« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
اسطوره : دگردیسی « رساله ی آفرینش »

ــــ« رساله ی آفرینش »ـــــ
با طلوع اختران... در منزلتِ بی بدیل ِآسمان ها .... به کثرت در آمدند افق های بی نظیرِ اشراق و باختران .
در بارگاهی دور دست تر از برزخِ بی کران ، جریان وار تر هر زمان...
آنجا که حیاتِ نور آغازید و وزش مرگ رمیده بود .
آراتوس پادشاه زرین بال ... امپراتوری با سریرِ جاودان ... زمامدار هر مکان و هر جهان ...تاج و تختش خون و جنگ ، کاخ زار هایش یاقوت و سنگ بود و با تمکن که عطا شد از ازل ، به بند و زنجیر کشید دیو و شر....تمدن اش ستون هایی بی گسل ، حکومتش ستاره ای درخشان اثنای مرگ ...
بی درنگ ، گذشت و گذشت .....
تا آنجا که در یک غروب ...
آراتوس ، به چشم دید طلوعی ، درحال ذوب..
دستور صادر شد از ازل ، که حتم میشود ولیعهدش نسل بشر ، ندا آمد بی سخن : آراتوس ....از این سریر و هستی ، بر عدم و نیستی خروج کن؛ پس اینک از تخت خود پایین بیا زیرا که از ستمکارانی....
و لذا بشر نائبی سزاوار تر از تو خواهد بود و همچون تو بر طغیان سلطنت نخواهد کرد ؛ لاکن گر روزی فطرت اش با تو و اندیشه ات آلوده گردد و زهرآگین شود ، روح اش همچنان ازان ماست ...
پس از مرتبه خود به بیرون رو و از عصیان پرهیز کن که از کیفرشدگان خواهی بود ...
همان هنگام آراتوس، بی اختیار از جای برخاست رو به آسمان معلق در خلأ به حالت احتضار در آمد....
از ماهیت مجردات به ذرات جسمانی تقلیل یافت و دگرگون شد...آنگونه که عناصر اتم های غبار آلود بر وجودش رخنه میکردند و با نیش های تباهی ، انوار درونی اش می کشیدند.
ذرات ماده به تدریج روحانیتش را مُثله کرده ، و سرانجام چون زالویی خون آشام از تکه های بریده اش تغذیه کردند...
آنگاه سیمای مقدسش رخسار عفریت شد.
بال های پر دارش باله های تکفیر شد ،
مویه های بورش یال های کفتار و تاج های الماسینش شاخ های دیو شد.

سپس از آن فشار سهمگین جان سالم در برد اما ناگهان خود را منظومه ای مملو از خلأ در یابید ...
در همان هنگام بشریت ظهور کرده و بر تمام هستی مسلط گشت سپس از نخستین غار ها بر بلند ترین کاخ ها عروج کرده و نظم خود را از بی کرانگی ها بنا نهاد.
در ژرف های نیستی آراتوث... با خشمی نمسیس وار غرشی سر میداد که پژواکش اندام آسمان هارا همچون برگی در طوفان میلرزاند.
آزورا... شهسوار آهنی حافظ جهانیان از کنار گودال خلأ که از هیچ پر بود می گذشت ..
بانگ مهیب آراتوث موجب پوزخند آزورا در زیر آن کلاهخود تمام رخ اش شد ، کلاهخودی که انعکاس های نورانی فلزش آینه ی زادگاه جلال و جبروت بود...
و هاله ای پر فروغ و تابان... دور سرش ستاره وار میدرخشید .
نوری که ، مهری بر قداست بلند مرتبه اش بود و حکم اش را به صفحات هرچه که بود می کوبید.
پس سوی آن سیاه چاله رفت ... هر گام آهنینش ابلیسان را به هیکل هایی بی تحرک تبدیل میکرد .
شمایل هیولا وارشان تندیس هایی بی روح میشد که وحشت را بر تاریکی مانند شیشه نور بازتاب میداد و سیاهی ها را با تیغ حکمت می شکافت .
شهسوار از مرتبه ی هستی به ژرفای نیستی نزدیک شد .
آنگاه که افلاک به مانند سنگ ریزه هایی فروزان زیر گام های پولادینش پراکنده میشدند.
از آن بلندا بر نیستی زیرین بانگی سر داد : " ای آراتوث سکوت را برگزین و بر تقدیر خود خضوع کن ، بدین صورت نگذار شمشیر تشنه به خونم را با لکه های خون نجست سیراب کنم .
آراتوث با چهره ای چروکیده و پریشان زار زد : آه ، بنگرید چگونه به ورطه ی سقوط در آمدم و مرا به زیر کشیدند ، ای درد های کیفر شدگان به فریادم برسید ...
شهسوار از آن بلندا فریاد زد : یقینا من به احترام روزگاری که نگهبان ملک تو بودم ، اینجا نیستم.
اینجا هستم اما نه برای تو ....هرگز .....
فقط برای عدالت .... تا شاید با شمشیر خود مرهمی باشم بر زخم های کیفر شدگان پس از خود دفاع کن ، می شنوم ....
بدین سان شهسوار ، از بارگاه عدل و داد به ندای اهریمنِ لب کمان و تیر زبان گوش فرا داد .
آراتوث ادامه داد ذلیل و پست : سه برهان برای دفاعیه دارم که حتم دارم مرا ازین زنجیر های نامرئی رها خواهد ساخت و تو نمیتوانی حتی با آن تیغه ی برنده و منزه ات بر عقل و اندیشه ی من چیره شوی .
چهره ی شهسوار پشت تاریکی کلاهخود نورانی و پر تزئنیش از اسرار غیبی بود که شیطان از درک آن عاجز و ناتوان بود و آن را همچون اسراری بی پاسخ میپنداشتند .
در سکوتی هزین دل به سر برد تا بنگرد آیا او میتواند از دهان اهریمن بد خوی سخن عدل سر دهد.
برهان اول :
اخلاق سرانجام خود ، پدیدار کننده ضعف و ذلت در پشت پرده ی عقل است .
اما در نهایت حصار هایش خود موجب بروز شر میشوند ، پس با پوشش صلح از جدالی که میداند در آن بازنده است میگریزد.
همچنین پدیده ای را پدید آوردید که جای قدرت بخشیدن به عقلانیت دلیل ضعف آن میشود ؟
شهسوار سرش را به زیر اورد ، درنگی کرد اما پاسخی نداد......
آراتوث نیش خندی تیز و بی روح زد و به گفتارش ادامه داد .
" برهان دوم : " مگر زادگاه غاصبان بالقوه بطلان نیست ؟ آیا نگفتید غصب کنندگان از دوزخیان اند " ؟
شما وجودم را با چنگ قدرت خویش دریدید و حکومت آسمانی ام را بالفعل غصب کردید ، بدین صورت از غاصبین هستید .
بگویید چرا از روشنی سخن میگویید در حالیکه که از سیاه زادگان هستید ؟
شهسوار سکوتش را با مشتی سنگین که بر روی زانوی فولادی اش کوباند خفه کرد ؛ ناله ی آراتوث به خنده های اهریمنی و نخراشیده فرگشت و تناسخ یافت.
آراتوث به سخنانش ادامه داد ...
برهان سوم : " مگر بد نهادی و پلیدی را که آنقدر از آن هراس دارید و از آن بر حذر میکنید را ننگ نمی دانید ؟!
حال بگویید چطور نتوانستید چیزی را که انقدر پست و ذلیل می پندارید و تا ابد با آن میجنگید از میان ببرید ؟
ای عالمیان .... بنگرید که من نشانه ای از این ستون های سستی هستم که سازه ای برای پوشش تفکرات سیاه خویش کرده اند را با گرز عقل میشکند".
شهسوار شمشیرش را از غلاف آهنین بیرون کشید انعکاس نور نجوم بر فراز تیغه ی پهن و صیقل خورده اش تابیده شد ...
شهسوار شمشیر را بلند کرد و بی درنگ سوی آراتوث ضربه ای از اشعه های زرین روانه کرد ...
از آن رو .... پرتو های درخشان شمشیر شهسوار بند های خلأ را ذوب کردند و آنگاه آراتوث از بند اسارت آزاد شد.
بدین سبب آراتوث از آن ورطه ناپدید گشت و مایعات جسمانیت اش بخار شد ، سپس فضای خلأ را به بوی سوختگی معطر کرد.
سافیئل یک ملک والا مقام ، ارباب سپاهیان فرشتگان شش بال و دلاور که به هزاران تن از ملائکه سلحشور میرسیدند ، بر آن جو تجلی کرد و در کنار شهسوار نمایان شد .
به او گفت : " با چه حقی به خود اجازه دادی بر ظالمین و جبارین رحم و مروت کنی مگر آگاه نیستی در آینده چه آشوبی برپا خواهد کرد؟ پس آزادگی را بر عدالت ترجیح میدهی!!؟ "
شهسوار قاطع و مصمم از جای برخاسته ، شمشیرش را چرخاند و در یک لحظه درون غلاف برگرداند .
آنگاه گفت : " شما ملائک هرگز تاب و توان فهم بینش ما برگزیدگان را نخواهید داشت.
مگر آنکه به شما اجازه داده شود ، بدان هرگز عدالت و آزادی از وجود یکدیگر مجزا نبودند ؛ همانا این پیش فرض نظیر آن است بگویی دیدن را ترجیح میدهید یا چشم دیدن داشتن را ....
پس سکوت را برگزین و فرجام اش را به تقدیر واگذار....پاسخ ات در اعمال او نهفته است نه پیامد آن
علت را بنگر نه معلول ..."
همزمان....برخی از صفوف ملائک که براهین آراتوث را شنیده بودند تحت تسخیر نگرش او قرار گرفتند و از فطرت سپید خویشتن به آرامی رنگ خاکستری به خود گرفتند.....
« پیدایش ــــــ سرآغازی بر جوهره ی نیستی »

مطلبی دیگر از این انتشارات
هندسه ی الهیات « اقمار »
مطلبی دیگر از این انتشارات
اسطوره : دگردیسی « رسالهی داوری »
مطلبی دیگر از این انتشارات
اسطوره : دگردیسی « رساله ی فرجام »