کاش من خطی از اسلیمی بودم

کاش من خطی، منحنی از اسلیمی، گلی از نقوش این محراب بودم، کاش من حداقل حرفی از کلمات، برگی از گل ها، تکه ای از نقوش برجسته، مشتی خاک از این دیوار محراب بودم.

این محراب شاهد بوده است. شاهد اشک های ریخته شده ، لبخند ها، دلشکستگی ها.

محراب مسجد جامع اصفهان
محراب مسجد جامع اصفهان

چقدر این نقوش این کلمات  درون خود نجوا، زمزمه ها، اشک ها و حرف های نشنیده دارد.
این دیوار شاهد بوده است شاهد اشک شکسته دلی، شاهد اشک مردی استوار، شاهد زمزمه های مادری ، شاهد حاجت های رد شده ، حرف های نگفته، حرف های نشنیده!!!

شاهد تنهایی زنی استوار که زیباش خیره کننده است و فقط این محراب می فهمد که زیبایی او،  از سکوت و تنهایی بیکران اوست !
تنهایی و تنها دلی
چقدرررر حرف آدمم هایی را شنیده است که، کسی یارای شنیدن سخنانشان را نداشته و کسی درک، حرفشان را ندارد.
و او مجبور است حرفش رو به کوه ، به صحرا وخورشید بگوید
و این بار قرعه. به نام این محراب خورده است.
به یقین این محراب اگر سینه بگشاید و دهان باز کند
درخششی خیره کننده جهان را فرا می گیرد
و آفرینشی، دوباره در کهکشان  رخ می دهد
به یقین، اگر سینه اش را بگشاید از هزار راز و نیاز چنان نوری ساطع می‌شود که چشم ها کور می شوند و بار دیگر بینایی و حق
اما این بار جور دیگر می‌بینید
و گمان می کنند به بهشت آمده اند

مسجد جامع اصفهان
مسجد جامع اصفهان

انگاه، معمار و نقاش مسجد، به یاد رخسار خیس شده از اشک دختران آرزومند، درددل و دعاهای مادرانه، شکوه و گلایه و اشک پنهان مردان راست قامت، این نقوش را حک کرده است.
این محراب شاهد نفس های بوده ،نفس های پاک
و چقدر خوب است این بهشت های کوچک زمینی
چقدرررر!!!. خوب هست که هر بی پناهی به بهشتش پناه ببیر و و و سینه پر از حرفش را بگشاید.