دچارت شدم../داود عطایی


دچارت شدم.

و بزرگترین بخش از زندگی‌ام را ربودی.

در یک‌آن.

یکهو.

دچارت شدم

و اولینِ هر صبح و شامم شدی.

یکسر.

یک‌مرتبه.

دچارت شدم

و تو روی شکاف این دریای خون چسب زخمی شدی.

یک‌آن.

یکهو.

دچارت شدم

و بند آمدم و تو این چسب را بارها کندی و چسباندی.

در لحظه.

در جا.

دچارت شدم

و نمی‌دانستم مرگ در پیکارگاهت یعنی طبلی توخالی.

بی منت.

بی غفلت.

دچارت شدم

و حالا دوست داشتنت تا ابد ریشه دوانده در وجودم.

بی تو.

بی منت.

دچارت شدم

و این آغاز مرگی در زیستن بود.

و این خودِ تنهایی بود.

این فواره‌ی عشق بود

که با کلماتت

فروکش کرد.

در ثانیه.

در لحظه.

دچارت شدم

و نمی‌دانی که هرشب بانگ مرگ را می‌شنوم.

بدون تو.

بدون تو..