« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
اسطوره : دگردیسی « رساله ی فرجام »


ــــــ « رساله ی فرجام » ـــــــ
آراتوث شیطان سپید ....
پس از آزادی از بند عدل بر عوالم تاریک می وزید و به آرامی ،
در بطن اجسامِ روحانی رخنه میکرد .
او ابلیسان را به پیروی از خویش دعوت کرد تا بر علیه بشریت برپا خیزند .
بدان رو دیوان و ابلیسان ... با زبان خردِ رنگ باخته طلسم گشتند و براهین شیطان رو ستودند .
در نهایت ، ارتشی از هزاران تن از ابلیسان زور آور با گرز های شعله ور....
که آن را بر سپر های سنگی بصورت طبل وار می کوبیدند و ازین رو سمفونی طغیان را بر می انگیختند .
غرش هایشان صیحه های ظلمت شد که نغمه ی نفرین را می سرود ؛ نغمه ای که با شنیدن بانگش ذهن های عده ای متلاشی می شدند .
بدین سان ابلیسان ، از شکاف آسمان بر زمین هجوم بردند و تمامی برج هارا با دیو مار ها شکافتند .
پس از نسل کشی های گسترده و برپا کردن جویبار های خون....
دیواره ها و کاخ های پهناور انسانیان را با جنگ افزار هایشان پودر و نابود کردند ؛ آنگاه بقایای تمدن بشری شنزار هایی متراکم از گردباد های عصیانشان شد ...
ارتش سافیئل برای تقابل با نظام آشوب از عرش بپا خواستند و عَلَم های ایثار را با نیزه های بلورینِشان بر افراشتند ....
با تلاقی دو سپاه در اطراف یک سحابی نیلگون ...
ملائکه توسط ابلیسان در حوزه های سحابی تار و مار گشتند و سافئیل مَلِک سپهسالار ...
توسط دیو گرگی زورمند به قتل رسید ؛ جمیع بازماندگان تحت سیطره ورد براهین آراتوث قرار گرفته و جنونآمیز با شمشیر آزادی یکدیگر را میکشتند ....
آنقدر به جان هم افتادند که در آن بحبوحه آئین... از یاد ها فنا رفت...
آنگاه فرشتگان ، همان بازماندگان دیو زده....
به بد نهادی مبتلا شده و با اندیشه های شرک آلود ، در بطن زمین به سقوط در آمدند .
پس از آن هبوط ... اندیشه خود را به انسانیان آموختند و ذهن بشریت را با عقل سیاه آلوده کرده ، سپس به زوال کشیدند ...
در آن زمانی که حتی مرگ ارواحشان را گورستان درو نمی کرد.
و در آخر آراتوث ، مجدداً بر سریر عصیانگرش نشست....
در دِیری تاریک و کم نور ....که فقط نور سماویِ زهره کم سو ، از لا به لای پرده های سیاه رنگ به درون سالن بزرگ و گنبدی شکل اش تابیده میشد.
آراتوث باله هایش را جمع کرده و بر تخت فلزی اش تکیه داده بود.
در کنار تختگاه اش ...
اهریمنی دیو پیکر و گرگ چهره ، با وقار و هیمنه ای پر بار ایستاده بود ...
همان هنگام که بدنه ی تبرش را با تیرگی چنگال هایش می خراشید .
همزمان در آن مکان شکافی روشن ، در بستر های سالن گنبدی شکل شکافته شد...
شکاف با خراشه ای که به آرامی در صورِ واقعیت خراشه ای ایجاد کرد ..
پرتویی از سحابی ، از درون شکاف تابان بود و در تیرگیِ دِیر حل میشد .....
به آنی... دهان گشود و منبع نوری عظیم ، در ظلمت منفجر شد ....
از درون آن شکاف پر فروغ ....
آزورای شهسوار شمشیر به دست بیرون آمد و نوک تیغه اش را سوی آراتوث که بر سریر ظلمت نشسته بود گرفت ....
آراتوث همانطور که روی سکوی سلطنت نظاره گر بود ، خنده ای سر داد و گفت :
" شهسواران آسمان ها ، دلاوران با ایمان .نیرومند تربن جهان ها ..ندانستید چه شده ؟! دیگر کار از کار گذشته ؟!!!.....
از همان اول نباید مرا از بند خویش رهایی میبخشیدی .
اکنون سپاهیان من ارتش فرشتگان را عقب راندند و سافیئل دلیر ترین دلاور آسمانی را به قتل رساندند ... سرش همینجاست میخواهی ببینی؟
آراتوث آستین های بلند جامه ی سیاهش را بالا کشیده و دستش را پشت تخت برد ؛ سپس سر سافیئل را از پشت تخت در حالیکه موهای نقره ای اش و موج دارش را لای ناخن های پلیدش گرفته بود ، بیرون آورد ...
پلک های سافیئل همچنان گشوده بود و از لب های غنچه ای اش خون ها اشک واره سرازیر میشدند .

آزورا خشمش را زیر آن کلاهخود سراسر تزئین شده از پر های فلزی ملائک فرو ریخت و نیرو اش را به شمشیرش منتقل کرد.
آنگاه گفت : چه با حیات و چه با مرگ خواهی دید که تورا از اوج لذت به عمق ذلت میکشانم...
پس جستی زد و با جهشی چون شیر نر که نعره زنان در پی طعمه است به جهت آراتوث هجوم برد ...
صدای گام هایش در محوطه ، ستون های تالار را ترک انداخت .
دیو گرگ سر ، تبرش را بلند کرد و از بلندی سکو به راهروی مقابل شهسوار پرید و برابر آزورا قرار گرفت....
پس هر دو بی هیچ امانی سوی یکدیگر حمله ور شدند....
شمشیر و تبر محکم بر پیکره ی یکدیگر می کوبیدند ...نور ظلمت بر وجود هم زخم می زدند....
با هر بخورد مستحکم تیغه و تبر بر هم ... جرقه های آتش زا روشن میشدند ، و با اخگر هایشان پوست و گوشت سایه های ظلمانی محیط را میسوزاندند .
بانگ ضربات آهنین و انفجاری آن دو سلاح تپش را از قلب آراتوث ربوده و او را مستأصل کرده بود .
در نهایت دیوِ گرگ روی .....
توسط حملات پی در پی شمشیرِ شهسوار به عقب رانده میشد و با هر گام دیو به سمت عقب ضربات شمشیرِ شهسوار جا به جای قامت اش را بریده و میخراشید .
عیان بود که چیرگی ازان شمشیر آزورا است ...
آراتوث سراسیمه ... نگران اوضاع نابسامان سالن شد و عرقی سرد بر پیشانی اش خشکید .
از آن رو پر تپش ، وحشت زده ، بانگی بلند و صیحه گون سر داد : " بشــتــــاب .... عدل را بکش ؛ .....
عقب نکش ابلهِ بد قواره ، بی ترکیب.. سالمش نگذار ...تبر بکوب ، فیصله اش بده ....*هـــلاکـش کن*
دیو گرگ غرید و شدت زور و بازو اش را بیشتر کرد اما ، تمام حرکاتش توسط شهسوار پیش بینی و با سپرش دفع میشد.
حجم زیاد نیرو های وارد شده به اندام سپر ، پژواکی می آفرید ، همانند بخورد چکشی سنگی به هیلکه ی ناقوس ...
تنش بالا می گرفت و آراتوث با دست چپش ناخن های تیز اش را زیر نیش های اهریمنی اش از واهمه می گزید .
که در همان حین ....
نگاهش به سر سافیئل که با چنگال راستش گرفته بود افتاد ....
نیش خندی زد ...
آنگاه بی مهابا سرِ قطع شده را سوی شهسوار افکند...
سر سافیئل ضربه ای مهلک بر کلاهخود فلزی آزورا وارد کرد و جهت دید شکاف های دید کلاهخود را کج کرد....
آزورا ایستاد تا کلاهخود وارونه شده اش را سر جایش قرار دهد .
همان لحظه.....
ضربه ای کاری از سوی دیوِ گرگ سَر به گردن شهسوار نشست ...
صدای زنگآلود فلز در سرتاسر جمجمه ی درخشان اش پیچید ...
تیغه ی تبر از گذرگاه گردن آزورا گذشت و سرش را از قامتش ربود .
قطرات خونین شهسوار بر کف مرمری سالن ریخته شد و لکه هایی خونین... روی تیغه ی تبر دیو ایجاد شده بود..
بدین ترتیب ...
کلاهخود عدالت بر زمین افتاد و در پیشگاه آراتوث غلتان و متحرک .....
،در حالیکه شعار شکست سر میداد رودرروی آراتوث ،
کنار پایه های تختگاهِ سلطنتی از حرکت باز ایستاد ....
با مرگ شهسوار، آسمانها بیرنگ شدند و ازین مصیبت افلاک سوگوار در آغوش منظومه ها گریستند.»
آراتوث از سریرش بلند شد و رو به آسمان با نوایی تاریک سُرایید :
« خجسته باد این چیرگی ، آیا نگفتم در برابر « الوهیت » با سلاح خودش « عقلانیت » چیره خواهم شد؟ .... به راستی که عدالت تیغی بر گلوی خود بود و هرگز به مانند من موجودی این را به اثبات نرساند ؛ پس چه مبارک است این تباهی... »
اما به ناگاه دید....
دیو گرگ سر به چشمانش خیره گشته!...
لکه های خون روی تبرش را لیس زد..
از سوراخ های بینی اش دمی آتشین باز داد و گفت : لعنت بر وجودت آراتوث تسخیر کننده !... تو غاصبین را نفی کردی ...
حتی برایش برهان داشتی..
درحالیکه از تسخیر کنندگان بودی و اندیشه مارا با نور سرخ عقل تاریک کردی ...
چگونه به زبان حق ذهن هایمان را با باطل مسحور کردی ؟!
خون این قدیس ( آزورا ) ... سحر تورا در من باطل نمود.
و این عدل نیست خون حق را به ناحق بر زمین بپاشم اما ، در جام باطل اکسیر حقانیت بریزم و بر او حیات بخشم
این خون طعم حق را میداد... نفرین بر عقل سیاه .
تبرش را بالا گرفت ....
با پژواکی هراس انگیز در پهنای تالار غرید....
امواج بانگ مهیب اش پرده هارا تکان داد ...
اما در یک لحظه رعب آسا...،
سالن دِیر خمیده شد و حفره ای تاریک تمام آنجا را در بطن خود مکید.
آراتوث به همراه دیو گرگ و دیگر واقعیات ها ...در محیط خلسه وار و مار پیچ گون به درون حفره حلول برد ....
ـــــــ « طلوع تباهی » ـــــــــ

مطلبی دیگر از این انتشارات
« جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد »
مطلبی دیگر از این انتشارات
اسطوره : دگردیسی « رساله ی آفرینش »
مطلبی دیگر از این انتشارات
هندسه ی الهیات « اقمار »