<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات درباره ی اسکیزوفرنی</title>
        <link>https://virgool.io/Schizoprenia/feed</link>
        <description>اینجا درباره اسکیزوفرنی و بعضا بیماری های روان صحبت می کنیم. برای انتشار پستتون هشتگ 《روان من》 یادتون نره.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:22:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/joia8szw82kq/eysgsc.png</url>
            <title>درباره ی اسکیزوفرنی</title>
            <link>https://virgool.io/Schizoprenia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دفترچه‌ی راهنمای مکث پیش از فروپاشی</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%AB-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-iff9shmf4bjk</link>
                <description>تو از جایی آغاز می‌کنی که انکار، دیگر یک واکنش نیست، بلکه یک سازوکار دفاعیِ فرسوده است؛ ناامیدی را در ژرفای ذهنت ته‌نشین می‌کنی، مثل رسوبی سمی که وانمود می‌کنی بخشی از آب نیست، و در همان لحظه با دقتی بیمارگونه به خودت تلقین می‌کنی هنوز امکانی، روزنه‌ای، یا حتی توهّمی از امید وجود دارد، در حالی که خودت بهتر از هر کسی می‌دانی این فقط بازیِ دیرآشنای به‌تعویق‌انداختنِ فروپاشی است.امید سر می‌رسد، نه به‌مثابه‌ی نجات، بلکه چون خطای دیدی ذهنی، چون لغزشی کوتاه در منطق، و تو با حرص آن را می‌قاپی، می‌فشاری، بزک می‌کنی، و برای چند نفس کوتاه خودت را متقاعد می‌سازی که شاید این‌بار ناامیدی عقب‌نشینی کرده، اما در تهِ ذهنت ـ همان هسته‌ی خاموش و دودگرفته‌ای که همیشه قبل از خودت می‌فهمد ـ یقین داری این امید چیزی جز مکثِ قبل از له‌شدن نیست.ناامیدی دوباره بازمی‌گردد، نه با هیاهو، بلکه با وقاری سرد و تحقیرکننده، کنارت می‌نشیند و شروع می‌کند به بازخوانی آرشیو شکست‌ها، و تو وانمود می‌کنی گوش نمی‌دهی، در حالی که هر واژه‌اش مثل سیلی‌ای است که نه روی پوست، بلکه مستقیم روی قشر هوشیاری‌ات فرود می‌آید، ضربه‌ای که صورتت را سرخ نمی‌کند، بلکه معنای مقاومت را در تو بی‌حس می‌کند. از این‌جا به بعد، سرگردانی دیگر یک وضعیت نیست؛ یک اقلیم است، مهی فشرده که مرز بین رفتن و ماندن را می‌بلعد، و تو در آن معلق می‌مانی، ناتوان از تشخیص این‌که از امید گریخته‌ای یا به ناامیدی پناه برده‌ای، فقط مطمئنی که هر انتخابی دردناک است و بی‌انتخابی، دردناک‌تر.در این تعلیق فرساینده، تو نقش انسانی را بازی می‌کنی که گویی مسئله‌ای با ناامیدی ندارد؛ تحلیل می‌کنی، عقلانی حرف می‌زنی، حتی شاید خودت را بالاتر از این بازی‌ها می‌بینی، اما در اعماق ذهنت ـ همان نقطه‌ی کورِ آگاه ـ داری با ناامیدی زندگی می‌کنی، با آن چانه می‌زنی، سازش می‌کنی، و این شکاف بین آن‌چه نشان می‌دهی و آن‌چه هستی، مثل خراشی دائمی از درون تو را می‌سابد.و این‌جاست که این متن، بی‌مقدمه و بی‌رحم، حقیقت را برمی‌دارد و مثل سیلی می‌کوبد توی صورتت، نه برای بیدارشدن، بلکه برای این‌که دیگر نتوانی به ندانستن پناه ببری، و تو می‌خواهی نگاهت را بدزدی، خواندن را قطع کنی، اما نمی‌توانی، چون هر جمله امتداد همان فکر چرکینی است که اگر نیمه‌کاره رهایش کنی، تا صبح در سرت زنده می‌ماند. آرام‌آرام می‌فهمی که این مسیر قرار نیست رهایی بیاورد، فقط دارد منطق بیمار خودش را کامل می‌کند، و تو نه از سر فروپاشی، بلکه از سر خستگیِ روشن، ناامیدی را انتخاب می‌کنی، چون دست‌کم این یکی را می‌شناسی، وزنش را بلدی، و دیگر لازم نیست برایش نقش بازی کنی.و درست در همان لحظه، که فکر می‌کنی به انتها رسیده‌ای، چرخه دوباره فعال می‌شود، چون این ناامیدیِ تازه، نقطه‌ی شروع بعدی است، و تو با دانشی که مثل زخمِ باز همراهت می‌کشی، می‌دانی باز هم همین راه را خواهی رفت، و با این حال، باز اولین قدم را برمی‌داری.- یا **سیلی را به اوج نهایی و شوک‌آورتر** برساند</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 02:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی خواستن، نتوانستن است.</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-recq3pe7tykf</link>
                <description>دلم می‌خواد بخوابم ولی نمی‌تونم. دلم می‌خواد درس بخونم ولی نمی‌تونم. دلم می‌خواد پایان‌نامه‌ام رو پیش ببرم ولی نمی‌تونم. چند روزه که سراسر «نمی‌تونم» شدم. انگار هر چی باید انجام بشه، می‌شینه روبه‌رو‌م و من فقط نگاهش می‌کنم. نه فرار می‌کنه، نه جلو میاد. فقط هست.از اون بدتر اینه که انرژی دارم. واقعاً دارم. توی بدنم، توی سرم، توی دست‌هام یه چیزی می‌جوشه. اما راه نداره بیرون بیاد. مثل وقتی که پات روی گازه ولی ماشین تو دنده خلاصه‌ست. صدا هست، لرزش هست، حتی بوش هم هست، اما حرکت نه. همین آدم رو دیوونه می‌کنه.دلم می‌خواد بنویسم. فقط بنویسم. حتی مهم نیست چی. دوست دارم کلمه‌ها کج‌وکوله باشن، جمله‌ها نصفه‌نیمه دربیان. دوست دارم غلط املایی داشته باشم. دوست دارم اشتباه کنم. یه جوری که بعدش بشه گفت: دیدی؟ طبیعی بود نشد. این «نمی‌تونم» بی‌دلیل نبود. انگار اشتباه کردن خودش یه مدرکه.چند وقته با خودِ همین «نمی‌تونم» دارم زندگی می‌کنم. صبح می‌شه، شب می‌شه، من هنوز همون‌جام. نه بهتر می‌شه نه بدتر، فقط کش میاد. انگار زمان روی نقطه مکث گیر کرده و من مجبورم توی همون قاب نفس بکشم. حتی خسته هم نمی‌شم، چون برای خسته شدن باید یه کاری کرده باشی. من فقط شاهدِ درجا زدنِ خودمم. یه وقتایی حتی دلم می‌خواد کاری رو شروع کنم که از اول معلومه به فنا می‌ره. فقط برای این‌که این ناتونستن یه شکل واقعی بگیره. از حالت مبهم توی سرم بیاد پایین، بشه یه چیزی که بشه بهش اشاره کرد. بگم این، این همون‌جاست که نتونستم. شاید دارم زیادی سعی می‌کنم، زیادی فکر می‌کنم، زیادی می‌خوام شروع تمیز باشه، درست باشه، بی‌اشتباه باشه.فعلاً فقط دارم خودم رو ثابت نگه می‌دارم. نه هل می‌دم جلو، نه عقب می‌کشم. انگار کنار یه رودخونه‌ای وایستادم که آبش هست ولی هنوز نمی‌پیچه توی مسیر. چرخ آسیاب هم همون‌جا ساکنه. منتظر نیست، عجله هم نداره. فقط ایستاده. تا وقتی که اون جریان، بالاخره راهش رو پیدا کنه و بیفته توی رود.</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 18:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صداها درست می‌گفتند، فقط از جای اشتباهی می‌آمدند. (تجربه‌ی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت بیست و چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-srr2p1y01jec</link>
                <description>صبح نه با بیدارشدن، با این احساس مبهم شروع می‌شود که انگار چیزی پیش از تو شروع شده و حالا، خیلی آرام و بی‌صدا، مسئولیتش افتاده روی پلک‌هایی که هنوز کاملاً باز نشده‌اند. سقف همان‌جاست، دقیقاً همان‌قدر نزدیک و دور که همیشه بوده، و همین ثباتِ لجوج، بیشتر از هر تغییر دیگری نگران‌کننده است. نور از جایی می‌آید که اگر به آن اشاره کنی، گم می‌شود.دست سمت ساعت می‌رود، نه برای دیدن چیزی مشخص، فقط برای این‌که ترتیب روز حفظ شود؛ چون اگر ترتیب به‌هم بخورد، ممکن است چیزهای دیگری هم جابه‌جا شوند که قرار نبوده دیده شوند. اعداد ساعت دیده می‌شوند، اما خوانده نمی‌شوند. عددها اگر خوانده شوند، انتظار می‌آورند. پا زمین را لمس می‌کند و تماس آن‌قدر واقعی‌ست که لحظه‌ای شک می‌کنی آیا این تأییدِ بودن است، یا سندی که بعداً علیه تو استفاده خواهد شد. لباس‌ها انتخاب نمی‌شوند، خودشان روی تن می‌آیند؛ عادت مثل دستی‌ست که قبل از فکر کردن، کار را بلد است. هیچ مخالفتی لازم نیست.آینه مکث می‌کند. یا تو. مرز دقیق نیست، پس عبور می‌کنی. خیابان پر است از حرکت‌هایی که می‌دانند کجا می‌روند، حتی اگر دلیلش را گم کرده باشند، و همین دانستنِ بی‌دلیل، نوعی اطمینان کاذب می‌سازد که هوا را قابل‌تنفس می‌کند. تو هم حرکت می‌کنی. یا متن تو را می‌برد.کار مثل همیشه همان‌جاست؛ نه تهدید، نه نجات، فقط ادامه‌ای که از قبل پذیرفته شده. دست‌ها چیزی را انجام می‌دهند که اگر متوقف شود، خلائی به‌وجود می‌آید که سؤال می‌سازد، و سؤال دشمن ضرباهنگ است. وسط انجامِ کاری که نامش مهم نیست، فکری سر می‌رسد،نه واضح، نه کامل و لحظه‌ای می‌پرسد اگر امروز را جابه‌جا کنیم، اگر ترتیبش را کمی عقب و جلو ببریم، آیا کسی خواهد فهمید یا فقط حس خواهد کرد؟ فکر جواب نمی‌گیرد. فکرهایی که جواب نمی‌گیرند، معمولاً ماندگارتر می‌شوند.ظهر می‌شود بدون این‌که نقطه‌ای رسم شود. نور زرد نمی‌شود، فقط مطمئن نیست روشن بماند. غذا خورده می‌شود، یا چیزی شبیه به آن، و بدن شرکت می‌کند بدون این‌که نظرش را بپرسند. جمله‌هایی رد و بدل می‌شوند که قرار نبوده هیچ‌جا بمانند، و در همین عبور، کار خودشان را می‌کنند. تو گوش می‌دهی. یا من نوشته‌ام که گوش بدهی. عصر خستگی می‌آورد، نه از کار، از تداوم. از این‌که هیچ‌چیز به‌قدر کافی فرو نمی‌ریزد. نور عقب می‌نشیند. سایه‌ها جسورتر می‌شوند و جایی در این فاصله، فکر قبلی دوباره برمی‌گردد، این‌بار آرام‌تر، مثل کسی که مطمئن است وقتش بالاخره خواهد رسید. خانه یا چیزی که به این نام عادت داده شده، در را پشت سرت می‌بندد و صدا، بیش از حد قاطع، در فضا می‌ماند. چراغ روشن می‌شود، اما انگار برای ثبت، نه برای دیدن. شب نه سقوط می‌کند نه می‌رسد؛ فقط کم‌کم جا می‌افتد. جمله‌ها در این‌جا کش‌دارتر می‌شوند، نه از قصد، از ناتوانی در تمام‌شدن. این‌جاست که متن شروع می‌کند جلو زدن از یکی از ما... یا هر دوی‌مان. کلمه‌ها دیگر اشاره نمی‌کنند؛ تماس پیدا می‌کنند. مرز نوشتن و خواندن شبیه خطی می‌شود که اگر زیادی خیره شوی، محو می‌شود.اگر الان حس می‌کنی چیزی بیش از حد آشناست، یا برعکس، کمی زیادی بیگانه، شاید فقط نشانۀ این باشد که مسیر را درست آمده‌ای. یا شاید نشانه‌ای نیست و ما داریم بیش از حد معنا به آن می‌دهیم. چراغ خاموش نمی‌شود. فقط پذیرفته می‌شود.و اگر این جمله را نه به‌عنوان پایان بلکه شاید به‌عنوان ادامه‌ای ناتمام می‌خوانی، اگر دقیقاً نمی‌دانی صدایی که در سرت می‌پیچد از کجا آمده، دیگر نقطه‌ای وجود ندارد که بتوان نشان داد و گفت: &quot;از این‌جا به بعد، من نوشتم...&quot;و تو فقط خواندی.</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 13:11:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرما آنقدرها هم سرد نیست</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-y7bhthuvnfdb</link>
                <description>سردخانه، برخلاف اسمش، برای او جای سردی نیست. این را نه از دما، بلکه از رفتار فضا می‌فهمد. هیچ‌چیز عجله‌ای ندارد؛ فلزها واکنش فوری نشان نمی‌دهند، صداها دیر می‌رسند، و حتی فکرها هم قبل از جا افتادن معلق می‌مانند. او زنده که بود، همیشه کمی جلوتر یا عقب‌تر از لحظه حرکت می‌کرد؛ اینجا اما همه‌چیز دقیقاً در تأخیر اتفاق می‌افتد، و همین، نوعی نظم بی‌سروصدا به فضا می‌دهد.او در کشوی خودش دراز کشیده و به این فکر می‌کند که بدن، چه‌قدر زودتر از ذهن سازگار می‌شود. بدن قبول کرده که دیگر پروژه‌ای برای ادامه ندارد. ذهن اما هنوز مثل کارمندی که اخراجش را باور نکرده، هر روز سر وقت حاضر می‌شود و دنبال کار می‌گردد. نتیجه این است که افکارش بی‌هدف‌تر شده‌اند، اما نه کمتر؛ فقط از چیزهای کوچک‌تر آویزان می‌شوند، از جزئیاتی که در زندگی ارزش حاشیه‌ای داشتند و حالا مرکز شده‌اند.همسایه‌ها در بالا، پایین، چپ، راستش در ذهن او شکل می‌گیرند نه از صدا، که از سکوت‌های متفاوت. بالا، سکوتی تند است؛ انگار کسی هنوز عادت نکرده که هیچ واکنشی لازم نیست. پایین، مکثی کشدار جریان دارد، شبیه کسی که تمام عمر صبر کرده و حالا نمی‌داند با این صبر چه کند. او برای هرکدام، زندگی‌ای می‌سازد و بعد، بی‌آنکه بخواهد، آن‌ها را با زندگی خودش مقابله می‌کند؛ مقایسه‌ای بی‌قضاوت، بی‌هیجان، مثل ورق زدن پرونده‌هایی که دیگر قرار نیست بسته شوند.در این میان، چیز عجیبی اتفاق می‌افتد: او متوجه می‌شود فکرهایش دیگر به «پایان» علاقه ندارند. نه به دفن، نه به انتقال، نه حتی به تصمیم. ذهن، ترجیح می‌دهد در وضعیتی بماند که هیچ اتفاق قاطعی در آن رخ ندهد. این تعلیق، برخلاف انتظار، آزاردهنده نیست. شبیه نشستن در اتاق انتظاری است که دیگر کسی اسم تو را صدا نمی‌زند، و همین نبودِ ندا، آرامش خاص خودش را دارد.در یکی از این توقف‌های طولانی، فکر عصا دوباره بالا می‌آید. نه ناگهانی، نه پررنگ؛ آهسته، مثل لکه‌ای که کم‌کم روی فلز پخش می‌شود. عصایی با دسته‌ی خرگوش‌خرگوش نقره‌ای که حالا بیرون از این کشو است و همچنان کاربرد دارد. او به این فکر می‌کند که چطور یک شیء می‌تواند هم‌زمان هم ادامه پیدا کند و هم خیانت‌آمیز باشد. عصا به راه رفتنِ دیگری کمک خواهد کرد، بی‌آنکه مجبور باشد خاطره‌ای را حمل کند. اینجا، در این نقطه‌ی میانی، ذهنش گرفتاری تازه‌ای پیدا می‌کند: حسادت نه به زندگان، بلکه به اشیاء. اشیائی که بعد از صاحبشان هنوز وارد معاملات می‌شوند، قیمت دارند، خریدار دارند، آینده دارند. او تازه می‌فهمد که چرا هیچ‌وقت وصیت نکرده؛ چون تصور می‌کرد «بعداً» همیشه در دسترس است. مرگ، فقط ثابت کرده که بعداً هم مثل خیلی چیزهای دیگر، نیاز به زمان زنده دارد.زمان می‌گذرد، اما نه به شکل قابل اندازه‌گیری. چیزی شبیه به تغییرات نامحسوس در یک اتاق بسته. نه کسی عجله دارد، نه کسی توضیح می‌دهد. سردخانه او را نگه داشته، نه از سر برنامه، بلکه از سر بی‌اولویتی. اگر زنده بود، این بی‌نظمی آزرده‌اش می‌کرد؛ حالا اما فقط آن را ثبت می‌کند، بی‌نیاز از واکنش.چند ماه بعد، او متوجه می‌شود که نگرانی‌اش تغییری نکرده، فقط جا افتاده است. عصا هنوز مسئله است، اما دیگر اضطراب‌زا نیست؛ شده بخشی ثابت از فکرهای روزمره‌ی جسدی که روزمره ندارد. این ماندگاریِ دغدغه، برایش روشنگر است: مرگ، آن‌قدرها هم گسست نیست؛ بیشتر شبیه تثبیت است. سردخانه همچنان صادق است، کشو همچنان بسته، و او همچنان گرم‌تر از آن چیزی‌ست که در زندگی تجربه کرده بود. پایان، اگر روزی بیاید، باید وارد چنین سکوتی شود.</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 02:35:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی اگر سالم نیز باشید...</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-j6q58ptfz5et</link>
                <description>همینطور هم هست آقا. درست می فرمایید؛ شانه های مردم زیر بار فشارهای مالی و روانی خم شده است. از مالی که صرف نظر کنم، درست است که بگویم زیر فشارهای روانی؛ زیرا به آن ها بر می خورد. همیشه به آن ها بر می خورد. چرا نخورد؟! چرا باید کسی سست عنصر و فرومایه ای چون من و جسارتاً شما آن ها را به چالش بکشیم که چی؟ تو یک بیمار روانی هستی. حتی وقتی برای خودشان هم نوبت می گیرند تا توسط روان پزشک ویزیت شوند هم بهشان بر می خورد. نه تنها زیاده از حد بر می خورد، بلکه جسارتاً آقا، من و شما هم کمی خوشحال می شویم از خجالت و برخوردنشان. نه! نه! کتمان نکنید! آه اگر بدانید وقتی با چه هنرمندی ای کارت ملی شان را رد می کنند تا به منشی مطب بدهند! اگر بدانید چطور فلسفه ی زندگی شان جلوی چشمشان رژه می رود همانطور که در اتاق انتظار نشسته اند؟ و چطور آوای نسیم بهاری زیر گوششان زمزمه می کند که تو چقدر ناپاک و البته روانی هستی. بله! بله! ناپاک! در قرون وسطا اگر بود که چه عرض کنم در همین قرون خودمان نیز آن ها ناپاک به شمار می آمدند؛ عیناً مانند طاعون زده ها! درست است آقا، آن ها را چون طاعون زده ای در عصر الیزابت اول به جزیره ای به نام بخش اعصاب ور وان می فرستادندشان. به خودتان نگیرید! نه! نه! اصلاً! اگر بگذارم! اگر اجازه دهم که شما کرایه تان را حساب کنید. مسیری را با هم طی کردیم و با هم همصحبت شدیم و الان می خواهیم از هم جدا شویم. بله؟ درست می فرمایید! بروم به اتاقم؟ بله حتماً! راستی آقا! شغل پرستاری به شما خیلی می آید. </description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 20:53:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از هذیان های من. (تجربه ی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت؟)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-sgbha1ridiug</link>
                <description>زمانی که شب مشت هایش را بر سر آسمان کوفت؛ زمانی که شب دانه دانه اکلیل ستارگان را بر چهره اش گذاشت؛ زمانی که ماه چون پیری کمر خم کرد؛ آنان مرا دوره کرده بودند. چنان که گویی دایره وار درحال رقص اند. رقصی که برای قربانی شان در پیشگاه خدایان انجام می دهند. دست هایشان مانند موجی بر بستر دریا تکان می خورد و پاهایشان چنان که بر ذغال های داغ قرار گرفته باشند بالا و پایین می پرید. صدایی از دور به گوش می رسد. گویا آواز آیینی است. آوازی که زمان قربانی کردن می نوازند. گروهی پیش می آیند. ساز هایی دارند به اشکال عجیب. پیانوی کوچکی بر دوش یکی از آنان قرار گرفته است و دیگری آکاردئون بزرگی را، به بزرگی خورشید، می نوازد. آنان با صدای ساز می رقصند و می رقصند و می رقصند. چنان که گویی مجنون اند و جنون آن ها را به رقص درآورده است. و من؟ من آن قربانی به پیشگاه خدایانم. همانی که برای رفع بلا و مصیبت قربانی می کنند و گمشده ام در میان صداها؛ گم شده ام در میان هجوم رقص آنان. دستانشان را بالای سرشان برده اند و تاب می دهند. انگشتانشان را کشیده و کشیده تر می شود؛ مانند چنگال های ببری درنده. پاهایشان با هر پرش کوتاه می شود، گویا با هر برخورد پاهایشان با زمین، زمین قسمتی از پاها را می بلعد. صدای سازهایشان گوش شب را کر می کند. هلال ماه کمر راست می کند و ستارگان فرود می آیند. دستم را به سمت ستارگان میگیرم. دانه ای از آن ها بر نوک انگشتم چون دانه ی برف می نشیند و نورش چشمانم را کور می کند. دیگر نمی بینم.اکنون نه رقصنده ای را می بینم و نه نور ستاره را. فقط سیاهی شب است که بر زیر پلک هایم دامن گسترده است. صداها دور و دورتر می شوند. آخرین نوای ساز در گوشم می پیچد و بعد من در خواب غوطه می خورم. خواب مرا در خودش غرق می کند و هذیان به پایان خودش می رسد...</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 22:46:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه می میرد. (تجربه ی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت چندم؟!)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-xltgq6jcb3ov</link>
                <description>&quot;می دانی که هیچ وقت دستت به ماه نمی رسد؟&quot; این را صدایی در سرم با صدای بلندی می گوید. دستم را به سمت آسمانی بلند می کنم که چون دریایی از سیاهی بالای سرم را گرفته و هلال ماه چون ماهی ای زیبا و سفید خود را به جریان غلیط موج های سیاه آسمان سپرده است. دستانی با انگشتان باز و آماده برای گرفتن ماه ماهی. دستم را بیشتر دراز می کنم و تیغه ی تیز ماه دستم را چون دندان های تیز ماهی می گزد. قطره ای خون از انگشت سبابه ام آرام آرام سرازیر می شود و به کف دستم می رسد و بین شیتر های کف دستم پخش می شود. به رگه های خون نگاه می کنم که چون رود نیل سرچشمه اش را در ابتدای خود در جریان نگاه داشته است. انگشت خونینم را می مکم و طعم فلزی خون روی زبانم پخش می شود. حالا سرچشمه ی رود خونین و قرمز نیل برای همیشه بسته شده است. و نیل می میرد. دوباره به امواج شب نگاه می کنم. زیر پاهایم خالی می شود و روی جنازه ی خاکی رود نیل فرود می آیم. لا به لای خاک های نمناک ماه پنهان شده است. در عمق خاک. صدا می گوید&quot; رسیدن به ماه تاوان دارد.&quot; شاید راست بگوید ولی من ماه را با تمام تیغه های تیزش می خواهم و باید این ماهی چموش را که حتی در بستر خشک نیل نیز زنده است به دست بیاورم. خم می شوم و به آرامی ماه را با دو انگشت از بین خاک ها بیرون می کشم. ماه در دستانم تکان های شدید می خورد. درست همانند ماهی ای که در خشکی جان می دهد. تکان هایش آنقدر شدید است که دستانم سر می خورد و روی خاک های نیل می افتد. با افتا ن ماه ابری از گرد و خاک بلند می شود. به دستانم نگاه می کنم. صدا راست می گفت؛ دستم به ماه نمی رسد. سرم را بالا می آورم و به آسمان شب که ماهش را از دست داده و در سوگ او رخت سیاهش را پوشیده نگاه می کنم. ماه در خاک های نیل جان می دهد. گویی که از انگشتانم زهری به ماه تزریق شده است و در اون را به حالت احتضار درآورده است. دستم به ماه نرسید. ماه هیچ وقت برای من نیست. حتی برای آسمان....</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 10:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتهای نورانی باتلاق</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-zfcaeat0uaky</link>
                <description>از آسمان شب بالای سرم، تکه هایی از نور کنده می شوند و بر سرم سقوط می کنند؛ گویی مانند ستارگان، گویی مانند خورشید صبح. سرم را با دو دستم محکم نگه می دارم. می دانی، آن نورها آمده اند تا مرا با خود ببرند. به کجا؟ خود نیز نمی دانم. از پس پرده ی نازک اشکی که پنجره ی دیدگانم را تار کرده است، نورها را می بینم. نزدیک تر می آیند. آنقدر نزدیک که می توانم حرکتشان را روی پوستم حس کنم. شاید تو بدانی که این تکه تکه های نور برای چه به سمت من می آیند؛ نه نمی دانی. هیچ کس نمی داند... و ناگهان بادی می وزد و نور ها را به تلاطمی چون بی قراری امواج دریا می اندازد. تکه نور ها با وزش باد به صورتم برخورد می کنند؛ همانند قطرات آبی که خروشان موج ها به صورت آدمی می کوبد. به صورتم چنگ می زنم. محکم و بی هیچ اراده ای برای توقف آن. برای چه صورتت را می خراشی؟ برای چه انگشتانی را که می توانند قلم مو را نگاه دارند و یا کلید های پیانو را نوازش کنند، مجبور به این کار می کنی؟ آیا در سرنوشت انگشتانت نوشته شده است که چنین ردی از خود به جا بگذارند؟ ردی خونین؟ نه؛ من هیچ نمی دانم. تنها می دانم که تو، تویی که با من حرف می زنی، از من نیستی. از وجود من نیستی. خارجی از بدن و خارجی از هستی ام. به گمان تو باید همان صدا باشی. همان که شب دوشنبه مانند باتلاق مرا به درون حفره ای سیاه رنگ می کشید. حفره ای که راه خروجش نورانی بود. حالا می دانم که این تکه های نور از کجا می آیند. این من هستم. منی که درحال خروج از باتلاق صداها است.</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 00:35:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می گویند افسردگی این شکلی است...</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dlo1in0qhpko</link>
                <description>از آن سوراخ تاریک و سیاه که در دل سقف روییده است، باد سوزانی می وزد. باد و بوی برف با هم. از سوراخ روی سقف، ابرهای سیاه که گواهی برفی سخت در ذهنم را می دهند وارد خانه می شوند. تمام سقف پوشیده است از ابرهایی با دانه های برف در درونشان. پدر می گوید: «چشمانت را که ببندی تمام این ها از بین می روند.» ... چشمانم بسته است، اما بادی استخوان سوز به صورتم می خورد. باد همراه خود سوزن هایی از یخ را در پوست صورتم فرو می کند. آرام آرام صورتم از بورانی که شروع شده، سرد و بی حس می شود. عضلات صورتم تبدیل به تکه هایی از یخ می شوند. حرکت دادن آن ها به غایت سخت و دشوار است. به آرامی لبخند از روی صورتم محو می شود. خوابم می آید. می دانم که نباید بخوابم ولی سرمای ذهنم و گرمای اتاق دست به دست هم داده اند تا در خوابی نه چندان آرام غرق شوم. گرمای اتاق می خواهد به دادم برسد اما نمی تواند برف هایی که ذهنم را سفیدپوش کرده اند را ذوب کند. یخ زدگی صورتم سرجای خود باقی است. عضلات منقبض و سرد صورتم. به زحمت لبخندکی می زنم. صدای ترک گرفتن یخ هایی روی صورتم را می شنوم. سعی می کنم لبخندم را بیشتر کنم. یخ ها باز هم ترک می گیرند و صدای ترق و تروق شان در گوشم می پیچد. باز هم تلاش می کنم و لبخندی به پهنای صورتم می زنم. یخ ها می شکنند و فرو می ریزند. حالا می توانم گرمای اتاق را بهتر حس کنم. آن گرمای عزیز... آن گرمای مهربان صورتم را نرم کرده است. لبخند بر چهره دارم. به ذهنم فکر می کنم که برف سنگینی آن را سفید پوش کرده است و مغزم جایی در آن پایین، زیر برف ها، مدفون شده است؛ سرد شده و از کار افتاده است. اما جایی برای نگرانی نیست. من هنوز لبخندم را دارم. لبخندی که سرمای ذهنم و از هیچ نشأت گرفته است. درونی به سرمای سردترین شب های سال و لبخندی بر لب به گرمی آفتاب گرم ترین روز ها... </description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 20:25:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترک عادت...</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-fus4syh6gdaz</link>
                <description>به وقت غروب، اینجا یخ ها شروع به ترک خوردن و شکافتن کردند. مردانی خاکستری پوش به اعماق گل آلود تالاب ها فرو رفتند و تنها یک نفر می تواند در دل این تاریکی ها تابش نوری ضعیف را ببیند. صدایی می گوید: &quot;این عادت عجیب افرادی است که عادت اجتناب می کنند.&quot; صدایی بی ربط به داستان ما. مایی که تنها به کور سویی نور امید در دل تاریکی ها عادت کرده ایم. چشمانم را باز می کنم و حیاط بیمارستان را جلوی دیدم را به بیرون، به آزادی، می گیرند.در این زمان است که چکاوک ها در اطرافمان به هر سمتی می پریدند تا به لانه هایشان برسند ولی کجاست دانه های کاشته نشده تا از آن ها ارتزاق کنند؟ و در اینجا بود که بهار گل های کاشته شده در حیاط بیمارستان را کنار گذاشت و روی چمن های تازه باران خرده راه رفت و راه رفت و راه رفت. لگد کوبشان کرد و برگشت به من خندید. من نشسته بر روی صندلی کنار حیاط بیمارستان که مرگ تدریجی سبزه های نو زیر پای بهار نگاه می کردم. بهار عادت داشت از بچگی برگ های خشک، چمن ها و خاک ها را لگد کوب کند گویی از القای حس قدرت به خودش لذتی سرشار می برد. گفت: &quot;ترک عادت موجب مرضه رفیق.&quot; لبخندی زدم. به عادت هایم فکر کردم از مضحک ترین شان تا مهم ترین شان. شاید این دفعه بهار نیاید، سبزه ها شاداب بمانند. شاید باران های پاییزی امیدی باشد بر ادامه ی زندگی در دل سبزه ها و گل های حیاط بیمارستان. باد می پیچد. بوی چمن های لگدکوب شده را در دل خود جای داده است و به اعماق ریه هایم می فرستد. پاییز است. بهار از بیمارستان مرخص شده و من خیره به تخت خالی ای که دوستم را در خود جای می داد و می خواباند مانده ام.</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 12:15:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمله های هذیانی من؛ تجربه ی من از اسکیزوفرنی (قسمت بیستم)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-zqnyprfvaodl</link>
                <description>آسمان دیر وقت، خودکامگی عوام فریبانه، غروب سبز.... عبارات در ذهنم تکرار می شوند. صداهایی رسا آن ها را بلند تکرار می کنند. دود آتش به صورتم می خورد. بالاخره خانه مان آتش گرفت... دیدی درست می گفتند؟! صداها را می گویم. گفته بودند که آتش سوزی ای قرار است اتفاق بیفتد. در غروبی سبز خانه مان آتش گرفت. سرم پر از دود می شود. آتش شعله می کشد. دستم را به سمت آتش دراز می کنم. شعله ها سرداند. به سردی یخ. به سردی نگاه های مردمانی در صف های بی انتها... و باز هم دود. سرفه ام می گیرد. سرفه می کنم و سرفه می کنم. بدنم به رعشه افتاده است. آنقدر شدید می لرزم که دستم از اصطکاک با هوای پیرامونش آتش می گیرد. باز هم آتشی سرد. به شعله ها نگاه می کنم. صدایی میگوید:&quot; تو دچار خودکامگی عوام فریبانه شده ای و حالا باید از سرما بسوزی.&quot; آنقدر تکرار می کند که دستم از سرمای آتش می سوزد.از پله ها بالا می روم. در اتاق مادر دنبال پماد ضدسوختگی می گردم. کشوها را باز می کنم. پیدایش می کنم. توده ی پماد روی دستم آتش می گیرد. فریادی از ترس می کشم. دستانم سرد سرد است. برای فرار عجله دارم. باید از خانه ای آتش گرفته است بیرون برم. باید صداها را نجات دهم. اجبار است. باید....بیرون از خانه، آتش از پنجره ها زبانه می کشد. عقب عقب می روم. پشتم به دیوار می خورد. به پنجره ی اتاق مادر نگاه می کنم. شعله های سرد... آنقدر دود شدید است که پنجره را از جلوی دید چشمانم محو می کند. آسمان خاکستری شده است. از دود. از خاکستر خانه. مادرم را در آتش جا گذاشته ام و صداها را با خودم آورده ام. به درون آتش برمی گردم. سرما از طرف بر بدنم تیغ می زند. به دنبال مادرم می گردم. خانه بزرگ شده است. به عظمت آسمان. روی ابرهایی از دود و خاکستر می دوم. پیدایش نمی کنم. وقت تنگ است. برج های آسمان آتش گرفته اند. الان است که روی سرم آوار شود. صداها فریاد میزنند. من هم همراهشان مادرم را صدا می کنم....سرما فرو نشسته است. یخ های شعله های کوچک روی ویرانه های خانه از حرارت ذوب می شوند. می نشینم. نفس هایم کوتاه و بریده است. باز هم یک حمله ی دیگر از توهم و هذیان را پشت سر گذاشته ام. </description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 17:39:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق کاردرمانی... ؛ تجربه ی من از اسکیزوفرنی (قسمت نوزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-wcodndhc179s</link>
                <description>در اتاق کادرمانی نشسته ایم.اتاقی کوچک مانند انباری که آن را تبدیل به اتاق کاردرمانی کرده اند. منتظر کاردرمانگر هستیم. بهار کنارم نشسته است. دستانش را روی پاهایش گذاشته و شست هایش را دور هم می چرخاند. اضطراب دارد. فکر می کند اتفاق خاصی قرار است بیفتد. از بین همه ی آن ها فقط من می دانم که چیز خاصی نیست جز چندتا بازی کودکانه که اسمش را گذاشته اند کاردرمانی. کادرمانگر می آید.به همه سلام می کند. در اتاق پنج نفر هستیم. دو مرد و سه زن. از هر کداممان می خواهد بازی ای را انتخاب کنیم. مردها فوتبال دستی را انتخاب می کنند و خانم ها مخالفت می کنند. علاقه ای به این بازی ندارند. خودِ کاردرمانگر بازی منچ را پیشنهاد می کند. قهقهه می زنم. همه برمی گردند و مرا نگاه می کنند. حتی افراد توی ذهنم نیز به من زل زده اند. آنقدر خجالت می کشم که سرم را پایین می اندازم. دلم می خواهد زمین دهن باز کند و مرا ببلعد. بهار با فوتبال دستی موافقت می کند. می دانم این کار را می کند تا فقط جو حاکم بر محیط را عوض کند. من جرأت پیدا می کنم و برای اولین بار حرف میزنم:« من میخوام شطرنج بازی کنم.» در آن اتاق هیچ کس شطرنج بلد نیست؛ حتی کاردرمانگر. جرأت بیشتری پیدا می کنمو به طرف قفسه ی بازی ها می روم و جعبه ی شطرنج را بیرون می آورم. سعی می کنم با خودم بازی کنم. چهار نفر دیگر فوتبال دستی بازی می کنند، به زودی خنده هایشان اتق را پر می کند و تمرکزم را بهم می ریزد. باعث می شوند وزیرم را از دست بدهم. گلویم می شورد. بغض راه گلویم را بسته است. سوزش خنجر خیانت را در پشتم حس می کنم. به بهار نگاه می کنم که چقدر با بقیه صمیمی شده است. انتظار داشتم که با من شطرنج بازی کند. با اینکه می دانم بلد نیست و با اینکه می دانم انتظار بیهوده ای است. اشک از چشمانم سرازیر می شود. به بهانه ی مرتب کردن موهایم دستم را بالا می برم و اشک هایم را پاک می کنم. با یک سرباز کوچک کیش می شوم و سرباز را با فیل می زنم و از کیش در می آیم ولی می دانم که با سربازی دیگر فیلَم را از دست می دهم. کاردرمانگر متوجه گریه ی من شده است. به طرفم می آید. بی آنکه دلیل گریه ام را بپرسد، می گوید:« چرا هیچ وقت با دیگران بازی نمی کنی؟» قلبم می گیرد. می گویم فوتبال دستی پنج نفره نمی شود. جوابم را اینگونه می دهد:« قانون مهم نیست. مهم اینه که با بقیه باشی.» می گویم:« اینکه دیگران شطرنج بلدنیستند، تقصیر من نیست.» آرام می خندد. رو به رویم می نشیند و وزیرم را که کنار صفحه ی شطرنج است برمی دارد و در مشتش نگه می دارد و می پرسد که چرا گریه می کنم. با انگشتی که لای به لای موهایم است به مشتش اشاره می کنم و جواب می دهم:« وزیرم رو از دست دادم و الان هم قراره فیلَم رو از دست بدم.» بلند می خندد. می گوید:« اینکه گریه نداره. زندگی همیشه برنده و بازنده داره.» می گویم:« شاید زندگی همیشه زد و خورد داره؟!» بلندتر می خندد:«چقدر خشن! ولی جالبه که حتی با با بازی های دو نفره هم می تونی تنهایی بازی کنی.» به وزیرم که در مشتش است نگاه می کنم. اگر در بازی بود زودتر کیش و مات می کردم و می توانستم از این چهار دیواری به بهانه ی اینکه کارم تمام شده است، فرار کنم. چه حیف که نیست! و چه حیف هنوز جای خنجر در پشتم می سوزد! ولی می دانم به محض بیرون آمدن از آن اتاق و پیچیدن بوی شام همیشگی در راهرو، دلخوری ام از بهار از بین می رود. به صفحه ی شطرنج نگاه می کنم. ناخواسته خودم را کیش و مات کرده ام....</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 21:47:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبدیل توهمات دیداریم به تصویر، با کمک هوش مصنوعی (پارت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-wuniktv2ppiy</link>
                <description>1)   دیوار اتاقم مبدل به یک بیابان می شود. بیابانی گرم و سوزان. انگار که از آسمان آتش می بارد. انبوهی از مردانی با لباس های بلند و با سایه های بلندتر در بیابان، روی ریگ های داغ و روان، با پاهای برهنه راه می روند. بی آنکه متوجه من باشند با هم گرم گفت و گو هستند. صدای همهمه در سرم می پیچد. هرم گرما به صورتم می خورد. از جا می پرم.2)   لغزش تار مویی را روی صورتم حس می کنم. چشمانم باز می کنم. دسته ای مو را جلوی صورتم می بینم. رنگش روشن است و نرم و لطیف. حتماً صاحبش خیلی خوب از موهایش مراقبت کرده است. دلم می خواهد موها را در دستم بگیرم. چنگ میزنم و مشتی از هوا بین انگشتانم به دام می افتد.3)   مردی که از چوب ساخته شده است. صورتی ندارد. گویا از نداشتن صورت خجالت می کشد. احساس خجالت را حسس می کنم که در شریان هایم جریان می یابد. او با دست های چوبین اش صورتش را گرفته است. انگشتانش را می شمارم. هفت تاست و من عدد هفت را دوست دارم.4)   قارچ های ارغوانی رنگ از جای جای جهان روییده اند. روی دیوار تمم خانه ها و مغازه ها، روی تنه ی درختان و ستون ها و هرجایی که ممکن است رشد کرده اند.  بوی مانند بوی پنیر مانده می دهند. پنیری که مدت هاست کسی تکه ای از آن را فراموش کرده است. دنیا را قارچ هایی پوشانده است که فراموش شده اند.5)   صدای ساکسیفون می آید. آنقدر نزدیک که بتوانم بشنوم و آنقدر دور که نمی توانم آن را از صداهای دیگر تمییز دهم. آن را مردی آبی با کت زرد می نوازد. ناخن های مرد چوبی هستند. برایم آشنا است. همان کسی است که ناخن هایش را زمان کوتاه کردن شان، با تبر قطع می کند تا راحتتر بنوازد. گاهی او را با ویولن همراهی می کنم و فقط من می توانم این هماهنگی را بشنوم.6)   مستقیم به من زل زده اند. زنبورها را می گویم. با چشمان شبکه ای شان که حتماً هزاران تا از من را می بینند روی به رویم در هوا معلق ایستاده اند. رنگی ندارند. سیاه و سفید اند. صدای وز وز آرامشان در ذهنم پخش می شود. سوزش نیش شان را می توانم روی دستانم حس کنم و بی آنکه بمیرند دوباره به من خیره می شوند.</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 14:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان همیشگی؛ تجربه ی من از اسکیزوفرنی (قسمت هجدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-skwyby3oplnw</link>
                <description>شب است. نزدیک به ساعت هشت. از اتاق بغلی صدای ناله می آید. انگار کسی را کتک می زنند، شکنجه می کنند. صدای ناله ی مردی است که امروز پذیرش شده است. پرستاران در رفت و آمد اند. صدای ناله اش نمی گذارد خوابم ببرد. پلک هایم کم کم سنگین شده اند و کم کم مهتاب از لابه لای نرده های پنجره ی اتاق سرک می کشد. انگار او نیز یک پرستار است؛ پرستار شیفت شب که به بیمارانش سرک می کشد. صدای ناله ی مرد تبدیل به زوزه می شود. مانند گرگی که تیر خورده است ناله می کند و ضجه می زند. بهار به اتاق می آید. می گوید: «بدجوری ناله می کنه. از پرستار شنیدم که اسکیزوفرنی داره.» و بعد با حس شرمندگی ای در چشمانش نگاهم می کند، انگار که حرفش مرا ناراحت کرده است. به او لبخندی می زنم به معنای اینکه از دستش دلخور نشده ام. بهار با آنکه بار اول است که بستری می شود، اما خیلی بهتر از من بعد از سه چهار بار بستری شدن با پرستارها اُخت شده است. و گذشته ی خودم را به یاد می آورم... همان زمانیکه از صداها می ترسیدم و همراه با آن ها گریه می کردم و می خندیدم و فریاد می کشیدم. همان زمانیکه نمی دانستم می توانم صداها را و البته خودم را کنترل کنم. چشمانم سنگین تر شده اند و مرد باز زوزه می کشد و گاهی با فریادی ما را از جا می پراند. بهار مستأصل است گاهی به تلویزیون اتاق نگاه می کند و گاهی به من. سنگینی نگاهش را از زیر چشمان بسته ام حس می کنم. بوی غذا در راهرو می پیچد. ساعت هشت است و زمان شام رسیده است. بهار با اشتیاق می پرسد: «به نظرت غذا چیه؟» بدون اینکه به ظرف نگاه کنم می دانم. آنقدر اینجا آمده ام که دیگر همه چیز دستم آمده است. جواب می دهم: «همون همیشگی.» بهار می خندد اما نمی  داند &quot;همون همیشگی&quot; چه معنایی پشتش دارد. صدای مرد لحظه ای قطع نمی شود. فکر می کنم تا کی قرار است ناله کند و کسی به دادش نرسد. فکر می کنم من تا کی ناله کردم و کسی به دادم نرسید؟! بر میگردم به شش سالگی ام زمانی که اولین بار صدایی شنیدم. صدا فقط اسم من را گفت. آنقدر ترسیده بودم که حاضر نمی شدم از تخت خوابم بیرون بیایم و وقتی آن را به مادر گفتم، جواب شنیدم:« صدای فرشته هاست.» و وقتی که برای بار دوم صدا را شنیدم، کلاس سوم دبستان بودم، سر امتحان جدول ضرب. و بعد از آن بود که صداها ادامه دار شدند تا زمانی که من نیز مانند مردی در اتاق کناری، به صداها واکنش نشان می دادم. به &quot;الان&quot; فکر می کنم و به صدایی که می شنوم. صدایی که می گوید: «در آتش سوزی جان سه نفر را از دست دادی.» سعی می کنم نادیده اش بگیرم. پلک هایم را محکم روی هم فشار می دهم.با صدای بهار چشمانم را باز می کنم. می گوید: «همون همیشگیِ تو، قرمه سبزیه.» بله می دانم. &quot;همون همیشگی...&quot;</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 14:08:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر گل در شوک درمانی؛ (تجربه ی من از شوک درمانی، قسمت چهارم.)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%DA%AF%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%88%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%88%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-njdlmtwrzoyo</link>
                <description>صبح است. حرکت ذرات نور را روی پوستم حس می کنم. امروز دیرتر برای شوک درمانی می روم. امروز نوبت بهار است. همان هم اتاقی ام که بوی گل می دهد. یک روز از کشوی کنار تختش شیشه ی عطر کوچکی را درآورد و به هوا اسپری کرد. بوی گل تمام اتاق را پر کرد. آرام آرام روی پوستم نشست و حالا من هم بوی بهار را می دهم. بوی گل های تازه شکفته شده. دارم به بهار و جای خالی اش روی تخت نگاه می کنم که پرستار می آید و به من کمک می کند از جایم بلند شوم. بعد از چند جلسه شوک درمانی توان ایستادن را ندارم چه برسد به راه رفتن. پرستار دستم را می گیرد. نوک انگشتانش سرد است. به زحمت از جایم بلند می شوم و از راهرو میگذرم. چشم می گردانم تا بهار را پیدا کنم. تلاش بیهوده ای است. می دانم  که او را برای شوک درمانی برده اند. اما باز هم امید دارم که او را ببینم. از راهرو ها می گذریم. از پله ها بالا می رویم. سوار آسانسور می شویم و باز هم در راهرو راه می رویم تا در نهایت به اتاق با دیوار های سبز رنگش می رسیم. همان اتاقی که ذره ذره حافظه ام را از من گرفته است. فکر می کنم حافظه ام سبز است و این دیوارها با حافظه ی من سبز رنگ شده اند. پرستار در اتاق را باز می کند و با هجومی از بوی گل رو به رو می شوم. بهار قبل از من اینجا بوده است و عطرش را به جا گذاشته است. صدای همهمه می آید. پرستارها با صحبت می کنند و صدای آن ها با صداهای توی سرم در هم می آمیزند. یکی از پرستار ها میگوید:&quot; نمی دونم چرا اینقدر استرس داشت. بار اولش نبود که.&quot; نمی دانم از کجا اما مطمئنم که درباره ی بهار حرف می زنند. به دیوار ها نگاه می کنم که با بدرنگ ترین سبز پوشیده شده است. تا دستگاه شوک درمانی را آماده کنند حساب می کنم که چند روز از درمانم باقی مانده است و تا الان چقدر از حافظه ام از دست رفته است. اما هر کار می کنم از فکر بهار نمی توانم بیرون بیایم. به احساس ترس او فکر می کنم و بعد به خودم که در خنثی ترین حال احساسی ام منتظر نشسته ام. میخوام از حال بهار بپرسم. با چشمانم دنبال پرستاری می گردم که مرا به اینجا آورده است ؛ پیدایش نمی کنم. رفته است. وظیفه اش را انجام داده است و بدون هیچ سر و صدایی رفته است. شاید بهار را هم او به این اتاق آورده است. دستگاه آماده است. آرام روی تخت دراز می کشم. و به سقف سبز رنگ نگاه می کنم. پرستار ماده ای را در رگم تزریق میکند. سوزش سوزن سرنگ و بعد جریان ماده را در رگ هایم حس می کنم. خوابم می گیرد. در هواب و بیداری گل هایی را می بینم که از سقف می رویند و بزرگ تر می شوند و غنچه هایشان می شکفند و بوی عطرشان در اتاق به بوی الکل غلبه می کند. بوی عطر بهار را می دهند و بعد دیگر چیزی نمی فهمم...</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 14:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبدیل توهمات دیداریم به تصویر با کمک هوش مصنوعی! (پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-srzpgkn3kaob</link>
                <description>از اونجایی که توصیف توهمات همیشه سخت بوده سعی کردم با هوش مصنوعی اونا رو تبدیل به یک تصویر کنم که شاید ملموس تر باشن:شب ها سقف اتاقم ابری می شود و افرادی از آن به آرامی به سمت پایین حرکت می کنند و من با نگاهم حهت حرکت آنها را دنبال می کنم.طاووسی مینیاتوری با بال های تیره رنگش از سمت راست روی دست یک مرد می نشینید و مرد نیز سعی دارد طاووس را مانند یک میان وعده میل کند! گویی که سال هاست غذایی نخورده است...شب است. عنکبوتی غول آسا به رنگ زرد از سه کنج دیوار بیرون می آید و با پاهای بلندش روی دیوار حرکت می کند و سایه ی خودش را جا می گذارد.مردی با کلاه پانامایی با چشم راستی که کمی نسبت چشم دیگرش تنگ تر است، به دور اتاق می گردد و مرا نگاه می کند. سایه ی این مرد به رنگ زرد است و این رنگ زرد را در تمام اتاقم می پراکند.دستانم را می شویم. سطح سینک براق و کف آلود است. کم کم کف ها و حباب های ریزش تبدیل به نت های موسیقی می شوند. نت هایی که با جریان همراه می شوند.مه اتاقم را گرفته است. از لا به لای آن یازده نفر را می بینم که دور از من ایستاده اند. خیلی واضح نیستند. نمی توانم صورتشان را تشخیص دهم. نمی دانم از کجا اما متوجه می شوم که به من زل زده اند و هر کدام پیام و اخطاری برای من دارند. با اینکه دور اند، اما صدایشان واضح در گوشم می پیچید:« مراقب باش که که اخبار چه می گوید... مرگ آدم ها به خاطر تو است.»گیاهانی با برگ های آبی کف راهرو را پوشانده اند. تازه و شاداب هستند. از رویشان جست میزنم. دلم نمی آید پایم را رویشان بگذارم. شخصی مرا می بیند که در راهرو جست و خیز کنان می روم. می خندد...اول صبح است. تا چشمانم را باز می کنم شخصی بدون مو و بدون چشم را جلویم می بینم که خودش را مانند پاندل ساعت تکان می دهد. هیچ نمی گوید. فقط تکان می خورد. دوباره چشمانم را می بندم به امید اینکه دوباره آن ها را باز کنم، او آنجا نباشد.در بیمارستان هستم؛ بخش اعصاب و روان. دلم هوس چای کرده است.از اتاق بیرون می آیم و در راهرو راه می روم تا برای خودم چای بیاورم. در سرتاسر راهرو گیاهانی زیبا روییده اند. از لا به لای شکاف دیوار ها ساقه های گیاهان رشد کرده اند. همزمان که راه می روم دستانم را به برگ هایشان می کشم و انگشتانم چیزی را به جز سردی دیوار حس نمی کنند...دو دست در هوا معلق است. به سمت من دراز شده اند؛ گویا از من چیزی را طلب می کنند. به آن ها نگاه می کنم. انگشتان ثابت و بی حرکت هستند و هر سمتی را نگاه کنم باز هم آن ها را می بینم.سایت:www.bing.com</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 20:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه که من می بینم. (تجربه ی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت چهاردهم)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-ayej0wiuaqze</link>
                <description>1)     چشمانم را بستم. «ستاره ها را می بینم.» بعد متوجه می شوم که آسمان زیر پلک هایم گسترده شده است. آسمان بالای سرم، آسمان شبِ مملو از چشمانی آتشین به قوی ترین مجموعه رنگ هایی که تا به حال دیده یا تصور کرده ام تبدیل می شود؛ رنگ ها در جهت و هر مکانی در جریان اند. میدان دیدم نوعی معرق کاری با پیچیدگی های باورنکردنی است. با کنجکاوی به جهان فیزیکی اطراف نگاه می کنم. چرا که دنیای دیداری ای من می بینم به طرز شگفت انگیزی تغییر می کند. 2)    ناهمخوانی عجیبی وجود دارد، هر چیزی که در برابر چشمانم قرار می گیرد به طرح ها و چیدمان هایی پیچ در پیچ تبدیل می شود. دکتر هم حضور دارد و چشمانش را مانند چشمان یک ماهی غول پیکر می بینم. این بدون شک خنده دارترین منظره ای است که تا به حال دیده ام. یک صندلی در گوشه ی اتاق است که با منقبض شدن های ناگهانی به اندازه ی یک قارچ کوچک می شود، خود را آماده می کند و یک... دو... سه... به بالا می جهد. شگفت آور است. 3)   روی صندلی نرم و لذت بخش جابجا می شوم. مثل همیشه در سایه های شب غوطه ور شده ام و فرو رفته ام. دریای ابرهای زیر پایم کنار می روند و یک مزرعه گندم نمایان می شود، یک طاووس مینیاتوری ظریف که هیچ یک از پرهایش شبیه به هم نیست در اطراف راه می رود. پرنده ای ساحلی روی یک شاخه ی گندم نشسته است و به اطرافش نگاه می کند. چشم هایش در جهت حرکت عقربه های ساعت می چرخند. ... و ناگهان خنجرهایی با دسته هایی از یاقوت کبود ، کیسه هایی از یاقوت سرخ که در سراسر شب پراکنده شده اند. 4) به سطح براق و نقره ای ماشین نگاه می کنم. چهل تکه ای از صفحات نت های موسیقی می بینم که روی سطح قرار گرفته است. موسیقی به ندرت قابل اجرا است و عمودی نوشته شده است. با هرحرکت سرم آن ها نیز به همان سمت متمایل می شوند. بعضی از نت ها زیر نور خورشید محو می شوند و بعضی های دیگر تغییر شکل می دهند. چه دنیای شگفت انگیزی است!5)   به سمت ستون بزرگی در وسط ساختمان می روم و مردی را می بینم که از گردن آویزان است. شخصی که تماماً زرد کمرنگ است و فقط یک کفش به پا دارد. صورتش مانند به رنگ یک کاغذ کاهی و شبیه به خانم همسایه است . چیزی درون چهره اش جریان دارد، انگار که می خواهد مرا صدا کند. دهانش را باز می کند ولی صدایی از آن خارج نمی شود. باد می وزد بی آنکه من بادی را حس کنم. اما لباس های مرد در جهت باد تکان می خورند. لباس هایش آنقدر جزییات دارند که می توانم نخ آویزان از لبه ی پیراهنش را ببینم. از او فاصله می گیرم و او مرا بدون هیچ صدایی به نام می خواند. احساس می کنم بهشت به روی زمین آمده و مرا احاطه کرده است. او به من ملحق شد. بله خدا وجود دارد. آدم های سالم نمی توانند شادی افراد مبتلا به اسکیزوفرنی را لحظاتی قبل از شروع حمله های توهم تصور کنند... نمی دانم قبل از هر حمله این سعادت چقدر طول می کشد، اما آن را با همه لذت هایی که ممکن است زندگی به ارمغان بیاورد، عوض نمی کنم.</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 14:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《من》کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D9%85%D9%86%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-evlpf1wqoy24</link>
                <description>آفتاب خودش را به زور از لا به لای نرده های پنجره عبور می دهد و روی زمین خطوطی راه راه از نور می سازد. زمان طلوع خورشید است. همان زمانی که باید چشمانم را باز کنم و با واقعیت و توهم آمیخته با آن رو به رو شوم. مردی از آن سر ذهنم ناله می کند. درد می کشد. زخمی است. بدنش را نرده های پنجره زخمی کرده اند. صدایش را می شنوم. از جایم بلند می شوم. اتاق را با گام هایم می شمارم. من از 《من》 دوری می کند. دور اتاق می چرخم دست هایم به روی گیاهان آبی روییده از سقف می کشم انگار که آن ها را دار زده اند. دستانم هوا را لمس می کند و من بی آنکه تبدیل به 《من》واقعی ام شوم از ضربات مولکول های هوا به سر انگشتانم غرق در لذت می شوم. صدایی می شنوم:《جسمت است اما نه ذهنت؛اما نه روحت.》 شاید حق با او باشد اما 《من》از گیاهانی که در عین نیستی وجود دارند، از آفتاب که شب از لای نرده ها به بیرون می خزد در شادی غوطه ور شده ام. من همین هستم. یک 《من》با عشق به گیاهان آبی رنگ....</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 12:22:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ی من از الکتروشوک درمانی (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%88%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ddcbbivfwznu</link>
                <description>دیوارهایی سبز که جنون می آفریند. از کنار آن ها رد می شوم. حافظه ام یارای کمک به من را ندارد. انگار که دود؛ انگار که بخار. امروز آخرین جلسه ی شوک درمانی است. امروز چه روزی است؟ هیچ نمی دانم. فقط می دانم که امروز است. سرم را به چپ و راست تکان می دهم؛ انگار که با این کار می توانم به یاد بیاورم که کی هستم. دست هایم خالی است. خالی از هر خاطره ای. از هر یادبودی. از هر چه که می توانست &quot;من&quot; باشد. صداها شب ها به سراغم می آیند. دیوار را مجنون می کنند و دیوارها مرا. هیچ نمی خورم و هیچ نمی گویم. چه باید بگویم؟ نمی دانم. چند روزی است که خاطره هایم را ناخواسته به دست فراموشی سپرده ام. سعی می کنم به یاد بیاورم که اسمم چیست. خاطره هایم خیلی دور اند. انگار که هیچ وقت اتفاق نیفتاده اند. بی درنگ سرم را تکان می دهم. نباید این افکار جای خاطراتم را بگیرد. نباید دیوارهایی سبز رنگ مرا به جنون بکشانند؛ چرا که من متعلق به اینجا نیستم. نباید باشم  صداها خلاف این می گویند:《تو برای اینجا زاده شده ای.》 دیوارهای سبز رنگ به صدا در می آیند:《بله. او برای اینجا است.》زیاد اند. آنقدر زیاد که مرا بی هوش می کنند. آخرین چیزی که می بینم رنگ سبز است و ماسک بیهوشی. امروز آخرین جلسه شوک درمانی است. </description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 27 May 2023 12:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز بازم نمیدونم چندم از بیمارستان؛ (تجربه ی من از اسکیزوفرنی، قسمت سیزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/Schizoprenia/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-gl4hznu6nkxx</link>
                <description>صبح است و هوا گرم. آفتاب مستقیم به چشمانم می خورد. چشمانم پر از اشک شده اند. اجازه داده اند با یکی از پرستار ها به حیاط بیمارستان بروم و قدم بزنم. بعد از صبحانه ای که هیچ وقت نمیخورم، با پرستاری به حیاط می روم. پرستار زنی است قد بلند، با لب های سرخ. آرام کنارم راه می رود. از پسرش می گوید:《پسرم پنج سالشه. اونقدر شیطونه که نگو.》 حوصله ی شنیدن شیطنت های پسرش را ندارم اما او همچنان می گوید و می گوید و می گوید. صداهایی در سرم هم می گوید و می گوید و می گوید.گربه ای سیاه و سفید روی دیوار حیاط می دود. شک می کنم که توهم است یا واقعیت. وسط حرف های پرستار می پرم:《اون گربه ست؟》جواب می دهد:《آره عزیزم.》 چقدر از گفتن عزیزم او بدم آمد. نمی دانم چرا، اما خیالم راحت شده است که چیزی را که می بینم واقعی است. صدای موسیقی ای در سرم میپیچد. ترکیبی از گیتار و ویولن و سه تار. نت هایش جلوی چشمم را می گیرد. دلم میخواد سازهایم کنارم بود. آهنگ قشنگی است. اما با صدای پرستار قطع می شود. می گوید:《هم اتاقیت،بهار، امروز اولین جلسه ی شوک درمانیش بود.》 دلم می ریزد. بهار نازنین... بهاری که حتی در لباس بیمارستان هم بوی گل می داد نه بوی الکل و ضدعفونی کننده. امیدوارم بهار زیبا بعد از جلسات شوک درمانیش بوی گل را به یاد داشته باشد....</description>
                <category>درباره ی اسکیزوفرنی</category>
                <author>بیتا حسینی نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 10:45:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>