<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مدرسه تاریخ</title>
        <link>https://virgool.io/School-of-History/feed</link>
        <description>? با ما تاریخ را ورق بزن ?
مدرسه‌ تاریخ برای معرفی تاریخ و فرهنگ سرزمین ایران در فضای مجازی پا به عرصه ی وجود نهاد؛ اطلاعاتی به دور از اغراق و گزافه‌گویی...
مدرسه تاریخ 
School of History
کانال تلگرام مدرسه تاریخ
???
https://t.me/School_of_History</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:39:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/d3f6qhb5cz8m/orpdvt.png</url>
            <title>مدرسه تاریخ</title>
            <link>https://virgool.io/School-of-History</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چَرَندی بنام عقد آریایی !</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%82%D8%AF-%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-wyt7cqvzltsp</link>
                <description>یک چیز من درآوردی و چرندی چند وقت هست مد شده به نام عقد آریایی که هیچ اساس و اصلی در تاریخ زناشویی ایرانیان باستان ندارد!تنها چیزی که شاید بتوان به عنوان نزدیک‌ترین مورد از برپایی عقد ایرانیان باستان، امروز آورده شود مراسم گواه‌گیران یا عقد زرتشتیان در ایران و هند است که این هم یک مراسم مذهبی زرتشتی هست و اساسا تا شما زرتشتی [یا به قول خود زرتشتیان بهی‌دین] نباشید این عقد شرایط جاری شدن ندارد.اساسا چیزی رو هم که عروس و داماد با حس می‌خوانند و فکر می‌کنند ترجمه یکی از نَسک‌های* کهن ساسانی است ? در اصل شعری از مرحوم  فریدون مشیری است که سال ۱۳۷۴ خورشیدی به درخواست یک دوست مقیم خارج از ایران سرود که سال‌ها بعد [در سال ۱۳۸۴ (پس از مرگ شاعر)] برای اولین‌بار، با نام «پیمان زندگی» در کتاب «نوائی هم‌آهنگ باران» توسط نشر چشمه چاپ شد.در فیلم زیر مراسم گواه‌گیری زرتشتیان [عقد زرتشتیان] را می‌بینید.* نَسک: واژه نَسْک برابر پارسی واژه‌ی کتاب است.ارادتمندعلی نیکوییhttps://t.me/Dr_Ali_Nikoei/3262اگر لینک بالا برای دیدن ویدئوی عقد زرتشتیان باز نشد در مشخصات صفحه بنده لینک تلگرام هست </description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jun 2023 09:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کفر او تا دین تو</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88-szs09ogripdb</link>
                <description>دکتر علی نیکوییبا مرگ دانشمند برجستهٔ ایرانی - آمریکایی، آقای فیروز نادری [معاون پیشین مدیرکل تنظیم راهبردهای آزمایشگاه پیش‌رانش جت در ناسا و مدیرکل اکتشافات منظومهٔ شمسی] در روز نوزدهم خردادماهی که گذشت؛ گروهی از ایرانیان علاقه‌مند به وی در صفحات مجازی خویش با ابراز تأسف و تألم به مرگ ایشان واکنش نشان دادند و همین امر باعث شد برخی از رسانه‌های داعیه‌دارِ دین‌داری و مجریان و سلبریتی‌های ظاهراً متشرع! شمشیر کینه از نیام بکشند و &quot;وا اسلاما&quot; کنان بر سر دیگران بکوبند که فیروز نادری خداناباور بود و مرگش نه اسباب تألم که سبب شادی است! و چنان ابراز تأسف مردم از مرگ فیروز نادری در صفحات فیلترشدهٔ مجازی برای ایشان گران آمد که یکی‌شان[محمدرضا شهبازی] دید لعن و نفرین در فضای مجازی روحش را آرام نمی‌کند پس‌روی تُرش کرده و عربده‌جوی در صدا و سیما ظاهر شد و بر سر مردمی که عکسی و یادی از فیروز نادری اشتراک کرده بودند بانگ بلند سر داد که شما را شرم باد که از مرگ خداناباورِ کافری سوگ دارید!اما این اکتشاف بزرگ [خداناباور بودن / کافر بودن فیروز نادری] دوستان به‌ظاهر متشرع از کجا نشئت گرفت؟!دقیقا قسمتی از یک مصاحبه تلویزیونی و پاسخ به توییت یک نفر که عیناً مطلب را برای شما باز می‌گویم: &quot;وقتی مجری برنامه صدای آمریکا از ایشان می‌پرسد که آیا شما انسان مذهبی هستید وی پاسخ می‌دهد: اجازه بدهید مذهب را از خدا جدا کنم؛ من اصولاً اصلاً به مذهب از هیچ نوعش اعتقاد ندارم؛ چون فکر می‌کنم که مذهب وسیله‌ای است که همه را از هم جدا می‌کند؛ خدا هم آن‌طور که در مذاهب تعریف شده و زمین را آفریده و بهشت و جهنمی وجود دارد، به آن هم اعتقاد ندارم. من فردی عرفانی هستم و به چیزی خارج از خودم عقیده دارم؛ ولی نه در چارچوب مذهب و آن‌طور که تعریف کردند&quot;پس اگر مراد دوستان آقای شهبازی از کافر همان خداناباور بودن است، نقل‌قول ذکر شده از ایشان کاملاً روشن است که دست بر داستان فیروز نادری انسانی خداباور بوده، تنها مذهبی را قبول نکرده بودند؛ بی مذهب بودن با بی‌خدا بودن دو تعریف مجزا است. ضمناً علاوه بر باور به خدا، خود را انسانی عرفانی می‌دانسته‌اند، فراموش نکنیم فیروز نادری یک دانشمند بود و فردی در جایگاه علمی ایشان، گزینش سخنش بادقت است؛ در لغت‌نامه دهخدا ذیل عرفان آمده: به معنای «شناختن» است و در اصطلاح به ادراک خاصی گفته می‌شود که از راه تمرکز بر باطن نفس (نه از راه تجربهٔ حسی و نه از راه تحلیل عقلی) به دست می‌آید و در جریان این سیروسلوک معمولاً مکاشفاتی حاصل می‌شود.دیگر ادلهٔ دوستان در کفر و خداناباوری فیروز نادری یک توییت است با این مضمون: &quot;دوستی گوشزد کرد که تو که به مذهب اعتقادی نداری، چرا توی مصاحبه چندین بار گفتی انشا الله؟ گفتم درست میگی ولی لغت مشابه به ذهنم نرسید. پیشنهاد داد به‌جای «انشا الله» می‌تونی بگی «به همت مردم»&quot;کدام قانون شرع به ما می‌گوید اگر کسی از واژهٔ انشا الله بهره نجست خداناباور است و کافر؟!یاد داستانی از کتاب تذکره مجالس النفائس[1]افتادم که آمده بود: &quot;چون فردوسی وفات کرد، شیخ ابوالقاسم کُرکانی بر او نماز نکرد و عذر آورد که او مداح کفار بوده است!بعد از مدتی خواب دید که حکیم فردوسی در بهشت با فرشتگان است.شیخ به او گفت: به چه چیز خدای تعالی تو را آمرزید و در جنت ساکن گردانید؟فردوسی گفت: به دو چیز!یکی به آنکه تو بر من نماز نکردی و دیگر آنکه این بیت در توحید گفته‌ام:جهان را بلندی و پستی توییندانم چه‌ای؛ هر چه هستی تویی[2]و در نهایت بدین دوستان عرض می‌کنم این حجم از کتاب‌های ادبای پارسی زبان تنها برای این نوشته نشده است که ما به داشتن این کتاب‌ها افتخار نمائیم! هدف اصلی فضلای پارسی زبان از نگارش این کتاب‌ها آن بود که درس اخلاق را به ما بیاموزند؛ برای خودم و دوستان توصیه می‌کنم خواندن حکایت ۷ از  باب ۲ گلستان جناب ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف متخلص به سعدی (علیه الرحمة)یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد [زاهد، عابد] بودمی و شب‌خیز و مولعِ [شیفته] زهد و پرهیز؛ شبی در خدمت پدر &quot;رحمت‌الله‌علیه&quot;  نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف [قرآن] بر کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته‌. پدر را گفتم:  ؛؛ از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه‌ای [نمازی] بگزارد! چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند! ؛؛ گفت: [پدر گفت] ؛؛ جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی[3]؛؛نبیند مدعی جز خویشتن را / که دارد پرده پندار در پیشگرت چشم خدا بینی ببخشند / نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش https://www.etemadonline.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-23/617485-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C [1]  نتلیف میر نظام‌الدین علی‌شیر نوائی.[2]  مجالس‌النفائس | تصحیح علی‌اصغر حکت | 1363 | ج2 ص343-344[3]  در پوستین خلق افتادن کنایه از عیب‌جویی و غیبت است.</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 16:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران را چرا باید دوست داشت؟ (۳/۱)</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DB%B3%DB%B1-vorajhlffpku</link>
                <description>بخش نخستشادروان استاد محمدعلی فروغی▪️این ایام بسیاری از اصول و نوامیس که در نظر مردم همواره مسلم و مقدس بود از مسلمیّت و قدس افتاده است یا لااقل مثل سابق محلِ اتفاق نیست. برای بعضی در آن باب تردید و تشکیک حاصل شده و جماعتی مخالف و منکر آن گردیده‌اند.از جملهٔ آن اصول، حبِّ وطن و علاقهٔ ملت است که منکر آن شده و در صددند به احساسات بین المللی تبدیل نمایند. در نظر من علاقه ملیّت با احساسات بین المللی و وطن‌پرستی و با حبِّ نوع بشر منافات ندارد و به آسانی جمع می‌شود.اگر مهرِ من نسبت به وطن تنها از آن سبب باشد که خود از آن مرز و بوم هستم و بخواهم این عنوان را وسیلهٔ مغایرت خویش و بیگانه قرار داده و از اختلاف و نفاق بين مردم برای خود استفاده کنم این وطن‌پرستی نیست، خود‌پرستی است و مانند تعصب دینی آن جماعت از ارباب ادیان که اختلاف دین و مذهب و نفاق بين مردم را وسیله منافع و اعتبارات شخصی و فرقه‌ای قرار می‌دادند، مفهوم است، و باید مردود باشد.ولكن یک وطن‌پرستی بی‌غرضانه هم هست که هر فردی چون پروردهٔ آب و خاکی است به واسطهٔ نعمت‌ها و تمتّعاتی که از وطن و ابنای وطن دریافت کرده نسبت به آنها در خود حق‌شناسی احساس می‌کند، چنانکه فرزند نسبت به پدر و مادر مهر می‌ورزد این حبّ وطن مُستحسَن است، بلکه هر فردی به آن مکلف می‌باشد الّا اینکه می‌توان متذکر شد که این وطن‌پرستی با حبّ كليهٔ نوع بشر منافات ندارد، و انسان همچنانکه در درجهٔ اول رهینِ منت پدر و مادر و در درجه دوم مدیون ابناء وطن است در درجه سوم ذمّه‌اش مشغول كليهٔ نوع بشر می‌باشد، و همه را باید دوست بدارد، و خیر و سعادت همه را باید بخواهد که خیر و سعادت خود و قوم او هم در آن است به عبارت آخری این قسم وطن‌پرستی جزء تعاون و همبستگی کل نوع بشر است.▪️از این گذشته یک منشاء و مأخذ دیگر نیز برای وطن‌پرستی هست که در نظر من از منشاء سابق‌الذكر هم محکم‌تر و هم معقول‌تر می‌باشد. و آن وطن‌پرستی کسی است که وطن و أبناء وطن خود را لایقِ مهر و قابل محبت می‌داند، از جهت قدر و منزلتی که در واقع دارند، مانند دوستی کسی نسبت به شخص دیگر نه از جهت خویش و قرابت، با مهربانی و ملاطفتی که بین آنها بوده، بلکه به سبب منزلتی که به واسطهٔ قدر و قیمت واقعی در نظر یکدیگر حاصل نموده‌اند.به عقیدهٔ من به ویژه این نوع محبت است که به قول معروف بنای آن خالی از خلل است. هر قوم و جماعتی مانند هر فردی که این وظیفه را ادا کند عزیز و قابل احترام و محبت است، و هر چه بهتر و بیشتر از عهدهٔ آن برآید گرامی‌تر است، و علاقه به وجود و بقای او بیشتر باید داشت. و هر چه یک قوم در ادای این وظیفه کوتاهی کند البته عزتش کمتر، و علاقه به وجود و بقای او ضعیف‌تر خواهد بود، مگر اینکه این کوتاهی تقصير او نبوده و عوائق و موانع او را از کار باز داشته باشد، و در آن صورت وظیفه هر کسی است که آن عوائق را حتى الامكان مرتفع سازد و عنصر بی‌ثمر را در مجمع انسانیت مثمر نماید.▪️غرض این‌که هر کس عضو هیئت و جماعتی باشد که وظیفهٔ انسانیت خود را چنانکه بیان کردم ادا نموده است، حق دارد هیئت و جماعت خود را دوست بدارد، و در عین اینکه البته نباید منکر وجود سایر اقوام و ملل باشد علاقهٔ او نسبت به قوم و ملت خویش علاقهٔ معقول و مُستحسَن است.حال تصور می‌کنم هر کس به احوال ایرانیان درست معرفت یابد تصدیق خواهد کرد که این قوم در وظیفهٔ خود در عالم انسانیت کوتاهی نکرده بلکه نسبت به بسیاری از اقوام دیگر در راه وظیفه‌شناسی پیش قدم است و مداومتش در این راه نیز از اکثر ملل بیشتر بوده است.هر چند برای ملت ایرانی به اقتضای طبیعت روزگار متأسفانه دوره‌های تنزّل و انحطاط نیز پیش آمده که در آن دوره‌ها از ابراز استعداد و مایهٔ خداداد ممنوع و محروم گردیده است، وليكن ظلمت آن ایام همه‌وقت عارضی و قهری و موقتی بوده و با این همه هیچ‌گاه تندباد حوادث که بر ایران و مردم آن هجوم آورده چراغ معرفت را در آن مملکت و آتش ذوق و شور را در دل ایرانیان به کلی خاموش ننموده و به قول خواجه حافظ شیرازی:از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارندکه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماستسیاست‌نامهٔ ذکاء‌الملکمقاله‌ها، نامه‌ها و سخنرانی‌های سیاسی محمدعلی فروغیبه اهتمام ایرج افشار، هرمز همایون‌پور، صص ۲۵۵–۲۵۱ https://vrgl.ir/ENqw7 </description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 15 May 2023 09:36:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت ۱۰ اردیبهشت روز خلیج‌فارس</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-10-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3-ydywbzbi4wvy</link>
                <description>دهم اردیبهشت؛ یادآور خروش ایرانیان و گریز متجاوزان پرتغالی بعد از ۱۱۷ سال تسلط جابرانه بر سواحل خلیج‌فارس است.در پی رشادت‌های سپاه ایران به رهبری امام‌قلی‌خان؛ شاه عباس صفوی در این روز [۱۶۲۱ میلادی] توانست هرمز را از چنگ پرتغالی‌ها در آورد، تا شاهی نیک‌نام برای ایران دوستان گردد.لینک زیر باز نشر مقاله‌ای از بنده در مورد تاریخ و قدمت نام خلیج‌فارس هست، لطفا ببینید. https://vrgl.ir/gP3ru </description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 02:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسن‌صباح و قلعه‌ی الموت</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D8%AD-%D9%88-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%88%D8%AA-ltxgwmypra8p</link>
                <description>حسن صباح پیش از آنکه به رهبری اسماعیلیان برگزیده شود، به دربار ملکشاه  سلجوقی راه یافت. وی نزد ملکشاه ارج و قرب بسیار داشت. اما از همان ابتدا  میان حسن صباح با خواجه نظام الملک وزیر قدرتمند ملکشاه، دشمنی سختی بدلیل  اختلاف مذهب، بوجود آمد.خواجه نظام الملک سنی شافعی بود و حسن صباح، اسماعیلی. این دو از هر فرصتی استفاده کرده و به یکدیگر ضربه می‌زدند.گفته  شده روزی سلطان ملکشاه سلجوقی از خواجه نظام الملک می‌پرسد دفتری که شامل  جمع و خرج ممالک باشد، در عرض چه مدتی می‌توان تنظیم نمود؟نظام  الملک برای تهیه چنین دفتری، دو سال وقت می‌خواهد؛ شاه می‌گوید دیر  می‌شود. حسن صباح که در مجلس حاضر بود می‌گوید که می‌تواند در چهل روز این  دفتر را تنظیم کند به شرط آنکه نویسندگان و منشی‌ها و اربابان خبر، در  اینباره با او یاری کنند.شاه دستور همکاری می‌دهد و  حسن در پایان چهل روز دفتری مرتب و پاکیزه آماده می‌کند. نظام الملک چون از  جریان با خبر گردید سخت متوحش و نگران شد و به روایتی به دست غلام خود و  به قول عده‌ای دیگر به دست خویش، دفاتر و اوراقی که حسن به منشی شاه تحویل  داده بود را درهم و نامنظم گردانید.چون وقت اعلام  گزارش رسید، سلطان از جمع و خرج مملکت مطالبی پرسید و حسن که اوراقش آشفته و  خط خورده شده بود در جواب دادن عاجز ماند و هان و هون می‌گفت.نظام  الملک موقع را مناسب دید و گفت «دانایان، در اتمام کاری که انجام آن دو  سال زمان لازم دارد، دو سال مهلت خواهند، اما جاهلی دعوی کند که آن را در  چهل روز تمام کند، لاجرم جواب او جز هان و هون نباشد!پس از این دسیسه، ملکشاه خشمگین شده و این کار حسن صباح را اهانت به خودش می‌پندارد و او را از حلقه نزدیکان بیرون می‌کند.حسن  نتوانست در دربار ملکشاه باقی بماند و ناچار به ری رفت و از آنجا متوجه  اصفهان شد و در ده سال بعد با سفر به شهرهای مختلف به تبلیغ فرقه اسماعیلیه  پرداخت.حسن صباح در سال ۱۰۹۰ میلادی به قلعه الموت  که در اختیار یک حاکم محلی بود رفت و با معرفی خود اجازه اقامت در آنجا کرد  و از حاکم درخواست کرد به اندازه پوست گاوی زمین به او بفروشد تا در ملک  غصبی نماز نخواند.حسن  صباح سپس پوست گاو را به رشته‌های کوچک درآورد و به دور قلعه کشید و اعلام  کرد که تمام قلعه متعلق به اوست و با این کلاهبرداری شرعی و البته به کمک  هوادارانش صاحب قلعه را بیرون کرد و آنجا را تصاحب نمود.پس  از آنکه حسن صباح با یک نیرنگ، موفق شد قلعه الموت را تصاحب کند، در باور  برخی از یارانش تردیدی درباره حقانیت صباح بوجود آمد. اما حسن صباح به آنان  گفت واژه «الموت» به حساب ابجد ۴۸۳ می‌شود و اینک نیز سال ۴۸۳ است (سال  تصرف قلعه الموت) صباح این امر را دلیلی بر حقانیت خود دانست و شک یارانش  را برطرف ساخت.پس از آن اقدام به بازسازی قلعه و تقویت استحکامات آن کرد.ملکشاه  سلجوقی به پیشنهاد خواجه نظام الملک درصدد نابودی حسن صباح و یارانش برآمد  اما پیش از آن فرستادگانی را نزد حسن صباح فرستاد تا او را بدون جنگ و  خونریزی وادار به تسلیم نماید.حسن صباح اما در پاسخ  گفت «به ملکشاه بگویید اگر قصد جنگ با من داری من آماده‌ام تا در برابر تو  صف آرایی کنم و این را نیز بدان که لشکریان تو تاب مقاومت در برابر فداییان  من را ندارند؛ چرا که سربازان تو با جیره و مواجب برای تو می‌جنگند اما  سربازان من با ایمان قلبی برای من می‌جنگند و کشتن و کشته شدن برایشان  تفاوتی ندارد»گفته شده حسن صباح برای آنکه فرستادگان  ملکشاه به حقیقت سخنانش پی ببرند، سه تن از پیروانش را صدا زد و به یکی از  آنها دستور داد خود را با خنجر بِکشد، به دیگری دستور داد خود را از بالای  قلعه پرتاب کند و به سومی نیز گفت خودت را در آب غرق کن! هر سه تن بدون  اینکه دلیل این اقدامات را بپرسند بلادرنگ دستور حسن صباح را اطاعت کردند.  نمایندگان شاه با دیدن چنین صحنه‌ای به وحشت افتادند و از عمق نفوذ وی بر  پیروانش شگفت زده شدند.با این وجود ملکشاه سپاهی را برای تصرف قلعه الموت فرستاد اما آنها بسختی شکست خوردند.پس  از این حسن صباح به حذف مخالفانش با ترور کردن آنها روی آورد. اولین  قربانی معروف ترورهای صباح، موذن ساوجی بود. ساوجی حاکم اصفهان بود و دستور  دستگیری اسماعیلیان را صادر کرده بود. طاهر نجار یکی از مریدان حسن صباح  مامور ترور ساوجی شد و زمانیکه ساوجی با محافظانش به خیابان آمده بود در  فرصتی مناسب به او نزدیک شد و خنجری را در گردن ساوجی فرو کرد و او را کشت.خواجه  نظام الملک دستور داد طاهر نجار را اعدام کنند و جسدش را برای عبرت  اسماعیلیان در شهر بگردانند. اما این کار نه تنها عبرت اسماعیلیان نشد بلکه  ترورهای بیشتری پس از این توسط اسماعیلیان صورت گرفت.شدت  نفوذ حسن صباح در میان یارانش بقدری بود که هر کدام از اسماعیلیان که کشته  می‌شدند، خانواده‌های آنها و دوستانشان بجای مجلس ختم و شیون و زاری، به  مناسبت ورود عزیزشان به بهشت، تا چند روز جشن می‌گرفتند و پایکوبی  می‌کردند!هدف بعدی خواجه نظام الملک بود. در سال ۴۸۵  هجری، ملکشاه عزم سفر بغداد کرد و خواجه نظام الملک نیز با وی همراه شد.  حسن صباح که از مدت‌ها پیش در فکر حذف خواجه نظام الملک بود، یکی از  فداییان خود را با نام «بوطاهر ارانی» مامور ترور خواجه کرد.بوطاهر  ارانی با لباس درویشی تهیدست در حدود نهاوند (در برخی روایات حدود شهر  صحنه) به اردوی شاهی نزدیک شد و در حالیکه نامه‌ای در دست داشت از نگهبانان  خواست تا اجازه دهند این نامه را به خواجه نظام الملک بدهد. وی با این  ترفند به کجاوه خواجه می‌رود و با خنجری که زیر لباس پنهان کرده بود دو  ضربه به سینه خواجه می‌زند و سپس نیز رگ دست خواجه را می‌گشاید.تلاش  طبیبان موثر واقع نشد و خواجه نظام الملک روز بعد بر اثر شدت جراحات  درگذشت. زمانی که خبر این ترور به حسن صباح رسید وی بسیار شادمان شد و خطاب  به پیروانش گفت: قتل هذا الشیطان اول سعاده: قتل این شیطان آغاز سعادت  است.پس از این در سه دهه بعد اسماعیلیان به این شیوه  افراد بسیاری از مخالفانشان را حذف کردند و چنان رعب و وحشتی در دل  مخالفانشان انداخته بودند که گفته شده بسیاری از فقها و روحانیون شافعی از  ترس ترور، شب‌ها زره بسته و کلاه‌خود بر سر می‌گذاشتند و می‌خوابیدند تا  اگر مورد سوءقصد قرار گرفتند ضربه خنجر بر آنان کارگر نباشد.ملکشاه  سلجوقی چهل روز پس از ترور نظام الملک درگذشت. سلاطین دیگر سلجوقی همانند  سلطان سنجر و سلطان مسعود نیز نتوانستند بر اسماعیلیان پیروز شوند.حسن  صباح با ترور و ایجاد ترس و ارعاب، توانست بیش از سه دهه حکومت اسماعیلیه  را حفظ کند و گسترش دهد. سرانجام وی در سال ۱۱۲۴ میلادی درگذشت. او را در  کنار قلعه الموت دفن کردند. محمد بن خاوند شاه می‌نویسد «اسماعیلیان پیش از  دفن حسن صباح، مقدار زیادی خشت و سکه‌های طلا را که یک صد شتر آنها را حمل  می‌کرد، در زیر مقبره وی ریختند»مقبره حسن صباح زیارتگاه اسماعیلیان بود تا اینکه مغولان پس از حمله به ایران این مقبره را بکلی ویران و محو کردند.منابع۱. تاریخ اجتماعی ایران جلد چهارم ص ۳۳۹ و ۳۴۰. راوندی. نشر نگاه.۲. قلعه الموت: زندگی و زمانه حسن صباح، ولادیمیر بارتول. ترجمه حشمت‌الله آزاد بخت. نشر آمه.۳. حشاشین، تامس گیفورد، ترجمه جواد سید اشرف. نشر ققنوس.</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 17:25:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متوکل عباسی، شهر کاشمر و سرو بلند آن</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D9%85%D8%AA%D9%88%DA%A9%D9%84-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D9%85%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%86-t8j56q0wwpgh</link>
                <description>بازنشرهنوز فکر می‌کنم در متون کهن عربی، مواد بیشماری وجود دارد  که برای تاریخ اجتماعی و ادبی ما مورد استفاده قرار نگرفته است. از جمله  خبری در ربیع الابرار: ۱/۲۲۳ در باره شهر کاشمر آمده است. در اینجا، کاشمر  به عنوان«کشمر» و از توابع «بست» خوانده شده است.زمخشری،  نوشته است که در روستای کشمر، از روستاهای بست، درخت سروی هست به نام «سرو  آزاد». یعنی دقیقا همین کلمه در متن عربی بکار رفته است . بانی آن پادشاهی  است به نام «یستاسف» که باید گشتاسب باشد. این درخت، در زیبایی، و بلندی و  عظمت و سایه های آن که یک فرسنگ است! بی مانند بوده و از مفاخر خراسان به  شمار می آید «کانت من مفاخر خراسان».زمانی نزد  متوکل عباسی از این سرو صحبت شد، و او علاقه مند به دیدن آن گردید. اما چون  نمی توانست به کاشمر برود، به عبدالله بن طاهر نوشت که آن را قطع کرده،  تنه و شاخه های آن را در یک پارچه پشمین روی شتر گذاشته، برای او بفرستد.  مردم کاشمر تعهد کردند تا مال زیادی بپردازند و این درخت قطع نشود. درخواست  آنان پذیرفته نشده، درخت را قطع کرده فرستادند. در این وقت مصیبتی بپا شده  و نوحه ها و گریه ها به آسمان رفت و شعرا در رثای آن شعر گفتند. علی بن  جهم گفت:قالوا [خ: فأل] سری لسبیله المتوکلفالسرو یسری و المنیة تنزلما سربلت إلا لأن امامنابالسیف من اولاده مستربلبه این معنا که متوکل به راه خود می رفت و سرو می‌رفت و مرگ هم به دنبال آن و چنان شد که عاقبت خلیفه توسط فرزندش کشته شد.داستان به همین شکل شد. متوکل پیش از رسیدن آن سرو، به قتل رسید.در  تاریخ بیهق (ص ۳۴۳)، ذیل عنوان «کشمر» آمده است: کاشمر نام دیهی از ترشیز  است که زردشت یکی از دو سرو معروف را در آن غرس کرد. (و بنگرید: ثمار  القلوب ثعالبی ـ م ۴۲۹  ـ ترجمه فارسی از انزابی نژاد، ص ۲۷۷)</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 07:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه‌دیوارهِ، یه‌دیوارهِ یه‌دیوارهِ...</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%90-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%90-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%90-wrf4g0lo7s3t</link>
                <description>حالا که رضا پهلوی در کنار دیوار مقدس حضور یافت و آنجا نیایش کرد؛ فرصتی پاداد چند خط از این دیوار بنویسم!یهودیان  به این دیوار، دیوار &quot;ندبه&quot; می‌گویند؛ ندبه به معنی مویه و تضرع است؛ این  دیوار آخرین بازمانده از معبدی است که سلیمان پیامبر [یهودیان داوود و  سلیمان را پیامبر نمی‌دانند بلکه شاه می‌شمارندشان اما مسلمانان دو شاه  یهودیان را پیامبر می‌دانند] آن را ساخت؛ این دیوار مقدس‌ترین مکان یهودیان  جهان است که به روی تپه‌ای بنام موریا در اورشلیم واقع است؛ در سه‌گانهِ  نمازی که یهودیان برپا می‌دارند این دیوار خویش‌کاریش به مانند کعبه  مسلمانان  می‌شود [پیش از تغییر قبله توسط محمد (ص)، مسلمانان نیز به همین  سوی/جهت نماز می‌کردند] در منابع اسلامی این دیوار را &quot;حاط‌البُراق&quot;[دیوار  براق] می‌نامند و بر این باورند که مرکب محمد مصطفی در شب معراج آخرین جایی  که از زمین لمس کرد و به آسمان‌ها رفت همین دیوار بود. اداره‌ کنندگان  امور این دیوار از سنتی‌ترین مراجع مذهبی یهودیان هستند که عبادت زنان و  مردان را در کنار هم در پای دیوار ممنوع می‌دانند و بخشی کوچکی از دیوار  مختص زنان است.</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 01:26:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۳ نوروز</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%DB%B1%DB%B3-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-kose0fj56vyp</link>
                <description>جناب استاد!چرا سیزدهٔ نوروز نحس محسوب می‌شده؟چون سیزده معرّف آشوبِ ازلی پیش از آفرینش است. هر نوع آشوب پیش از نظم گرفتن، نحس محسوب می‌شده و بی‌نظام به شمار می‌آمده. دنیا پس از برقراری نظم، مقدّس می‌شود. پنج روزِ «خمسه» مقدّس نیست، پس سیزده‌به‌در هم مقدّس نیست.‌..آیا مراسم خاصی برای سیزده‌به‌در وجود داشته؟مراسم از خانه بیرون زدن و جشن و پایکوبی در اماکن عمومی، و گاه مراسم اُرجی برگزار می‌شده که آثارش را حتی تا دورهٔ صفوی هم مشاهده می‌کنیم. ..آیا در منابع نوشتاری دقیقاً به این نکته اشاره شده است؟معمولا مراسم اُرجی در روزهایی است که معرّف آشوب ازلی است. مثلاً در ایران، مراسم خمسهٔ مسترقه را به صورت میر نوروزی داریم که پنج روز، دزدی حاکم می‌شود و در گوش فرمانروا می‌زند. این به نحوی آشوب و بی‌نظمی محسوب می‌شده. یکی از کیفیات عمومی این روز‌های آشوبی، آیین اُرجی است، ولی دقیقاً متنی در این‌باره نیست. تنها می‌دانیم که مثلاً در دورهٔ صفویه که زنان همه چادر به سر می کردند، در روز سیزده نوروز بی‌روبند و چادر به خیابان می‌آمدند. ..پس مراسم خاصی وجود داشته؟بله، اما تمام اینها به احتمال بسیار زیاد صادق است و قطعی نیست. خانم مری بویس هم در کتاب «تاریخ دین زردشت» آورده که عید نوروز تحت تأثیر فرهنگ بین‌النهرینی است، ولی گمان نمی‌کنم تأثیر بین‌النهرین است، به گمان من، این عید بومی آسیای غربی بوده و محتملاً از نجد ایران به بین‌النهرین رفت، یا همزمان در سراسر منطقه وجود داشته.از اسطوره تا تاریخ | مهرداد بهار |صفحهٔ ۳۳۱–۳۲۹ | بخش‌هایی از گفتگوی دکتر ابوالقاسم اسماعیل‌پور با زنده‌یاد دکتر مهرداد بهار</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 14:32:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رودکی و دربار سامانی برپادارندگان هویت ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-h4hcdb7hjuqg</link>
                <description>مجسمه رودکی/ شهر دوشنبه پارک رودکیبازنشر مقاله‌ای از بنده با عنوان: &quot; نقش رودکی در هویت ایرانی (رودکی و دربار سامانی برپادارندگان هویت ایرانی)&quot; در مجله‌دیپلمات (فصل نامه‌‌ی وزارت‌خارجه‌ی ج.ا.ایران) شماره‌ی ۲ از صفحه ۷۳ تا ۷۵ در کانال تلگرام من می‌توانید رایگان پی‌دی‌اف  شماره ۲ مجله را در اختیار داشته باشید. https://t.me/Dr_Ali_Nikoei/3202 “در یادداشت پیش‌رو هر جا سخن از ایران می‌شود، مراد سخن فلات ایران است؛ فلات ایران بسیار گسترده‌تر از کشور کنونی ایران می‌باشد و کشور ایران نیز خود جزئی از فلات ایران است؛ باشندگان فلات ایران مردمانی با ریشه‌های فرهنگی، زبانی و خونی مشترک و دارای هویت، مفاخر فرهنگی و مصائب تاریخی غیرقابل تفکیک از یکدیگر می‌باشند؛ بزرگان فرهنگ و ادبیات فارسی چون «فردوسی»، «رودکی»، «حافظ»، «سعدی» و «مولانا» حتم به یقین تنها برای کشور ایران نیستند بلکه برای تمام ساکنین در فلات ایران می‌باشند؛ علاوه بر شعرا؛ تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، اشکانی یا ساسانی نیز تنها بخشی از تاریخ ملی کشور ایران نیست بلکه می‌تواند تاریخ ملی کشور تاجیکستان یا افغانستان ... نیز باشد و علاوه بر اینها میراث ناملموس دوران پیش از جدایی سرزمین‌های فلات ایران از یکدیگر [مانند نوروز و شب‌چله و مهرگان و...] نیز شامل همین قانون می‌گردد. ”رودکی در دوران سامانیان می‌زیست، سامانیان دودمانی ایرانی‌الصل بودند که از سال 819 الی 1004 میلادی [بیش از 180 سال] بر بخش‌های بزرگی از ماوراءالنهر[1]با مُهر و زمامداری خلفای عباسی حکومت می‌کردند.سامانیان بخشی از &quot;میان دوره‌ی ایرانی [میان‌ پرده‌ی ایرانی][2]  بودند؛ اصطلاح &quot;میان دوره/میان پرده ایرانی&quot; در نگاه شرق‌شناسان به دورانی گفته می‌شود که طی آن برای نخستین‌بار پس از شکست شاهنشاهی ایرانیانِ ساسانی از اعراب و با تحلیل رفتن خلافت عباسی، حاکمیت اقوام ایرانی‌تبار در فلات ایران دوباره شکل گرفت. امیران سامانی خویش را وارثان شاهنشاهی ساسانی می‌دانستند و مدعی بودند نسبشان به &quot;بهرام چوبین[3]&quot; می‌رسد؛ سامانیان بودند که هویت ایرانی را با تکیه بر زبان‌پارسی دوباره بازسازی نمودند و با بروز علاقه‌ی شدید به فرهنگ و هنر، پایتخت خویش [شهر بخارا] را به رقیبی برای بغداد پایتخت خلفای عباسی بَدَل کردند؛ در خراسان سامانی بخاطر برقراری شرایط ممتاز فرهنگی، اسباب ظهور اندیشمندان پارسی‌گوی چون فردوسی، پورسینا و رودکی فراهم شد.رودکی را استاد شاعران و مقدم شعرای عجم خوانده‌اند؛ نامش &quot;ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم&quot; بود و زادگاهش روستایی به‌نام بَنُج [پنجکنت در تاجیکستان امروزی] که در میان مردم بومی به رودک شهرت داشت. پیرامون زندگی وی آمده چنان تیزفهم بود که در هشت سالگی قرآن به تمامت حفظ کرد و قرائت بیاموخت و شعرگفتن گرفت و معنی دقیق می‌گفت چنان که خلق بر او اقبال نمودند و رغبت او زیاد گشت (عوفی،1335: 246) او را آفریدگار تعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده و به سبب آواز در مطربی افتاد و از &quot;ابوالعبیک بختیار&quot; که در آن صنعت صاحب‌اختیار بود &quot;بربط[4]&quot; بیاموخت و در آن ماهر شد و آوازه به اطراف و اکناف عالم برسید...(عوفی،1335: 246) جامی نیز در کتاب بهارستان در باب مهارت رودکی در موسیقی سخن گفته است. رودکی را کور مادر زاد [اکمد] دانسته‌اند؛ &quot;... اکمد بود اما خاطرش غیرت خورشید و مه بود، بصر نداشت اما بصیرت داشت... چشم ظاهر بسته داشت اما چشم باطن کشاده (عوفی،1335: 248)&quot; اما در بررسی ابیات بجای مانده از وی چنین بر می‌آید وی کور مادر زاد نبوده! و به قول استاد زرین‌کوب: &quot;از سخن خود رودکی بر نمی‌آید همه‌ی عمر شاعر در تاریکی بی‌پایان کوران گذشته باشد نه فقط ادعای دیدن در بعضی از اشعار او هست بلکه تشابهات حسی در سخنان او کم نیست خاصه دنیای رنگ که بر کوران مادر زاد فروبسته است، در شعر او جلوه‌ای تمام دارد (زرین‌کوب،2535: 2)بدون شک رودکی از شعر و شاعری به ثروتی عظیم رسید؛ نیک می‌دانیم دوران سامانی و روزگار حیات رودکی یکی از پررونق‌ترین روزگاران در تاریخ ماورالنهر و خراسان محسوب می‌گردد و به دلیل تجارت گسترده‌ای که در این عصر صورت می‌گرفت اسباب آن می‌شد آل‌سامان از وضعیت مالی بسیار مناسب بهره گیرند و کاروان‌های تجاری ایشان در تمام فرارودان تا اروپای شرقی و چین، فلات مرکزی ایران، سواحل خلیج‌فارس، دریای عمان و شبه‌قاره‌ی هند در حرکت بود، سامانیان با کسب این ثروت عظیم به ترویج فرهنگ آریائی و تعقیب فکر استقلال ادبی برای احیای تفکر ایرانی روی آوردند و شعار اشاعه‌ی روح ایرانی، احیا زبان پارسی و حفظ استقلال ایران را سرلوحه‌ی اهداف خود قلمداد کردند. اگر سامانیان بر این جهان‌بینی نمی‌رسیدند ایران و ایرانی چنان در تمدن عربی و زبان تازی مستهلک می‌شد که امروز چون مصر و شمال آفریقا و سوریه و عراق جز قلمرو و زبان و تمدن عرب بشمار می‌رفت.در منابع دوران سامانی سه طبقه‌ی دبیران، ادیبان و علما به وضوح قابل تشخیص است (فرای، 1381: 129) توجه خاص به این افراد بستر مناسب برای رشد ایشان را فراهم آورده بود، رودکی از این مجال به بهترین شکل بهره جست. او همانگونه که در شعر پارسی و موسیقی استادی قابل بود در برخورد با علمای دین نیز انبانه‌اش تهی نبود! او بیش از آنکه به بخارا برود در جوانی برای کسب دانش به سمرقند رفت و در آنجا علم حدیث را از محدثان بزرگ زمان خود فراگرفت (نفیسی،1382: 410) گزارش‌های زیادی از رودکی در دسترس است که وی آیات قرآن و روایات را نیک می‌دانسته و مورد دیگر از دانش رودکی آگاهی و استادی او در ادبیات عرب مشاهده می‌شود (شفیعی‌کدکنی،1350: 333) جز علوم مذکور، رودکی در جغرافیا، علم الانساب و تاریخ ایران‌باستان استادی حاذق بود؛ رودکی با علم نجوم و فلسفه‌ی یونانی بخصوص فلسفه نوافلاطونی آشنایی داشت (امامی،1378: 97) تمام این گزارش‌ها دال بر آن است که وی نه تنها شاعر و موسیقی‌دان می‌بود بلکه حکیمی بزرگ در دربار سامانیان بود و بهره‌بری رودکی برای دربار سامانی نه تنها اشعارش بلکه ایجاد ارتباط فکری بین دربار و جامعه و همچنین امرا و عامه‌ی مردم بود؛ رودکی بود که اذهان عمومی را به دربار و افکار دربار را به نیازهای متن جامعه می‌کشانید و این اتصال در مزامین ابیاتش کاملا هویداست.در ارتباط با نقش رودکی در ایجاد ارتباط فکری بین دربار سامانی و جامعه به داستانی مشهور از کتاب &quot;چهارمقاله&quot; از &quot;نظامی عروضی&quot; اشاره می‌نمائیم: امیرنصر سامانی [یا امیری دیگر] از بخارا به هرات می‌رود و دلبسته‌ی هوای هرات می‌شود. بازگشت به بخارا را چنان فصل به فصل عقب می‌اندازد که مدت چهار سال او و ملازمانش در هرات می‌مانند. لشکریانش که دل‌تنگِ بخارا شده بودند به رودکی که در آن زمان نزد امیر مُحتشم و مقبول‌القول بود روی آورده و به او گفتند اگر هنری بورزد و شاه را به بازگشت به بخارا ترغیب کند پنجاه هزار درم به او پاداش می‌دهند! رودکی نیز می‌دانست در این هوای لطیف نثر کارگر نیست و باید چیزی بسراید و بنوازد که از هوای هرات لطیف‌تر باشد. از این رو قصیده‌ای می‌سراید و هنگامی که امیر سامانی صبوحی[5]کرده بود، چنگ نواخته و آن تصنیف را با آواز می‌خواند؛ و امیر چنان تحت تأثیر قرار می‌گیرد که بدون آنکه کفش را در پایش کند سوار بر اسب می‌شود و مستقیم به سوی بخارا می‌تازد؛ و نقل است که کفش‌هایش را تا دو فرسنگ[6]دنبال او می‌بردند؛ و رودکی پنجاه هزار درم از لشکریان می‌گیرد (نظامی‌عروضی،1386: 53-56) شعر سروده شده برای امیر این بود:بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همیریگ آموی و درُشتی‌های او زیرپایم پرنیان آید همیآب جیحون از نشاط روی دوست خنگ[7] ما را تا میان آید همیای بخارا، شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همیمیر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همیمیر ماه ست و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همیعصر سامانی بدون شک مهمترین دوره‌ی حماسه‌سرایی در ادبیات ایران بود، وجود رودکی یکی از عناصر موثر در اثر حماسی فردوسی محسوب می‌شد به عبارتی سنگ‌بنیاد عظمت و فخر ملی ایرانی که همان شاهنامه است در دوره‌ی سامانی گذاشته شد. (فیاض، فخرآور،1388: 53)اما افسوس که فرجام رودکی چنان دل‌انگیز نبود؛ وقتی ابولفضل بلعمی از وزارت سامانیان عزل شد، چون رابطه‌ی بسیار صمیمی و تقرب زیاد میان بلعمی و رودکی بود، رودکی نیز از چشم امیران آل‌سامان افتاد و از دربار منزوی گردید و اعتبارش کاسته و از ثروت‌مندی به تنگ‌دستی و عسرت دچار شد و احتمالا در این دوران وی را کور نمودند نهایتا در سال 329[هجری قمری] رودکی چشم از جهان فروبست و در زادگاهش برای همیشه خفت؛ این یادداشت را با بیتی از این حکیم به فرجام می‌رسانیم:هرکه نامُخت از گذشت روزگار نیز نآموزد از هیچ آموزگارمنابع:1. زرین‌کوب، عبدالحسین. (2535) با کاروان حله. تهران. انتشارات جاویدان.2. شفیعی‌کدکنی، محمدرضا. (1350) صور خیال در شعر فارسی. تهران. انتشارات نیل.3. عوفی، محمد. (1335) لباب الالباب. تصحیح سعید نفیسی. بی‌جا. انتشارات ابن‌سینا.4. فرای، ریچارد. (1381) از فروپاشی ساسانیان تا برآمدن سلجوقیان. ترجمه حسن انوشه. تهران. انتشارات امیرکبیر.5. فیاض، زاهد؛ فخرآور، کبری. (1388) نقش تاریخی رودکی در احیای هویت ملی ایرانیان. نشریه‌ی تاریخ. دوره4. شماره‌ی 13. ص 39-58.6. نفیسی، سعید. (1382) محیط زندگی و شرح احوال و اشعار رودکی. تهران. انتشارات اهورا.[1] Transoxiana[2] Iranian Intermezzo[3]  بهرام چوبین یا وهرام چوبین یا بهرام ششم یا وهرام چوبینه پسر بهرام گشنسپ از خاندان مهران، یکی از هفت خاندان ممتاز ساسانی بود.[4]  بربت (بربط) یا عود سازی ایرانی از رده‌سازهای زهی زخمه‌ای است.[5]  شراب نوشیدن در بامداد ویا شراب نوشیدن از بامداد تا گاه خفتن.[6]  فَرسَنگ یا فرسخ واحدی برای اندازه‌گیری مسافت و نزدیک به ۶٫۲۴ کیلومتر است (Parasang)[7]  خنگ در اینجا به معنی اسب است.</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 05:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت ۱۴ اسفند؛ سال‌مرگ دکتر محمد مصدق[۱۴ اسفند ۱۳۴۵]</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%DB%B1%DB%B4-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%B5%D8%AF%D9%82%DB%B1%DB%B4-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B5-ti5h12gdyouc</link>
                <description>وصیت کرده بود در ابن‌بابویه کنار شهدای سی‌ام تیر دفن شود.محمدرضا پهلوی بود که رضایت نداد و به پسرش غلامحسین‌خان پیغام داد که در همان قلعه‌ای که بود، دفن شود. همان قلعه‌ای که خانه و زندانش بود و محل دفنش شد. سال‌ها گذشت، دیگر شاهی در کار نبود...------تاریخ بزرگترین معلم است.</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 21:33:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هتایراها Hetaira تن‌فروشان فیلسوف!</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D9%87%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-hetaira-%D8%AA%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81-ncdun0vah3uz</link>
                <description>به گونه‌ای از تن‌فروشان در یونان‌باستان گفته می‌شده‌است که جدا از تن‌فروشی و ارائهٔ خدمات جنسی، به عنوان هنرمند، ارائه‌دهنده‌ی سرگرمی و سخنور نیز خدمت می‌کرده‌اند. برخلاف عموم زنان یونان باستان، زنان هتایرا تحصیل‌کرده و آموزش‌دیده بودند و اجازه‌ی ورود به سمپوزیوم را دارا بودند. به‌طور سنتی، مورخان یونان باستان میان دو گروه یا طبقه از تن‌فروشان تمایز قائل شده‌اند. این تاریخ‌دانان، هتایرای و پورنای (گروه دیگری از روسپیان) را متفاوت دانسته‌اند. برخلاف پورنای که در روسپی‌خانه یا خیابان، به عرضه‌ی رابطه‌ی جنسی به مشتریان متعدد می‌پرداختند؛ باور یا تصویر عمومی از هتایراها این بود که تنها تعداد کمی از مردان خاص در هر زمان مشتری آنان بوده‌اند؛ هتایراها روابط بلندمدت‌تری با مشتریان خود داشته‌اند و علاوه بر ارائهٔ خدمات جنسی، با آنان همراهی کرده و انگیزش فکری نیز به آنان می‌داده‌اند.</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 00:51:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح یک عکس از آرشیو عکس‌های کاخ گلستان</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%88-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%AE-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-lgmccl1fvqur</link>
                <description>نوشته‌ای به خط خود ناصرالدین شاه بر روی عکسی که در آرشیو عکس‌های کاخ گلستان قرار دارد.متن دست‌نویس ناصرالدین‌شاه به روی : &quot;«این پسر سرایدار سردر باب همایون که بعد از چند سال جواهرات و طلای تخت طاووس را دزدید، پیدا شد و سرش را بریدند!»&quot;عین السلطنه از پسر بچه‌ای با نام محمدعلی نام می‌برد که به همراه پدرش جاروکش کاخ سلطنتی بود. محمدعلی مقداری طلا از تخت معروف طاووس دزدید.در همان زمان، کمال‌الملک مشغول خلق اثر تالار آينه بود و اتفاقاً تخت طاووس نیز در تالار آینه قرار داشت و کمال الملک یکی از معدود افرادی بود که بیشتر اوقات، حتی شب‌ها در تالار آينه حضور داشت.وقتی خبر دزدیده شدن طلاهای تخت طاووس به ناصرالدین شاه می‌رسد، وی به اولین کسی که شک می‌کند کمال الملک است! کمال الملک از این اتهام آزرده خاطر می‌شود اما ناچار به اطاعت از فرمان شاه است و به دستور شاه، کمال الملک استنطاق می‌شود.سرانجام با تحقیقات بيشتر معلوم می‌شود که سارق محمدعلی خدمه کاخ است که چون نمی‌توانسته طلاها را از کاخ خارج کند، آنها را در محوطه کاخ در پای یک درخت دفن کرده تا در فرصت مناسب طلاها را از کاخ خارج نماید.طلاهای دزدیده شده پیدا می‌شود اما ناصرالدین شاه بقدری از این کار محمدعلی خشمگین بود که فرمان داد سر او را از بدنش جدا کردند و جسدش را نیز چند روزی در میدان پاقاپوق آویزان ساختند تا درس عبرتی باشد برای دیگران.شاه نیز قلم برداشت و به خط خودش، در زیر عکسی از محمدعلی ماجرا را در دو خط ثبت نمود.گفته شده پدر محمدعلی به پای شاه افتاد و از شاه خواست تا پسرش را ببخشد اما شاه وی را تهدید کرد که اگر بیش از این اصرار نماید او را نیز اعدام خواهد کرد.</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 00:53:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاج پهلوی</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D8%AA%D8%A7%D8%AC-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%DB%8C-txszpqwipsoq</link>
                <description>‍ تاج مورد استفاده‌ی رضا و محمدرضا شاه پهلوی که هم اکنون در موزه ملی جواهرات ایران در معرض بازدید عموم است.این تاج از طلا و نقره ساخته شده و آراسته به الماس‌های برلیان بسیار اعلاء، تخمه‌های درشت زمرد، یاقوت کبود و مروارید است. کلاه تاج ابر مخمل قرمز است و در قبه آن که تخمه زمرد خیاره در چنگ نشانده، قرار دارد.تاج، در چهار طرف، دارای چهار کنگره پله‌پله به شکل تاج‌های شاهنشاهان ساسانی است که در وسط و زیر کنگره پیشین آن، خورشیدی زرین با شعاع های الماس نشان و تخمه الماس زرد درشت نصب شده است و در پشت همین کنگره، جقه پایه‌دار اسلیمی و در پشت آن پر قو قرار دارد.شمار گوهرهای نشانده شده بر تاج چنین است:۳۳۸۰ قطعه الماس به وزن ۱۱۴۴ قیراط، ۵ قطعه زمرد به وزن ۱۹۹ قیراط و ۲ آنه، ۲ قطعه یاقوت کبود به وزن ۱۹ قیراط و ۳۶۸ حبه مروارید غلطان جور. وزن تاج از زر و گوهر و مخمل، با هم، ۴۴۴ مثقال، یعنی در حدود دو کیلو و هشتاد گرم است.تاجی که قبلاً در تاجگذاری های دوران قاجار، به کار می رفت، تاج کیانی بود، ولی رضاخان پهلوی مایل نبود در تاجگذاری خود از آن استفاده کند. از این روی، در سال ۱۳۰۴ خورشیدی، گروهی از جواهرسازان ایرانی، زیرنظر سراج الدین جواهری و جواهرساز امیر بخارا از گوهرهای منتخب، تاج مزبور را ساختند و رضاخان و محمدرضا پهلوی، برای تاجگذاری های خود از آن استفاده کرده‌اند.برای مشاهده الماس دریای نور و سایر جواهرات سلطنتی ایران از جمله تاج‌های شاهان قاجار الماس دریای نور و... می‌توان به موزه ملی جواهرات ایران که در سال ۱۱۳۳۴ ساخته شده مراجعه کنید تهران خیابان فردوسی، شماره ۲۱۳. بانک مرکزی ایران- خزانه جواهرات ملی</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 20:58:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز زيباترين زن زندگيم را ديدم!</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%8A%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D9%8A%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%8A%D8%AF%D9%85-ukyrh6nq2spa</link>
                <description>Amedeo Modigliani. Woman with Blue Eyes (1918)با او قرارى در خيابانى داشتم و وقتى كه نشست، انحناهاى طبيعى تَنَش نيمكت سنگى را مثل رودى آرام لمس كردند، با چشمهاى كنجكاوش نگاهم كرد. بى‌مضايقه &quot;زن&quot; بود.پيكرى فربه داشت و اين ناهمخوانیش با جريان روز، جذابش می‌کرد.كتاب خوانده و دانا، قشنگ حرف میزد و آرامشى با جهان داشت. او هيج شبيه عكسهاى روى مجله‌های مد نبود. چيزى بود كه دوست داشت باشد. دوست داشت در قهوه‌اش شكر زياد بريزد و سالادش را با نمك بخورد. زير چانه‌اش چروك هايى ريز داشت و در تمام آن مدت، شكم بعد از زايمان بزرگ شده‌اش را مخفى نكرد. خوب ديده بود و خوب خوانده بود و تبليغات گسترده &quot;چگونه لاغر شويم&quot; و &quot;چگونه چروك زير چشم‌ها را مخفى كنيم&quot;، گولش نزده بودند!او در انتهايى‌ترين روزهاى سى سالگى، پذيرفته بود كه هزار بار شكست‌خورده و نمرده و مى گفت: خودم كردم، خودم! مجموعه زیبایی‌هاى طبيعى انسان.بعد، راه رفتيم. شاد بود و از خنديدن نمی‌ترسید. بلند می‌خندید و صداى زنانه ى محكمش همه جا می‌پیچید.&quot;گرتا گاربو&quot; نبود، &quot;جين فوندا&quot; نبود، &quot;اليزابت تيلور&quot; و &quot;جِيْن سيبرگ&quot; هم نبود؛ او خودش بود. خودش را پيدا كرده بود و همچنان كه قدم میزد، سنگ‌هايى را برمیداشت كه مجسمه بسازد. او، همان زن كميابی‌ست كه از ياد رفته. او همان زنیست كه قرنهاست كم پيدا شده، او از جايى در همان رنسانس، ديگر تكثير نشده. اين است كه دور از اجتماع ظاهربينى هاى مفرط، در جنگل‌هاى خلوت قدم میزند و می‌داند كه كيست و چه می‌خواهد.آرى؛اوست كه وَزن می‌دهد به جهان....خاطرات سوگواری رولان بارت</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 14:27:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویت ایرانی در شاهنامه</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-tp3ram6gket7</link>
                <description>به قلم: دکتر ابوالفضل خطیبیاز سپیده‌دمِ تاریخ تاکنون، ایرانیان، به رغم آنکه ایران بارها در معرض هجوم دشمنان خود بوده و گاه با انقراضِ سلسلهٔ شاهنشاهی سرتاسر کشور به دست بیگانگان افتاده، هیچ‌گاه هویّت خود را فراموش نکردند و در سخت‌ترین روزگاران که گمان می‌رفت همه‌چیز نابود شده، حلقه‌های مرئی و نامرئی هویّت ملّی چنان آنان را با یکدیگر پیوند داده که توانستند ققنوس‌وار از میان تلی از خاکستر دگربار سر بر آورند.پس از فتح ایران به دست اعرابِ مسلمان یکپارچگی سیاسی و دینی از ایران رخت بربست. اما اندیشهٔ یکپارچگی ایران با ترجمهٔ خدای‌نامه به زبان عربی و فارسی دَری باقی ماند و در قرن چهارم هجری با سروده شدن شاهنامه شکل نهایی یافت.پس از فردوسی، هویّت ایرانی نه در بستر حکومتی یکپارچه به‌لحاظ سیاسی و دینی بلکه در بستری فرهنگی، ادبی و هنری استمرار یافت. ایرانیان شاهنامه را چون شناسنامهٔ ملّی خود حفظ کردند و منتظر فرصتی بودند تا یکپارچگی سیاسی و جغرافیائیِ روزگار کهن را زنده کنند که کردند. پس از پدید آمدن شاهنامه تا پانصد سال بعد که صفویان یکپارچگی سیاسی را به ایران بازگرداندند، به‌رغم وجود حکومت‌های محلی، مفهوم ایران‌شهر همچنان به حیات خود ادامه داد. گواه این معنی در مدیحه‌های شاعرانی چون سنایی، نظامی، خاقانی، خواجوی کرمانی و عبید زاکانی نهفته است که پادشاهان، ممدوح خود را هر چند بر قلمروی در گوشه‌ای از ایران‌زمین حکم می‌راندند، شاه ایران یا خسرو ایران خطاب می‌کردند.هویّت ایرانی در شاهنامه در تحقیر ملّت‌های دیگر نیست که رنگ و جلا می‌یابد بلکه خود بر بنیادهای فکری و معنوی و اخلاقی نیرومندی استوار است. از همین رو، ملّی‌گرایی ایرانیان در طول تاریخ هیچ‌گاه به نژاد‌پرستی نفرت‌انگیزی چون نازیسم و فاشیسم در قرن بیستم مبدل نشد. در قرن بیست و یکم ایرانیان می‌توانند بر پایهٔ همان بنیادها، به ویژه بنیادهای اخلاقی که در سرتاسر شاهنامه موج می‌زند، در جهانی که در اثر پیشرفت‌های برق‌آسا در فناوری ارتباطات، بیم آن می‌رود که بسیاری از فرهنگ‌های بومی فراموش شوند، هویّت ایرانی خود را حفظ کنند.سخن آخر اینکه اگر دیوان حافظ ناخودآگاه جمعی ایرانیان را باز می‌تاباند، شاهنامه خودآگاهِ جمعی ایرانیان است.هویّت ایرانی در شاهنامهزنده‌یاد دکتر ابوالفضل خطیبینامهٔ فرهنگستان، شمارهٔ ۸</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jan 2023 23:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرامون شاهنامه‌ فردوسی (۴)</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B4-afh9xrrnoxcz</link>
                <description>شاهنامه تاریخ و سیرت شاهان است اما بر خلاف آنچه گاهی برخی خام‌اندیشان و نا‌آگاهان و مغرضان پنداشته و گفته‌اند، ستایش شاهان نیست، ستایش ایران و مردم ایران است. ستایش همهٔ نیکان و دلاوران و خردمندان است... شاهان سلطنت می‌کردند اما  قدرت مطلقهٔ حکومت به دست آنان نبود. شهریاری رشته‌ای بود که ایرانیان را به هم می‌پیوست و مرزهای ایران و سنن و آیین و فرهنگ ایران را نگاهبانی می‌کرد و رمز قدرت و شوکت ایران بود. ..شاهنامه مجموعهٔ تجارب تاریخی ایرانیان در ادارهٔ صحیح اجتماع و تأمین آسایش مردم است. خرد و دانش و ژرف‌بینی و باریک‌نگری حکیم فردوسی سبب گردیده که شاهکار او به صورت آیین کشورداری و درس فرمانروایی خردمندانه‌ای درآید و منطبق با اصول صحیح مدیریت باشد. حتی امروز هم فرمانروایان و زمامداران در همهٔ جهان حتی یک فرماندار و بخشدار ناحیه‌ای کوچک می‌تواند از شاهنامه نکاتی در مدیریت توأم با عدالت بیاموزد. ...در میان پنجاه پادشاه ایرانی شاهنامه، شاهانِ خوب هستند، شاهانِ بد هم هستند. فردوسی شاهان خوب را می‌ستاید و شاهانِ بد را می‌نکوهد. شاهِ خوب گوش به فرمان سروش دارد و فرّ کیانی یا فرّ ایزدی (تأیید خداوندی) با اوست و در دادگری و آبادی کشور و آسایش مردم می‌کوشد. شاهِ بد گوش به اهرمن و جادو می‌سپارد و فرّ ایزدی از او دور می‌شود و مردم هم از او بر می‌گردند...از نمونه‌های شاهان خوب، فریدون، کیخسرو، بهرام گور، نوشیروان و نمونه‌های شاهان بد، ضحّاک و کیکاوس و گشتاسب و هرمزو شیرویه هستند.آنچه فردوسی دربارهٔ فریدون می‌گوید خطاب به همهٔ فرمانروایان است:فریدونِ فرخ فرشته نبودبه مُشک و به عنبر سرشته نبودبه داد و دِهِش یافت این نیکویتو داد و دهش کن فریدون تویفردوسیزنده‌یاد استاد دکتر محمدامین ریاحیصص ۲۰۸–۲۰۷</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 03:44:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرامون شاهنامه فردوسی (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C%DB%B3-mx2q1apotdgg</link>
                <description>اگر «داد»، نهادن و بودن هرچیز به جای خود و در نتیجه شناختن و پرداختن به پایگاه سزاوار چیزها باشد، پس آنگونه که در مقدمه آمده «ستودن خرد را به از راه داد» یعنی این بزرگترین بخشایش ایزدی را، آن‌چنان که سزاوار اوست، ستودن؛ اینگونه خرد، «داد» خود را ستده است و ما داد خرد را داده‌ایم، یا به بیان دیگر حقِّ خرد را ادا کرده‌ایم و او را به منزلت والای «چشم جهان» و نگهبان «چشم و گوش و زبان» برکشیده‌ایم تا پاسدار دیدار و گفتار ما باشد و آنها را از بیراههٔ «بیداد» برکنار و ایمن بدارد. پس خرد و داد دو نیکوی توامند و بیداد، خلف صدق بی‌خردی است. از فریدون نخستین پادشاه «تاریخی» تا یزدگرد آخرین پادشاه شاهنامه، درفش کاویان، همان چرم‌پارۀ داستانی کاوۀ دادخواه، نشان شهریاری ما و پرچم همهٔ ایرانیان بود؛آهنگری که به شاه می‌گفت «اگر هفت کشور به شاهی تراستچرا رنج و سختی همه بهر ماست؟»نگاهی سطحی به شاهنامه نشان می‌دهد که «داد» و «بیداد» مفهومی بسیار گسترده‌تر از آن دارد که در این گفتار آورده‌ایم. از جمله زادن پهلوانی چون رستم، مانند کین‌خواهی بیگناهی چون سیاوش داد است و پیمان‌شکنی، بیداد!نهایت بیداد مردم‌خواری و نام شهر مردم‌خوران «بیداد» است.زنده‌یاد استاد شاهرخ مسکوبایران‌نامهسال بیست و‌ یکم، شمارهٔ ۳پاییز ۱۳۸۲، صص ۲۲۸–۲۲۷ https://vrgl.ir/68Y5s </description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 18:56:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرامون شاهامه فردوسی (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B2-izbgissoxsfp</link>
                <description>dat در پهلوی به معنی شریعت، قانون، عقیده و امثال این است. در حکم خدمت در دربار ایران برای عزرا که به زبان آرامی به جا مانده است برای قانون لفظ فارسی باستان dtam آمده است. دات فارسی در عبری به معنی قانون و عدالتوارد شده و در تورات هم به کار رفته است.همین واژه است که در فارسی امروز مثلاً در دادگاه دیده می‌شود.داد به معنی عدل و حق در تقابل بیداد به معنی ظلم‌ در این بیت دیده می‌شود:اگر مرگ دادست بیداد چیست؟زِ داد این‌همه بانگ و فریاد چیست؟..از داستان اردشیر بابکان و دیگر شاهان ساسانی استنباط می‌شود که اگر در راه دین و نبرد با دشمن مرتکب قتل و ظلم می‌شدند ظالم و بیدادگر تلقّی نمی‌شدند. ظلم وقتی بود که با مردم خود یا اطرافیان بد کنند مثل یزدگرد اثیم پدر بهرام گور که موبدان و مغان را محدود کرده بود. اما امثال انوشیروان و شاپور ذوالاکتاف را ستمگر نمی‌دانستند. موبدان در رعایت وندیداد یعنی قانون ضد دیو سختگیر بودند. چون انوشیروان مزدکیّان را کشت پس داتِ دینی را که قتل عام مرتدان بود اجرا کرد و‌ لذا دادگر خوانده شد. کرتیر هم در مورد مانویان همین فتوا را داده بود. بدین ترتیب می‌توان گفت که معنی عدل و عدالت اجرای داده‌های دینی یعنی قوانین شرعی بود. ..یک معنی داد هم قانون و حق‌خواهی است و لذا بیداد، بی‌قانونی است که منجر به پایمال کردن حقوق مردم می‌شود:هر آن چیز کز راه بیداد دیدهر آن بوم و بر کان نه آباد دید?شاهِ نامه‌هااستاد دکتر سیروس شمیساصص ۲۶–۲۵ https://vrgl.ir/167Xs </description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Dec 2022 02:55:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه‌ی وجودی شب‌یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-dmqcou59lmvo</link>
                <description>دکتر علی نیکوئیآخرین ساعات فصل پاییز و اولین ساعات فصل زمستان جشن شب یلداست؛ سالیان متمادی است که ایرانیان یلدا را جشن می‌گیرند و از معدود جشن‌های باستانی است که تا امروز محفوظ مانده است؛ اما فلسفه‌ وجودی این جشن چیست! پیش از پرداختن به یلدا باید با اسطوره‌ای ایرانی بانام «مهر» آشنا شویم.&quot;مهر&quot; از واژه‌ &quot;میتره&quot; یا &quot;میثره&quot; از ریشه‌ &quot;هند و ایرانی&quot; است. در زبان اوستا «میثره» و در زبان پهلوی «میترا» یکی از ایزدان ایران باستان شناخته می‌شود و امروزه در پارسی به نام «مهر یا میترا» از آن نام برده می‌شود. دهخدا برای واژه‌ مهر، معانی زیر را آورده است: «عشق، محبت، حب، دوستی، داد، عهد، پیمان و در جای دیگر معانی دوستی، محبت، رب‌النوع آریایی نیز برای معنی مهر به‌کاررفته است.» در فارسی پسین واژه «مهر» شکل متأخر واژه «میترا» و به معنی خورشید است. دلیل تقدس خورشید نزد ایرانیان باستان «انوار» خورشید بود و مهر ایزد نور است، میترا خورشید نبود، بلکه نور و روشنایی بود که تاریکی را زایل میکرد تا زندگی و شادمانی را به زمین هدیه دهد و با گرما و انوارش طبیعت را بارور سازد و دیوهایی که در تاریکی به سر میبرند و سبب انتشار گناه، نافرمانی، ناپاکی، خشکی و بیبرکتی زمین میشوند را دور می‌کند. در باور خداشناسی ایرانیان باستان، اهورامزدا در قلمروی بی‌پایان، با فاصله از خورشید که به‌اندازه‌ فاصله خورشید از زمین است فرمانروایی می‌کند. بر اساس این باور اهریمن در قلمروی تاریکی مطلق است و میترا [مهر] در حدفاصل میان این دو قرار دارد. در سرود میترای اوستا، چهار اسب سفید ارابه زرین چرخ او را میکشند و این بدان معنی است که خدا تا هنگامی‌که در بامدادان تن خود را درخشان و نورانی می‌کند، رویدادهای بسیاری را پدید می‌آورد.ایزد مهر چنان مقام والایی نزد ایرانیان باستان داشت که نامش با نام هُرمزد، ایزد بزرگ و آناهیتا یکی برده می‌شد. ایزد مهر، ایزدی رهایی‌بخش است که هرازگاهی بر زمین می‌آید تا با کشتن گاو (در آئین مهری) و با رهبری کردن مردم (در آیین مانوی) نعمت و نجات را ارزانی مردم دارد. میترا در کیش زردشت ایزدی سُتُرگ و هزارچهره است که حتی تا به امروز عمیق‌ترین احترامات نسبت به او ادا می‌شود، به او سوگند می‌خورند، امور حقوقی در سایه حمایت او برگزار می‌گشت و به هنگام رسیدگی به دعاوی قضایی و مجامع همگانی، او را فراخوانی می‌کردند. او از نظم و راستی محافظت می‌کند، به داوری روان پس از مرگ می‌پردازد؛ جنگجویی توانا و نیرومند با نیزه‌ای سیمین، زرهی زرین و شانه‌های ستبری است که شر خدایان شریر را در هم می‌کوبد. بر اساس یشت دهم که به میترا اختصاص داده‌شده، او پروردگار چراگاه‌های وسیع، ایزد پیمان‌ها، ایزد جنگ‌آوران و ایزد طلوع است که از فراز کوه البرز (هرا) سر بر می‌آورد، سبب بارش باران و نزول وفور نعمت می‌شود و خبرچینان بسیاری در خدمت دارد. او دادگستری فریب ناپذیر است، یاری بخش کسانی است که او را فرامی‌خوانند و شفادهنده‌ای است که مسلح به آذرخش است که حتی «اهریمن» از آن بیم دارد. او با اسبان سپیدش می‌جنگد و در همه‌جا به کسانی که پیمان‌ها را زیر پا می‌گذارند می‌رسد؛ او را باید پس از سه روز و سه شب تزکیه‌ی نفس پرستش کرد. مجموعه‌ اسناد به‌جای مانده از «مهر‌پرستی» ایرانی نشان می‌دهد که این آیین، دینی «رازورزانه» بوده، مهر‌پرستی از این نظر با سایر ادیان جهان باستان تفاوت داشت که عضویت در آن ارثی نبوده و همه‌ پیروان آن می‌بایست پس از رسیدن به سن بلوغ به شکل فعال و خودمدار داوطلب ورود به آن شوند. این در تقابل کامل با ادیان سنتی معمولی قرار می‌گیرد که در آن‌ها زاده شدن کودکی در یک خانواده به معنی شریک شدنِ خودکار و پیش‌انگاشته‌ کودک در دین والدین محسوب می‌شده است.چگونگی زائیده شدن ایزد مهر در این بحث نمی‌گنجد، اما زمان زاییده شدن مهر در این یادداشت درخور توجه است؛ تولد مهر یک حادثه‌ نجومی است که یک‌شب در سال رخ می‌دهد و آن شب یلداست؛ «سی‌ام آذر یا بیست‌ویکم دسامبر» کوتاه‌ترین روز و بلندترین شب را در طول سال دارد، اما بلافاصله پس از آغاز دی، روزها به‌تدریج بلندتر و شب‌ها کوتاه‌تر می‌شود، ازاین‌رو این شب را «شب یلدا» به معنی تولد خورشید شکست‌ناپذیر که همان ایزد مهر [میترا] بود، نامیده‌اند. اگر به معنی یلدا دقت شود ارتباط آن با خورشید و ایزد مهر بهتر نمایان می‌شود؛ در برهان قاطع ذیل واژه‌ یلدا چنین آمده است: «یلدا کلمه‌ای است سریانی به معنای میلاد عربی که شب اول زمستان و شب آخر پاییز است و آن در تمام سال درازترین شب‌هاست و یا نزدیک به آن شب، آفتاب به برج جدی تحویل می‌کند و می‌گویند آن شب به‌غایت شوم و نامبارک است ...» بیرونی مینویسد: «دی‌ماه و آن را «خور ماه» نیز می‌گویند، نخستین روز آن، خرم روز (خره‌روز یا روز خورشید) است و این روز و این ماه هر دو به نام خدای بزرگ هرمزد است...» همه‌ این اشاره‌ها و نام‌ها، حاکی از آن است که شب یلدا و روز دِیگان، پیوند استواری با مهر [میترا] دارد که از این روز نور بر تاریکی چیره میشود و روشنایی خورشید رو به افزایش میرود. این روز مهر است و نزد ایرانیان بسی گرامی بوده و هست و بزرگ‌ترین جشن یعنی جشن تولد مهر به شمار میرفت که آغاز سال محسوب می‌شد.</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 02:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیستی و هستی اسطوره (۴)</title>
                <link>https://virgool.io/School-of-History/%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%B4-wdlxxskqi3bn</link>
                <description>میرچا الیاده اسطوره‌شناس بزرگ رومانیایی در کتاب Commentaire sur la l&#x27;gende du  maitre Manol Herne (1994) به تفسیر افسانه‌ای در فرهنگ مردم سراسر کشورهای بالکان و علی‌الخصوص رومانی می‌پردازد و این است آن داستان:&quot;شاهِ ولاشی* به سراستاد معماران و نه معمار زیردستش دستور می‌دهد که صومعه‌ای زیبا که در جهان مانند نداشته باشد را بنا کنند؛ اما هربار حصاری که بنایان در روز می‌ساختند شب‌هنگام فرو می‌ریخت! تا آنکه شبی هاتفی به سرمعمار در خواب گفت: برای استوار ماندن بنا باید نخستین همسر یا خواهر هر کدام از معماران را که برای شوی یا برادرش نان و خورش می‌آورد را در دیوار کچ گیرند! مانول [سرمعمار] فردا می‌بیند که همسرش آنه با بقچه‌ای خوراک به سویش می‌آید! اندوهگین می‌شود و دردمندانه از خدای می‌خواهد که نگذارد همسرش نزدیک وی بیاید. خدا نیز به درخواست مانول سیل، طوفان و تندباد را بر می‌انگیزد اما چه سود که زن به سلامت از خطرها می‌رهد و به سرمعمار می‌پیوندد و چون قضای رفته را نمی‌توان برگرداند به دست مانول در حصار زنده به گور می‌شود.ساخت صومعه به پایان می‌رسد و شاه برای دیدن اثر می‌آید و با تحسین بنا از معماران می‌پرسد: چنین بنای زیبایی جای دیگر سرلغ دارید!؟معماران پاسخ می‌دهند اگر بخواهیم مانندش را خواهیم ساخت! شاه از این پاسخ خوشش نمی‌آید و فرمان می‌دهد داربست بنا را برچیده تا معماران هیچ‌گاه نتوانند پایین بیایند تا سرنگون شوند و بمیرند! ده معمار برای خود بال می‌سازند و پرواز می‌کنند! اما فرو می‌افتند و همگی میمیرند اما در محل سقوط مانول سرمعمار، چشمه‌ای روشن می‌جوشد که آبش شور و تلخ است زیرا آمیخته با اشک مانول است، اشکی که برای همسرش ریخت زیرا ناخواسته قربانی‌اش کرد.&quot;معماران و آهنگران از دیرباز حافظ اسرار کهن بشمار می‌رفتند زیرا کارشان ساختن چیزی با آهن و آتش بوده است اما چرایی پی‌افکندن بنا باید مستلزم قربانی کردن انسان یا حیوان باشد!؟باور بر این است دوام و پویندگی شهر، پل، صومعه، خانه و... مرهون جان و حیات و روح داشتن آنهاست و انتقال روح جز از رهگذر قربانی ممکن نیست! از این رو با قربانی کردن انسان یا حیوان، حیات قربانی نه در پیکر وی بلکه در کالبدی دیگر آرام می‌گیرد و چنین جانداری با قربانی شدن به بنا روح و جان می‌بخشد، بنابراین این مرگ مرگی خلاق است.Valachia / ایالتی در رومانینگاه کنید به:1. Mirca Eliade; De Zalmoxis a G.engis_Khan, 1970. P: 178_179۲. ستاری، جلال. (۱۳۸۵) جهان اسطوره‌شناسی | اسطوره‌ی ایرانی. تهران. نشر مرکز. ص ۲۵_۲۶</description>
                <category>مدرسه تاریخ</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 01:08:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>