و به معلم میگه خستست خوابیده
بعد حالا اینجا خیلی جدی نبود همه چی ، از جایی جدی شد که نشستیم شجاعت حقیقت بازی کنیم و خانوم میم با غ که الان رفیق منه انگار اوایل این بود که دوست بشن ، آها میم خیلی درونگرا بود (ارواح عمش☺️😂 )و رفیق من غ که اون موقع رفیقم نبود خیلی با سیاست و اهل انگل دادن ملت و خوب بلد بود آدما رو جذب کنه .الانم خیلی خوب بلده که متاسفانه من اگه بلد بودم الان وضع این نبود .البته دوست نداریم از راه بازی روانی اینکارو کنم و میخوام جذب آدما رو صادقانه یاد بگیرم
بعد نشستیم دور هم تا بازی کنیم یه 8 نفری بودیم . میم نشست روی پای غ . و من هیچ نسبتی با هیچ کدوم اون موقع نداشتم ولی دلم میخواست جرشون بدم ، آره خلاصه شروع کردیم به بازی و گفتن آخرین باری که گریه کردین کِی بوده ، همه نظرمونو گفتیم و نوبت میم که شد گفت برای دوست دخترش که رفت دبی . بعد من همون لحظه دیگه نگم براتون تا ته رفت تو پاچم . دیگه بازی ادامه پیدا کرد و بعدش غ و میم رفتن بیرون و من باز دلم میخواست دوتاشونو پاره کنم نمیدونم چرا . اصلا نمیدونم چرا عاشق لزبین بودنش شدم
بعد تو راه مدرسه که داشتم میومدم خونه آهنگ ساقی ددون میخوندم و همش تو ذهنم میم بود و مدام به خودم میگفتم نه بابا ازش خوشم نمیاد و تا میتونستم انکارش میکردم تو ذهن خودم و نمیپذیرفتم که بهش حس پیدا کردم و اومدم خونه و باز همون آهنگو گوش میدادم و روز دوم .... حالا کِی پذیرفتم ؟ 13 فروردین سال دهم 1403
که داستان مفصلی داره ایشالا دوشنبه بقیشو مینویسم
روز بعد که رفتم مدرسه مدام دنبالش میگشتم و دیدم عه اونجاست ، بیشتر وقتا ساکت بود . من برای جلب توجهش هر کاری میکردم یعنی هرکاری
مطلبی دیگر از این انتشارات
اونی که دردات رو تسکین میداده یه روز تبدیل به درد عمیق تری میشه
مطلبی دیگر از این انتشارات
خلاصه ای از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم
مطلبی دیگر از این انتشارات
دوباره رنگ کردن دفتر زندگیم