STAY ALIVE

امروز، جمعه بیست و یکم دی ماه،

حق با اون بود،من تا کی میخوام گوگل ترنسلیت اونا باشم.

خستم.خیلی خیلی خستم. متنفرم از خودم،از کارایی که کردم،از آدمایی که بودم.از این چهاردیواری غم زده،از این آدما،از چیزایی که نباید روم تاثیر بزارن اما من نمیتونم جلوی هیچ کدومو بگیرم.

علاقم به ادما خیلی وقته از دست رفته با اینکه خودمم ادمم.

من فکر میکردم قویم . فکر میکردم اوووو پسررر تا اینجا هر چی اتفاق افتاده پشت سر گذاشتی و بلند شدی حقیقت اینه که من قوی نیستم حتی نمیدونم به چی میگیم قوی. من فقط مثل یه مرده متحرک هر بار بلند شدم .فقط از روی عادت .

و حس میکنم این مرده متحرک یا جاودانه است یا قراره به زودی کتاب زندگیش بسته بشه.. که مورد دوم چرته عملا. چرا؟ در حال حاضر عامل خارجی وجود نداره که بخواد کتابو ببنده.

من؟خب من نویسندم حالا مطمئن نیستم این داستان ارزش ادامه دادن داره یا باید نیمه کاره ولش کنم و بندازمش زیر تخت . نمیدونم باید به فرار از قاتل اینه ادامه بدم یا بزارم بهم برسه. فقط می دونم خیلی نزدیکه.

هنوز احساس بقا میکنم اما گاهی به خاطر خستگی از دوییدن دست میکشم و گاهی به خاطر ترس سریعتر فرار میکنم . هنوز یه جمله توی مغزم تکرار میشه STAY ALIVE پس مورد اول کلا به فنا میره البته تا بعدیه فروپاشی .

ما همه یه کتاب داریم . جلد شده و اسم ما روش نوشته شده. فکر می کردم صفحات کاملا سفید و دست نخورده ان . تا وقتی که رسیدم به سر فصل ها . حقیقت اینه که سر فصل های زندگی ما نوشته شده . داخل یه مقدمه کوتاه درسی که باید یاد بگیریم شکست ها و پیروزی هامون و نوشته شده حالا اسمش رو خدا کائنات سرنوشت ...هرر چیزی بزاریم کسی که فصل به فصل مینویسه ماییم .

اما من ...حس میکنم نوشته های من خط خطی های زشتن و من دارم گند میزنم

متنفرم از احساسای منفی از تاثیرات منفی از گذشته منفی از تمام افکارات منفی،

قبلا اینطوری میشدم و میگفتم اوکی گوشی خواب هم صحبت فیلم اهنگ کتاب سریال ...اما الان ..

از خوابیدن متنفرم از ادما متنفرم و کارایی که قبلا میکردم الان جذابیتی ندارن فقط اینکه نمیتونم لذت ببرم رو میکوبونن تو پیشونیم

همسنام برام رقت انگیزن حتی اگه خودمم هم سنشون باشم. وقتی میبینمشون و اون احساسای منفی که که میتونم حسشون کنم چیزایی که توی روی هم میگن و در تضادن با حرفای پشت سر هم. اتفاقای خوشگلو سریع با ولم کن بابا و حوصلشو ندارم رد میکنن و سختی ها رو با هزارتا فحش سخت تر میکنن همه چیز رو اشغال میبینن.

از یه جایی به بعد باادمایی هم صحبت میشم که دست کم بیست سال از خودم بزرگ تر باشن اینطوری حس میکنم چیزی مشترک بین من و اون شخص هست. چیزی مشترک که میتونه ماهیت زندگی و جست و جو درباره اون در من رو توجیح کنه . چیزی که توی مدرسه توی جمع هم سنام نمیبینمش .

اخرین باری که با یه همچین ادمی هم صحبت شدم حدود سی یا چهل سال قیافتا ازم بزرگ تر بود .

بهش گفتم فکر نمیکنی زندگی تباهه؟ هنوز به اخر جملم نرسیده بودم که گفت خیلی خیلی .

کلماتش بوی درد میدادن و لحنش طعم تلخی .بهم گفت من اینجام اما بیشتر ادم هایی که زندگی با بودنشون قشنگ میشد الان زیر خاکن و من الان اینجام . گاهی گریه میکرد چون تنها بود .

و بهم گفت اول درسه کاره سختیه و بعد نوبت زندگی میشه اون وقتم به خاطر اینکه این همه سال تکه ای از خودتو توی هر سختی جا گذاشتی توی این سن بالا دیگه یادت میره زندگی کردن چطوریه و وقتی یاد میگیری عشق بورزی و لذت ببری سایه سیاه پیری و مرگ میاد بالای سرت و بهت میفهمونه که وقتت داره تموم میشه و تو هراسون میفتی دنبال اینکه کارایی که توی نصف عمرت انجام ندادی و لحظه های زیبایی که قدرشون رو ندونستی دوباره تجربه کنی و اینبار یادت باشه با تمام وجود لحظه های خوب عمرتو زندگی کنی .

به هر حال هم صحبتی با این ادم برام جالب بود .

بعضی از کارا رو هنوز انجام میدم نه برای اینکه انگیزه ای براشون دارم صرفا جهت اینکه بهم احساس رهایی میدن احساس رها شدن

انگار وقتی انجامشون میدم اون نوای اروم داخل گوشم زمزمه میکنه : اشکال نداره اگه گاهی اوقات احساس ضعف کنی، چرت و پرتایی مثل زامبی بودن رو بنداز اونور تو ادم قوی هستی خیلی قوی .

و من برای شنیدن این صدا مدام به فکر انجام کاراییم که منو رهایی بدن.

هنوز رانندگی نیمه شب، اهنگای پلی لیست روسی ، نوشتن خاطرات ، خوابیدن زیر نور ماه و ستاره ها ، احساس گرمای خورشید و حرف زدن باهاش بهم احساس رهایی میدن .

کارای دیگه هم هستن اما شدت آشنا بودن یا چطور میتونم توضیحش بدم احساس میکنم با اینجور چیزا بیشتر اشنا و زندم .

اما هنوز حس میکنم جای قلبم یه حفره تو خالیه. یه مدت نیمه قلبمو گم کرده بودم اما الان حس میکنم تمام قلبم نیست و من از اینکه دیگه حسش نمیکنم گرماشو محبتشو عشقشو الان کاملا سردمه و درد ماجرا اینجاست که کسی این موضوع رو نمیفهمه یا اگرم میفهمه نمی خواد درک کنه

البته هنوز یکی درک میکنه که مثل یک روح ظاهر میشه یا یه رایحه . نیمه های شب وقتی همه جا در سکوت فرو رفته و صدای تپش قلب و نبض زدن سرم صدای بلند افکاراتم رو نمیتونن داخل خودشون خفه کنن اون میاد بغلم میکنه و در گرماش غرق میشم. با این گرما قلب یخ زده ام برای لحظه ای احساسی آشنا پمپاژ میکنه و وقتی که میره..من می مونم و یه حس تهی بودم در حفره ای درون قفسه سینه.

حس غریب بودن ، عجیبه انسان درون خودش هم احساس غربت میکنه .

بیشتر از این نمیتونم تایپ کنم.