<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات ناراحتی</title>
        <link>https://virgool.io/Sadness/feed</link>
        <description>ناراحتی!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 20:44:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>ناراحتی</title>
            <link>https://virgool.io/Sadness</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا زندگی کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sadness/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-a7ygbi8n6ftd</link>
                <description>دنبال چی میگردی ؟ پول ؟ که چیشه ؟ هرچی میخوای بخری ؟ اگه هرچی خواستی خریدی ، بعد چی ؟ از هرچی داری لذت ببری ؟ خب تو همین حالا هم خیلی چیزا داری و اما ازشون خسته ای . اون زمان خسته نمیشی ؟ روز به روز چیز های دیگه میاد ؟ خب ، اینطوری که تو یه چرخه ی بی فایده گیر افتادی ای که هر بار باید به بری دنبال بعدی ... درواقع خودتو علاف کردی!علم ؟ با یادگیری خوشحال میشی ؟ من که نمیشم .دوستی ؟ یه دید عجیبی دارم ، ادما رو از دور میبینم و بنظرم خیلیاشون خیلی خیلی عجیبن ، و اینکه حتی از خودمم متنفر میشم...کلا نمیتونم.. این بخشش اصلا جالب نیست.درواقع به این دید رسیدم که همه چیز برایم چیزی جز رنج نیست ، البته نه اینکه بدبخت باشم ، شاید از نظر خیلی ها خیلی هم خوشبخت باشم!اما برام جای هرکسی بودن بازم رنجه .چه پسر یه خانواده ی پولدار بودن ، چه تو فقر مطلق بودندر شرایطیم که فقط میخوام بخوابم ، بخوابم و بخوابم و بخوابم و بخوابم ، یا برم، برم و برم و برم و برم...بعضیا دنبال اینن که خب میگن یه چیزی رو بخواه و سعی کن بهش برسی تا از این رنج راحت شی.اما «خواستن رنج است»این حرفی بود که بودا هم زد.بنظر من زندگی کردن ، کلا چیزی بجز رنج نیستخب هدف مشخص کنم و رنج بکشم تا به هدف برسم و بعد یکم خوشحال باشم که بلاخره بهش رسیدم! و بعد برم سراغ هدف بعدی ؟ نمیخوام.من از این چرخه های عجیب تنفر دارم .خیلی دلم میخواهد زندگی را ترک کنم ، حس میکنم جای من نیست ، اما نمیخوام باعث غم مادرم بشم. تنها کسی که واقعا به من اهمیت میده.و فعلا ، زندگی نمیکنم ، زنده میمانم . تا وقتی که زمانش برسه ...یادمه ، دفعه قبلی ای که این احساسو داشتم به این نتیجه رسیده بودم که باید پول دربیارم! و حالا خب با تلاشم تونستم پول دربیارم و اما حالا باخودم میگم خب چی شد ؟ اون حس رفت؟ نه.. هنوز زندست . زنده تر از قبل.حداقل فعلا ، فعلا ، زندگیم سیاه و سفید مطلقه ، در هیچ چیز ارزشی نمیبینم ، هیچ چیز واقعا خوشحالم نمیکند ، هیچ چیز ناراحتم نمیکند ، خنثی ، خنثی...شاید به این بگویند افسردگی ؟ ...یا شاید هم یک بلوغ ؛ که بدانی زندگی بی ارزش تر از این است که بخاطرش زندگی تلخ کسی را تلخ تر کنی-نوشته های یه 18 ساله</description>
                <category>ناراحتی</category>
                <author>یک ایرانی...</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 13:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>