« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
سفلیٰ « بارگاه عدم »

_____ سفلیٰ « بارگاه عدم » _____
جسمانیتی تجرد یافته ، از یک روح متجلی شده در بستر آسمان های اقمار ( سیارات ) ، پس از عروج در تونلی حلقوی ، پر زرق و برق ، سرشار از سماوی و زینت های متعالی...از جهان ذرات مادی ، به ماورای عجایب و غرایب جهان اختری بُگذشت...
آنگاه ، از درون اجرام اختری ، جریان وار بر عالم مجردات وارد گشت .
بدین ترتیب ، شتابان از دل دالان نور به طرف صورت های مثالی آمیخته از عقل و وهم ، پیش رفت...
در بطن آن دالان یا دهلیز مه آگین ، منظره ای ربانی را به دید عقول الهی ، بدید..
اطراف غلظت های نورانی اش نگاره هایی ملتهب ، از خورشیدی مجسم به شیری نرینه ، پیل تن ، و درنده با یال های دود افروز بود .
پس هراسان بدان جا نگریست ...
که چگونه ، گونه ای درنده خو ، زهره را طعمه خود قرار داده و در پی تعقیب آن گوی تابان ، شکارگر می جنبد .
در کناره ای دیگر ، دسته از موکلین مطرود ، تاریک و سیهچهره بودند که تاریکی و پوچی را در پهنای بی کرانگی برزخ می ستودند...
در بلندای افق مسحور شده ، الهگان به دور گنبد تیرگی طواف میکردند و بال به بال یکدیگر پروازان ، در رکاب جنیان بالدار در منظومه ای کدر از نور می رقصیدند ؛ درحالیکه آواز خوان بر صیرت اشباح مجرد بوسه های سحر آمیز میزدند...
در نهایت آن تعقیب و گریز در میانه کرات و افلاک ...شیر زهره را به چنگ گرفت و پنجه های آتشینش پوست گرم زهره را پاره پوره در هم درید ....

سه موجود با سرشت تباهی ....
اول مردی سیاه با رخساری کژدیسه از شغالی تیز دندان ..
دوم گرازی سخت پوست با اندام انسان..
سوم بابونه ای دیو پیکر از امت پریان...
که از کف چنگال های متفعن و نجس خود بر سایه ها دود میدمیدند تا راستی را بفریبند ....
بر رهگذر ندا داده شد « از میان این دو دیار ، طریقت خویش را به پیما... »
با خود گفت « نور را ، در جوهر تاریکی باید جست . »
و پس از آن سخن ، رهگذر مسیرش را سوی موکلین پیمود...
سپس از بلندای موکلین در حال مرابده گذشت و در درون آن حفره از سایه جنبید ...
در جاذبه ی تونل مکیده شد و به ناگاه خود را در ژرف های تاریکی تام یابید...
تیرگی و بی صورتی ، وجودش را می نمود در آن جایگاه کرخت..
همزمان ، در آن فضای بی زمان ....
صدای زوزه ای گرگ وار در آن بی مکانی نغمه ی عصیان را نواخت .. آن هنگام که کشته شدن لحظات ....
رهگذر ، بی درنگ ، منشا زوزه را در کابوس اضداد و نیستی ها یافت .
به دیوی کریه المنظر و گرگ صورت را زیر قمری بی فروغ نظر افکند .
که با سیمای منزجر کننده اش قریب و هار در بند زنجیره های هیچ انگاری خویش محبوس بود...
با پژواک های هراس انگیز اش خطاب به آزورا شهریار درگاه می غرید و نورانیت را کذبی تزئین شده برای گریختن از تاریکی ها می نامید ...
از بارگاه آزورا بر موجود پاسخی آمد : " و تو ... که نعمت عقل را به پاس نداشتی و در کراهت اوهام خویش سیلان غلتیدی...
فطرت نور از حیات بود اما تو ... تیرگی عیش را بر بوم وجودت نقش بسته ای چون از آشکارا از تابش نور هراسان و گریزان بودی.."
ندا خاموش شد و از میان به رفت و سکوتی خفقان آور محیط خلأ را در بر گرفت ..

رهگذر ، در یک پلک به هم زدن ، خود را به نزدیکی دیو در بند شده رسانید.
پرسید : " در این مُلک نیستی ، چه چیز تو را در بند کشید ؟ . "
دیو گرگنما خُرناسی سر کشید و از پاسخ اجتناب کرد ...
برای بار دوم ندایی ، اینبار از سوی سلحشور آسمانی سنائیل....
آوایی طنین انداز روح در قلب ظلمات بی انداخت و بفرمود :
او نخستین بار از جنس نور بود ... لاجرم عاقبت ، از فرط عطشی بی پایان از لذات دنیوی و جسمانی...
حقایق را در وجود خود زنده به گور نمود.. چرا که دیگر روشنای مشعل وجدان شعله های دردناک کیفرش شد... هرگز حقیقت ، بی بها نیست جزای آن سوختن و تابیدن است...
هر آنکه از وجود خویش بر ظلمت نور بخشد همیشه هست..
پیش از ازل ، پس از ابد ...
کسی که غایت اش را نداد از دست ، تسخیر نشد در خصم .
و چون بدین گرگ دیو از عقل مطرود و از اخلاق عریان نگشت در حبس..
عاقبتِ خود را از عطش شهوت در جوی نجس جذامی ، هرگز نکرد غرق .
و شد نغمه ی نفرین سرود ، آنگاه که این گرگ دیس بر تاریکی خضوع کرد و گروید بدین آئین هرز... »
ـــــ هر آن کس که در ژرفنای نیست انگاری و فنا ، کبریای وجود را بیند / ولو روحش از آتش اخگری دوزخ پوسیده شود ، همچنان آرام گیرد / جاودان بودند کسانی که از درکات هلاکت برپا برخاستند ، و عاقبت اورنگ منزلت خویش را از سرشت مصائب بنا کردند ـــــ
حال بنگر که این موجود شریر و پست فطرت ، چطور به امیال لذایذ و شهوات غرایز زنجیر گشت....
و می پندارد که جز شرارت برای اهل عالم لذتی نیست ..
پس از ندا .. دیو پوزخندی غران زد و همانگونه نالید ...
--- « به غیر از تباهی ....
حل بودن در آغوش تنهایی
پوچی را بدیدم در رهایی
که باری ، در این بی پایانی ....نیافتم بدین گیتی هیچ معنایی ...» ---
در پاسخ آن هذیان های هولناک که دلهره را به جان تمام موجودیت ها می انداخت فرمود :
« گفتی مبنایی نیست اما ... تیغ طغیان ، عصیان و عوری را به مبنای فضیلت جلوه بخشیدی ، درحالیکه میپنداشتی که تمام " هستی " جز " عدم " نیست.... »

__پس اندیشیدی که نفس را باید رها نمود ـــــ
یکدیگر را باید درید ، باید تکه های گوشت عقل لای نیش های اهریمن له شوند ...
ــــ و قُلُب طاعون زده ی بی تپشِ عشق ، زیر سم دوزخیان متلاشی شده ، و از میان بروند.
در طبیعت غرایز اخلاق را نباید جست... بربریت .. غارتگری ، بوسه بر معصیت...
مسلما این پدیده های وهم انگیز ، نه اوج لذت ، لیکن عمق ذلت اند...
بگو بدانم چه طعمی دارد هرج و مرگ جز شهد زهر ؟
از کدام ازل تا کدام ابد عدم ، بر طومار بینش تان کوبید مهره جنگ ؟
وانگهی از مرتبه ی جهان عقول دوری گزیدی و گفتی : " آرمان های ما چیزی جز آشوب نبود ..."
در مسیر فضلیت از فرط عطش ، آنقدر در سراب نقصان آب تنی کردی که مقصد را از یاد بردی....
و از حجابی که خود کشیدی دیگر نور نبود تا بر وجودت تابیده شود ...
چراکه هویداست ، پرتوی حقیقت سودایت را میسوزاند ... اوهام را میشکافد ، و لذات فانی را در هم میکوبد..
افسوس ، که نوشیدن چشمه ی جذام را گوارا تر از رود عدن یافتی ...
پس به هیولیٰ واژگون گشتی و آنگاه هستی را در نیستی بدیدی .
خود را در ظلمت ، آزاد و رها یافتی.. نه دربند وهم برعکس آن ، عقل را افساری بسته بر آرواره هایت دیدی ...
و آنگاه بگفتی : " همگان نجاست را می پرستند و از شهد آن می نوشند ؛ پس چرا ما ازان سیراب نشویم ؟! "
سپس خطاب به جمیع ارواح فرمود :
{--خطرناک ترین هیولا گری آن است که هیچ وجودی را جز بی وجودی را به رسمیت نشناخته و بدین گونه چیزی را ندارد که از دست بدهد ... به راستی برای اینان عدالت عین جنایت است.--}
« منتظر باشید ..»

ἑαυτοὺς ἐνόμισαν ἐλευθέρους τοῦ νοήματος, ὅτε ἐξ σημείων τῆς θηριότητος ἀλλήλους διέσπαζον.
مطلبی دیگر از این انتشارات
هندسه ی الهیات « اقمار »
مطلبی دیگر از این انتشارات
« جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد »
مطلبی دیگر از این انتشارات
اسطوره : دگردیسی « رسالهی داوری »